کل نماهای صفحه

شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۳

!من می نویسم! پس هستم

یه چند وقتی نمی دونم چرا در مورد موضوعاتی که تو وبلاگ پیش میاد کلی فکر می کنم ,ولی نوشتنم نمیاد
در مورد بیشتر موضوعات مطلب نوشتم ,ولی نصفه کاره ولشون کردم ;اینکه فرصتم کمه شکی نیست
ولی خب .... بگذریم برای اینکه محکوم به کم کاری تو وبلاگ نشم سعی کردم شعرها و موضوعاتی که بنظرم مرتبط
با موضوعات میومد رو بنویسم .مثلا در مورد موضوع شانس که هادی مطرح کرده بود به یه شعر از مارگوت بیگل
و چند خط توضیح اکتفا کردم

در مورد موضوع تنهایی که امیر مطرح کرده بود اشاره ای به داستان شازده کوچولو
کردم داستانی که پر از آدمهای تنهاست ;با هر کی که تو داستان مواجه میشی تنهاست. شاهی که سلطنت می کنه
آقا خودپسنده ,آقا سرخ مو شکم گنده که صبح تا شب پول میشمرمه و همه چی رو تصاحب می کنه ,چه اون آقایی که دائما می میزنه
و همه چی رو دوتا می بینه و اون فانوس بانی که فقط دستور رو انجام می ده اونم بدون وقفه ;آقایی که خودشو جغرافی دون می دونه
و دنباله کاشف می گرده تا براش خبر بیارن, تا راوی داستان هم که خودشو وسط کویری در آفریقا که چندین میل دورتر از هر
آبادی هست می دونه (چقدر تنها!!)در مجموع اینکه آدمها هر جا می خوان باشن و هر کی میخوان باشن تنها هستن
اگه با ورتون نمیشه برین کتابای تاریخ بخونین, خیلی هم نمی خواد برید اون دور دوراها, همین 2 تا شاه آخر ایران
وقتی داشتن از ایران بیرونشون می کردن, فکر می کنید چه احساسی داشتن ,مطمئنا خودشون رو آدمهای تنهایی می دیدن
و اینکه این چند وقت چه کلاه بزرگی سرشون رفته وفکر می کردن چقدر چاکر و نوکر دارن ;اگه حوصله خوندم تاریخ رو ندارین
صدام حسین رو که یادتون هست با چه فجاعتی و به چه شکلی گرفتنش, تنهایه تنها تویه چاه
فکر می کنم این روزا نزدیک سالگرد لاله و لادن دو قلو هایه به هم چسبیده ایرانی باشه که بعد از 28 سال زندگی مشترک
و طاقت فرساتصمیم گرفتن از هم جدا شن اونهم با اون ریسک و خطر بالا که در نهایت دچار اون پایانه ناخوش شدن
به هر حال برایه اینکه بتونن آزادی و تنهایی رو تجربه کنن چاره ای جز این نداشتن
راستی تا یادم نرفته تو این داستان یه آقا روباهی است که خیلی دوست داره دوست پیدا کنه تا از تنهایی در بیاد, برایه همین به
شازده کوچولو اعتماد می کنه و می خواد اهلیش کنه تا بتونن با هم دوست بشن ,شازده کوچولو هم اینکارو میکنه
ولی در نهایت بازهم آقا روباهه تنها میشه و مجبور میشه دلش رو به رنگ گندمزارها خوش کنه

یه موضوع دیگه هم بود به اسمه مهاجرت که این موضوع واگذار شد به دوستانی که به اصطلاح اونوره آبن
که انصافا سنگه تموم هم گذاشتن در هر صورت من هم سعی کردم نظرم رو در قالب شعری از سید علی صالحی
بگم که با جوابیه زیبایه سعید مواجهه شدم که نقدی زیبا به سیاق خوده نوشته بود هر چند که برایه من قانع کننده نبود ولی
بشخصه نوشته سعید رو یکی از زیباترین و بیاد ماندترین نوشته ها در وبلاگ می دونم

در ضمن امیر جان فکر کنم بیشتر دوستان در مورد موضوع تنهایی که مطرح کرده بودی مطلب نوشتن فکر کنم
بد نباشه خودت هم یه چند خطی در موردش بنویسی چند روز پیش یکی از دوستان می گفت امیر بابت مسائلی که
تو وبلاگ پیش اومده دلخوره برایه همین هم دیگه مطلب نمی نویسه من هم جوابشو دادم گفتم تا اونجائیکه من
خبر دارم امیر درگیر ترجمه یه کتابه حتما سرش که خلوت شه می نویسه می گم حالا اگر حداقل یه کامنتی چیزی
بذاری برایه رفع سو تفاهم بد نباشه ها

در ضمن جا داره از علی آقا هم بابت زحمتی که تو این مسابقات پیش بینی جام ملتها کشید تشکر کنم کاری بسیار سنگینی
بود که بنظرم علی به زیبایی انجام داد در هر صورت خسته نباشی و ممنون


وحید 13/4/83

هیچ نظری موجود نیست: