کل نماهای صفحه

یکشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۳

آمده بود با کوله باری پرازخاطره ، از هخامنشیان می گفت و در برق چشمانش می توانستی ببینی درخشش تاج شاهان ساسانی را. خسته می نمود وقتی سخن آغاز کرد. آمده بود تا گله کند ، بخنداند و بگریاند. گفت و گفت و گفت ... تا به آنجا رسید که چنان بودیم و چنینیم که می بینید. سخنش شیرین بود و تلخ اما مهمتر از آن اینکه حتی کلامش نیز خسته می نمود. گفتمش : غرض از اینهمه گفتگو از فراز و فرود چیست؟ برای لحظه ای نگاهش خیره به من ماند و آنگاه گفت: تمام بندهای اتصالم را بریده اند و میان زمین و هوا معلقم داشته اند. گفتم چه کسانی؟ نگاهش تلخ شد ، پنداری می خواست بگوید از تکرار آنچه بارها و بارها تکرار شده ، کسل است. پس سوالم را بی پاسخی پس گرفتم. دوباره آرام آرام لب به سخن گشود. خطابم کرد: پسرم ! من نیز می دانم که گذشته چراغ راه آینده است* اماوقتی توان ایجاد تحولی را در خود نمی یابم ، با سر کشی روحم چه کنم؟ به گوش دل بی قرار، که درتب دیدار روزهای سربلندی می سوزد ، چه داستانی بخوانم تا چشمان مضطربش لحظه ای به خواب آرامش رود؟ قطره اشکی آرام و بی صدا راه خود را بر کنج نگاهش پیدا کرد و سرازیر شد." این گذشته خوانی ، تنها مرهم زخم تنهایی و غربتم است" این را گفت و بی آنکه خدا نگهداری بگوید رفت. رفت و مرا یاد گذشته های نه چندان دور انداخت که با خود فکر می کردم

وقتی پرنده کوچک همیشه تنهاست
پرواز را از که بیاموزد
زیر سقف کوتاه آسمان خیال

وقتی برای پرپر شدن یاس دلش گرفت
غم تلخ دلتنگی را
با که بگوید
با که بگرید

* عنوان کتابی از کرمیت روزولت درباره کودتای 28 مرداد
سعید

هیچ نظری موجود نیست: