کل نماهای صفحه

چهارشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۳

سلام به همگی یادم رفته بود چه جوری فارسی مینوشتم الان مشکلم حل شدباز یه چیز دیگه میخوام بنویسم که اینم بد نیست. این شعر تو یکی از داستانهای نادر ابراهیمی بود:
با تو بودن همیشه پرمعناست بی تو روحم گرفته و تنهاست
با تو یک کاسه آب یک دریاست بی تو دردم به وسعت صحراست
با تو آسان هزار کارخطیر با تو ممکن جهاد با تقدیر
بی تو با غم برهنه همچو کویر با تو یک غنچه دشتی از گلهاست
با تو بودن همیشه پر معناست
ای تو تعریف ناپذیر ترین بی تو من کوچک و حقیرترین
...
یه چیز دیگه اینکه گرچه فکر میکنم اینو همه بدونن برای کسی میگم که شاید ندونه
عشق به دیگری ضرورت نیست
حادثه است
عشق به وطن ضرورت است
نه حادثه
عشق به خدا ترکیبی از ضرورت و حادثه است
قربان همگی
فاطمه

هیچ نظری موجود نیست: