کل نماهای صفحه

چهارشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۳

عنوان: هرچی که شما بگین

نه من سراغ شعر می روم
نه شعر از من ساده سراغی گرفته است
تنها در تو به شادمانی می نگرم ریرا
س . ع . ص

امروز چهار شنبه، هوای تورنتو بارانی است و یک کم خنک بنابراین بیشتر مشتری های ما که پیر هستند در چنین هوایی از ترس اینکه مبادا یه وقت مریض شوند، بیرون نمی آیند پس من یه کم وقت آزاد دارم که یه چیزایی بنویسم. خوب حالا چی بنویسم؟ شعر که نمی شه نوشت علتش هم واضحه: عموم خوانندگان خیلی از شعر و این رمانتیک بازی ها خوششون نمی یاد. حالا اگه یکی این وسط پیدا شد و پرسید اگه اینجوریاست پس چرا وحید می نویسه؟ باید در جواب عرض کنم که این آقا از موسسین این وبلاگ هستند و به قول معروف حق آب گل دارند یا به تعبیری (این یکی از خودمه پس خیلی معروف نیست) ایشون سر خط سوار شدن و به همین دلیل هم یه صندلی خوب گیر آوردن و افرادی مثل من که چند ایستگاه بعد سوار شده اند باید یک کم مراعات پیش کسوت ها رو بکنند و مدتی سر پا بایستند. به هر حال بر گردیم سر موضوع اینکه چی بنویسم؟ شعر که تکلیفش مشخص شد. یه مطلب با تم سیاسی چطوره؟ من که چند سالی است از مسایل دور بوده ام چیزی از این داستان را احساس نمی کنم که بنویسم، پس به خودی خود این یکی هم منتفی است. چطوره یه مطلب طنز بنویسم؟ بدم نیست! اما خدا وکیلی در کنار مطالب نبوی و داداش علی و ... چه جای ماست و داستان ای مگس عرضه سیمرغ نه جولانگه توست را به خاطرم می آرد. ای آقا مثل اینکه بد جوری گیر افتادیم ها!!!! راستی راستی چی بنویسم؟ چطوره یه خاطره بنویسم؟ اما ... اینم خیلی جالب در نمی یاد چرا که بعضی چیزا توی این خاطرات هست که جالبشان می کنه اما برای دوستان آنطرف آب خیلی ملموس نیستند پس عملا این خاطرات هم بیمزه مثل جوکهای خارجی که در مجلات ایرانی می نویسند می شه. راستی یه مطلب جدی با رنگ و بوی اجتماعی چطوره؟ اووووووووووووم!! نه! می دونید چرا؟ آخه چند وقت پیش به ساناز گفتم جالبه که خیلی کم برای نوشته های من کامنت گذاشته می شه فکر می کنی دلیلش چیه؟ ساناز بدون اینکه حتی یه لحظه فکر کنه گفت که دلیلش اینه که مطالبت خیلی جدی است. این وسط یه چیزایی هم از سایت های دیگه نوشتم اما به دل خودم هم ننشست چرا که متن هایی که خودمون می نویسیم هرچند هم که ادبی و ... مثل متون دیگران نباشه اما یه حس ّ آشنایی توشون هست که منو بیشتر جذب می کنه. در هر حال ببخشید از اینکه کلی نوشتم و در حقیقت چیزی هم ننوشتم
در آخر باید اضافه کنم که وقتی متن را شروع کردم هوا بارانی بود و الان که تمامش کردم آفتابی است و همین ثابت می کنه که کانادایی ها حق دارند که بگن

You Don’t Like The Weather? It’s not a Big Deal! Wait 10 Minutes


سعید

هیچ نظری موجود نیست: