یادش به خیر روزهایی که با وحید سعید احمد و محمود-سلام اساسی بهش برسونید- سر ظهری ناهار می رفتیم پیتزا داوود این متن را مدتها قبل در تهران آوینیو خونده بودم دیروز داداش پیتزا مهمونمون کردنمی دونم چی شد یاد داوود کردم و با خودم گفتم متن را دروبلاگ بذارم برای رفقا تجدید خاطره است قربون شما رامتین
زير پل دوم حافظ، درست قبل از خيابان جمهوری، ابتدای خيابان نوفللوشاتو، کوچهای است نامش لولاگر. اگر ندانی آنجاست، هرگز ره بدآنجا نخواهى برد. قديمی است کوچه. درى دارد و دروازهاى که چون پاى بدان مىنهى توگويی که به مُلکى شخصى وارد شدى. همه چيز کوچه نشان از گذر زمان دارد. خانههاى قديمی، امارتى خاک زمان خورده، و يکدو باب مغازه قدمتشان از سی بيش، به سال. حتی اگر بر سبيل اتفاق خود را در آنجا بيابى، ممکن است بیهيچ توجهی از کنار مغازهها بگذرى و حال و هوا چنان پس ببينى که سرعت بر قدم بيفزايى و نوستالژى زمانهاى دور را به باد ساختمانهاى بىقواره نوساز دهى. اما نرسيده به آخر کوچه، اگر لختى آهنگ قدمها را کندتر کنى و نظرى به سمت راست بياندازى، دکان اغذيهای را خواهى يافت. حتماً اگر بدانى که اينجا اولين جايی است که در تهران به تهرانیجماعت پيتزا داده از سر کنجکاوى هم که شده بدان وارد مىشوى.
چهل سال پيش که داوود و شريک ارمنیاش دست به کار خميراندازی و پيتزاخبازى شدند، اينجای شهر آنی نبود که رهگذر سال ۱۳۸۲ میبيند. لولاگر را به نام کوچه دکتران میشناختند و محلهْ محله ثروتمندنشين بود. داوود پيتزايش را برای مردم عادی شهر نمیپخت، که آنها را هنوز کبابخانه بود و بضاعت چنتهشان نه آن که دو سه تومان پول را نفله تکه نانی و خرده گوشتی و کالباسی کنند.
بچهپولدارهای آن موقع همگی جمعشان به جبر درسشان در شعاع دايره خيابان شاه به ۳۶۰ مىرسيد. هستند هنوز ساختمانهاى مدارسى که از آن زمان به يادگار ايستادهاند. البرز و شهناز پهلوی و فيروز بهرام و رضاشاه کبير خود به اندازه کافی شاگرد داشتند که پول تهجيبشان به قطاع يک پيتزای فرنگى برسد. ۱۱ اسفند ۱۳۴۰ داوود اولين پيتزای خود را از تنور بيرون کشيد و به قيمت ۱۱ قران به دست مشتری سپرد. اندکی نگذشت که کوچه دکتران پاتوق دختران دانشآموز مُد روز شدهى غربشيفته شد. دخترانی که رضاشاه به زور چماق حجاب از سرشان کنده بود اکنون مادر دخترانی بودند که مينیژوپ بر تن فاصله ميان مدرسه تا خانه را با چنان آشوبی طى میکردند که آرام کردنشان محتاج جمع گُردان بود. فرنگیها را به جمع مشتريان اضافه کنيد تا ببينيد اين دکان چه مرکزيتی برای خود به هم زده بود.
شريک ارمنی خيلی زود دست از شراکت کشيد و تجارت به داوود سپرد و ره دنياى ينگه پيش گرفت. داوود، بر خلاف پيشهاى که اختيار کرده بود، نوگرا و غربشيفته نبود. برعکس، مسلمانی بود و هست شيعه دوازده امامی که آداب اسلامىاش هرگز ترک نمیشد و نمىشود، و دسته روز عاشورايش را هر سال به راه مىانداخت و مىاندازد و کمک به ايتام و هيئت و سفرههای مذهبيش هميشه بهراه بود و هست. ايمان او تا بدانجاست که اگر در عيدی مذهبی پيتزايی در دکانش بخوری اسکناسی عيدی ممهور به نام معصومين به دستت خواهد داد.
سه چهار سال از افتتاح گذشت و مزه پيتزا به دهان تهرانی جماعت مقبول افتاد و دامنه محبوبيت مخلوط نان و مخلفات از دانشآموز و فرنگرفته و از فرنگآمده فراتر رفت و بوی پيتزا به مذاق تهرانى خوش آمد. سه سال از فتح باب داوود نگذشته، پيتزا پنتری در خيابان ويلا با شکوه و جلال بيشتری باز شد. با صندلی و ميز و گارسون و منو و کبکبه و دبدبه. صاحب پنتری برای آنکه شکوه را در روز افتتاح تمام کند شاهنشاه را در شب اول به شام دعوت کرد. سر اين داستان را همينجا بگيريد و تهش حال کنون ماست که در چم هر گذری و خم هر پيچی فرى است و دکانى که پيتزايی برای فروش دارد.
با اين همه داوود هنوز پابرجاست. در آن اطراف همه چيز از در و ديوار و ساکنين و همسايهها و اصناف تغيير کرده الا همان يک دکان کوچک داوود پيتزا فروش. حتی مشتریهای داوود هم آنانی نيستند که چهلسال پيش بودند. گرچه هراز گاهی هرکدام برای تجديد خاطره سری به کوچه دکتران میزنند، اما مشتری ثابت دکان نيستند. مشتری ثابت دکان اکنون بيشتر کسبه جمهوری است، و آقايان بيشتر. در و ديوار هم گرد زمان گرفته و بیتوجهی مشتريان به سرووضع غذافروشیْ داوود را هم بیانگيزه کرده است. چندسال پيش به سليقه خودش سرتاسر مغازه را با تسبيح آزين بست، اما بعد پشيمان شد و تسبيحات در کيسه کرد و به در و ديوار ساده قانع شد. «قانع» که نه، چون هنوز ديوارهايش آنقدر ديدنی دارد که تا پيشغذای استاندارد برسد، سری چرخاند و سرگرم شد.
پيشغذای استاندارد کالباس است. کالباسهای زمان جنگ را بهياد دارى؟ همان. با چاقوبرشهاى دُرشت، همراه با سس گوجه فرنگی فراوان و پودر آويشن و اگر فصلش باشد فلفل شيرين، در کاغذ آليمينيومی از دست داوود به دستت میرسد. آنرا يا بايد بر يکی از چهار ميز حاضر تناول کنى، که احتمالاً از سنتان بيشتر عمر دارند، يا بر يکی از طاقچهها که مخصوص مشتريان ديرآمده است. حتماً تعداد صندلیها از تعداد مشتریها کمتر است. پس احتمالاً داوود به طرفهالعينی چندجعبه نوشابه را تغيير کاربری داده و به صندلی تبديل میکند تا جايی بنشينی.
پيشغذای استاندارد تمام شدهنشده، داوود صدايت میکند و چه بخواهی و چه نخواهی دسته کالباس ديگرى دستت میدهد. با علم به اينکه میدانی که اين کالباس ارزانترين و بدترين کالباسی است که در حال حاضر در بازار ايران توليد میشود، و ديدهای که داوود بی هيچ دغدغه بهداشت آنرا آماده کرده و بهدستت داده، انگار محکوم به خوردنى و جالب اين که از مزه و ترکيب تند و تيز آن بدت هم نمیآيد.
دکان داوود درش به پاشنه بهداشت و نظافت نمیچرخد. نهخود داوود بلکه مشتريانش نيز، اين نکته را از صورت ملزومات و واجبات حذف کردهاند آنطور که اين ديگر برای خود رسمی است که بهتر است شما هم آنرا اجابت کنيد و چندان به مسائل جزئی توجه نکنيد. چشم برهم نهيد و کالباسخوران انتظار غذای اصلی بکشيد.
لدالورود بايد سفارش داده باشى. هفت جور پيتزا برای سفارش موجود است. سوسيس، کالباس، پنير، فلفل، پياز، مخلوط و قارچ انواع پيتزايی است که میتوان آنها را طلب کرد. گرانترين آنها پيتزا مخلوط و قارچ ۱۹۰۰ تومانی است و ارزانترينْ پيتزا پنير ۱۶۰۰ تومانی. جالبتر از همه اينکه منو و ترکيبپيتزاها همانی است که در بدو تأسيس بوده، بیهيچ تغيير. قطر پيتزاها کم است اما ارتفاعشان زياد. همگی از مواد ارزان درست شدهاند و اما داوود در پُرملات ساختن آنها بههيچ وجه کم نمیگذارد. از همه پرملاتتر پيتزا مخلوط است که درحقيقت ترکيبی است فشرده از دو پيتزای سوسيس و کالباس. پيتزاها در فری برقی که از همان روز اول در دکان داوود نصب شده است پخته میشود. پخت در همين فر باعث میشود که مزه پيتزاهای داوود خاص شود. اما نکته نهچندان ذائقهپسند داوود ميزان سس پيتزاها است. داوود قبل از ريختن مخلفاتْ حسابی خمير را به آب گوجه فرنگی آغشته میکند و بعد از بيرون آوردن پيتزاها از فر نيز دوباره روی مواد را مملو از سس میکند. دو سه لقمه اول که ملغمهای است از سوزش پيتزای داغ و سس و از آن پس تازه نمنمک مزه به دهانت میآيد، که بد نيست. ديگر میتوانى از پيتزا لذت ببرى و در کشلقمگى به صحبتهای داوود و خاطراتش از چهلسال قبل گوش دهى، يا پای صحبت دانشجوی کناری بنشينی که از شهريه دانشگاه آزاد و اساتيد مینالد، يا گوش به رد و بدل شدن قيمتهای موبايل و لوازم صوتی بدهى. بههرحال چه بخواهى و چه نخواهى در دکان يک وجبی داوود اين همه آنچيزی است که میشنوى.
طاقتفرساترين دقايق در داوود چند لقمه آخر است. کالباسهای اولی را که به ضرب سس و آويشن و پالسهای معده گرسنه بیدرنگ در دهان گذاشتهاى کار خودشان را کرده و راه برای چند لقمه آخر بسته است. چه بخورى و چه نخورى شکم پر از در مغازه بيرون خواهى آمد و چه خوشت آمده باشد و چه نيامده چهار ساعت بعد را به هضم مشغولى، آنطور که نه مغزت کار میکند و نه هيچ کدام از اعضای بدنت، الا معده که همه حواس را به خود مشغول داشته.
ممکن است غذای داوود پر باشد، و جايش کثيف باشد و صندلیهايش ناراحت. ممکن است لحظهای از کرده پشيمان شوى. اما داوود با هرچه که دارد يا ندارد تجربهای است باارزش حداقل برای يکبار. تجربه خوردن اولين پيتزای تهران.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر