کل نماهای صفحه

شنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۳

سه ایرانی سه خاطره

حدودا دوسال قبل بود که به نیوجرسی اومده بودیم و من دربدر دنبال کار
دوم و سوم می گشتم که سر کارم به من پیشنهاد دادند که اگر می خواهی می توانی در شیفت شب برای اتاق کامپیوتر در واحد قیمت گذاری کار کنی منم قبول کردم البته نا گفته نماند که اوائل خیلی مشکل بود چون من معمولا ساعت چهار صبح روزم را آغاز می کنم و حدود ساعت ده به کار دومم می رفتم و ساعت هفت شب بر میگشتم و تا سه صبح روز بعد کار می کردم که سر جمع میشد بیست و سه ساعت که البته چون فقط یک روز در هفته بود یک جورهایی عادت کرده بودم القصه شب شد و ما رفتیم سر شیفت که خودم را به رییس شیفت شب معرفی کنم دیدم طرف دو سوم بدنش را خالکوبی کرده و یک تی شرت مامانی هم تنش کرده که عکس دو سه تا هواپیمای جت روش کشیدن و زیرش نوشتن جنگ بر علیه تروریسم در همون بر خورد اول حساب کار دستم اومد سریعا احکام اسلام را بالا و پایین کردم و حکم مترقی تقیه در نظرم آمد فلذا تصمیم گرفتم که اگر یارو پرسید اهل کجایی بگویم قبرس اما اینکه چرا قبرس چون دو بخش ترک و یونانی دارد که چشم دیدن همدیگر را ندارند پس اگر کسی هم ترک و یونانی بود آدم میره تو جبهه مقابل و به قولی ضایع نمی شود اتفاقا طرف ملیت من را پرسید ما هم گفتیم قبرس لازمه یادآور بشم که آمریکایی جماعت اساسا جغرافی نمی دانند اما از بخت بد من این بابا می دونست و در ادامه پرسید ترک هستی یا یونانی ؟منم نمی دونم چی شد که گفتم یونانی طرف هم در جواب گفت که اینجا دو تا یونانی دیگر هم کار می کنند و من یادم باشه زمان زنگ استراحت تو را با اونها آشنا کنم با خودم گفتم رامتین گند زدی اونهم گند اساسی اما بر خلاف تصور من یونانیها نه تنها که با من گرم نگرفتند بلکه همیشه از من فراری بودند دو سه هفته ای گذشت و من داشتم در دفتر کار می کردم که دیدم یکی از یونانیها که اسمش مارک بود به سراغ من اومد دیدم یارو حسابی به تته پته افتاده پرسیدم می تونم کمکت کنم گفت دوست عزیز راستش را بخواهید من اهل لبنانم و اسم اصلیم محمد است دوست دیگری هم به اسم آبن-عبدالله- دارم که فلسطینی است و ما از ترس اینکه اینها با ما بد تا نکنند گفتیم یونانی هستیم قاعدتا من هم می بایست اعتراف می کردم که من هم ایرانی هستم اما ایرانی بازیم گل کرد و نگفتم اما با بزرگواری دو تا تابعیت یونانی واسه رفقای عربمون صادر کردم اونها هم خوشحال از اینکه به چه یونانی بزرگواری برخورد کردند با خیال راحت مشغول کارشان شدند رامتین


ديسكو


رضا و نوران در نيوجرسی
نوران و رضا 45 ساله هستند و 25 سال است که از ايران بيرون آمده اند. 23 سال پيش در آمريکا ازدواج کرده اند و به همراه دو فرزندشان سهيل و سالومه در نيوجرسی زندگی می کنند.
شيش ماه بود كه از ايران آمده بودم بيرون. پائيز سال 1980 بود. يه شهرى بود توى اسپانيا به اسم 'سويدادريا'. ما اونجا مدرسه مى رفتيم. اون موقع نوران، همسر فعليم، دوست دخترم بود و با سه تا از خواهراش و يكى از دوست هاى خواهراش يك آپارتمان گرفته بودن و اونجا زندگى مى كردن. من هم توى خوابگاه دانشگاه زندگى مى كردم.


يك دوست دوران دبيرستانم از سوئيس آمد ديدن من و با هم پا شديم يك شب به قول خودمون رفتيم ديسكو. تو ديسكو و مشغول بوديم، حرف مى زديم، مى گفتيم و مى خنديديم و مى رقصيديم.

پسرهاى اسپانيايى هم كه مثل خودمون خونگرم هستن، خيلى مى آمدن و مى رفتن و به پر و پاى بچه ها به خصوص دخترا مى پيچيدن. دخترا هم دوست نداشتن كه با اين پسرا برقصن.

"چه كار كنيم، چه كار نكنيم كه كتك نخوريم." چون فقط من بودم و دوستم. يقه يكى از اين پسرا رو گرفتم گفتم چيكار دارى؟ گفت هيچى، ما مى خوايم با اين دخترا برقصيم، تو هم كه دوستت اينه، با اوناى ديگه چه كار دارى؟ منم برگشتم گفتم نه بابا، من ايرانيم همه اينام زنهاى منن.

چون يك سالى از انقلاب گذشته بود و اينا يه خبرائى شنيده بودن كه حكومت ايران اسلامى شده، باور كردن و رفتن و واقعا مارو اذيت نكردن. فقط با تعجب به ما نگاه مى كردن ولى خب گذاشتن و رفتن. مام دست پنچ تا زنهامونو گرفتيم و اومديم خونه.




Fred

فرهمند ٥٢ سال دارد، نزديك به سی سال است در آمريكا زندگی می كند و استاد دانشگاه در رشته اقتصاد است:
... مسئله اينه که بيشتر ايرونی هائی که به آمريکا مهاجرت می کنن و به هر حال در ممالک خارجی مستقر می شن اسماشون، به خصوص برای اين خارجی ها وقتی می خوان اونهارو تلفظ کنن، مشکله.


من در محيط کار خودم به همه می گم اسم من فرهمنده و سعی هم می کنم بهشون حالی کنم فرهمند رو چه جوری تلفط کنن يا بنويسن. اما وقتی مثلاً خريدی چيزی می رم و يکی خودش رو معرفی می کنه - من در جواب نمی خوام بگم اسمم فرهمنده و گيجش کنم - در نتيجه در اين جور مواقع از اسم های معمولی آمريکائی مثل فرد Fred استفاده می کنم.

من با دو تا از پسر عمو هام در لس آنجلس رفته بوديم ماشين نگاه کنيم. اسم اونا يکی فرشيده يکی فرهاد. من خبر نداشتم که اين دو نفر هم چون اسم هاشون با ف شروع می شه جلوی بقيه خودشون رو "فرد" معرفی می کنن.

ما رفتيم به طرف اين يارو ماشين فروشه، اونم آمد جلو که با ما دست بده. با پسر عموی اول من دست داد و خودش رو معرفی کرد. پسر عموی من هم خودشو معرفی کرد فِرِد. دومی هم که اسمش فرشيده آمد دست داد و خودشو معرفی کرد فِرِد. حالا من اينجا مونده بودم که ای وای منم که به خودم می گم فِرِد- اين دو نفر گفتن فِرِد - حالا من به خودم چی بگم.

يک دفعه ديدم مغزم منجمد شده، اصلاً هيچ لغت انگليسی، هيچ اسم آمريکائی، يادم نمی آد. اسم خودم هم انگار يادم رفته. نمی تونم بگم فرهمند. طرف دستشو دراز کرده منم دستمو دراز کردم هی دارم می گم اِاِاِ... اوم م م و مِن مِن می کنم. اون هم به من نگاه می کنه که آخه من چرا دارم مِن مِن می کنم؟ چرا هيچی نمی گم؟ بالاخره آخرش بهش به انگليسی می گم !i'm sorry my name is fred too (ببخشيد اسم منم فِرِده!)

حالا طرف مونده معطل که اين آقا چرا معذرت خواهی می کنه که اسمش فِرِده؟ پسر عمو هامم دارن غش غش می خندن....









هیچ نظری موجود نیست: