کل نماهای صفحه

شنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۳

پیشنهادی که حرف نداشت

این سرزمین مال من است یک فلش کلیپ توپ درباره انتخابات آمریکا که امیدوارم با سرعت اینترنت در ایران اجرا بشه رامتین

چرا نمی توانید انگلیسی حرف بزنید؟

یک مقاله در سایت خبری بی بی سی خواندم و به نظرم خیلی جالب آمد و به جای بازنویسی آن که جای زیادی می گیرد فقط لینک آن را اینجا گذاشتم. اگه این سبک را درباره انتشار مطالب دیگر سایت ها می پسندید، کامنت بدید و خودتان هم انجامش بدید

سعید

جمعه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۳

سوغاتی

امروز جمعه است و من که دیشب زودتر خوابیدم زودتر از معمول هم از خواب بیدار شدم، با ذوق و شوق تلفن را برداشتم و یک زنگ به خاله خانم زدم که به قول معروف بهش چشم روشنی بگم چرا که بعد از هفت سال دخترش رفته ایران که ببیندش. وقتی گوشی را برداشت بغض تلخی توی گلوش بود که منو ترسوند. ازش پرسیدم چی شده؟ با ناراحتی گفت که دخترش را توی فرودگاه شارل دوگل فرانسه به علت اضافه بار معطل کرده اند و به پرواز نرسیده. بعد از یه کم احوال پرسی و ... تلفن را قطع کردم. ناگهان تمام مکالمات تلفنی با دختر خاله ام در سه ماه گذشته به یادم آمد. یادمه که وقتی تصمیم گرفت که بعد از هفت سال سرگردانی حالا که اقامت آلمان را گرفته یه سفر بره ایران و خانواده اش را ببینه خیلی هیجان زده بود. از داستان سوغاتی خریدن یک کمی ترسیده بود چرا که خواهرش گفته بود که نمی شه که بعد از هفت سال دست خالی بیای!!! میدونی که همه میان دیدنت و هر کی هم یه چیزی میاره و طبق رسم و رسومات تو هم باید یه چیزی به عنوان سوغاتی بهشون بدی. حالا یکی اگه وقت کرد بد نیست تعداد آدمهایی که شامل حال این حکم حکومتی دختر خاله جان بزرگتر بنده شده اند را بشمارد و ضربدر اقلا بیست دلار بکند و بگوید که دختر خاله کوچیکه ما چقدر باید پرداخت بکند. پرداخت این پول در شرایطی که در آلمان زندگی می کنی و اقامت نداری و خانه نشین هستی تا بچه هاتو بزرگ کنی و شوهرت هم مثل خودته و اقامت نداره و یه کوچولو کار سیاه می کنه جالبه!! لطفا نگین اصلا هم جالب نیست!! چرا که من می گم هست پس حتما هست. دختر خاله جان از ترس متلکهای آتی به حرف ما گوش نکرد و با پنجاه کیلو اضافه بار راهی سرزمین ایفل شد که از اونجا بره ایران و در آنجا دیدکه باید هزار یورو یا به قول خودش با اون لهجه آلمانیش هزار اویرو بده بابت اضافه بار. جالبه نه؟ بگذریم! نکته ای که من می خواستم بهش اشاره کنم اینجاست: چرا رسم و رسومات قدیمی ما تبصره پذیر نیستند؟ چرا نمی تونیم قبول کنیم که دنیا عوض شده و ما هم باید یک کمی بعضی از عادات و رفتار و خصوصا توقعاتمون را تعدیل و به روز کنیم. من در مورد بچه ها هیچ حرفی ندارم که بزنم. منم برق چشماشون را وقتی سوغاتی یا هدیه ای می گیرند دوست دارم اما اینکه بزرگتر ها توقع سوغاتی دارند را من یکی متوجه نمی شوم. می دونید یکی از مشکلات بزرگ یا به عبارت بهتر معضلاتی که باعث می شه بعضی ها نتونند برن ایران و خانوادشون را ببینند همین داستان سوغاتی است؟ البته یکی از مشکلات نه تمام آنها. با یکی از بچه های ایرانی که سالهاست اینجاست صحبت می کردم گفت که دفعه اولی که رفتم ایران همه شیرینی و ... آوردند و من در عوض هیچ چی ندادم. به جز نزدیکانم که براشون سوغاتی برده بودم، همگی دلخور شدند اما از آن دفعه به بعد هربار که می رم ایران، کسی چیزی نمی یاره و بالطبع دلخوری هم بوجود نمی یاد. البته باید بگم که یکی بعد از شنیدن این داستان گفت که این بابا یه چیزیش می شه و ... میدونید که منظورم چیه؟ یعنی مغزش پاره سنگ ور می داره یا به عبارتی مخش میخ داره، چرا که ما باید این رسم و رسومات را حفظ کنیم. این حرف را از خیلی ها هر روزه می شنوم. البته بعضی ها تا جایی طرفدار این نظریه هستند که به منافعشون بر نخوره و تا مجبور بشن از جیب مبارکشون خرج کنند فوری میگن: ما تو کانادا زندگی می کنیم و کانادایی ها ... اما وقتی قراره از جیب یکی دیگه بره میگن ای آقا این چیزا هویت ماست و فرقی هم نمی کنه در کجای دنیا زندگی می کنیم. باور کنید باید یه کم واقع بینانه به بعضی از مسائل نگاه کنیم و آنها را با توجه به مسائل و مشکلات روزمره تعدیل و یا حتی حذف کنیم
از تمام آنهایی که این مطلب را می خوانند خواهش می کنم که نظرشون را حالا حتی شده در یک جمله یا حتی یک کلمه موافقم یا مخالفم بگن. اصلا می دونید چیه از علی آقا خواهش می کنم که یه نظر خواهی درست کنه و رای گیری کنیم ها؟ چطوره؟ به نظر من که بد نیست

مخلص همه دوستان
سعید

پنجشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۳

موسیقی در زمان هیتلر

باخ، بتهوون، برامس، واگنر و هندل بعنوان سمبولهای برتری نژاد آریا در موسیقی از دید نازیها بودند. از ایده های اصلی هیتلر آن بود که در هر زمینه ممکن حتی هنر (موسیقی، نقاشی و ...) برتری نژادی آنها به رخ مردم جهان کشیده بشه. نازی ها در زمان حکومت خود تبلِیغات بسیاری بر روی موسیقی این بزرگان کردند و در عوض جلوی انتشار موسیقی در زمینه های دیگر مانند اکسپرسیونسیم، جاز و ... رو میگرفتند و آنها را فاسد می دانستد. آنها در سال 1933 قانون برتری نژادی رو تصویب کردند و از تمام موسیقی دانان خواستند که به عضویت * در بیایند و هر که از اینکار سر باز میزد موسیقی او فاسد محسوب میشد. همچنین کارهایی که روح آلمانی در آنها وجود نداشت نمونه موسیقی فاسد محسوب میشد در این میان بسیاری از کارهای زیبای مالر، مندلسون و شوئنبرگ از جمله مصادیق موسیقی فاسد بحساب میامد. واگنر موسیقیدان مورد علاقه هیتلر بود و همواره در میهمانی های او موسیقی واگنر نواخته می شد. از نظر هیتلر موسیقی واگنر نشانه کامل موسیقی ژرمن بود و هرچه سایر موسیقیی ها از سبک واگنر فاصله می گرفتند فاسد تر و غیر قابل پذیرش تر می شدند. جالب است که بدانید هربرت فون کارایان که از سرشناسترین و محبوبترین رهبران ارکستر اروپا محسوب میشد برای اینکه بتواند کارش در موسیقی رو ادامه بدهد مجبور شد که به عضویت حزب نازی در آمده  و در مقابل کلمنس کراوس نویسنده اپرا و یکی از رهبران بزرگ ارکستر، بدلیل تمرد از عضویت در حزب نازی توسط وزارت موسیقی زمان دستگیر شد. به هنگام تشکیل وزارت موسیقی ریچارد اشتراوس بعنوان رئیس ** انتخاب شد و معروف است که او فقط به خاطر مصالح موسیقایی این سمت رو پذیرفت و هرگز معتقد نبود که هنر در انحصار رنگ، قوم، ملیت و ... خاصی میتواند باشد. عجب دنیایی است و چه آدمهای عجیب و غریبی در اون پیدا میشن. حالا به نظر شما موسیقی و هنر اصلا" مرز و بوم میشناسه ؟

  * Reichsmusikkammer - Reich Music Chambe
** Reich Music Chamber
گفتگوهای هارمونیک

سعید

برنامه صعود به سبلان 83

با سلام
با عرض پوزش   به علت عدم حضور پزشک تیم در اردوی صعود کننده به سبلان    این برنامه تا اطلاع ثانویه کنسل می باشد. هرگونه تغییر در برنامه به اطلاع دوستان خواهد رسید . کمیته صعود به سبلان 83
 

برای پدرام وکامنتش درباره عاشقانه

از سبزی باغ پشت پنجره ها که بگذری به خنکای خیس سروها می رسی.  پای در آبی روان جوی، به آنسوی سمت سبکبال سکوت نگاهی بینداز و فالی از فروغ در روشنان صحبت ماه و ستاره بگیر. خیره به خواب خستگی ها، بامداد را بجوی! آنگاه است که فهمی از عبور از معبر علاقه و عاشقی خواهی داشت

سعید

چهارشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۳

عاشقانه

بیتوته ی کوتاهی ست جهان
در فاصله ی گناه و دوزخ
خورشید
هم چون دشنامی بر می آید
و روز
شرم ساری جبران ناپذیری ست

آه
پیش از آن که در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی

درخت
جهل معصیت بار نیاکان است
ونسیم
وسوسه ئی ست نا به کار
مهتاب پائیزی
کفری ست که جهان را می آلاید

چیزی بگوی
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی

هر دریچه ی نغز
بر چشم انداز عقوبتی می گشاید
عشق 
رطوبت چندش انگیز پلشتی ست
و آسمان
سر پناهی
تا به خاک بنشینی و
بر سرنوشت خویش
گریه ساز کنی

آه
 پیش از آن که در اشک غرقه شوم چیزی بگوی
هر چه باشد

چشمه ها
از تابوت می جوشند
و سوگ واران ژولیده آب روی جهان اند
 
عصمت به آینه مفروش
که فاجران نیازمندتران اند

خامش منشین
خدا را
پیش از آن که در اشک غرقه شوم
از عشق
!چیزی بگوی

شاملو 23/5/1359

وحید    7/5/83

 

سه‌شنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۳

عاشقانه

 آن که مي‌گويد دوست‌ات مي‌دارم
 خنياگر ِ غم‌گيني‌ست
که آوازش را از دست داده است

 ای کاش عشق را
  زبانِ سخن بود

هزار کاکُلي‌ي ِ شاد
 در چشمان ِ توست
هزار قناري‌ي ِ خاموش
 در گلوي ِ من

عشق را
 ای کاش زبان سخن بود

آن که مي‌گويد دوست‌ات مي‌دارم
 دل ِ اندوُه‌گين ِ شبي‌ست
که مهتاب‌اش را مي‌جويد

اي کاش عشق را
 زبان ِ سخن بود

هزار آفتاب ِ خندان در خرام ِ توست
هزار ستاره‌ي ِ گريان
در تمناي ِ من

 عشق را
 ای کاش زبان ِ سخن بود 
 
شاملو
هادي

مصاحبه با آيدا شاملو
by روزنامه شرق on Saturday 01 May 2004




مختار شكرى پور: در بعدازظهرى آرام و ملايم، به دور از هياهو هاى براى هيچِ شهر ترافيك و دود به ديدار «آيدا» همسر و عشق زنده ياد «احمد شاملو» در شهرك دهكده كرج رفتم.
ديدارى كه _ براى منى كه اجل فرصت ديدار با «شاملو» را نداد _ به منزله ديدار با خود استاد بود. «آيدا» هم كه سرشار از زنانگى، معصوميت و انسانيت است چونان مادرى مهربان پذيرايم شد. اين گفت و گو در خانه اى انجام شد كه «شاملو» از در و ديوار آن باريدن گرفته بود. آيدا مى گفت و مى گفت؛ از شير آهنكوه مردى كه خاك را سبز مى خواست و عشق را شايسته زيباترينَ زنان. كسى كه خاموشى تقوايش نبود و همواره غريو را تصوير مى كرد از آن رو كه سكوت آدمى را فقدان جهان و خدا مى دانست هر چند كه آزادى را نتوانست بر زبان آورد و تنها تصويرش را به ما سپرد و بدين گونه بود كه بسمل شدن را به جان پذيرا شد زيرا عطشان آبى پاكيزه بود كه از تكرار هجاهاى همهمه در كشاكش جنگى بى شكوه آزادش كند. بيش از اين ديگر چيزى نمى گويم زيرا از «شاملو» سينه اى سخن مى توان گفت اما گفت وگو با كسى كه ۴۰ سال در كنارش زيسته است، غنيمتى بزرگ است كه مى خوانيد.
•شما از ابتداى آشنائى تان با استاد شاملو او را به عنوان شاعر يا نويسنده نشناخته ايد، مى خواهم بگويم اين شخصيت چه طور توجه شما را به خودش جلب كرد؟
جلب توجهى در كار نبود. تا همديگر را ديديم جذب هم شديم و چيزى نگذشته بود كه مطمئن شدم اين آنى است كه مى خواهم همه عمر كنارش باشم.
•زمانى كه همسايه شديد؟
بله. پيش از آنكه برداشتى از هم داشته باشيم، كششى را نسبت به هم حس مى كرديم. همه چيز را در چشم هايش مى ديدم. از منش و رفتارش پيدا بود كه بايد آدم خاصى باشد. بعد ها هم كه از نزديك شناختم اش و در طول چهل سالى كه كنارش بودم هر روز برايم دوست داشتنى تر و گرامى تر مى شد. فاصله سنى اى هم كه داشتيم به نظرم نمى آمد، با هم دوست و صميمى بوديم. در ضمن به خودم مطمئن بودم كه مى توانم زندگى را پيش ببرم و شاملو هم آدمى بود كه مى توانستم رويش حساب كنم. ظرفيت هاى فوق العاده اى داشت. سعى مى كردم همراه و همدوش او باشم. همه چيز من شاملو بود، گوهر جان اش را كشف كرده بودم.
•خصوصيات و ويژگى هاى شخصيتى اى كه شاملو را در ذهن و درون شما آن قدر جذاب كرده بود چه بود؟
بيش از هر چيز شور زندگى اش، جان عاشق اش، دل غمگين و تنهايش، و بعد ها جسارت اش در ريسك كردن، اهل عمل بودن، خود را درگير كردن و علاوه بر اينها آن پايبندى و استوارى اش به اصول و تعهدات خود، چندان كه گفته: «انسان دشوارى وظيفه است» كه دغدغه هميشگى اش بود.
•با وجود شما فضاى كار براى شاملو مهياتر شد و اين را مى توان در حجم انبوه آثار ارزشمند او ديد. بدون تعارف ارزيابى شما از تاثيرى كه گذاشته ايد چيست؟
شاملو در سا ل هاى دهه سى به خاطر ناملايمات زندگى اش، اوضاع نابسامان سياسى و بحران ها، دردمند و آزرده و دلسرد شده بود. من بايد كمك مى كردم تا دوباره با خودش و با زندگى آشتى كند پس شدم اندوه گسار او. عشق بود كه ما را جسور و مقاوم مى كرد و براى فائق آمدن بر مشكلات به ما نيرو مى بخشيد. عشق را هنر انسان مى دانم كه آدم را به سوى كمال سوق مى دهد. تاثيرى كه شما از آن صحبت مى كنيد رابطه متقابلى است كه در آن از همديگر دريافت مى كنيم و به همديگر مى بخشيم.
•خب، شايد اين تعامل به خاطر نيازمندى طرفين اين رابطه به همديگر باشد كه حاضرند از نقطه نظرات و تمايلات و سليقه هاى شخصى بگذرند اما اگر موقعيتى پيش بيايد كه طرف از شما بگسلد، آيا به همه چيز هايى كه از او گرفته اى پشت پا زده و سرخورده مى شوى؟
چرا از تمايلات و سليقه هاى خود بگذريم؟ گاه به دل اين و گاه به دل آن رفتار مى كنيم، بستگى به نوع رابطه، شرايط و خود شخص دارد. اگر آن سلايق و تمايلات مشترك براى شخص درونى شده باشد و ملكه ذهن اش، ديگر جزيى از وجود و شخصيت و جانمايه اوست و كنار گذاشتنى نيست. اما اگر آن همراهى و اشتياق تظاهر بوده باشد خب طبيعى است با گسستن آن رابطه آنها نيز پس زده مى شود.
•اوقات شما با هم چگونه مى گذشت؟
با هم مى خوانديم، و با هم ياد مى گرفتيم. از خوانده ها و ديده ها و شنيده ها، از مسافرت ها، موزه ها، اتفاقات و ... حرف مى زديم، ساعت ها دل به موسيقى مى سپرديم، دوست داشتم او حرف بزند و من گوش بدهم. درباره برداشت ها و نقطه نظراتمان صحبت مى كرديم و اندوخته ها و تجربه هامان را با هم در ميان مى گذاشتيم. البته بيشتر وقت مان صرف كار مى شد، روز ها كار مى كرديم شب ها زندگى. زمانى را هم كه من صرف كار هاى روزمره مى كردم او مشغول كارش بود. مدام براى خودش كار ايجاد مى كرد. همين كه ترجمه كتابى را به پايان مى برد به جاى اينكه فراغتى به خودش بدهد بلافاصله كار ديگرى را شروع مى كرد، البته در كنار چهل سال كار مداوم روى كتاب كوچه. خيلى پيش مى آمد كه احساس نياز شديد به حافظ مى كرد و به سراغ اين فرياد خاموش مى رفت.
•اين انگيزه قوى براى كار كردن در او چه بود؟
انگيزه اش عشق بود. او به تكليف انسانى اش عمل مى كرد. تكليفى كه در ازاى حق زيستن بر عهده ماست. عشق او، عطوفت اش، شعر تپنده اش و طغيان هايش بود كه «آن غول زيبا» را مى ساخت. وقتى مى گويم «آن غول زيبا» همواره سلوك شاملو مدنظر من است.
•شاملو در شعرى گفته است: ... و ياسى معصومانه از اندوهى گرانبارش: / اين كه بامداد او ديريست تا شعرى نسروده است / چندان كه بگويم / «امشب شعرى خواهم نوشت »/ با لبانى متبسم به خوابى آرام فرو مى رود / چنان چون سنگى / كه به درياچه اى/ و بودا / كه به نيروانا ... دليل اين نگرانى شما چه بود؟
شاملو آمدن شعر را به سيب رسيده اى تشبيه مى كرد كه از درخت بيفتد. اگر زمانى طولانى شعرى نمى نوشت نگران مى شدم كه شايد چيزى مانع اين زايش شده است. بعد كه شعر نوشته مى شد حس مى كردى چنان با آن لحظات يگانه بوده اى و آن لحظه ها را زيسته اى كه انگار تو خود او بوده اى.
•شاملو در عرصه هاى مختلفى كار كرده انگيزه اش از كار كردن در عرصه هاى مختلفى چون ترجمه، داستان، فيلمنامه، نمايش نامه، روزنامه نگارى و گردآورى و تدوين كتاب عظيم كوچه چه بوده است؟
چنين سئوالى از او نكرده ام. اين عرصه هاى مختلفى كه شما نام مى بريد همگى در محور زبان است. او با زبان و بيان فارسى عيش و عشق مى كرد، در آن سير مى كرد و شايد خلق مدام.
•شرايطى كه در رسيدن آن سيب موثر است از نظر شما چيست؟
نمى شود آنها را برشمرد. چرا كه زمان شمول و مكان شمول نيست. حادثه اى است كه در ذهن و در زبان اتفاق مى افتد. حاصل قرن ها تجربه بشرى است كه به ما ارث رسيده و دامنه وسيع آن ممكن است از دل قرن ها بيايد از اسطوره، تاريخ، خاطره و يا تجربه عينى خود از كودكى، جنگ، عشق، خوانده اى يا شنيده اى تا آن گربه اى كه پرنده اى را شكار مى كند يا زمزمه اى كه امروز در گوشت شنيده اى را درنورديده باشد مانند پازلى كه هر تكه آن را از مكان ها و زمان هاى مختلف گرد آورده باشند، اما خود يك كل را تشكيل دهد. سال هاى اخير «شاملو» سخت شعر مى نوشت. شايد يكى از دلايل آن كم رنگ شدن معيار ها و ارزش ها بود. بيشتر مواقع كه با هم حرف مى زديم به همين مسئله مى رسيديم. انگار دردى موحش از كردار آدمى عمق جان اش را مى گزيد كه از بازگفت آن هراس داشت.
• با وجود تفكرات و دغدغه هاى مشترك شعر شاملو و سپهرى، چرا «شاملو» در جايى گفته بود كه با «سهراب» آب مان در يك جوى نمى رفت؟
اين اظهار نظر در مورد شعر اوست نه خود سهراب. چرا كه كاراكتر و جهان بينى و عينيت بخشيدن ديدگاه هايشان متفاوت بود. شاملو واقع بين تر بود. مدتى با هم دوست و همكار بودند، واحد سمعى بصرى وزارت كشاورزى را داير كردند و در طول مدت همكارى شان مسافرت و عكاسى مى كردند. مى گفت سهراب انسانى بود شريف و سرشار از مهر به هستى. فقدان او سخت ناراحت اش كرد.
•در واقع شاملو آدم طغيانگرى بود؟
شاملو شاعرى است كه عليه بيداد طغيان مى كند.
•نظارت بر چاپ و نشر آثار شاملو به شما سپرده شده. انتشار اين كتاب ها در چه مرحله اى است؟
در اين دو سال اخير من و همكارم تلاش كرديم كتاب ها بدون غلط منتشر شود. البته با لطف و همكارى ناشرين محترمى كه نمونه هاى حروفچينى رابارها و تا آخرين مرحله قبل از چاپ براى اصلاح آوردند و بردند. به عنوان نمونه كتاب سه نمايشنامه لوركا، آخرين چاپ مجموعه اشعار شاملو (چاپ ۱۳۸۲) و شازده كوچولو و اخيراً هم گيل گمش بدون غلط چاپ شده. كتاب گيل گمش شامل دو روايت است اولى كه از روى الواح سومرى (البته ترجمه از متن فرانسه) ترجمه شده است و به همان صورتى است كه شاملو تايپ كرده بود و دومى متنى است كه سال ۱۳۴۰ در شماره ۱۶ كتاب هفته چاپ شده بود. بعد از سال ها انتظار هم چشم مان به چاپ كتاب «دن آرام» روشن شد ولى متاسفانه شاملو شاهد انتشار آن به صورت كتاب نبود، منتها مى دانست كه چه كار كرده است. اين كتاب از نظر شخصيت پردازى و توصيف فضاهاى داستان و مناظر طبيعت _ به خصوص دريا _ نمونه است و اميدوارم كه خواننده هاى عزيز از اين كتابى كه «شاملو» حدود ۱۰ تا ۱۲ سال روى آن زحمت كشيد لذت ببرند. البته غلط هايى در كتاب ديدم؛ مثلاً در صفحه ۹۶۱، سطر ۶ به جاى «صداى بم» آمده است «صداى به ام» يا در صفحه ۵۳ سطر آخر به جاى «شلاخ كش» نوشته شده است «شخ كشى» و در صفحه ۱۲۳۷ _ در سطر آخر متن _ به جاى كلمه «ديد» آمده است «ديدم» كه اميدوارم ناشر در چاپ هاى بعدى غلط هاى كتاب را مدنظر قرار دهد و آنها را تصحيح كند.
حرف چ (جلد دوازدهم و سيزدهم) مدت هاست آماده حروفچينى است اما به دلايلى كه توضيح خواهم داد فعلاً دست نگه داشته ايم و دوباره مشغول كار روى حرف ج (مجلد يازدهم) هستيم. اين مجلد در سال ۸۰ منتشر شد و چون ناشر عجله داشت كتاب را به نمايشگاه برساند اولين نسخه حروفچينى شده آن را بدون اعمال غلط گيرى ها و اصلاحات و تكميل، حتى بدون اطلاع، چاپ و منتشر كرد و خبر آمد كه كتاب در نمايشگاه است. كتاب كوچه كتابى است با نكات و ريزه كارى هاى بسيار كه بايد بارها و بارها با دقت و حوصله غلط گيرى و بررسى شود. كار وقت گير و دقيقى كه زمان مى برد و با عجله ممكن نيست. شاملو و من سال ها وقت و انرژى خود را صرف كرده ايم تا اين كتاب مرجع هر چه بايسته تر و با كمترين اشكال به دست خوانندگان برسد. پس از چاپ مجدد جلد يازدهم براى آنكه ضررى متوجه خوانندگان نشود، آنها مى توانند كتاب قبلى خود را با چاپ جديد معاوضه كنند.
•پيشنهادى به شما در زمينه ساخت فيلمى درباره شاملو به روايت شما نشده است؟
چرا. ولى فكر نمى كنم عملى باشد، تمايل چندانى به اين كار ندارم.
•اكثر انسان هاى بزرگ از جمله شاعران، نويسندگان و هنرمندان تمايلى به در معرض قرار گرفتن حالا چه مصاحبه باشد يا كتابى درباره آنها درآيد و يا فيلمى درباره آنها ساخته شود و يا اينكه در محافل ادبى، هنرى و اجتماعى حضور يابند ندارند اكثر اين بزرگان با اين خلوت گزينى مى خواهند اسطوره گونگى خود را حفظ كرده ويا خود را اسطوره كنند چون قابل دسترس بودن آنها را از اين حالت تا حدودى خارج مى كند. با ذكر اين نكته مى خواهم بگويم كه «شاملو» هم (به خصوص در اين اواخر عمر) تا حدى اين گونه رفتار مى كرد؛ شما به عنوان كسى كه هميشه با شاملو بوده ايد دليل اين رفتار «شاملو» را در چه مى دانستيد؟
نمى دانم مى شود با انزوا گزيدن اسطوره شد. آنها با آثارشان است كه اسطوره مى شوند و اگر خلوت شان را نداشته باشند، پس كى كار كنند؟ وقتى سنى ازشان مى گذرد با جانى گرانبار، چون اقيانوس، ظاهرى آرام و درونى ژرف پيدا مى كنند. آرام مى گيرند تا عصاره زندگانى را بچشند. شما كه اين سكوت و سكون را مى بينيد مى پنداريد انزوا گزيده اند. حال آنكه:
در اندرون من خسته دل ندانم كيست
كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست


هادي

یه کوچولو توضیح

بر عکس اون یکی اخوی که آمریکاست و زمانی مطبوعاتی بوده و کار مطبوعات چیزی نیست الا دعواهای قلمی، مطمئن هستم که بیش از همه وحید می داند که من اهل اینگونه دعواها نبوده ونیستم اما لازم دیدم که یکی دو  نکته را درباره نوشته ام درباره شاملو توضیح بدهم
اول از همه به نظر من درست است که کلمه سالگشت بار منفی سالمرگ را ندارد اما گویایی کافی را هم ندارد و اگر خواننده با فردی که درباره اش صحبت می کنیم آشنا نباشد، متوجه نخواهد شد که آیا ما درباره فوت و یا بزرگداشت و یا ... صحبت می کنیم
و اما آنچه وحید به آن اشاره کرد که ما با آثار شعرا و ... سر و کار داریم نه خودشان و اهمیت هم نمی دهیم که زنده اند یا مرده ، به نظر من خیلی قشنگ نیست چرا که ما داریم درباره یک هنرمند معاصر صحبت می کنیم که چون از احوالش هرگز نپرسیدیم لاجرم هم نمی دانستیم چگونه روزگار می گذراند تا آن زمان که برای همیشه رفت، و آن زمان بود که تازه بزرگداشتها و مرثیه خوانی ها شروع شد درست مثل همیشه و اصلا مقایسه شاملو و مولانا و خیام از دید من کمی ناصحیح است که هر کدام در مقوله ای متفاوت از دیگری آثاری دارند
 چیز دیگری که لازم دیدم توضیح بدهم  آن است که با از دست دادن همچو اویی آنچه مرا دل آزرده می کند پایان آن جریان زاینده هنری است که خودم را محق می دانم که دلتنگ باشم و این هیچ ارتباطی به این ندارد که هرکسی را روزی نوبت رفتن هست دیر یا زود،  این یک احساس است و با فلسفه مرگ و زندگی فرسنگها فاصله دارد و من خوشحالم که هنوز این نوع حس در وجودم هست. فراموش نکنیم که آنچه از او باقی مانده بی نظیر است اما افسوس که دیگر به این مجموعه چیزی اضافه نخواهد شد. آیا انصافا کسی می تواند همچو او واژه سازی کند؟ پر از امید، چشم به راه نشسته ایم تا جایگزینش را ببینیم
در آخر باید اضافه کنم که من چون معمولا وقت نوشتن ندارم کامپیوترم را در محل کار روشن می کنم و شروع به نوشتن می کنم و تا نوشته ام تمام بشود حد اقل با سی چهل مشتری سر و کله می زنم که بعضی از اونها بعد از رفتنشون این ایده را در من بوجود می آوردند که کاش تیمارستان ها به مریض هاشون مرخصی نمی دادند. پس باید به من این حق را بدهید که گاهی بین جملاتم یک نوع از هم گسیختگی هست و یا مطلبی مثل آنچه برای شاملو نوشتم مجبور شوم ناقص پابلیشش کنم و این متن اون چیزی نیست که من دقیقا در ذهنم داشتم

مخلص همگی خصوصا داداش مطبوعاتیم: رامتین

سعید

دوشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۳

سالگشت شاملو

وقتي مطلب سعيد  در مورد شاملو رو خوندم کلي در مورد اينکه چه کامنتي بذارم فکر کردم
ولي  به نتيجه اي نرسيدم واقعيتش خط آخر مطلب سعيد به دلم نچسبيد مخصوصا اونجائيکه
از واژه سالمرگ استفاده کرده بود به شخصه معتقدم ما با آثار اين هنرمندان طرفيم
تا شخصه خودشون پس بودن و نبودنشون نبايد چندان تفاوتي برامون داشته باشه
در هر صورت ما هنرمنداني مثله حافظ و فردوسي و خيام و عطار و ... دوست داريم
نه به خاطره شخصيت خودشون  چون ما هيچکدوم از اين آدمها رو نديديم بلکه به خاطره آثار برجستشونه
شايد جسم اين هنرمندان از بين ما بره و از بين بره ولي مطمئنا آثارشون برايه هميشه در ميون ما هست
 چند سال پيش تو روزنامه يه مقاله اي رو خوندم که نوشته بود پر فروشترين کتاب سال
 ديوان حافظ بوده که نشون دهنده محبوبيت اثر شاعري است که 8 قرن قبل از ما ميزيسته
که در نوع خودش جالب مي تونه باشه
 در هر صورت با نظر خانوم مريم آ در مورد استفاده از کلمه سالگشت بجاي سالمرگ کامکلا موافقم
 بنظرم بد نيست تو سالگشت اين شخصيتهايه برجسته در موردشون کمي صحبت کنيم
ودر مورد آثارشون بحث کنيم ولي دلتنگي از بابات نبودنشون!؟ ... شايد من اشتباه مي کنم
 البته لازم نيست حرفايه منو  خيلي جدي بگيردا!!چون چند سالي است که من و  سيب زميني پشندي
کلي خصوصيت مشترک پيدا کرديم که اميدوارم  به پايه هم پير نشيم
    
برايه سالگشت آقايه شاملو تصميم گرفتم يکي از شعرهاشو در مورد مرگ بنويسم
 وقتي ديوانه اشعارشو نگاه کردم ديدم در زمانهايه مختلف اشعار متفاوتي در مورد
 مرگ نوشته اين شعري که انتخاب کردم در تيرماه سال 41 سروده که مطمئنا دوستان همه
 خوندن البته يادآوريش ميتونه جالب باشه ولي دليله اصلي انتخاب اين شعر بيشتر
بيانه توصيفه ترسي ست که از مرگ بيان کرده که بعد از سي و اندي سال متاسفانه
از همون چيزي که مي ترسيد سرش اومد

يادش گرامي


...از مرگ

هرگز از مرگ نهراسيده ام
اگر چه دستان اش از ابتذال شکننده تر بود
 
هراس من -باري-همه از مردن در سرزميني ست
که مزد گورکن
از بهاي آزادي ي آدمي
افزون باشد

جستن
يافتن
و آن گاه
به اختيار برگزيدن
و از خويشتن خويش
-باروئي پي افکندن

اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيشتر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم

وحيد    5/5/83
 

یکشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۳

روزگار غريبي است نازنين
 
امروز توي سايت خبري بي بي سي آمده بود كه در سودان - در منطقه اي به نام دارفور  - عمليات نسل كشي آغاز شده است . شبه نظاميان عرب هوادار حكومت به جان مردم بي پناه افتاده اند . بيش از يك ميليون سوداني آواره شده اند . تصور يك ميليون انسان آواره بدون غذا و مكان مثل تصور چرخيدن در سياهچاله است . دور باطلي كه طي قرن ها تكرار شده . ديگر آدم ها حتي به هم خونشان هم رحم نمي كنند . بي اختيار به ياد اين شعر شاملو افتادم كه قسمتي از اون وصف حاله هر چند شايد شاعر منظور ديگه اي داشته "هر كسي از ظن خود شد يار من 
 
..............................................
............................................
روزگار غريبي است نازنين
آنكه بر در مي كوبد شباهنگام 
به كشتن چراغ آمده است
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد
............................................
.........................................
آنك قصابانند 
بر گذرگاهها مستقر 
با كنده و ساطوري خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحي مي كنند 
و ترانه را بر دلها
 
امروز سالگشت ( به گفته يكي كه مي گفت سالگشت با زندگي همراهه و سالمرگ با مردگي ) شاملو است و اين شعر ما رو به ياد اين   مي ندازه كه شاعرش هم تو همين هوا نفس مي كشه 
 
مريم-آ    3/5/83  

شنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۳

تولدت مبارک



(رامتین جان تولدت مبارک (البته با 2 -3 روز تاخیر
 
(شادی خانوم تولدت مبارک (البته 2-3روز جلوتر
امیدوارم اون 2 روز تاخیرو به این 2 روز  ببخشید در هر صورت آرزو می کنم  که همیشه سر حال وسر زنده در کنار هم و در زندگی مشترکتان موفق  باشید
 
اول از همه, پوزش بابت تاخیر; راستش من 2-3 روز اخیر تهران نبودم. قرار بود عکسی که خواسته بودی رو در روز تولدت تو وبلاگ بذاریم  عکس رو من برایه علی فرستادم ولی یادم رفته بود یادآوری کنم در هر صورت ببخشید اشتباه از من بود

اینم یه شعر زیبا تقدیم به دوست قدیمی وعزیزم رامتین
 در ضمن شعر از همون خانومه ست  که خیلی دوستش داری!! همش میگی چرا شعر ازش نمی نویسی

دیر زمانی ست که رفته یی
وچیزی عوض نشده است
زمین می چرخد
انسان ها هم با آن
!در این دایره می چرخند
!دیر زمانی ست که رفته یی
 به ظاهر چیزی را از دست نداده یی
 تنها ما
.! بدون تو فقیریم
 
وحید    3/5/83
 

برای شاملو

باید استاد و فرود آمد
بر آستان دری که کوبه ندارد
چرا که اگر به گاه آمده باشی
دربان به انتظار توست
و اگر بیگاه
به در کوفتنت پاسخی نمی آید

و او بود که آمده بود درست همانطوری که خودش گفته بود: به گاه. مردی بود بزرگ و از اهالی امروز و آشنایی خسته که گرد راه از چهره پاک نمی کرد. کوله بارش آنچنان پر بود که کسی دیگر را جز او تحمل حمل آن نبود. رفیق راه و مرهم دل خسته ات بود آنچه زمزمه شبانه هایش بود. پریا و چهار زندان هر دو حکایت یک قصه اند و از یک راوی اما هر کدام به نوعی از دیگری متمایز. ترکیباتش منحصر به فرد بودند و تقلید ناپذیر و به راستی مسعود بهنود زیبا گفت که: "پس از او کلمه یتیم شد". آنقدر بزرگ است که در قالب کلمه و جمله نمی گنجد
 امید دارم دوستان خرده نگیرند که دارم بت می سازم که به راستی اینطور نیست. بسیار دوستش داشته و دارم و امروز در سالمرگش دلم گرفت. یادش گرامی

سعید

جمعه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۳

شصت سال پس از برتون وودز - قسمت دوم

بانک جهانی
توافقنامه برتون وودز در دوجنبه کمک به بازسازی و توسعه اقتصادی کشورها و تلاش برای ثبات در عرصه تجارت جهانی حايز اهميت بود. در زمينه نخست، بانک جهانی که کشورهای مختلف در آن عضويت دارند، موظف شد به منظور تامين منابع مالی طرح های اقتصادی به تشويق سرمايه گذاری خارجی در کشورها و مناطق گوناگون کمک کند. در مرحله اول، قرار شد بانک جهانی به نياز کشورها و مناطقی رسيدگی کند که اقتصاد آنها در اثر درگيری در جنگ به شدت آسيب ديده بود. به اين منظور، به بانک جهانی اختيار داده شد که با اتکا به منابع مالی خود که توسط کشورهای عضو تامين می شود به تضمين وام های دريافتی کشورهای متقاضی بپردازد. بانک جهانی وام های بلند مدت در اختيار متقاضيان قرار می دهد و معمولا اين وام ها مشخصا برای اجرای طرح های خاص اعطا می شود. نرخ بهره بانک به توانايی کشور وام گيرنده بستگی دارد. بانک همچنين در ارايه توصيه کارشناسی، تدوين طرح و نظارت بر اجرای آنها مشارکت دارد. در سالهای اخير، بانک جهانی تاکيد داشته که در تامين منابع و تاييد طرح ها به مجريان بخش خصوصی اولويت کامل داده شود. شرکت های خصوصی در زمينه های مشاوره و اجرا می توانند با مراجعه به بانک نام خود را در فهرست اسامی موسسات مجاز به دريافت طرح های عمرانی ثبت کنند. منابع مالی بانک توسط کشورهای عضو به عنوان سهامداران بانک تامين می شود و ميزان سهام با توان اقتصادی آنها تناسب دارد. تعداد آرای کشورها در مجمع عمومی بانک و هيات مديره با تعداد سهام متناسب است. در حال حاضر، ايالات متحده با بيشترين سهم در بانک جهانی بيش از 16 درصد کل آرا را در اختيار دارد و پس از آن ژاپن (حدود 8 درصد)، آلمان (حدود 5 درصد) و بريتانيا و فرانسه (هرکدام با نزديک به 5/4 درصد) دارای بيشترين تعداد آرا هستند. وزيران دارايی يا توسعه کشورهای عضو در هيات حکام بانک عضويت دارند که مرجع نهايی تصميم گيری است و مديريت جاری بانک توسط هيات مديره به رياست رييس بانک جهانی اعمال می شود. مرکز بانک مانند دفاتر صندوق بين الملل پول در واشنگتن، پايتخت آمريکا، قرار دارد.در سال 1960، بانک جهانی نهاد ويژه ای را با نام انجمن توسعه بين المللی تاسيس کرد که هدف آن اعطای وام های بدون بهره به کشورهای فقير جهان است
صندوق بين المل پول
در زمان برگزاری کنفرانس برتون وودز، کمک به توسعه تجارت بعد از جنگ با اهميت ويژه ای تلقی می شد.مهمترين موضوعی که در دستور کار اجلاس قرار گرفت و تعدادی از صاحبنظران مشهور اقتصادی زمان، از جمله جان مينارد کينز، اقتصاددان برجسته بريتانيايی، در تدوين آن شرکت داشتند، ثبات در صحنه تجارت بين الملل بود.به اين منظور، اجلاس تصميم گرفت که "نظام ارزی برتون وودز" را معرفی کند. در اين نظام، کشورهای مختلف متعهد شدند که نرخ برابری پول خود در برابر ساير ارزها را ثابت نگاه دارند و از کاهش نرخ برابری به منظور کسب امتياز در زمينه افزايش صادرات خودداری ورزند. در عين حال، ارتباط غيرمستقيم نرخ ارزها با طلا به آن معنی بود که حجم طلای موجود عملا نمی توانست رشد تجارت جهانی را متوقف کند زيرا در صورت نياز به نقدينگی بيشتر در عرصه بين الملل، حجم نقدينگی با کاهش ارزش دلار در برابر طلای موجود افزايش می يافت. همچنين، برخلاف نظام ارزی مبتنی بر طلا، کشورها موظف نبودند پول خود را به طلا تبديل کنند يا بدهی های خارجی خود را با طلا پرداخت کنند. ترتيبات ارزی برتون وودز اصطلاحا نظام انعطاف پذير نيز خوانده می شد به اين دليل که به کشورها اجازه داده شده بود در محدوده مشخصی، حدود يک درصد، نرخ برابری ارزی خود در برابر دلار با تغيير دهند. صندوق بين الملل در مقابل آمادگی آن را داشت تا هنگامی که کشور خاصی با تراز پرداخت منفی (يعنی فزونی پرداخت ها از دريافت های ارزی) مواجه می شد، وام های کوتاه مدت ارزی به منظور حمايت از پول داخلی را در اختيار آن قرار دهد. از چنين کشوری انتظار می رفت با دست زدن به اقدامات گوناگون، از جمله کاهش تقاضای داخلی برای واردات، به تراز پرداخت متوازن دست يابد. تغييرات بيشتر تنها در مواردی مجاز بود که کشور متقاضی با "عدم تعادل اساسی" در تراز پرداخت های خود مواجه بود به اين معنی که تراز پرداخت منفی آن برای مدتی طولانی ادامه داشت و از طريق اقدامات ديگر مرتفع نمی شد. از اواخر دهه 1960، در حاليکه کشورهای متعددی با مشکل تراز پرداخت منفی مواجه بودند، نظام ثبات نرخ برابری ارزی به دليل خواست اين کشورها برای کاهش نرخ برابری خود با مشکلاتی مواجه شد. از سال 1971، اين نظام جای خود را به روش ارزهای شناور داد و از اواخر همان دهه، بيشتر کشورهای جهان تصميم گرفتند تعيين نرخ برابری ارزی خود را به عوامل بازار بسپارند و در نتيجه، وظيفه صندوق بيشتر به يک نقش نظارتی تبديل شد. صندوق بين المللی پول در حال حاضر نيز بر سياست های پولی جهان نظارت دارد و از جمله در مواردی که کشوری با مشکلات ارزی عمده مواجه است، به اعطای وام های معمولا کوتاه مدت تر به آن مبادرت می ورزد. در زمينه تجارت خارجی، اجلاس برتون وودز تصميم گرفت که نهادی را تحت عنوان سازمان تجارت بين المللی به منظور همکاری کشورها در زمينه گسترش تجارت آزاد ايجاد کند اما اين طرح با مخالفت کنگره آمريکا مواجه و کنار گذاشته شد. در عوض، در سال 1947، موافقتنامه عمومی در مورد تعرفه و تجارت - گات - توسط ايالات متحده و 23 کشور ديگر ايجاد شد که در سال های بعد، زمينه تاسيس سازمان تجارت جهانی را فراهم کرد

از سایت بی بی سی
سعید

هفته نامه

 
شنبه
 
لنس آرمسترانگ را شاید خیلی از دوستان بشناسند ولی برای آن دسته از رفقا که با ایشان آشنایی ندارند باید بگویم که لنس پر افتخار ترین دوچرخه سوار جهان است که چند سال قبل دچار بیماری سرطان شد اما با اتکا به اراده خود سرطان را پشت سر گذاشت و امسال  می رود تا برای ششمین بار توردو فرنس را فتح کند اما این مقدمه را گفتم تا به اینجا برسم که در خبر ها خواندم بیش از ده هزار نفر آمریکایی برای ساپورت لنس به فرانسه رفتند ومردم آمریکا به قهرمانی آمسترانگ هم اندازه قهرمانی در المپیک اهمیت می دهند می پرسید چرا ؟ دلیلش این است که فکر می کنند با قهرمانی او فرانسویها کنف می شوند  راستی مردم دنیا یک جورایی همه مثل هم فکر می کنند بازیهای تیم ملی با عربستان که یادتونه
 
یکشنبه  

این چند روزی که مرخصی بودم چند تا فیلم رفتم اولیش ترمینال بود  که اسپیلبرگ سوژه آن را از زندگی مسافر ایرانی ساکن ترمینال شانزده فرودگاه شارل دو گل گرفته -و البته دویست و پنجاه هزار دلار هم به ایشان پول داده - شاید سناریو ساده به نظر برسد اما بازی تام هنکس بی نظیر بود اگر دستتون رسید حتما ببنید دومین فیلم مرد عنکبوتی شماره دو بود که یکی از جذاب ترین تولیدات سینمای جهان در زمینه جلوه های ویژه است یادمه بعد فیلم به رامین گفتم ما تو تکنیک فیلم سازی صد سال از اینها عقبیم رامین سری تکون داد و گفت خیلی بیشتر و البته درست می گفت

دوشنبه
 
یک مطلبی تو کاپوچینو خوندم به نظرم جالب اومد گفتم براتون نقل کنم
انتخاب ريموند دومنش به عنوان سرمربی تيم فرانسه فارغ از همه جذابيت‌های ژورناليستی در عرصه فوتبال اروپا حاوی نکات پشت پرده‌ای است که بهتر است امروز گوشه‌هايی از آن بازگو شود. هرچند شايد بهتر می‌بود ما هم مثل ديگران درباره جام ملت‌های آسيا و گمانه‌زنی درباره‌ی بخت قهرمانی ايران می‌نوشتيم و نهايتا تيتر می‌زديم ( بچه‌ها برويد و يونان باشيد )اما همان‌طور که پيش‌ترها نيز اشاره شد عامل اصلی درجازدن‌های ورزش ما (‌و در اين‌جا فوتبال) سيستم فکری مديريتی است که بدنه‌ی ورزش از آن تغذيه‌ی فکری می‌کند و انتخاب دومنش يادآور دردناکی از اين جريان است.
کمتر از يک سال پيش و در روزهايی که تيم ملي در اختيار همايون شاهرخی بود و روزنامه‌ها جبهه‌ی اصلی منتقدان تيم ملی و خصوصا شخص سرمربی را تشکيل می‌دادند شرايط در اتاق بين‌الملل فدراسيون به‌گونه‌ای ديگر بود. پس از آغاز نتايج ضعيف تيم ايران و دستورالعمل مهندس مهرعليزاده برای تقويت کادر فنی (‌که البته در نوع خود بی‌سابقه بود) فدراسيون مجددا تمام نيروهای رابط خود را برای يافتن مربی خارجی بسيج کرد. در اين ميان مذاکرات در سطح سه شخص پي‌گيری می‌شد.
تماس با اوليويرا، مربی پرتغال در جام جهانی ۲۰۰۲ که توافقات بسياری نيز صورت گرفته بود و آن‌طور که گفته می‌شد مذاکرات توسط سفارت ايران در ليسبون ادامه می‌يافت. (هرچند خبر اين مذاکرات پنهان نماند و يکی از روزنامه‌های ورزشی با تيتر مستر A.O در تهران اين خبر را منتشر کرد.) گزينه‌ی دوم سرمربی سابق بود که گفت و گوها با برانکو را خود فدراسيون برعهده داشت. و نهايتا فيليپ تروسيه که از طريق سفير ايران در فرانسه با او تماس‌هايی گرفته شد. گزينه‌ی اول بر سر توافقات مالی منتفی شد و تروسيه نيز به علت پاره‌ی مشکلات (‌با توجه به عرف‌های يک کشور اسلامی) عملا از بازی خارج شد.
در اين زمان رابطين فدراسيون ليست مربيان جديدی را به فدراسيون اعلام کردند که با توجه به علاقه‌ی فدراسيون در آن مقطع به مربيان فرانسوی نام ريموند دومنش نيز به چشم می‌خورد. ولی برخورد فدراسيون با اين گزينه فراتر از حد انتظار بود. آنها دومنش را حتی در حدی ندانستند که مذاکرات مقدماتی نيز با او صورت بگيرد و خيلي راحت از کنار نام او گذشتند. هر چند به‌سادگی قابل فهميدن است که دومنش با توجه به هدايت تيم اميد فرانسه اين پست را نمی‌پذيرفت اما اساسا بحث بر سر همان مديريت‌هايی است که ابتدا نيز به آن اشاره شد. همان مربی که مسئولان فدراسيون شان خود را بسيار بالاتر از آن می‌دانستند که با چنين مربی بي‌نام ونشانی مذاکره کنند امروز سرمربی تيم فرانسه شده است.
می‌شود خيلی راحت از روابط‌عمومی سازمان خواست که اين ماجرا را تکذيب کند و منکر همه چیز شود. می‌شود درباره‌ی خط‌خوردن مهرزاد معدنچی و دعوت ناگهانی فرزاد مجيدی هر روز داستان درست کرد. اصلا می‌شود در بحبوحه‌ی جام ملت‌های آسيا گم شد و منتظر نتايج ماند. اگر قهرمان شديم که همه صاحب اين قهرمانی هستند و اگر شکست که البته همه بزرگان فوتبال در اين مملکت آن را از مدت‌ها پيش پيش‌بينی کرده بودند ولی کسی به توصيه‌های عميق اين بزرگان گوش نداد تا اين‌گونه شود. و باز دوباره همان چرخ باطل از سر گرفته می‌شود و فرانسه نيز با دومنش خود را برای جام جهانی ۲۰۰۶ آماده می‌کند البته...اين طور نيست آقاي دادکان؟ البته فعلا که تایلند را زدیم  رضا عنایتی را عشقه

سه شنبه
 
و اما فرنهایت 911 از اون فیلمایی بود که نشون می ده تو کان کیلویی جایزه میدن یک فیلم با مصرف انتخاباتی برای پارتی دموکراتها که حداقل برای اهل اندیشه جرف تازه ای برای گفتن نداشت تنها نکته ای که مرا به شدت جذب خودش کرد این بود که آمریکا عجب سرزمین آزادی است

 
چهار شنبه
 
آی پسرای خوب و خوش قدوبالا
دخترای خوشگل و ناز و رعنا 
نازه پسر امروز اومده به دنيا
آورده با خودش يه دنيا صفا -جون عمه اش 
بيا بنشين كنار شمع ها
قدر امشب رو بدونيم
نميدونيم كه چی ميشه فردا
بيا يكصدا بخونيم
..... 

بازم اول مرداد شد و روز تولد من هفته دیگر هم تولد شادی است دیدم کسی تحویل نگرفت خودم برای خودم تبریک گذاشتم اینم یک جورشه
 
پنج شنبه
 
این طرح تازه به ذهنم اومده و اگر دوستان دوست داشته باشند هر از گاهی که مطلب به اندازه کافی داشته باشم و صد البته وقت کنم مطالب جدا از هم و کوتاه را در کنار یکدیگر می گذارم حتما نظرتان را بگویید ضمنا بالا غیرتا این وبلاگ را مثل پیراهن بارسلونا بدونید این تبلیغات جام ملتهای اروپا را حذف کنید بابا دو ماه گذشت

جمعه
 
فعلا تعطیل

 
قربون همه رامتین

پنجشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۳

شصت سال پس از برتون وودز- قسمت اول

در ماه ژوئيه سال 1944و زمانی که هنوز چند ماهی به شکست نهايی کشورهای عضو محور و خاتمه جنگ دوم جهانی باقی مانده بود، 45 کشور جهان اجلاسی را تشکيل دادند تا نحوه کمک به بازسازی اقتصاد جنگ زده اروپا را بررسی کنند.اين اجلاس که در برتون وودز، در ايالت نيوهمپشاير آمريکا، برگزار شده بود با صدور بيانيه ای حاوی "توافق برتون وودز" در 22 ژوئيه، به ايجاد نظامی ناظر بر تجارت بين الملل و نحوه کاربرد ارزهای خارجی در مبادلات بين کشورها منجر شد که به مدت حدود سی سال بر ساختار تجارت جهانی مسلط بود. توافقنامه برتون وودز همچنين به ايجاد دو نهاد عمده در روابط اقتصاد بين الملل، يعنی صندوق بين الملل پول و بانک بين المللی بازسازی و توسعه - بانک جهانی - منجر شد که هنوز هم کمابيش با همان اهداف اوليه خود فعاليت دارند. اجلاس برتون وودز با دو انگيزه اساسی و مرتبط با يکديگر تشکيل شد: ترميم اقتصادی کشورهای آسيب ديده از جنگ و توسعه و تضمين نظم در تجارت بين کشورها. تامين منابع مالی شرکت در عمليات نظامی در کنار تغيير کاربری بخش عمده ای از تاسيسات توليدی به منظور کمک به پيشبرد جنگ و ويرانی ناشی از بمباران های هوايی باعث شده بود توان اقتصادی اين کشورها به شدت تحليل رود. پيش بينی خاتمه جنگ و بازگشت هزاران سرباز به زندگی غيرنظامی، چشم انداز اقتصادی اين کشورها را حتی تيره تر جلوه می داد و علاوه بر آن، اين نظر نيز وجود داشت که فقر و بيکاری ممکن است ثبات سياسی آنها را مورد تهديد قرار دهد و زمينه را برای ماجراجويی های سياسی جديدی فراهم آورد. برای بسياری از کارشناسان آن زمان، استقرار کمونيسم در روسيه (ولو اينکه به دليل حضور شوروی در جبهه متفقين اين نگرانی به طور مستقيم مورد اشاره قرار نمی گرفت) و ظهور نازيسم در آلمان بيش از هرچيز حاصل دشواری و سردرگمی اقتصادی در دوره بين دو جنگ اول و دوم بود. به خصوص گفته می شد که شرايط اقتصاد جهانی از اواخر دهه  بیست، که رکود گسترده ای را بر تمامی کشورهای صنعتی جهان تحميل کرد، در گرايش مردم آلمان به دولتی قدرتمند و قادر به حل معضل بيکاری و تورم موثر بود.  بدتر اينکه در دهه های بیست و سی با تعميق رکود، کشورهای مختلف به منظور حل مشکلات داخلی خود به سوی اعمال محدوديت در تجارت خارجی، عقد قراردادهای محدود کننده دوجانبه و رقابتی مخرب با هدف بهبود شرايط خود به زيان ساير کشورها روی آورده بودند. از جمله، هر کشوری می کوشيد با کاهش نرخ برابری پول داخلی و وضع مقررات گمرکی، ضمن افزايش صادرات خود مانع از واردات از کشورهای ديگر شود، روشی که "سياست فقر برای همسايه" نام گرفت. اجلاس برتون وودز، ضمن تلاش برای بازسازی اقتصادهای پس از جنگ، در نظر داشت با اتخاذ تمهيداتی مانع از تکرار اين تجربه در سال های بعد از جنگ دوم شود

از سایت بی بی سی

سعید

صادق چوبک

امروز یک مجموعه داستان از صادق چوبک را شروع کردم به خواندن به نام روز اول قبر و پیش خودم فکر کردم که شاید شما هم مثل من بدتان نیاید که یه کم درباره او بدانید. البته شاید بعضی بیشتر از آنچه که در ذیل می آید بدانند در هر حال من تلاش کردم تا به طور خلاصه و مفید اطلاعاتی را گردآوری کنم
صادق چوبک، در سال 1295 هجري خورشيدي در بوشهر بدنيا آمد. پدرش تاجر بود، اما به دنبال شغل پدر نرفت و به کتاب روي آورد. در بوشهر و شيراز درس خواند و دوره کالج آمريکايي تهران را هم گذراند. در سال 1316 به استخدام وزارت فرهنگ درآمد. اولين مجموعه و داستانش را با نام " خيمه شب بازي " در سال هزار وسیصد و بیست و چهار منتشر کرد. در اين اثر و " چرا دريا طوفاني شد " (1328) بيشتر به توصيف مناظر مي پردازد، ضمن اينکه شخصيت هاي داستان و روابط آنها و روحيات آنها نيز به تصوير کشيده مي شود. اولين اثرش را هم که حاوي سه داستان و يک نمايشنامه بود، تحت عنوان " انتري که لوطيش مرده بود " به چاپ سپرد. آثار ديگر وي که برايش شهرت فراوان به ارمغان آورد، رمانهاي " تنگسير " و " سنگ صبور " بود. تنگسير به 18 زبان ترجمه شده است. امير نادري، فيلمساز معروف ايراني، در سال 1352 بر اساس آن فيلمي به همين نام ساخته.  در " سنگ صبور " جريان سيال ذهني روايت و بيان داستان از زبان افراد مختلف بکار گرفته شده است، اين اثر بحث زيادي را در محافل ادبي آن زمان برانگيخت. ديگر آثار داستاني چوبک عبارتند از: چراغ آخر ( مجموعه هشت داستان کوتاه )، روز اول قبر ( مجموعه ده داستان کوتاه).
چوبک به زبان انگليسي مسلط بود و دستي نيز در ترجمه داشت. وي قصه معروف " پينوکيو " را با نام " آدمک چوبي" به فارسي برگرداند. شعر " غراب " اثر " ادگار آلن پو " نيز به همت وي ترجمه شد. آخرين اثر منتشره اش هم ترجمه حکايت هندي عاشقانه اي به نام " مهپاره " بود که در زمستان 1370 منتشر گرديد
چوبک از اولين کوتاه نويسان قصه فارسي است و پس از محمد علي جمالزاده و صادق هدايت مي توان از او بعنوان يکي از پيشروان قصه نويسي جديد ايران نام برد. فرم قصه هاي جمالزاده بيشتر حکايت گونه و شبيه نويسندگان فرانسوي قرن نوزدهم بود. قصه هاي صادق هدايت هم فراز و نشيب بسيار داشت، گاهي از نظر فرم کاملا استوار و بر اساس معيارهاي قصه نويسي جديد بود و گاهي هم در واقع همان حکايت نويسي، بود که با چاشني طنز همراه مي شد. در اين ميان البته " بوف کور " استثنايي و بي بديل بود و از جهات مختلفي مورد توجه قرار گرفت. گروهي آن را قصه اي روانشناختي و نو دانستند و پيشرفتي در فرم قصه نويسي ايران به سوي قصه نويسي غربي، محسوب نمودند. صادق چوبک متاثر از همين نظر بود و از همين جا آغاز کرد. وي در قصه هايش ذهن و روان قهرمانهايش را مورد توجه قرار داد و سعي کرد به شخصيت هايش عمق ببخشد. همين تلاش براي عمق بخشيدن به شخصيت ها، بر نحوه بيان وي تاثير گذاشت
در سنگ صبور قصه را از زبان شخصيت هاي مختلف مي خوانيم، نحوه بياني که در قصه نويسي نوپاي ايران کاملا تازگي داشت. وي براي بيان افکار ذهني هر يک از شخصيت ها ناگزير بود به زبان هر يک از آنها بنويسد و اين خود به تغيير نثر در طول داستان منتهي شد که باز نسبت به ديگران پيشرفتي جدي محسوب مي شد. در آثار چوبک هر شخصيت داستان به زبان خودش، زبان متناسب با فرهنگ و خانواده و سن و سالش سخن مي گويد، کودک، کودکانه مي انديشد و کودکانه هم حرف مي زند، زن زنانه فکر ميکند و زنانه هم حرف ميزند و بدين ترتيب هر يک از شخصيت ها به بهترين وجه شکل مي گيرند و شخصيت پردازي موفقي ايجاد مي شود که در بستر حوادث داستان، زيبايي و عمق خوشايندي به داستان ميدهد
وي در توصيف واقعيتهاي زندگي نيز وسواس زيادي داشت و اين نيز از ويژگي هاي آثار وي است. چوبک به سبب همين دقت نظر در جزئي نگري ها و درون بيني ها، رئاليست افراطي وگاهي حتا ناتوراليست خوانده اند
آثار چوبک از سالها پيش مورد نقد و بررسي جدي قرار گرفته و در کتابهاي مختلفي از جمله " قصه نويسي " (رضا براهني)، " نويسندگان پيشرو ايران " (محمد علي سپانلو) و "نويسندگان پيشگام در قصه نويسي امروز ايران"(علي اکبر کسمايي)، نوشته هايش تحليل شده اند. صادق چوبک در اواخر عمر بينايي اش را از دست داد و در اوايل تابستان 1377، در آمريکا درگذشت و بنا به وصيتش يادداشتهاي منتشر نشده اش را سوزاندند 
 سعید

چهارشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۳

چند جمله اموزنده

یک روز زندگی به روشن بینی بهتر از صد سال عمر در تاریکی است.       بودا خنده بهترین اسلحه جنگ با زندگی است.    اناتول فرانسهر گاه بتوانم بعد از هر شکست لبخند بزنم شجاع خواهم بود.    ناپلیونپیوند عشق حقیقی حتی به مرگ گسیخته نمی شود چه رسد به دوری.    ولترعشق و محبت گوهری است گرانبها اگر با عفت توام باشد.      تولستوییا درست حرف بزن یا عاقلانه سکوت کن.        ژرژ هربرتاگر خاموش باشی تا دیگران به سخنت ارند بهتر که سخن گویی و خاموشت کنند.    سقراط   با دیگران بخند نه بر دیگران.    دیل کارنگیداروی خشم خاموشی است.    سقراط
ناهید          

دوشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۳

شاعران معاصرایرانی در چین

اخیرا مجموعه ای از اشعار شاعران معاصر-خودی و غیر خودی- توسط سه تن از اساتید
زبان فارسی دانشگاه پکن به زبان چینی ترجمه شده و به عنوان کتاب درسی در رشته
خاور شناسی و زبان فارسی این دانشگاه تدریس می شود
 
شکر شکن شوند همه طوطیان هند  - زین قند پارسی که به بنگاله می رود
 
اگر چاپ شعر برخی از شاعران معاصر در کتابهای درسی دبیرستان  و دانشگاههای
خودمان همچنان با مشکل مواجه است چه غم بالاخره
 
به شعر حافظ شیراز می رقصند و می خوانند
سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی
 
البته بین کشمیر و سمرقند و هند و بنگال با پکن خیلی فاصله است ولی بالاخره یه جورایی
به هم ربط پیدا می کنند اما یه تفاوت وجود دارد با اشعار فروغ, شاملو, سپهری و دیگر بزرگان
که گویا آثارشان به چینی ترجمه شده نمی شود رقصید و آواز خواند
 
منبع خبر: مجله هفت
 
وحید     28/4/83

شنبه، تیر ۲۷، ۱۳۸۳

... قناري گفت


قناري گفت: - کره ي ما 
 کره ي قفس ها با ميله هاي زرين و چينه دان چيني

ماهي ي سرخ سفره ي هفت سين اش به محيطي تعبير کرد
که هر بهارمتبلور مي شود
 
کرکس گفت: - سياره  ي من
سياره ي بي همتائي که در آن
مرگ
 مائده مي آفريند
 
کوسه گفت: -زمين
سفره برکت خيز اقيانوس ها

انسان سخني نگفت
تنها او بود که جامه به تن داشت
و آستين اش از اشک تر بود
 
شاملو
 
وحيد  27/4/83

جمعه، تیر ۲۶، ۱۳۸۳

مسافری که از شما سخن گفته بود

ما مشغول گفتگوی گل و سلام و آینه بودیم
که شبی دریا خواب دریا را دید
که شبی آب آمد و از سر گریه گذشت
 
حالا دعاتان مستجاب و
!تعبیر خوابتان به خیر
 
راستی شنیده اید که هیچ آسمان صافی
دلیل باران نیست !؟
نه هر آسمان گرفته ئی هم
!بی سوال از بغض تشنگی نخواهد بارید
 
حالا تنها کسانی به تعداد سرانگشتان گریه مانده اند
که هنوز رو به آسمان مهتاب مرده مغموم
هی در شمارش رویای ستارگان صبور
نماز شکسته می خوانند
 
بگذریم فقط همین پرسش ساده آخرین سوال من است
شما که از بیم باد و باور باران سخن می گفتید
حالا یک پیاله شیر و پاره ئی نانتان کجاست!؟
 
سید علی صالحی
 
وحید     26/5/83
 
 

صدمین سالگرد درگذشت آنتوان چخوف

صد سال از مرگ آنتوان چخوف، یکی از تاثیر گذار ترین نمایشنامه نویسان جهان می گذرد.نویسنده ای که تنها چهل و چهار سال عمر کرد اما تاثير داستانها و نمايشنامه هايش از مرزهای قرنی لبالب از انقلابهای سياسی و هنری فراتر رفته و به روزگار ما رسيده است. چخوف چندماه پس از تماشای نخستين اجرای آخرين نمايشنامه اش باغ آلبالو به علت ابتلا به بيماری سل از پا در آمد. در آن اجرا همسرش نقش اول را به عهده داشت اما چخوف اجرا را که بارها به هنگام تمرين ديده بود و کارگردانش کنستانتين استانيسلاوسکی بود، نپسنديد و تنها به تماشای پرده چهارم بسنده کرد. آيا چخوف خود می دانست که صد سال پس از آن، باغ آلبالو نمادی از گذار جهان از دورانی به دوران ديگر و پرده چهارم آن، شاه کليد درک رمز و راز دگرگونی جهان - و بخصوص - روسيه در جريان تحولات آغاز و پايان قرن بيستم تلقی خواهد شد؟ آنتون پاولوويچ چخوف فرزند پيشه‏وری خرده‏پا بود. پدرش اغلب با مشکلات مالی دست به گريبان بود و از اين رو آنتون پاولوويچ کودکی سختی را گذراند. در بيست سالگی برای تحصيل در رشته‏ پزشکی به مسکو رفت و از همان زمان انتشار داستانها و طرح‏های طنزآميزش را با امضاهای مستعاری نظير "برادر برادرم" و "طبيب بی‏بيمار" در نشريات آغاز کرد. مجموعه داستانی که در سال ۱۸۸۴ از او به چاپ رسيد آنچنان موفقيت‏آميز از آب درآمد که او توانست حرفه‏ پزشکی را رها کند و اوقاتش را به تمامی به کار نوشتن اختصاص دهد. در واقع چخوف در روسيه بيشتر به عنوان داستان نويس شناخته شده است تا نمايشنامه نويس. سه سال بعد مجموعه‏يی از داستانهايش که با نام در هوای گرگ و ميش منتشر شد جايزه‏ پوشکين را برد. با اين همه موفقيت ادبی چخوف در سال1388 و با انتشار داستان بلند استپ‏ها که تصويری نمادين از زندگانی روسی بود، آغاز شد. در همين حال، چخوف نوشتن در قالب نمايشنامه را نيز آغاز کرد. آنتون چخوف دهها نمايشنامه کمدی تک پرده ای نوشت اما شهرت خود را بيشتر مديون چند تراژدی بلندی است که در سالهای پايانی عمر خود نوشت. در پايان سده‏ نوزدهم ميلادی، به دنبال ديداری از اردوگاه محرومان در جزيره‏ ساخالين شرحی از اين سفر را منتشر کرد و همين ديدار بود که علاقمندی او را به مسايل اجتماعی افزايش داد، تا جايی که رفته رفته از انديشه‏های ضد روشنفکری و طرز تفکر انفعالی ملهم از تولستوی دست کشيد و بالاخره در آغاز سده‏ بيستم، هنگامی که به عضويت فرهنگستان علوم روسيه برگزيده شد، با تسليم استعفای خود، اعتراضش را آشکارتر بيان کرد. چخوف در دوران روسيه تزاری اصلاح طلبی تند رو به شمار می آمد، بنا بر اين، آثارش در دوران حکومت کمونيستی اجازه اتشار داشت. هرچند که گاهی "رنگ بدبينانه" ای را که در برخی از نمايشنامه ها و داستانهايش وجود داشت، از آن حذف می کردند. چه در داستان‏های کوتاه - که چخوف بيشتر شهرت خود را مديون نوشتن آنهاست - و چه در نمايشنامه‏های کوتاه و چه در چهار نمايشنامه‏ بلند مشهورش: مرغ دريايی۱۸۹۶، سه خواهر۱۸۹۹، دايی وانيا ۱۹۰۲و باغ آلبالو ۱۹۰۴ آنتون پاولوويچ چخوف استادی خود را در ترسيم سيمای پرملال و محنت‏بار زندگانی وابستگان به طبقه‏ فرودست روسيه نشان داده است. در هريک از داستانها و نمايشنامه‏های او همدردی عميقش با اين قشرها و اميدش برای بهبود روزگار آنان به چشم می‏خورد. بسياری از منتقدين در طی هشتاد سال گذشته به شکل‏های گوناگون درصدد مقايسه ميان سرنوشت باغ آلبالو و سرنوشت روسيه برآمده‏اند و از اين طريق چخوف را دارای ديدی پيشگويانه توصيف کرده‏اند. امروز اين نظريه طرفداران بيشماری دارد. گرچه منتقدان اينگونه دلالتهای پيشگويانه را می پسندند؛ اما در واقع، آنتون چخوف يک سال پيش از خيزش ۱۹۰۵ که بعد ها لنين آن را "تمرين نهايی برای انقلاب بلشويکی ۱۹۱۷ " توصيف کرد، درگذشت. نگاهی به متن اثر روشن می‏کند که در باغ آلبالو، ميراث فئودال ورشکسته "رانوسکايا"، سرانجام به "لوپاخين" بورژوا می‏رسد و در زندگی واقعی روسيه نيز اميد چخوف برای بهبود اوضاع به سرانجامی غيرمنتظره می انجامد. چخوف سالهای آخر عمرش را در شهر يالتا در منطقه کريمه و دور از محيط روشنفکری مسکو گذراند و پس از آنکه در سال ۱۸۹۷ به خونريزی ريه دچار شد، باقی عمر را در انزوای نسبی گذراند و سرانجام در ۱۴ ژوئيه ۱۹۰۴ در يک آسايشگاه مسلولين در بادن وايلر آلمان درگذشت و جسدش در صومعه نوو دويچ در مسکو به خاک سپرده شد. باوجود شهرتی که چخوف در روسيه داشت، تا سالهای پس از جنگ جهانی اول و ترجمه آثارش به زبان انگليسی ، کسی او را در خارج از روسيه نمی شناخت. اما اينک ترجمه آثار او به بيش از سی زبان در دست است. آثاری که در آنها همواره از ورای ملال و دلشکستگی توده های فرودست، کورسوی نور اميد
هويداست
 بهروز پارسا سایت بی بی سی
سعید

هر چه ایران می کشد از دست قلیان می کشد

توضيح واضحات: در پي اعلام ممنوعيت استعمال قليان - بايّ نحو کان - در کليّه اماکن عمومي، طبع ني قلياني اين کمترين، به شرح مکشوف و مبسوط زير به غليان افتاد. چرت و پرت نفرموده‌اند اگر فرموده‌اند:
« آتش گذار بر سر قليانم اي عزيز!و آنگه ببين که دود دل من چه مي‌کند»

قليان ممنوعه
در جهان، هر کشوري رنجي ز دوران مي‌کشد   يک زماني آشکار و گاه پنهان مي‌کشد
في‌المثل ترکيه از لائيک نادان مي‌کشد      روسيه از بي‌خدايان فراوان مي‌کشد
هر چه ايران مي‌کشد از دست قليان مي‌کشد
***
در بلاد کفر دارد فسق بالا مي‌رود           گر نرفته سابقا بالفرض، حالا مي‌رود
از شروع کارشان «بسمه تعالي» مي‌رود    هر چه خارج مي‌کشد، از دست شيطان مي‌کشد
هر چه ايران مي‌کشد از دست قليان مي‌کشد
***
گشته آمريکا فرو تا خرخره توي فسا      دفسق و فحشا و جنايت، رو به رشد و ازدياد
لعنته الله علي بوش و علي ابن زياد       چون که هر چه مي‌کشد، زين نامسلمان مي‌کشد
هر چه ايران مي‌کشد، از دست قليان مي‌کشد
***
انگليس افتاده در همجنس‌بازي مثل خر (۱)       مي‌کند همجنس با همجنس پروازي دگر (۲)
مردکي مي‌گفت دارد بيست تا دوست پسر          دانم آخر کار اين کشور به بطلان مي‌کشد
هر چه ايران مي‌کشد از دست قليان مي‌کشد
***
يک کسي يک شب به من مي‌گفت: فردا مي‌پري               مي‌روي بازار، فيلم تايتانيک مي‌خري
يک «جک»ي آنجاست لامصب به چشم خواهري (۳)    پشت هم تصوير «رُز» را لخت و عريان مي‌کشد
هر چه ايران مي‌کشد، از دست قليان مي‌کشد
***
برخلاف خارج و اين خارجي‌هاي خلاف       کشور ما  کمپلت از هر خلافي گشته صاف
کرده شيطان واقعا در کشور ايران غلاف         اين ميان يک خرده تنها از جوانان مي‌کشد
هر چه ايران مي‌کشد از دست قليان مي‌کشد
***
حمل و نقل شهري ما کاملا باشد روان                      شد ترافيکش نمونه توي کل اين جهان
ظرف نيم ساعت رسي از شوش، ناف شيمران (۴)   در عوض «شورا» چه زحمت‌ها به تهران مي‌کشد
هر چه ايران مي‌کشد از دست قليان مي‌کشد
***
جاده‌هامان واقعا از عيب و نقصان خالي است      گوش شيطان کر، تمام جاده‌هامان عالي است
اين تصادف‌هاي جزيي هم ز بداقبالي است         چون وزير راه جداي جاده ميزان مي‌کشد
هر چه ايران مي‌کشد، از دست قليان مي‌کشد
***
هر چه اوقات فراغت هست کلا پر شده              ماهواره نانش اينجا عينهو آجر شده
در حقيقت نسل ما وصل به آب کر شده      روي تفريحات سالم رنگ عرفان مي‌کشد
هر چه ايران مي‌کشد، از دست قليان مي‌کشد
***
نسل دانشگاهي ما از تکبر عاري است         کاملا آماده انجام هرچه کاري است
در کنار درس و دانشگاه آنچه جاري است    عصرها هم هي مسافر توي پيکان مي‌کشد
هر چه ايران مي‌کشد، از دست قليان مي‌کشد
***
دختر از خانه دگر کمتر فراري مي‌شود       غالبا مشغول استغفار و زاري مي‌شود
آن پسر هر کز غريزه سوي ياري مي‌شود       دور آزار و اذيت، خط نسيان مي‌کشد
هر چه ايران مي‌کشد، از دست قليان مي‌کشد
***
شل حجابي که زماني مثل يک مد گل کرد گل     ديگر اکنون ريشه‌کن گرديده جزئا يا به کل
و آن که سابق مي‌شدش شلوار پا پيوسته شُل        ديدمش هي کش درون ليف تنبان مي‌کشد
هر چه ايران مي‌کشد، از دست قليان مي‌کشد
***
هيچ زنداني سياسي نيست در زندان ما        جز هفشده تا که مي‌باشند چون کهمان‌ما
تازه حتي يک کسي چون يوسف کنعان ما      در روايت هست کايشان نيز زندان مي‌کشد
هر چه ايران مي‌کشد، از دست قليان مي‌کشد
***
مشکلات مملکت يا کلهم حل گشته است     يا که ضيق وقت بوده، گاه منحل گشده است
لاجرم چون وقت اقدامات اکمل گشته است    تطرح‌هاي «سانتريفوژي» به دوران مي‌کشد
هر چه ايران مي‌کشد، از دست قليان مي‌کشد
***
مولوي در «بشنو از ني چون حکايت مي‌کند» (۵)         در حقيقت از ني قليان روايت مي‌کند
او به اسم ني ز شمس‌الحق شکايت مي‌کند          چون که ديده شمس را بالمرّه قليان مي‌کشد
هر چه ايران مي‌کشد، از دست قليان مي‌کشد
***
پيپ و سيگار و چپق را انفرادي مي‌کشند              کاملا بهداشتي، بسيار عادي مي‌کشند
ليک قليان را جماعت انتقادي مي‌کشند    شخص قليان‌کش از اين پس طرح عصيان مي‌کشد
هر چه ايران مي‌کشد، از دست قليان مي‌کشد
«از قارئين محترم التماس دعا دارم» (۶)
پاقلياني‌ها:
(۱) از عزيزان خر جماعت معذرت مي‌خواهم. به از اسب نباشند، خر هم حيوان نجيبي است. نبايد به هر بهانه‌اي به آن توهين کرد.(۲) از جناب سعدي عليه‌الرحمه به خاطر استفاده و ايجاد انحراف در شعرش معذرت مي‌خواهم.(۳) از برادر متعهد و هنرمند اصولگراي غرب، آقاي «لئوناردو دي کاپريو غله» معذرت مي‌خواهم.(۴) شيمران در اصل همان «شميران» است که بخاطر تخريب بي رويّه باغات(!) آن بدين شکل در آمده است.(۵) از حضرت ملاي روم نيز به جهت تحريف معنوي «ني» ايشان در ارتباط با «شمس» معذرت مي‌خواهم.(۶) و از شما خواننده و بيننده و شنونده محترم و محترمه نيز به هکذا!!
 
 
دیدم شعر وبلاگ کم شده وحید هم بی خیال اون خانومه شده گیر داده به یک سید خدا یک شعری از علیرضا رفیع براتون نقل کردم برای تغییر ذائقه           رامتین

گوناگونی فرهنگی چه نقشی در توسعه کشور دارد؟

سازمان ملل متحد گزارش ساليانه خود را درباره وضعيت کشورهای جهان از لحاظ رفاه و توسعه انسانی منتشر کرد
نکته ای که در گزارش امسال مورد تأکيد قرار گرفته نقش آزاديهای فرهنگی در توسعه اقتصادی کشورها و حرکت بسوی جهانی سازی اقتصادی است. تدوين کنندگان گزارش با استناد به آمار و نتايج پژوهشهايی که انجام گرفته معتقدند که در شرايط کنونی جهان، به رسميت شناختن حقوق و آزاديهای اقليتهای قومی، دينی و زبانی پيش از هر عامل ديگری می تواند ثبات جهان و بهبود وضعيت زندگی مردم جهان را تحت تأثير قرار دهد. در اين گزارش آمده است که دست کم نهصد ميليون نفر از مردم جهان که در کشور خود به اقليتهای قومی، مذهبی يا زبانی تعلق دارند مورد تبعيض قرار می گيرند. تدوين کنندگان گزارش با خطاب قرار دادن دولتها، می گويند که گوناگونی فرهنگی بندرت سبب تنش و درگيری می شود و به رسميت شناختن گوناگونی فرهنگی هيچ تزاحمی با وحدت ملی ندارد. اين گزارش حاوی پنج مقاله ويژه است که شيرين عبادی، برنده ايرانی جايزه صلح نوبل و حامد کرزی، رئيس دولت انتقالی افغانستان نيز از جمله نويسندگان آنها هستند. آقای کرزی درباره به رسميت شناختن گوناگونی زبانی در افغانستان نوشته است و خانم عبادی درباره اساسی بودن نقش حقوق بشر در تمدن بشری. در اين گزارش، کشورهای مختلف جهان از لحاظ برخورداری مردمانشان از امکانات اقتصادی، فرهنگی، بهداشتی و ... طبقه بندی شده و در فهرستی جای گرفته اند. در صدر اين فهرست، کشور نروژ جای دارد و در پی آن، سوئد، استراليا، کانادا و هلند قرار گرفته اند. بنابر اين گزارش، در ميان کشورهای آسيايی، ژاپن با قرار گرفتن در رده نهم دارای بهترين وضعيت از لحاظ برخوردارهای آسيايی است و در غرب آسيا، بهترين وضعيت از آن اسرائيل است که در رده بيست و دوم جای دارد. ايران در رده يکصدويکم و بين اکوادر و سرزمينهای اشغالی فلسطينی جای گرفته است، افغانستان به دليل قرار داشتن در شرايط خاص، همچون عراق، ليبريا، کره شمالی، سومالی و صربستان و مونتنگرو مورد بررسی قرار نگرفته و در جدول رده بندی نشده است، اما تاجيکستان در رده يکصدوشانزدهم، بين هندوراس و مغولستان، قرار داده شده است. بدين ترتيب در خاورميانه، تنها مردمان سوريه و يمن و سرزمينهای اشغالی فلسطينی اند که شرايط زندگی آنها نامناسبتر از ايران به شمار آمده است. تاجيکستان نيز در آسيای ميانه از اين لحاظ در پايينترين رده جای گرفته است. در گزارش سال گذشته سازمان ملل متحد، ايران از لحاظ برخورداريهای انسانی در رده يکصدوششم و تاجيکستان در رده يکصدوسيزدهم جای گرفته بود که در گزارش امسال وضع ايران پيشرفت و تاجيکستان پسرفت نشان می دهد، افغانستان نيز در گزارش سال گذشته همچنان مورد بررسی قرار نگرفته است.
نقل از سایت بی بی سی
سعید


پنجشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۳

دیوید بکهام و پنالتی میلیونی

با سلام
در تورنتو روزنامه ای به اسم مترو داریم که رایگان است و در ساب وی و سر چهار راه ها توضیع میشود. امروز زیر خبر انفجار بمب در عراق که منجر به کشته شدن یازده نفر شده و خبر مربوط به مبرا بودن تونی بلر از تلاش برای گمراه کردن مردم در رابطه با اطلاعات مربوط به جنگ با عراق، خبری بود که نظرم را جلب کرد. با خودم فکر کردم که شاید برای شما هم جالب باشد که بدانید در حاشیه جام ملت ها چه اتفاقاتی ممکن است که بیفتد. یک اسپانیایی که به تماشای بازی انگلیس و پرتقال رفته بود هنگامی که دیوید بکهام در ضربات پنالتی توپ را به اوت زد توپ را گرفت و آن را نگه داشت. بعد از مدتی تصمیم گرفت که آن را در اینترنت به فروش بگذارد*. قیمت شروع این مزایده 1.25$ بود و قیمت همینطور بالا رفت تا جایی که یک روزنامه انگلیسی حاضر شد 22000 $ برای آن بپردازد. جالب اینجاست که چهل و هشت ساعت بعد مبلغ مزایده به 3.47 میلیون دلار رسید. این مزایده که از دوشنبه پیش شروع شده، تا 22 ماه جولای ادامه دارد و پابلو کارال اسپانیایی (25 ساله) به سختی می تواند آن را باور کند. او می گوید نکته باور نکردنی در اینجاست که او در قسمتی از استادیوم نشسته بود که از دروازه بسیار دور بود و وقتی توپ را در دستانش دید نمی دانست که چه شانسی به او رو آورده است
نمی دانم چند بمب دیگر تا 22 جولای در عراق منفجر خواهد شد اما مطمین هستم که مردم در این ور اقیانوس یه جور دیگه ای زندگی می کنند و سرگرمی شان کشتن همدیگر نیست و شاید تا 22 جولای قیمت این توپ به 4 یا 5 میلیون دلار برسه

• www.es.ebay.com

سعید

نوبت

ما سه نفر بودیم
دستهامان بی سایه
سایه هامان بر دیوار
و چشمهامان رو به رد پای پرندگانی
که در اوقات رویاها رفته بودند
بعد هم اندکی باران آمد
ما دلمان برای خواندن یک ترانه معمولی تنگ شده بود
اما صدای شکستن چیزی شبیه صدای آدمی آمد
سالها بعد, از مادران مویه نشین شنیدیم
هیچ بهاری آن همه رگبار نابهنگام نباریده بود
می گویند سال ... سال کبوتر بود

ما دو نفر بودیم
یادهامان درخانه
خوابهامان از دریا
و لبهامان تشنه
تنها به نام یکی پیاله از انعکاس نوشانوش
بعد هم اندکی باران آمد
ما دلمان برای دیدن یک رخسار آشنا تنگ شده بود
اما صدای شکستن چیزی شبیه صدای آدمی آمد
سالها بعد ,از مادران مویه نشین شنیدم
هیچ بهاری آن همه رگبار نابهنگام نباریده بود
می گویند سال ... سال چاقو بود

ما یک نفر بودیم
...بعد هم اندکی باران آمد

سید علی صالحی

وحید 25/4/83

زیبایی مرخصی و الباقی ماجرا

زیبایی نسبی است و سلیقه ای و الا نود و نه درصد مردم دنیا تا ابد مجرد باقی می ماندند این مساله را جدی می گویم چند سال قبل در مجله ای می خواندم که همان اندازه که اروپاییها از بانوان قلمی خوششان می آید در افریقا زنان چاق بشدت محبوب هستند وصد البته که این مقوله را می توان به گوشه گوشه زندگی روزمره تعمیم داد مثال دیگر شاید برایتان جالب باشد که بدانید ماشین پژو در آمریکا بازار ندارد دلیلش را از چند آمریکایی پرسیدم گفتند قیافه اش زشت است حالا فرض کنید بنده برم خیابون پل چوبی به بنگاهی ماشین بگویم 206 زشت است طرف آنچنان زیر گوشم می گذارد که برق از سه فازم بپره چون از نظر ایرونی جماعت 206 آخرشه دومین فاکتوری که در مساله زیبایی به چشم می آید بحث عادت است برای همین من معتقدم هیچگاه نباید بنیان زندگی خود را بر صرف زیبایی بنا کنیم چون بر اثر مرور زمان با یکنواخت شدن کیس مشکلات یکی پس از دیگری بروز می کند حالا این کیس می تواند یک وسیله روز مره باشد یا قضایای جدی تری چون ازدواج

و اما من در حال حاضر در مرخصی به سر می برم دو روز پیش یک گشت دریایی دور نیویورک داشتم و تعدادی عکس گرفتم و به همراه توضیحات برای وحید فرستادم-نمی دونم میل جدید علی چه ایرادی داشت هر کاری کردم نرسید-القصه عکسها به نظرم جالب در اومده از وحید بخواهید براتون فروارد کنه یا علی در وب سایتش بذاره اگه خوشتون اومد حتما بهم بگویید بازم بفرستم رامتین

چهارشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۳

با سلامي گرم وتابستاني به دوستان فاطمه خواسته بود تا در باره زيبائي نظرمونوبديم
نخستين چيزي كه در رابطه با زيبائي به ذهنها ميرسه،ديدن وبعدحسيه كه از ديدن به ما دست
ميده.همه براي ديدن از چشم(وجود بيولوژيك)استفاده ميكنن،يعني آدمها تااينجاي كارمشتركند
اون چيزي كه تفاوت را شكل ميده حسيه كه با ديدن درونمان بوجود مياد.درمرحله اول جسم ما
در جريان قرار ميگيره(همان بعد مادي)در مراحل بعدي حس،فكر،روان(بعد معنوي)دخالت ميكنه.اگر
اين دو مرحله را جدا كنيم،بهترميشه درباره اش حرف زد.شايدخيلي هافعل ديدن رايه عمل صرفا
فيزيولوژيك بدونن كه نيازي به تربيت وآموزش نداره،كاري كه هر كسي ميتونه بي واسطه انجامش
بده.ولي اگه يه كمي دقت كنيم همه آدما در محدوده زندگيشون نوعي از آموزش كسب ميكنن تا مثلا
چه جور خريد كنند؟چطور بپوشن؟چگونه بگردن؟تا درنظرديگران خواستني تر ودوست داشتني تر بشن!اين
خودش تلاشيه كه مارا زيباتر ودلنشين تر ميكنه.ازاين سطح كه بالاتر بريم يه سري تخصص هاامروزه
وجودداره كه امروزه طريقه نگاه كردنو به شكل غير مستقيم آموزش ميدن،نقاشان يا تصويربرداران
معمولا زوايائي را پيدا ميكنن كه تاثير شگرفي حتي بر نوع نگاه كردنمان ميذاره.يه قانون كلي
وجودداره اونم احساس رضايتيه كه پس از ديدن زيبائي به آدما دست ميده.شكلي مادي،حظي دروني
برامون بوجود مياره!از اونجائي كه در هر مرحله سني حس رضايت متناسب با همون سنه بنابر اين
نگاه ما به زيبائي در طول زندگي دگرگون ميشه.همين مسئله ميتونه مد را توجيه كنه.مد نوعي
پيروي كردن از يه شكل يا سليقه هست كه بشربراي زيباترشدن بدنبالش ميره.پس عجيب نيست كه همه
اينا(بويژه بعد مادي)را نسبي بدونيم!زيبائي را اگه تاثيرآني وخلق الساعه برروي ديگران بشمار بياريم
به يقين اين نوع زيبائي عمر طولاني نداره.گل در همه فرهنگها زيباست،هم بخاطرظاهرش،هم براي
بويش وهم بدليل طراوتش رضايت را نصيبمون ميكنه.اساسا هر اون چيزي كه در جهان خلق شده در
ذاتش زيبائي وجود داره،چرا كه به همنوعش رضايت ميده.از نگاه انساني كفتار زشته ولي براي
همنوعش چنين حسي ازبنيادبي معنيه.معمولا آدما دنبال چيزي ميرن كه خودشون ندارن،تقاضا براي
گونه كمياب بيشتره،قد بلند در ميان كوتاه قدان از فاكتور هاي زيبائيه.چهره روشن در ميان
كشورهاي غير سفيد پوست (برنزه،سبزه،زرد)هواخواه بيشتري داره.تعريف ظاهر هم فقط چهره يا
پرتره نيست بلكه كليت جسم يه نفر(از فرق سرتا نوك پا)تاثير روي احساس ما ميذاره.معمولا خانمها
.در اين زمينه قدرت تشخيص بيشتري دارن،تاهمين چند سال پيش نقش چنداني براي زيبائي قائل
نبودم.ولي حالا به زيبائي توجه لازمو ميكنم،مثلا بعضيها براي خريد ماشين به دوام واستحكام
بها ميدن وعده اي به شكلش.هيچكدومش را نبايستي صرفنظر كرد،منتها احساس رضايت در آدمها به
طرق مختلف بوجود مياديكي با شنيدن موسيقي ديگري با ديدن فيلم سومي با سفرو... دررابطه
باظاهرنيزبايستي طوري رفتاركردكه رضايت درون(آموزش ديده ما)حاصل شود.درون ما نيز تركيبي از
فرهنگ،باور،آرزو،سليقه ونيازهاي عاطفي ـ جسماني ما هست.هادي

زیبایی

سلام
فاطمه موضوعی را مطرح کرد که نوشتن درباره آن یه طورایی هم ساده است و هم غیر ممکن. از روزی که موضوع مطرح شد من هرکاری کردم که درباره موضوع دیگری بنویسم نتوانستم. چه کنم دست خودم نبود این موضوع سخت فکرم را مشغول کرده بود. از طرفی هرچی هم در باره زیبایی نوشتم، دور انداختم چرا که به نظرم اصلا خوب درنیامد. دوباره که داشتم کامنت ها را می خواندم نظر هادی را دیدم درباره اینکه نوشتن مثل خلق کردنه و... ، پس تصمیم گرفتم که در هر حال نظرم را بنویسم
زیبایی به نظر من از آن دسته از مفاهیمی است که بیش از آنکه بشود درباره آن نوشت یا صحبت کرد، می توان آن را حس کرد. از طرفی به قول ماکسیم گورکی زیبایی مفهومی است کاملا نسبی. مثلا یک نفر اهل اسکاندیناوی همانقدر از مناظر سر سبز و جنگل و ... لذت می برد که یک صحرا نشین از شنهای صحرا. از طرف دیگر من معتقدم که زیبایی را در هر چیزی می توان دید. به عبارت دیگر زیبایی در وجود شماست و نه در آنچه که به آن نگاه می کنید. پس نوع نگرش شما و نوع برخورد شما با یک موضوع می تواند بسته به حس و حال شما تصویری زیبا و یا گاهی نازیبا از آن موضوع ترسیم نماید. ضمنا نباید فراموش کرد که زیبایی گاهی مثل هر چیز نسبی دیگری وابسته به زمان و مکان خاصی است و با گذشت زمان فرم و حس آن عوض می شود. گاهی آنچه در شروع یک آشنایی زیباست بعد از مدتی جای خود را به چیز دیگری می دهد که کاملا در بعد دیگری از ابعاد شخصیتی آن فرد است یا به عبارتی معمولا در ابتدای آشنایی هامان بیشتر جذب زیبایی چیزهایی می شویم که سطحی هستند و وقتی این دوستی ادامه یابد آن چیزها جای خود را به موضوعاتی ریشه ای تر و عمیقتر می دهند که زیباییشان جاودانی است و در خاطر ماندنی

سعید

سه‌شنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۳

داستان یک گفتگوی محرمانه

!تقدیم به دوست عزیزی که هرسال آرزویه تنهایی می کنه؟

هی ماهی بی جفت بازیگوش
تو در حوضک این حیاط بی سیب و سایه چه می کنی ؟
اینجا که نه زاد رود من است و
نه رود و رویای تو...؟
حالا من از حدیث آن همه ناروا
روایت نویس اندوه آدمی شدم
پس تو چرا
قناعت به گفت و گوی این گریه کرده ای؟


دست به دلم نگذار
حوصله دوباره دیدن دریا در من نیست


عجیب است ,بعد از این همه سال
همین که باز اسم دریا می آید
یک طوری بفهمی نفهمی ...گریه ام می گیرد
ببینم ,تو دلتنگ دریا نمی شوی!؟


این شما بودید که هی از هوای رود و
چه می دانم ...چراغ آسمان می گفتید
ما هم باور آوردیم
که تمام رودهای جهان, رو به جانب دریا دارند
چه می دانستیم راه دریا دور و
ستاره خاموش و
!خواب حادثه بسیار است
حالا برو
می خواهم کمی با ماه بی قرار امشب
از شکایت سیب و سکوت سایه گفت وگو کنم


!نه ماهی کوچک بی چراغ
تو اشتباه می کنی
همه ما جوری ساده
در شمارش رودهای به دریا رسیده...اشتباه کردیم
گاه در حوضک خاموش هر شبی حتی
می توان از تمرین رود و چراغ و ترانه, به دریا رسد


سید علی صالحی

وحید 23/4/83

یکشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۳

برای وحید سعید احمدوالباقی رفقا

یادش به خیر روزهایی که با وحید سعید احمد و محمود-سلام اساسی بهش برسونید- سر ظهری ناهار می رفتیم پیتزا داوود این متن را مدتها قبل در تهران آوینیو خونده بودم دیروز داداش پیتزا مهمونمون کردنمی دونم چی شد یاد داوود کردم و با خودم گفتم متن را دروبلاگ بذارم برای رفقا تجدید خاطره است قربون شما رامتین


زير پل دوم حافظ، درست قبل از خيابان جمهوری، ابتدای خيابان نوفل‌لوشاتو، کوچه‌ای است نامش لولاگر. اگر ندانی آنجاست، هرگز ره بدآنجا نخواهى برد. قديمی است کوچه. درى دارد و دروازه‌اى که چون پاى بدان مىنهى توگويی که به مُلکى شخصى وارد شدى. همه چيز کوچه نشان از گذر زمان دارد. خانه‌هاى قديمی، امارتى خاک زمان خورده، و يک‌دو باب مغازه قدمتشان از سی‌ بيش، به سال. حتی اگر بر سبيل اتفاق خود را در آنجا بيابى، ممکن است بی‌هيچ توجهی از کنار مغازه‌ها بگذرى و حال و هوا چنان پس ببينى که سرعت بر قدم بيفزايى و نوستالژى زمانهاى دور را به باد ساختمانهاى بىقواره نوساز دهى. اما نرسيده به آخر کوچه، اگر لختى آهنگ قدمها را کندتر کنى و نظرى به سمت راست بياندازى، دکان اغذيه‌ای را خواهى يافت. حتماً اگر بدانى که اينجا اولين جايی‌ است که در تهران به تهرانی‌جماعت پيتزا داده از سر کنجکاوى هم که شده بدان وارد مىشوى.

چهل سال پيش که داوود و شريک ارمنی‌اش دست به کار خميراندازی و پيتزاخبازى شدند، اينجای شهر آنی نبود که رهگذر سال ۱۳۸۲ می‌بيند. لولاگر را به نام کوچه دکتران می‌شناختند و محلهْ محله ثروتمندنشين بود. داوود پيتزايش را برای مردم عادی شهر نمی‌پخت، که آنها را هنوز کبابخانه بود و بضاعت چنته‌شان نه آن که دو سه تومان پول را نفله تکه نانی و خرده گوشتی و کالباسی کنند.

بچه‌پولدارهای آن موقع همگی جمعشان به جبر درسشان در شعاع دايره خيابان شاه به ۳۶۰ مىرسيد. هستند هنوز ساختمانهاى مدارسى که از آن زمان به يادگار ايستاده‌اند. البرز و شهناز پهلوی و فيروز بهرام و رضا‌شاه کبير خود به اندازه کافی شاگرد داشتند که پول ته‌جيبشان به قطاع يک پيتزای فرنگى برسد. ۱۱ اسفند ۱۳۴۰ داوود اولين پيتزای خود را از تنور بيرون کشيد و به قيمت ۱۱ قران به دست مشتری سپرد. اندکی نگذشت که کوچه دکتران پاتوق دختران دانش‌آموز مُد روز شده‌ى غرب‌شيفته شد. دخترانی که رضاشاه به زور چماق حجاب از سرشان کنده بود اکنون مادر دخترانی بودند که مينی‌ژوپ بر تن فاصله ميان مدرسه تا خانه را با چنان آشوبی طى می‌کردند که آرام کردنشان محتاج جمع گُردان بود. فرنگی‌ها را به جمع مشتريان اضافه کنيد تا ببينيد اين دکان چه مرکزيتی برای خود به هم زده بود.

شريک ارمنی خيلی زود دست از شراکت کشيد و تجارت به داوود سپرد و ره دنياى ينگه پيش گرفت. داوود، بر خلاف پيشه‌اى که اختيار کرده بود، نو‌گرا و غرب‌شيفته نبود. برعکس، مسلمانی بود و هست شيعه دوازده امامی که آداب اسلامىاش هرگز ترک نمی‌شد و نمىشود، و دسته روز عاشورايش را هر سال به راه مىانداخت و مى‌اندازد و کمک به ايتام و هيئت و سفره‌های مذهبيش هميشه به‌راه بود و هست. ايمان او تا بدانجاست که اگر در عيدی مذهبی پيتزايی در دکانش بخوری اسکناسی عيدی ممهور به نام معصومين به دستت خواهد داد.

سه چهار سال از افتتاح گذشت و مزه پيتزا به دهان تهرانی جماعت مقبول افتاد و دامنه محبوبيت مخلوط نان و مخلفات از دانش‌آموز و فرنگ‌رفته و از فرنگ‌آمده فراتر رفت و بوی پيتزا به مذاق تهرانى خوش آمد. سه سال از فتح باب داوود نگذشته، پيتزا پنتری در خيابان ويلا با شکوه و جلال بيشتری باز شد. با صندلی و ميز و گارسون و منو و کبکبه و دبدبه. صاحب پنتری برای آنکه شکوه را در روز افتتاح تمام کند شاهنشاه را در شب اول به شام دعوت کرد. سر اين داستان را همينجا بگيريد و تهش حال کنون ماست که در چم هر گذری و خم هر پيچی فرى است و دکانى که پيتزايی برای فروش دارد.

با اين همه داوود هنوز پابرجاست. در آن اطراف همه چيز از در و ديوار و ساکنين و همسايه‌ها و اصناف تغيير کرده الا همان يک دکان کوچک داوود پيتزا فروش. حتی مشتری‌های داوود هم آنانی نيستند که چهل‌سال پيش بودند. گرچه هر‌از گاهی هر‌کدام برای تجديد خاطره سری به کوچه دکتران می‌زنند،‌ اما مشتری ثابت دکان نيستند. مشتری ثابت دکان اکنون بيشتر کسبه جمهوری است، و آقايان بيشتر. در و ديوار هم گرد زمان گرفته و بی‌توجهی مشتريان به سرووضع غذا‌فروشیْ داوود را هم بی‌انگيزه کرده است. چند‌سال پيش به سليقه خودش سر‌تاسر مغازه را با تسبيح آزين بست، اما بعد پشيمان شد و تسبيحات در کيسه کرد و به در و ديوار ساده قانع شد. «قانع» که نه، چون هنوز ديوارهايش آنقدر ديدنی دارد که تا پيش‌غذای استاندارد برسد، سری چرخاند و سرگرم شد.

پيش‌غذای استاندارد کالباس است. کالباس‌های زمان جنگ را به‌ياد دارى؟ همان. با چاقوبرش‌هاى دُرشت، همراه با سس گوجه فرنگی فراوان و پودر آويشن و اگر فصلش باشد فلفل شيرين، در کاغذ آليمينيومی از دست داوود به دستت می‌رسد. آنرا يا بايد بر يکی از چهار ميز حاضر تناول کنى، که احتمالاً از سنتان بيشتر عمر دارند، يا بر يکی از طاقچه‌ها که مخصوص مشتريان دير‌آمده است. حتماً تعداد صندلی‌ها از تعداد مشتری‌ها کمتر است. پس احتمالاً داوود به طرفه‌العينی چند‌جعبه نوشابه را تغيير کاربری داده و به صندلی تبديل می‌کند تا جايی بنشينی.

پيش‌غذای استاندارد تمام شده‌نشده، داوود صدايت می‌کند و چه بخواهی و چه نخواهی دسته‌ کالباس ديگرى دستت می‌دهد. با علم به اينکه می‌دانی که اين کالباس ارزان‌ترين و بدترين کالباسی است که در حال حاضر در بازار ايران توليد می‌شود، و ديده‌ای که داوود بی هيچ دغدغه بهداشت آنرا آماده کرده و به‌دستت داده، انگار محکوم به خوردنى و جالب اين که از مزه و ترکيب تند و تيز آن بدت هم نمی‌آيد.

دکان داوود درش به پاشنه بهداشت و نظافت نمی‌چرخد. نه‌خود داوود بلکه مشتريانش نيز، اين نکته را از صورت ملزومات و واجبات حذف کرده‌اند آنطور که اين ديگر برای خود رسمی‌ است که بهتر است شما هم آنرا اجابت کنيد و چندان به مسائل جزئی توجه نکنيد. چشم بر‌هم نهيد و کالباس‌خوران انتظار غذای اصلی بکشيد.

لدالورود بايد سفارش داده باشى. هفت جور پيتزا برای سفارش موجود است. سوسيس، کالباس، پنير، فلفل، پياز، مخلوط و قارچ انواع پيتزايی است که می‌توان آنها را طلب کرد. گرانترين آنها پيتزا مخلوط و قارچ ۱۹۰۰ تومانی است و ارزان‌ترينْ‌ پيتزا پنير ۱۶۰۰ تومانی‌. جالب‌تر از همه اينکه منو و ترکيب‌پيتزا‌ها همانی است که در بدو تأسيس بوده، بی‌هيچ تغيير. قطر پيتزا‌ها کم است اما ارتفاعشان زياد. همگی از مواد ارزان درست شده‌اند و اما داوود در پُر‌ملات ساختن آنها به‌هيچ وجه کم نمی‌گذارد. از همه پرملات‌تر پيتزا مخلوط است که در‌حقيقت ترکيبی است فشرده از دو پيتزای سوسيس و کالباس. پيتزا‌ها در فری برقی که از همان روز اول در دکان داوود نصب شده است پخته می‌شود. پخت در همين فر باعث می‌شود که مزه‌ پيتزاهای داوود خاص شود. اما نکته نه‌چندان ذائقه‌پسند داوود ميزان سس پيتزاها است. داوود قبل از ريختن مخلفاتْ حسابی خمير را به آب گوجه فرنگی آغشته می‌کند و بعد از بيرون آوردن پيتزا‌ها از فر نيز دوباره روی مواد را مملو از سس می‌کند. دو سه لقمه اول که ملغمه‌ای است از سوزش پيتزای داغ و سس و از آن پس تازه نم‌نمک مزه به دهانت می‌آيد، که بد نيست. ديگر می‌توانى از پيتزا لذت ببرى و در کش‌لقمگى به صحبت‌های داوود و خاطراتش از چهل‌سال قبل گوش دهى، يا پای صحبت دانشجوی کناری بنشينی که از شهريه دانشگاه آزاد و اساتيد می‌نالد، يا گوش به رد و بدل شدن قيمت‌های موبايل و لوازم صوتی بدهى. به‌هر‌حال چه بخواهى و چه نخواهى در دکان يک وجبی داوود اين همه آن‌چيزی است که می‌شنوى.

طاقت‌فرسا‌ترين دقايق در داوود چند لقمه آخر است. کالباس‌های اولی را که به ضرب سس و آويشن و پالس‌های معده گرسنه بی‌درنگ در دهان گذاشته‌اى کار خودشان را کرده و راه برای چند لقمه آخر بسته است. چه بخورى و چه نخورى شکم پر از در مغازه بيرون خواهى آمد و چه خوشت آمده باشد و چه نيامده چهار ساعت بعد را به هضم مشغولى، آنطور که نه مغزت کار می‌کند و نه هيچ کدام از اعضای بدنت، الا معده که همه حواس را به خود مشغول داشته.

ممکن است غذای داوود پر باشد، و جايش کثيف باشد و صندلی‌هايش ناراحت. ممکن است لحظه‌ای از کرده پشيمان شوى. اما داوود با هر‌چه که دارد يا ندارد تجربه‌ای است با‌ارزش حد‌اقل برای يک‌بار. تجربه خوردن اولين پيتزای تهران.

شنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۳

سه ایرانی سه خاطره

حدودا دوسال قبل بود که به نیوجرسی اومده بودیم و من دربدر دنبال کار
دوم و سوم می گشتم که سر کارم به من پیشنهاد دادند که اگر می خواهی می توانی در شیفت شب برای اتاق کامپیوتر در واحد قیمت گذاری کار کنی منم قبول کردم البته نا گفته نماند که اوائل خیلی مشکل بود چون من معمولا ساعت چهار صبح روزم را آغاز می کنم و حدود ساعت ده به کار دومم می رفتم و ساعت هفت شب بر میگشتم و تا سه صبح روز بعد کار می کردم که سر جمع میشد بیست و سه ساعت که البته چون فقط یک روز در هفته بود یک جورهایی عادت کرده بودم القصه شب شد و ما رفتیم سر شیفت که خودم را به رییس شیفت شب معرفی کنم دیدم طرف دو سوم بدنش را خالکوبی کرده و یک تی شرت مامانی هم تنش کرده که عکس دو سه تا هواپیمای جت روش کشیدن و زیرش نوشتن جنگ بر علیه تروریسم در همون بر خورد اول حساب کار دستم اومد سریعا احکام اسلام را بالا و پایین کردم و حکم مترقی تقیه در نظرم آمد فلذا تصمیم گرفتم که اگر یارو پرسید اهل کجایی بگویم قبرس اما اینکه چرا قبرس چون دو بخش ترک و یونانی دارد که چشم دیدن همدیگر را ندارند پس اگر کسی هم ترک و یونانی بود آدم میره تو جبهه مقابل و به قولی ضایع نمی شود اتفاقا طرف ملیت من را پرسید ما هم گفتیم قبرس لازمه یادآور بشم که آمریکایی جماعت اساسا جغرافی نمی دانند اما از بخت بد من این بابا می دونست و در ادامه پرسید ترک هستی یا یونانی ؟منم نمی دونم چی شد که گفتم یونانی طرف هم در جواب گفت که اینجا دو تا یونانی دیگر هم کار می کنند و من یادم باشه زمان زنگ استراحت تو را با اونها آشنا کنم با خودم گفتم رامتین گند زدی اونهم گند اساسی اما بر خلاف تصور من یونانیها نه تنها که با من گرم نگرفتند بلکه همیشه از من فراری بودند دو سه هفته ای گذشت و من داشتم در دفتر کار می کردم که دیدم یکی از یونانیها که اسمش مارک بود به سراغ من اومد دیدم یارو حسابی به تته پته افتاده پرسیدم می تونم کمکت کنم گفت دوست عزیز راستش را بخواهید من اهل لبنانم و اسم اصلیم محمد است دوست دیگری هم به اسم آبن-عبدالله- دارم که فلسطینی است و ما از ترس اینکه اینها با ما بد تا نکنند گفتیم یونانی هستیم قاعدتا من هم می بایست اعتراف می کردم که من هم ایرانی هستم اما ایرانی بازیم گل کرد و نگفتم اما با بزرگواری دو تا تابعیت یونانی واسه رفقای عربمون صادر کردم اونها هم خوشحال از اینکه به چه یونانی بزرگواری برخورد کردند با خیال راحت مشغول کارشان شدند رامتین


ديسكو


رضا و نوران در نيوجرسی
نوران و رضا 45 ساله هستند و 25 سال است که از ايران بيرون آمده اند. 23 سال پيش در آمريکا ازدواج کرده اند و به همراه دو فرزندشان سهيل و سالومه در نيوجرسی زندگی می کنند.
شيش ماه بود كه از ايران آمده بودم بيرون. پائيز سال 1980 بود. يه شهرى بود توى اسپانيا به اسم 'سويدادريا'. ما اونجا مدرسه مى رفتيم. اون موقع نوران، همسر فعليم، دوست دخترم بود و با سه تا از خواهراش و يكى از دوست هاى خواهراش يك آپارتمان گرفته بودن و اونجا زندگى مى كردن. من هم توى خوابگاه دانشگاه زندگى مى كردم.


يك دوست دوران دبيرستانم از سوئيس آمد ديدن من و با هم پا شديم يك شب به قول خودمون رفتيم ديسكو. تو ديسكو و مشغول بوديم، حرف مى زديم، مى گفتيم و مى خنديديم و مى رقصيديم.

پسرهاى اسپانيايى هم كه مثل خودمون خونگرم هستن، خيلى مى آمدن و مى رفتن و به پر و پاى بچه ها به خصوص دخترا مى پيچيدن. دخترا هم دوست نداشتن كه با اين پسرا برقصن.

"چه كار كنيم، چه كار نكنيم كه كتك نخوريم." چون فقط من بودم و دوستم. يقه يكى از اين پسرا رو گرفتم گفتم چيكار دارى؟ گفت هيچى، ما مى خوايم با اين دخترا برقصيم، تو هم كه دوستت اينه، با اوناى ديگه چه كار دارى؟ منم برگشتم گفتم نه بابا، من ايرانيم همه اينام زنهاى منن.

چون يك سالى از انقلاب گذشته بود و اينا يه خبرائى شنيده بودن كه حكومت ايران اسلامى شده، باور كردن و رفتن و واقعا مارو اذيت نكردن. فقط با تعجب به ما نگاه مى كردن ولى خب گذاشتن و رفتن. مام دست پنچ تا زنهامونو گرفتيم و اومديم خونه.




Fred

فرهمند ٥٢ سال دارد، نزديك به سی سال است در آمريكا زندگی می كند و استاد دانشگاه در رشته اقتصاد است:
... مسئله اينه که بيشتر ايرونی هائی که به آمريکا مهاجرت می کنن و به هر حال در ممالک خارجی مستقر می شن اسماشون، به خصوص برای اين خارجی ها وقتی می خوان اونهارو تلفظ کنن، مشکله.


من در محيط کار خودم به همه می گم اسم من فرهمنده و سعی هم می کنم بهشون حالی کنم فرهمند رو چه جوری تلفط کنن يا بنويسن. اما وقتی مثلاً خريدی چيزی می رم و يکی خودش رو معرفی می کنه - من در جواب نمی خوام بگم اسمم فرهمنده و گيجش کنم - در نتيجه در اين جور مواقع از اسم های معمولی آمريکائی مثل فرد Fred استفاده می کنم.

من با دو تا از پسر عمو هام در لس آنجلس رفته بوديم ماشين نگاه کنيم. اسم اونا يکی فرشيده يکی فرهاد. من خبر نداشتم که اين دو نفر هم چون اسم هاشون با ف شروع می شه جلوی بقيه خودشون رو "فرد" معرفی می کنن.

ما رفتيم به طرف اين يارو ماشين فروشه، اونم آمد جلو که با ما دست بده. با پسر عموی اول من دست داد و خودش رو معرفی کرد. پسر عموی من هم خودشو معرفی کرد فِرِد. دومی هم که اسمش فرشيده آمد دست داد و خودشو معرفی کرد فِرِد. حالا من اينجا مونده بودم که ای وای منم که به خودم می گم فِرِد- اين دو نفر گفتن فِرِد - حالا من به خودم چی بگم.

يک دفعه ديدم مغزم منجمد شده، اصلاً هيچ لغت انگليسی، هيچ اسم آمريکائی، يادم نمی آد. اسم خودم هم انگار يادم رفته. نمی تونم بگم فرهمند. طرف دستشو دراز کرده منم دستمو دراز کردم هی دارم می گم اِاِاِ... اوم م م و مِن مِن می کنم. اون هم به من نگاه می کنه که آخه من چرا دارم مِن مِن می کنم؟ چرا هيچی نمی گم؟ بالاخره آخرش بهش به انگليسی می گم !i'm sorry my name is fred too (ببخشيد اسم منم فِرِده!)

حالا طرف مونده معطل که اين آقا چرا معذرت خواهی می کنه که اسمش فِرِده؟ پسر عمو هامم دارن غش غش می خندن....









ا سلام به همگي دوستان مايلم در باره تنهائي نظرمو بگم . اول انواع تنهائي رو ميگم ! 1لف)تنهائي ناشي از درك نشدگي‌ ب)تنهائي برگرفته از نازائي ج)تنهائي برخاسته از گوشه گيري يا انزوا جوئي.الف: از بهار سال 80به همراه دوستان درمحل كار آرزوهاي يكساله مونو در روز تولد توي يه دفتر يادداشت ميكنيم تا پس از گذشت يكسال هر كس ببينه دركل به چند تا از آرزوهاش رسيده ، اينكار دستكم 2فايده داره.اول اينكه آرزوهاشو در خودش انبار نميكنه،دوم آنكه پي ميبره تا چه حد آرزوهاش با توجه به امكانات دروني وبيرونيش واقع بينانه است.
سال گذشته وامسال دومين آرزويم تنهائي بود!شايد اين خواسته براي كساني كه منو مشناسن عجيب باشه تلاش ميكنم تا در اين نوشته نوع تنهائي مورد نظرمو براي شما تشريح كنم .
هر كسي بايستي امكان اينو داشته باشه تا بتونه در زندگيش خلوت كنه وتنهائي روبه شكل كاملا شخصي تجربه كنه .فرق اين نوع تنهائي با شكل نوستالژيكش در آگاهانه واختياري بودنشه.نوع نوستالژيك ريشه در درك نشدگي انسان از سوي جامعه واطرافيانه ،يادم مياد كه از سعيد وچند نفر ديگر از دوستان وخواهرم شنيدم :اگه سالها توي اصفهان زندگي كني بازم فرقي نميكنه اونجا جذب نميشي،يا بارها مي بينم وميشنوم كه آدما شكايت ميكنن كه خانواده ها دركشون نمي كنن(نيت اينو ندارم كه وارد درستي يا نادرستي اون بشم).اگه در نظر بگيريم بخش عمده چنين احساسي با جابجائي مكاني خودشو نشون ميده ،كساني كه در زندگيشون به مها جرت (درون كشوري يا خارجي )رخ ميده اين حس را تجربه كردند. ولي به اين معنا نيست كه چنين حسي را آدمهاي ديگر تجربه نمي كنن .
ب: رشد شتابناك زندگي صنعتي ودستاورد هاي سترگ آن ما را در شرايطي قرار داده كه از خلاقيت وآفرينندگي دور مانده ايم.در سده هاي پيشين آدمي نقش پررنگتري در روال زندگيش داشت واين فرصتو پيدا ميكرد تابخشي از نيازها وخواسته هاشو در فرايند خلاقيتش بيان كنه بدون اينكه مستقيما در باره شون دادسخن بده.فرق اونائي كه آثارهنري خلق ميكنن در اندازه وتعداد سلولهاي مغزيشون نيست ، اونا همون چيزائي را مي بينن كه ديگران راحت از كنارشون ميگذرن.اين دسته از آدما تنها ئيشونورا نه از سر ناچاري وندانم كاري بلكه ارادي وآگاهانه انتخاب ميكنن سپس همين لحظات تنهائي را مي نويسن ويا به تصوير ميكشن، مردم هم در نگاه به اين آثار با همذات پنداري به سازگاري ويا پذيرش اون ميرسن .
واقعيت اينه كه انبوه توليدات كالائي (مادي ـ فرهنگي)قدرت انتخاب ما را در مصرف كردن افزايش داده ولي سليقه ها را دركنترل الگوها وفرهنگ مسلط جامعه قرار داده،معمولا سطح فرهنگ عمومي جامعه تابع همين فرهنگ مسلطه ، تنها گروهي اندكي از طبقه متوسط جامعه هستن كه آرمانگرايندو سوداي دگرگون كردن اوضاع را دارند.پيچيده ترين نوع تنهائي را اينا از سرميگذرونن!چرا كه عموم مردم مصرف كننده همون چيزائي هستن كه براشون عرضه ميكنن.اونا وقتي متوجه اين نازائي ميشن كه يكنواختي ووضعيت مردابگونه فرا گير شده باشد،در واقع درپاسخ همين فترت تاريخيه كه شورشهاي همگاني دامن جامعه را ميگيره .بخصوص در جوامعي چون ما كه دوره گذار را طي ميكنن بارز تره!
ج)دسته ئي نيز بدلايل ژنتيكي ، يا اجتماعي در تنهائي بسر ميبرن.اونا اعتمادشونو به جمع وجامعه از دست دادن .گروهي به اوتيسم(درخودماني) دچار شدند وتنهاي تنها با انزوا از ديگران(حتي عزيزانشون)بسر ميبرن.اگرهم فعاليتي ميكنن تنها بدنبال تحكيم جايگاه شخصيشون هستن،كمتر حريمي وجود داره كه رعايتش كنن وكمتر كسي از نيتها وآرزو هاشون با خبر ميشه.حتي اگه از موقعيت اجتماعي وعاطفي خوبي برخوردار باشن نميتونن تنهائيشونو ترك كنن چون اساسا اعتمادي به ديگران ندارن.
عميقا معتقدم كه تنهائي را اگر به عنوان فرصتي بيابيم كه در اختيارمونه ميتونيم خودمونو پيدا كنيم وبهتر بشناسيم.همون كاري كه عارفان نامور ما بهش مراقبه ميگن وپاي در راهش گذاشتن وبه منزلگاه امنش رسيدن،اونا مردم گريز نبودن كه با كناره گيري از ديگران بار خودشونو ببندن،بلكه آگاهترين انسا ن زمانه خويش بودن .ايكاش تنهائي ما از سوي ديگران (بويژه اطرافيان)برسميت ومحترم شناخته بشه ،واميد آنكه از حجم اشغال شدگي زندگيمون(از سوي توليدات انبوه مسلط اجتماعي،سرگرمي وتفريح…)كاسته بشه.در پايان به نامه اي از آنتوان دو سنت اگزوپري اشاره ميكنم تا ديدگاه كلي خودمو در باره راه اصلي خروج از تنهائي منفي(بازدارنده)بيان كنم.
آدم بدون دوستي زنده نيست،انسان بدون كمك نميتونه چيزي بسازه،دوستي وكمك دو سريك رشته اند.بايد دوستيها را ارج گذاشت وستايش كرد،پيوند دوستان واقعي سخت ترين ومحكم ترين واقعيت جهانه . هادي

سیاست و هنر پیشگی

همونطور که میدونید ریگان هنرپیشه و سیاستمدار کهنه کار آمریکایی تو سن نود و چندساگی در گذشت
و با شکوه و جلال فراوان به خاک سپرده شد
تحلیل گران تاریخ معاصر شکست امپراتوری شوروی را نقطه عطف حکومت ریگان می دونن
به پایان رسیدن جنگ سرد میانه دو ابرقدرت
از این حرفها که بگذریم جالبترین نکته در مراسم تدفین رئیس جمهور اسبق آمریکا دعوت از
میخاییل گورباچف آخرین رئیس جمهور شوروی سابق( رقیب شکست خورده)بود
جالب اینجاست که آقای گورباچف برای حضور در این مراسم مبلغ 15میلیون دلار دستمزد
در خواست کرده بودکه گویا آمریکایی ها هم پرداخته اند
گورباچف که کمونیستها او نو عامل فروپاشی کشورشون می دونن حالا کلی کاسب شده
چند سال پیش هم تویه فیلم بازی کردو کلی دستمزد گرفت
پس حتما تا حالا متوجه شدین که فرق بین ریگان و گورباچف چی بوده

آقایه ریگان اول هنرپیشه بوده بعد سیاستمدار میشه
آقایه گورباچف اول سیاستمدار بوده بعد هنرپیشه میشه

نتیجه گیری اخلاقی:وقتی مردم می گن سیاست پدرو مادر نداره حتما یه چیزی می دونن دیگه پس بهتره حرفشون رو گوش کنیم

وحید 20/4/83

جمعه، تیر ۱۹، ۱۳۸۳

قربانیان علم پزشکی

دیروز بعد از ظهر برنامه اپرا را تماشا می کردم.فکر می کنم دوستان تا حدودی با این چهره تلوزیونی آشنایی داشته باشند. خانمی که در حال حاضر جزء ثروتمندترین آدمهاست و تنها از طریق این شوی تلوزیونی به چنین شهرتی دست یافته. بگذریم موضوعی که می خواهم مطرح کنم ربطی به بیوگرافی این شخص نداره بلکه موضوعی که در برنامه دیروز اپرا مطرح شد برایم خیلی جالب و در عین حال تکان دهنده بود. در این شوی تلوزیونی در مورد خطاهایی که در علم پزشکی روی می دهدصحبت شد که چه بسا موجب مرگ انسانهای بی گناهی شده که قربانی این بی مبالاتیها می شوند. جدا باور کردنش برای من یکی مشکل بود که حتی در آمریکا با اون همه پیشرفت و امکانات که در همه چیز حرف اول را می زنند چنین حوادثی روی دهد.. بطور مثال یکی از حضار که خانمی حدود 50 ساله بود چنین تعریف می کرد که طبق هر سال به منظور چکاپ به دکتر خانوادگیش مراجعه کرده بود بعد از انجام یه سری از آزمایشات روتین و تست ماموگرافی( سرطان سینه) دکتر به وی گفته بود که دچار سرطان سینه شده است. زن با شنیدن این خبر بسیار ناراحت و دگرگون شده و طبق اظهارات خودش تا مدتها افسرده و خونه نشین شده بود. دکترها تنها راه مقابله با بیماری را برداشتن هر دو سینه زن بیچاره می بینند و بالاخره عمل مورد نظرانجام شده و هر دو سینه زن تخلیه می شود. بعد از دو روز دکتر به بالین این زن می آید و به او می گوید خبر بدی برایت دارم شما اصلا سرطان نداشتی!!!!!!!!!. باورتون میشه به این راحتی با زندگی یه نفر بازی بشه؟ چرا که طبق گفته های این خانم بعد از اون اتفاق دیگه نتونسته به زندگی عادی خود بر گرده . این خانم می گفت حتی دیگه نمی تواند به راحتی هر لباسی که می خواهد بپوشد و موقع تعویض لباس این کار را در داخل کمد دور از چشم شوهرش انجام می دهد و خلاصه این فاجعه تمام زندگی فردی و اجتماعی وی را تحت تاثیر قرار داده. در قسمت دیگر این برنامه خانمی شرکت داشت که به همین صورت قربانی یک اشتباه شده بود و بعد از دو سال شیمی درمانی و برداشتن یکی از ششهایش و هزاران درد و رنجی که در این مدت متحمل شده بود مشخص شده بود که او اصلا سرطان نداشته!!!!!!!!!!. در نهایت مهمان سوم این برنامه مادری بود که هنگام زایمان دوقلوهایش در اثر سهل انگاری و عدم انجام زایمان به موقع در نهایت بعد از گذشت سه روز زایمان به صورت طبیعی انجام شده که نتیجه این عمل ناقص شدن یکی از نوزادان بود. مادر این دو کودک می گفت زمانیکه ایندو به دنیا آمدند هر دو در اثر کمبود اکسیژن کبود بودند و دچار اختلالات تنفسی . بعد از دو هفته مراقبتهای ویژه نوزادان را مرخص کردند ولی از همان ابتدا یکی از آنها حالت نرمال نداشت بطوریکه حتی شیر هم نمی خورد و حرکتی نداشت. و بالاخره بعد از گذشت چندین ماه متوجه شدیم که یکی از آنها دچار عقب ماندگی ذهنی شده و هیچگاه قادر به صحبت کردن- راه رفتن و غذا خوردن نخواهد بود. با دیدن این صحنه که یکی از بچه ها تنها به علت بی دقتی و صرفا به خاطر اینکه به موقع عمل زایمان انجام نشده بود به چنین وضعی دچار شده بود قلب آدمی به درد می آمد. کودکی که می توانست همانند برادرش سالم و شاد باشد و به همراه او بازی کند. وقتی از تک تک این قربانیان سوال می شد که چرا نظر دکتر دیگری را جویا نشدند همه به اتفاق پاسخ دادند که ما به نظر دکتر خود اعتماد کردیم!!!!. به هر حال این چند نفر نمونه ای از صدها هزار آدم بی گناهی بودند که به علت عدم دقت و توجه به موقع قربانی شده بودند و چه بسیارند افرادی که در این بین جان خود را از دست داده اند.
ساناز

پنجشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۳

زیبایی

زیبا چیست؟
!زیبایی حقیقی در چشم ها می درخشد
...صمیمیت زلال نیز

تنها زیبایی ظاهری ست
!که به لباس عروسکی می ماند
بی روح
...فاقد زنده گی

مارگوت بیگل

فاطمه خانوم اینو فعلا داشته باشین سعی می کنم تو اولین فرصت در مورد
موضوعی که خواسته بودین بنویسم

وحید 18/4/83

تقدیم به برادر عزیزم سعید

گویند شاعری
از خوده ما شنیده ای!؟
راست و دروغش با دریاست!؟

چی باشی ,چه نباشی
باز در خواب کودکان نان آور نازنین خواهی گریست
باز به خاطر ما از شب و گلیم و گهواره سخن خواهی گفت
باز می روی بوسه از آسمان و تبسم از ترانه می آوری
چرا که تو
خود را در گریه های ما شسته ای
!...شریک رویا و غمخوار خستگان
تو شاعری
عجیب نزدیک به روح آب
بسیار خسته به نماز نی, ناروا شنیده بی شکایتی که
کلماتش از گوشه و کنار کوچه به خواب کبوتر آمده اند
شاعری
فهمی از حافظ ربوده و
!...رویایی که خواهرت فروغ
...تو آشنای آب و قانع به تشنگی
.دوستت می داریم که دوستمان می داری

اصل این شعر برایه سید علی صالحی شاعره معاصره که من اون رو با اندکی تغییرنوشتم

وحید 18/4/83

معنی زیبایی

سلام خوبان
اول اینکه فاطمه جون زیبایی یعنی
در یک روز زمستانی سرد در حالیکه به شدت برف می بارد یک صندلی در مقابل پنجره بگزاری و کمی هم لای پنجره را باز کنی سپس یک فنجان شیر نسکافه داغ برای خودت درست کنی و بر روی صندلی بنشینی و در حالیکه به بارش برف نگاه می کنی آرام آرام شیر نسکافه را مزه مزه کرده و بخوری واااااااااای چه حسی دارم من نه ؟
دوم اینکه سعید جان در تیم های فوتبال کسی که تعداد بازی بیشتری داره کاپیتان میشه و الان تو هم کاپیتان هستی پس حق آب و گل داری پس شعرهایت را بنویس باور کن هر شب فاطمه از من علت شعر ننوشتن تو را می پرسد ترا بخدا بنویس و من را خلاص کن
سوم اینکه سوزان خانوم سفر خوش گذشت تو که گفتی اهل سوغاتی آوردن نیستی پس چرا برای یک نفر از پاریس عطر پاورده ای البته اون شخص فعلان گفته که بعلت آموزش به کارآموزان نمی تواند مطلب بنویسد
چهارم اینکه از وحید می خواهم که در روز اهدای جوایز یورو 2004 از پانیذ هم دعوت کند که بیاید تا برای همه رفع شبهه شود
پنجم اینکه
عشق یعنی عقل شد مدهوش تو
عشق یعنی مست در آغوش تو
بدرود
پرشین 18/4/83