سلام به همگی
در جواب علی آقا باید بگم که مشکل ما کوزه گر از کوزه شکسته آب می خوره است
باکامپیوتر خودمون نمی تونم فارسی بنویسم دلیلشم می تونید از دوستتون بپرسید که نمیاد کامپیوتر ما رو درست کنه
ولی با همه این حرفها خواننده پرو پا قرصه وبلاگ هستم سعیم بر اینه که از این به بعد عضو فعالتری باشم
اینم یه شعر زیبا از سهراب سپهری شاعری که خیلی دوستش دارم
نیلوفر
از مرز خوابم می گذشتم
سایه تاریک یک نیلوفر
روی همه این ویرانه فرو افتاده بود
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد
در پس درهای شیشه ای رو یاها
در مرداب بی ته آیینه ها
هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم
یک نیلوفر روییده بود
گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت
و من در صدای شکفتن او
لحظه لحظه خودم را می مردم
بام ایوان فرو می ریزد
و ساقه نیلوفر برگرد همه ستونها می پیچد
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد
نیلوفر رویید
ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید
من به رویا بودم
سیلاب بیداری رسید
چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم
نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود
در رگهایش من بودم که می دویدم
هستی اش در من ریشه داشت
همه من بود
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد
نغمه 3/2/83
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر