سلام خوبان
خدا را شکر که وحید خود لب به سخن گشود
و امیدوارم که این دو مرغ عشق سالهای سال با هم خوش باشند
با هم ببینیم که وحید چی گفته
لیوانها امروز نشسته
یعنی دوست دارم پانیز جون خانه را به سلیقه خود مرتب کند
ملافه ها, امروز دست نخورده
طراحی دکور اطاق خوابم برگرفته از نظر پانیز باشه
لبخند ,امروز بی روح
از آن ناهار شمال دیگر وحید به چیزی نمی اندیشد و چیزی اورا شاد نمی کند جز لبخند یار
لب ,امروز سیر است
لب وحید را کی اسیر کرده جز لبان پانیز
از کفشها ,بزرگترهایش
اشاره به خواستگاری رفتن با بزرگتر ها می باشد
بر صندلی, یک کتاب
منظور کتاب خداست تا آنان را به عقد هم در آورند
و شلوارهای نخی
منظورش اینست که شب که رفتم خونه آزادانه با پانیز صحبت میکنم
نه ,منتظر کسی نیستم
یعنی کسی مزاحم ما نشود چون من کلی با پانیز حرف دارم و
بدرود
علی پرشین 17/3/83
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر