کل نماهای صفحه

دوشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۳

با سلام به همه یاران قدیم و حدید
قبل از هر چیز از اینکه در حمع شما عزیزان هستم بسیار خوشحالم
باید یاد اوری کنم که مدتهاست میخواهم چند سطری را برای شروع عضویت
.بنویسم اما فرصت دست نمی داد
ولی همیشه در هر فرصتی مطالب دوستان را خواندهام و از ان لذت برده ام
به هر صورت برای شروع یکی از شعرهای پابلو نرودا را که بارها همسر عزیزم
برایم خوانده و به ان علاقه خاصی دارم مینویسم البته از اونحائ که نمی خواهم
موحب خستگی دوستان شوم تنها به چند سطر ان اشاره
میکنم امیدوارم که خوشتون بیاد
سانازهمسر سعید

نان را از من بگیر اگر میخواهی
هوا را از من بگیر اما
خنده ات را نه

عشق من خنده تو
در تاریک ترین لحظه ها میشکفد
و اگر دیدی به نا گاه
خون من بر سنگفرش خیابان حاریست
بخند زیرا خنده تو
برای دستان من
شمشیری است اخته

هیچ نظری موجود نیست: