بنویسیم پنج شنبه, جمعه خود را چگونه گذراندیم بخوانیم جمعه خود را چگونه به گ...کشیدیم
علیرغم اینکه چند وقتی پنج شنبه ها سرکار نمیرم ولی این هفته برای حساب کتاب آخر سال باید برم
خیلی کار دارم می دونم حداقل تا ساعت 8کارم طول میکشه در ضمن تولد آریا هم هست باید برم براش یه چیزی هم بخرم
ساعت 2 شده هنوز درست وحسابی کاری نکردم بچه های مغازه می خوان برن وبازم کلید رو خونه جا گذاشتم محمد شروع به غر
زدن می کنه حق داره باره اولم نیست قول میدم کارم تموم شد کلید بذارم پیش احمد با شک وتردید و کمی التماس که شنبه پشت در نمونیم میره
دارم کارامو انجام میدم که احمد زنگ میزنه یادآوری عینک برای سعید رو میکنه یادم اومد قبل از اینکه برم چین مامان نسخه اش رو بهم داده بود
نگاه کرم دیدم تو کیفمه با احمد قرار گذاشتم و رفتیم دنبالش این کار هم انجام شد تو برگشت از احمد جدا شدم رفتم کادو آریا رو گرفتم
بعدش هم مغازه و بقیه کارها ساعت نزدیکهای 8 شده بود که یادم افتاد نه کارت خریدم و نه کیک سریع وسیر کاراها رو جمعو جور کردم
اول کلید و رسوندم به احمد بعدش میدون انقلاب کارت گرفتم حدود ساعت 9:30 رفتم شیرینی فروشی بی بی شانس اوردم هنوز نبسته بودن
زنگ زدم به هادی ببینم تو کوه چند نفریم خیلی درست اطلاع نداره حدود 20 نفرو تخمین میزنه برای همین یه کیک بزرگ میگیرم (بدبختی ما یه جورایی از همین جا شروع شد)بهرحال
وقتی میرسم خونه طبق معمول غذا حاضره و من گشنه هنوز لباسامو عوض نکرده بودم که دیدم تلفن زنگ میزنه کیه آقای اتابک
موضوع صحبت تولد آریا
از صحبتهای اتابک متوجه میشم که امشب آریا خونه یکی از دوستانشه که ایران نیست اتابک و امیر و دعوت کرده که دوره هم باشن
پس بهترین فرصته که آریا رو سورپریز کنیم خب مسوولیت هماهنگی میفته گردن منو جور کردن ماشین با اتابک
حمید که خودش زنگ میزنه شهاب هم که با 3 سوت میاد سره قرار فقط میمونه هادی که خیلی مایل نیست از دلگیری آریا خبر دار شده
اگه تا الان شک داشتم حالا مطمئن میشم که کاره خودشه دختره آش...و عو... خودمو به اون راه میزنم میگم فکر نکنم مسئله ای باشه
هادی هم مقاومتی نمی کنه تابع جمع میشه و میاد بحرحال طی یک پلیس بازی آریا خان رو سورپریز میکنیمو تولدش رو تبریک میگیم
ولی تازه میفهمیم تولد آریا 14 اسفند نیست 23 اسفنده (بعضی اوقات یه چیزه غلط تو ذهن آدما بره به این راحتی قابله اصلاح شدن نیست
مثل اسم این سیاوش ببخشید داریوش که من همیشه اشتباه می کنم میگم سیاوش)از چند ماهه پیش هر وقت صحبت تولد آریا میشد هادی با
اطمینان تاریخ 14 اسفند رو می گفت یه دفعه نشد از خوده آریا بپرسیم این درست یا نه ولی مهم نیست ما که خودمونو از تک و تا نداختیم
گفتیم می خواستیم تولدتو یه هفته زودتر بگیریم از دستاورد این تولد هم میشه به کاپوچینو خوردنه دوست کاپوچینو نخوردمون اشاره کرد که دیگه از بابته این موضوع تو
جمع برو بچه های وبلاگ احساس سرخوردگی نکنه
(ساعت 2 صبح بود که رسیدم خونه یه سری به وبلاگ زدم خبری نبود (این رامتین هم از وقتی که مامانش رفته پیشش مثل اینکه کمتر وقت میکنه بیاد
ساعت 6 صبح بود دیدم حالم خیلی بده حالت تهوع خیلی شدیدی دارم دقیقا بخاطره کیک دیشب بود نمی دونم چه دلیلی داشت اونهمه کیک رو من
بخورم ساعت 7 صبح با صدای در زدن حسین آقا (کسی که در تمیز کردن خونه به مامان کمک می کنه )بیدار میشم آخه امروز نوبت اطاقه منه
کلی از بابت بیدار کردن من عذر خواهی میکنه و من هم کلی توضیح میدم که باور کن من الان باید برم کوه و مجبور بودم که بیدار شم
حالم خیلی خوب نیست هنوز نگران این سو تفاهمی که بین هادی و آریا وجود داره هستم فکر می کنم اگه باشم بهتره
خب سر قرار حاضر میشمو با بقیه میریم گلاب دره کوه همیشگی با بچه ها قراره غارو می ذاریم منو علی (همکار اتابک )انتهای گروه بالا میایم
متاسفانه غار اشغال شده بود و ما مجبور شدیم کمی بالاتر از غار بشینیم منم یه جایه دنج کنار گروه پیدا کردمو شروع به گوش دادن نوار چیدن سپیده دم کردم
با توجه به مشکله مشابهی که در سبلان برام رخ داد ترجیح دادم چیزی نخورم و در مقابل اصرار گروه به خوردن مجبور شدم وضعیت جسمی ام رو به تک تک شون توضیح بدم
متوجه غیبت چند تن از بچه ها نشدم بعدا فهمیدم این دختره آش... بهش بر خورده که چرا بجای اینکه بریم غار رفتیم بالای غار خب دیوونه جماعت هم اینجورین دیگه
موقع برگشت با اشاره سیاوش متوجه شدم که قلب هادی درد میکنه سریع به اتابک اشاره کردم اونم به کمک هادی رفت وقتی هادی دراز کشیده بود
خیلی نگرانش بودم از اونجائیکه این آدم به این راحتیها درد رو بروز نمیده کاملا وضعیت نگران کننده ای وجود داشت
در هر صورت با بهتر شدن حال هادی به سمت پایین شرو ع به حرکت کردیم منو شهاب با هم در انتهای گروه بودیم که متوجه شدم یکی دیگه از
افراد قاطی گروه (این یکی رو فکر کنم اگه به بیمارستان روزبه معرفی کنیم یه پولی هم به همون میدم چون از اون موردهای کمیابه)ایستاده
و گریه میکنه شهاب می خواست وایسته ولی به درخواست من واینستاد پایین بچه ها منتظرشون بودن حتی نگاهشون هم نکردم فقط دوست داشتم سرشون داد بزنم
بگم شما هنوز بعد از این همه وقت این ادمو نشناختید نمی دونید باید چه جوری رفتار کنید هر دفعه که ما میایم باید این بساطو با این خانوم داشته باشیم
بی خیال گذشتم .تو قهوه خونه که نشسته بودیم وقتی زار زار گریه کردن این دختره قاطی رو دیدم دلم براش سوخت خواستم بگم آخه برای چی اینو
میارین کوه میارینش که بهتر بشه این که روز به روز بدتر میشه آخه این آدم چه همخونی با گروه ما داره .این باید بره با همپلکی های خودش بگرده
مطمئنا بهش کلی هم خوش می گذره اوندفعه تمام کاسه کوزه ها رو سر بهناز شیکوندین ایندفعه چی
بی خیال بقیه کوه رو میام پایین تو راه به شهاب پیشنهاد میکنم اسم وبلاگمون رو به کوهپیمایی به صرف زهر مار تغییر بدیم خیلی با معنا تره
اسم گروهمون هم به جای مهندسین کشاورزی به دکترای بیمارستان روزبه تغییر بدیم دیگه فوق العاده میشه
می خنده نمی دونم چرا وقتی من عصبانیم همه بیشتر می خندن
وقتی رسیدم خونه از اینکه اطاقم اینقدر تمیز شده خیلی خوشحال شدم رفتم دوش گرفتمو خوابیدم
وقتی بیدار شدم مامان تلفن بهم داد خود آش...بود سعی کردم یه حرفی نزنم که تو شان من نباشه و لایق اونهم نباشه
هر راهی که بگید رفتم ولی اصلا نمی فهمیدحرف خودشو میزد هر چی دوست داشت می گفت( هر گاو گند چاله دهانی آتشفشان روشن خشمی شد) بابت اینکه امروز من با پرنسس درست سلام و خداحافظی نکردم
اینه دیگه آدم دیوونه ها اینجورین
البته خوشبختانه ما تو گروه فقط همین 2 تا دیوونه رو داریم بقیه همه مثبت و خوبن جالب اینجاست که این دوتا دوستای صمیمی هم هستن
خب حتما ضرب المثل دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید و که شنیدید حالا نمونه عینیشو میتونید ببینید
اینم تقدیم به دوستان عزیزم در گروه کوهنوردی مخصوصا به آقایون محترم
آنچه بود از همه سو خواری بود
وحشت و نفرت و بیزاری بود
بال بر هم زدو برجست از جا
گفت کای یار ببخشای مرا
سالها باش و بدین عیش بناز
تو و مردار تو و عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار ترا ارزانی
گر براوج فلکم باید مرد
عمر در گند به سر نتوان برد
درست برعکس اون چیزی که فکر می کنید شما ها اون عقابه اید و من کلاغه
ولی عجیب اینه که آقا کلاغه دوست داره مثل عقابا رو آسمونا باشه ولی عقابای داستان ما
وقتی می خواستم از گروه کوهنوردی جدا بشم وتنها کوه برم به هادی گفتم کم شدن یک نفر از گروه باعث اختلال تو کاره گروه نمیشه اون منم که دارم
ضرر میکنم و جمعی از دوستانمو از دست میدم
الان هم دقیقا همون شرایط در مورد دوستام دارم جمعی از اونا که خیلی هم دوستشون دارمو با کلی خاطره از دستشون دارم میدم
در عوض اونها هم یه دوست احمق نفهم بی اخلاق و بیشعور رو
لازم به تذکره اینا دقیقا صفاتی بود که دوست گرامی شما خانوم آش...یان در مورد اینجانب به کار برد
وحید 82/12/15
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر