از سبزی باغ پشت پنجره ها که بگذری به خنکای خیس سروها می رسی. پای در آبی روان جوی، به آنسوی سمت سبکبال سکوت نگاهی بینداز و فالی از فروغ در روشنان صحبت ماه و ستاره بگیر. خیره به خواب خستگی ها، بامداد را بجوی! آنگاه است که فهمی از عبور از معبر علاقه و عاشقی خواهی داشت
سعید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر