کل نماهای صفحه

شنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۳

فكر نميكنم شعر موضوع غير جدي باشه. مگه اينكه خيلي از شعراي خوب دنيا را جدي ندانيم. مگه فردوسي فروغ شاملوتو دوره خودشون آدماي منفعلي بودن .مگه نه اينكه خيليهاشون سر منشا تحول و شروع يه دوره جديد بودن . و جناب امير خان مگه احساس تنهايي هم نميتونه شاعرانه باشه در عين حال كه هم واقعيه و هم حقيقي.بعضي وقتا بين صد ميليون بازم تنهايي گاهي هم يه نفري سر قله تنها نيستي . اگر چه توي دنياي امروز آدما به سمت تنها شدن پيش ميرن .بعضي وقتا هم آدما گروهي تنهان .مثل اونايي كه توي فيلم "خانه اي از شن و مه " هستن .انگار اون سرهنگ ايراني به همراه همسر وپسرش توي يه جزيره متروك زندگي ميكنند .زني هم كه مي خواد خونه شو پس بگيره به تنها يي تنهاس .پليسي كه همدست زن ميشه هم يه جور ديگه تنهاست .پيشنهاد ميكنم اين فيلمو ببينيد . بابا اين چه موضوعيه اشكمونودرآوردين !
شايد بشه احساس تنهايي رو با اين شعر نشون داد:
غمگين ترم
از برگي كه بر آب مي رود
و اسبي يله كه در باران

مريم-آ 12/2/83

هیچ نظری موجود نیست: