کل نماهای صفحه

یکشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۳

سلام به همگی
یه متنی رو میخوام بنویسم براتون که فکر میکنم با این مضوع تنهایی همخونی داشته باشه البته قبلا می خواستم بنویسم ولی فرصت مناسبی پیدا نکردم اون متن اینه:ه
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی.تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم.
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم.
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را بر روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم.
نمی دانم چرا رفتی. نمی دانم چرا. شاید خطا کردم و تو بی انکه به فکر غربت چشمان من باشی
نمیدانم کجا؟ تا کی؟ برای چه؟ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجرهبا مهربانی دانه برمی داشت تمام بالهایش غرق در اندوه شد
و بعد از رفتن توآسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستیم از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی توهزاران بار در هر لحضه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام برگرد
ببین که سزنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمیدانم چرا؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم!ه
فاطمه

هیچ نظری موجود نیست: