کل نماهای صفحه

پنجشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۲

مثل هاله ای شدم که فقط می خوام بچرخم .هاله ای که مبهمه .چرخش توی هوای آزاد .اطرافم هم حالت همون هلله مبهم و پيدا کرده . همه چی درهم و پيچيده شده همه چی به هم گره خورده گره کور و به هم تنيده شده . می چرخه برای حس خوب رهائيش انگار می خوای وجودت و نفست و ديدنت را آزاد کنی .ولی همه چی سفت و محکم سره جای خودشون چفت شدن
وقتی دفتری و باز کردم که .
جدا از دفتر ها و سالنامه های ديگه چندين ساله که همه جا همراه منه کلاس درس و مشق . خاطره .نظريهای نمايشگاه نقاشی. همه چی و همه جه با من بوده. رسيدم به صفحه ای که يکی از دوستان که الان خارج از کشوهر برای يکی از نمايشگاهای نقاشيم نوشته بود دلتنگيش بهانه ای شد بی اختيار بغضم ترکيد بی اختيار برای آن چه که در آن شرايط در آن حال و هوا بودم .چی می خواستم . دلمشغوليهامون چی بود؟....
اين وسط دلتنگيه که آزارت ميده .توی اين همه کار .اين همه شلوغی .تازه قايمش هم می کنی .يه فرصت کوچولو تا برم سراغ دلتنگيم.با يه شوق ذوق باحس اينکه می دونه دلتنگم ،دلتنگی برای چرخش.برای با هم چرخيدن ولی نمی دونم چرا ازم فاصله می گيره .روبرمی گردونه .همه جا دنبالش می گردم ولی ناپيداست.فرار می کنه و مرا در اين وانفسا در اين گرگهای به پوست ميش .درآمده در چرخش بين غارت و خاکستری فضا تنهای تنها رها می کنه.حتی برای لحظه ای دستش به دستم نميده تا با هم
بچرخيم.
وقتی هم پيداش می کنم آروم تماشاش می کنم مبادا حواسش پرت شه باز بزاره بره. نمی تونم خودم وبراش جاری کنم جائی برای جاری شدن نمی زاره. وهمه آنها جمع ميشه هر جا که هستم و هر کاری که می کنم همرام ميشه و مجبورم با با فضاهای ناهماهنگ اطراف تقسيمش کنم .
تحمل .صبر می کنم.
دلم می خواد يه ليوان شيشه ای را توی صورت دلتنگيم خرد کنم .طوری که زخمش و هر وقت ببينه ياد خرده شيشه هاش بيفته. دلم می خواد يه دعوای حسابی باهاش بکنم ولی بعدش محکم بقلش کنم باهاش بچرخم کاش می دونست. ولی نمی زاره وانرژی چرخش تبديل به سکون ميشه .
دلم می خواد محکم دستهاش و بگيرم باهاش حرف بزنم و بگم که چقدر خستم .خسته از همه چی .از هرچی که اطرافم .خيابونه ماشينه زندگی مقراراتی و مضخرفه آدم بزرگها. از دوروئی .از کثافتهای آدم نماس .از لجنزارهای بيرون .دلم می خواد آرومم کنه .ولی نميشه .وقتی می بينمش سرش داد می زنم .بهانه می گيرم و آنهم مثل هميشه نمی فهمه و می گه تو لياقت دلتنگی را
نداری .
تنها چيزی که اين وسط براحتی دستش به دستم ميده حسش و در اختيارم ميزاره تا باهم بچرخيم اشعار مولاناست.صدای هم نوائی عصاره و کلمه به کلمه آن چرخش .توی آن چرخش دلتنگ و دلتنگ و دلتنگتر ميشم و همينطور که می گردم و می چرخم به دنبال دستانت جستجو می کنم و احساس می کنم دارم بهت نزديک می کشم ولی وقتی می ايستم می بينم فرسنگها ازت فاصله گرفتم فرسنگها از من دور شدی .
دلم می خواد کوچ کنم .کوچ به يه جایناآشنا.هيچ آشنا و ناآشنائی نباشه.

بنمای رخ که باغ گلستانم آرزوست .
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست .
ای آفتاب حسن برون آ دمی
کان چهره مشعشع تابانم آرزوست
گفتی بناز پيش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که بيش مرنجانم آرزوست
و آن دفع گفتنت که برو شه به خانه نيست
وان ناز و با زو تندی دربانم آرزوست
زين خلق پر شکايت گريان شدم ملول
آن های و هوی و نعره مستانم آرزوست
والله که شهر بی تو مرا حبس می شود
آوارگی کوه و بيابان آرزوست
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت
شير خدا و رستم دستانم آرزوست
دير شهر با چراغ همی گشت گرد شهر
گر ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند يافت می نشود جسته ايم ما
گفت آنکه يافت می نشود آنم آرزوست .

fereshte7.blogspot.com برگرفته از وبلاگ

هیچ نظری موجود نیست: