برسر قایقش
برسرقایقش اندیشه کنان قایق بان
دائما می زند از رنج سفر بر سر دریا فریاد
<<اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی می داد>>
سخت توفان زده روی دریاست
ناشکیباست به دل قایق بان
شب پراز حادثه, دهشت افزاست
برسرساحل هم لیکن اندیشه کنان قایق بان
ناشکیباتر بر می شود از او فریاد
<<کاش بارم ره بر خطه ی دریای گران می افتاد>>
نیما یوشیج
حکایت شعر غریب و گنگ نیست. شاعر -راوی موقعیت دشوار انسانی را روایت می کند که گرفتار
تمنای خود, تقدیر و جبر است .نه تنها جبر روزگار, که جبری درونی که انسان را در گذرگاه های خطرناک
قرار می دهدو ناشکیبا می کند. مادام که قایق بان در دریاست آرزوی راحتی و آرامش ساحل را دارد
و هنگامی که به ساحل می رسد, باز نیرویی او را به دریای گران می کشاند. او ,در این رفت و آمد, ذهن ما
را با ماجرای خود درگیر می کند و سپس ماجرای خود را به یک موقعیت بشری تعمیم می دهد
موضوع شعر همین است
در بند اول ,نیما, با پررنگ کردن نقش فاعل ,می خواهد بگوید که قایق بان خود می خواهد که به ساحل
بازگردد. او از دل و جان تمنای راحتی ساحل را دارد و در جایگاه تصمیم گیرنده, مبنا ی تصمیم خود
را بر رفتن به ساحل باز می گذارد. اما در بند سوم ,او نیست که فریاد می زند .فریاد از ضمیر او بر
می خیزد, بی آنکه او نقشی در آن داشته باشد .نیرویی چون تقدیر, محتوم است که او را دوباره به دریا
باز می گرداند و چون اینبار فاعل جمله نیست, ناشکیباتر است و در برابر سرنوشت ناخواسته ای که
برای او رقم خورده است ,چاره ای ندارد جز اینکه ناگزیر به ورطه خطر باز گردد .این تقدیر است که
او را به دریا می کشاند و ظرافت شعر هم در تعمیم این موقعیت لغزان به سرنوشت بشری نهفته است .جبری
که تلاطم قایق بان را در یک شب پر حادثه با تلاطم محیط بیرونی همسان می کند, همان جبری است که نحو در ژرفنای
شعر آن را به قایق بان, به جمله و به خواننده تحمیل می کند و خواننده را در همان گذرگاه صعبی قرار می دهد
که شاعر-راوی در آن بی قرار است
مقاله ای از مجله هفت تحت عنوان تحلیل شعری از نیما
وحید 2/2/83
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر