کل نماهای صفحه

شنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۲

http://liti.itgo.com برگرفته ار وبلاگ

اگه من گوسفند بودم

اگه من گوسفند بودم چه خوب بود، اونوقت هر روز صبح چوپان مهربون من رو با کلی گوسفند دیگه دست جمعی میبرد گردش، اونجا علف میخوردم و وقتی سیر میشدم توی دشت بزرگ میدویدم و فریاد میزدم بع !
اگه من گوسفند بودم وقتی با یک گوسفند دیگه عاشق هم میشدیم آزاد همون جا از سر و کول هم بالا میرفتیم، چوپان مهربون برامون نی میزد و ما داد میزدیم بع بع !
اگه میشد که من گوسفند باشم از ترس سگ گله هیچ گرگی جرات نمیکرد نزدیکم بشه و من زبونم رو برای گرگه در میاوردم و داد میزدم بعععع !
اگه من گوسفند بودم میتونستم در عوض زحمتهای چوپان مهربون بهش شیر بدم و وقتی بچه ی کوچیکش نوازشم میکرد براش میخوندم بع بع بع بع !
اگه من یه ببعی بودم شب کنار کلی گوسفند دیگه میخوابیدم و در حالی که خواب شبدر میدیدم خودم رو به گرمای بدن یه گوسفند دیگه میچسبوندم و آروم زمزمه میکردم ببع !
اگه من گوسفند بودم از شادی سرود بعع بعع راه مینداختم و سرم رو بالا میگرفتم چون هیچ کدوم از اجزای بدنم زیر خاک نمیرفت.
اگه من گوسفند بودم در اون آخرین لحظات زندگیم که چاقوی قصاب روی گردنم بود فریاد میزدم بع بع، نه از روی ترس، بلکه از خوشحالیه اینکه یه بچه بدنم رو میخوره و میگه : به به !
وحید 9/12/82

هیچ نظری موجود نیست: