کل نماهای صفحه
شنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۲
اصلا نمی دونم چی شد که تصمیم گرفتیم با قطار بریم آخرین سکانس در راه آهن تهران عین فیلمای هندی بود همه گریه می کردند البته غیر از خودم وحید و علی آقا راستی یک چیز ی از وحید بگم شونزده هفده سالی است که می شناسمش هیچ وقت ندیدم گریه کنه تو شادی تو غم جالبه نه بگذزیم که پس از اینکه من از ایران رفتم بعضی رفقا گریه وحید را هم در آوردند که جدا هنر می خواهد از خداحافظی متنفرم زود تر از زمان مقرر سوار قطار می شویم و ساعتی بعد در مسیر ترکیه هستیم برخورد مرزبانان در دو طرف خوب بود در سمت ایران تنها سوالی که پرسیده شد این بود که سیاسی هستی از اون نوع سوالاتی که فقط در منطقه آذرربایجان میپرسند امیدوارم دوستان آذری شوخی ما را به دل نگیرند آخه فدات شم کدوم آدم عاقلی در صورت سیاسی بودن به دوستان سپاه پاسداران نخ میده؟ در مرز ترکیه هم این من بودم که پلیس ترک را سوال پیچ می کردم که بازی آرژانتین با انگلستان چند چنده ؟ این اولین باری نبود که ترکیه را میدیدم اما شاید اولین بار بود که ترکیه را شهر به شهر میدیدم نکته ای که بشدت توی ذوق میزند این است که سطح زندگی در استانبول آنکارا و ازمیر تفاوت فاحشی با بقیه نقاط کشور دارد این تفاوت به حدی است که حتی توی ذوق ایرانیها هم میزند که البته قابل به ذکر است که آنکارا و ازمیر از نظر شهر سازی از مدلهای اروپایی کپی برداری شده و بمراتب مدرن تر از تهران می باشد ترکیه را شهر به شهر پشت سر می گذارم بایزید وان سیواس وچشمهایم را می بندم می شمارم سه دو یک چشمهایم را باز میکنم در آنکارا هستیم و سر فصل دیگری از زندگی من آغاز میشود رامتین
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر