کل نماهای صفحه

پنجشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۳

شبانه

يلهِ

بر ناز كاي ِ چمن

رها شده باشي

پا در خنكاي ِ شوخ ِ چشمه ئي

و زنجيره

زنجيره بلورين ِ صدايش را ببافد

در تجــّرد شب

واپسين وحشت جانت

نا آگاهي از سر نوشت ستار ه باشد،

غم سنگينت

تلخي ِ ساقه علفي كه به دندان مي فشري



همچون حبابي نا پايدار

تصوير ِ كامل ِ گنبد ِ آسمان باشي

و روئينه

به جادوئي كه اسفنديار



مسيرِ سوزان ِ شهابي

خــّط رحيل به چشمت زند

و در ايمن تر كنج ِ گمانت

به خيال سست ِ يكي تلنگر

آبگينه عمرت

خاموش

در هم شكند

تکلیف شب: ازتمام دوستان خواهش می کنم که برداشتشون را از این شعر شاملو برام بگویند. دلیل آن را بعدا می گم و اگر موافق بودید یک بحثی را شروع خواهیم کرد

هیچ نظری موجود نیست: