کل نماهای صفحه

جمعه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۳

fereshte7.blogspot.com برگرفته از وبلاگ
مي خواستم بپرسم اگه يکروزي توي همين روزها يه طوري بشه که ديگه نتوني بري کوه . و نتوني ... نه اينکه نتوني بلکه نزارن . راهت و ببندن و اصلا غده غن کنن که کسي بخواهد کوه بره يا قله اي را صعود کنه چيکار مي کردي؟ يا اينکه بيان بگن يه سري جاهاي مشخصي هست فقط همونجاها را بايد بري و تو بدوني که آنجا اصلا نمي توني آنچه دنبالش هستي و پيدا کني و يه چيزي هميشه تو قلبت باشه و هر روز سنگينتر بشه ... چيکار مي کني و نمي خوام بگي بالاخره يه راهي پيدا مي کنم و هر طور شده ميرم تصور کن تمام راهائي که بلدي بستن ميانبري هم نيست آنوقت چي؟ ...
هر وقت که از بين فضائي که دوست دارم بيرون ميام و تصميم مي گيرم برم دنبال دلمشغوليهام احساس مي کنم از نو متولد شدم ولي وقتي مي رسم پيش آدم بزرگها . همونهائي که مجبورن کردن زندگي کنم همونهائي که تمام راها رو بستن و گفتن فقط همين يه باريکه راهه آنهم بايد خودت پيدا کني همون موقع دلم مي خواد بزارم و برم و برم پيش خودم ولي باز مجبورم پيش همون آم بزرگها بمونم همونهائي که دلمشغوليت و تبديل به روز مرگي مي کنند هم پاي رفتن هست هم انديشه رفتن ولي غل و زنجيرهاي نامرئي بد جوري وجود و روحت و خراش ميده و هر چي بيشتر تلاش مي کني آزاد بشي محکم تر و صفت تر ميشه .
وحید 14/1/82

هیچ نظری موجود نیست: