امروز جمعه است و من که دیشب زودتر خوابیدم زودتر از معمول هم از خواب بیدار شدم، با ذوق و شوق تلفن را برداشتم و یک زنگ به خاله خانم زدم که به قول معروف بهش چشم روشنی بگم چرا که بعد از هفت سال دخترش رفته ایران که ببیندش. وقتی گوشی را برداشت بغض تلخی توی گلوش بود که منو ترسوند. ازش پرسیدم چی شده؟ با ناراحتی گفت که دخترش را توی فرودگاه شارل دوگل فرانسه به علت اضافه بار معطل کرده اند و به پرواز نرسیده. بعد از یه کم احوال پرسی و ... تلفن را قطع کردم. ناگهان تمام مکالمات تلفنی با دختر خاله ام در سه ماه گذشته به یادم آمد. یادمه که وقتی تصمیم گرفت که بعد از هفت سال سرگردانی حالا که اقامت آلمان را گرفته یه سفر بره ایران و خانواده اش را ببینه خیلی هیجان زده بود. از داستان سوغاتی خریدن یک کمی ترسیده بود چرا که خواهرش گفته بود که نمی شه که بعد از هفت سال دست خالی بیای!!! میدونی که همه میان دیدنت و هر کی هم یه چیزی میاره و طبق رسم و رسومات تو هم باید یه چیزی به عنوان سوغاتی بهشون بدی. حالا یکی اگه وقت کرد بد نیست تعداد آدمهایی که شامل حال این حکم حکومتی دختر خاله جان بزرگتر بنده شده اند را بشمارد و ضربدر اقلا بیست دلار بکند و بگوید که دختر خاله کوچیکه ما چقدر باید پرداخت بکند. پرداخت این پول در شرایطی که در آلمان زندگی می کنی و اقامت نداری و خانه نشین هستی تا بچه هاتو بزرگ کنی و شوهرت هم مثل خودته و اقامت نداره و یه کوچولو کار سیاه می کنه جالبه!! لطفا نگین اصلا هم جالب نیست!! چرا که من می گم هست پس حتما هست. دختر خاله جان از ترس متلکهای آتی به حرف ما گوش نکرد و با پنجاه کیلو اضافه بار راهی سرزمین ایفل شد که از اونجا بره ایران و در آنجا دیدکه باید هزار یورو یا به قول خودش با اون لهجه آلمانیش هزار اویرو بده بابت اضافه بار. جالبه نه؟ بگذریم! نکته ای که من می خواستم بهش اشاره کنم اینجاست: چرا رسم و رسومات قدیمی ما تبصره پذیر نیستند؟ چرا نمی تونیم قبول کنیم که دنیا عوض شده و ما هم باید یک کمی بعضی از عادات و رفتار و خصوصا توقعاتمون را تعدیل و به روز کنیم. من در مورد بچه ها هیچ حرفی ندارم که بزنم. منم برق چشماشون را وقتی سوغاتی یا هدیه ای می گیرند دوست دارم اما اینکه بزرگتر ها توقع سوغاتی دارند را من یکی متوجه نمی شوم. می دونید یکی از مشکلات بزرگ یا به عبارت بهتر معضلاتی که باعث می شه بعضی ها نتونند برن ایران و خانوادشون را ببینند همین داستان سوغاتی است؟ البته یکی از مشکلات نه تمام آنها. با یکی از بچه های ایرانی که سالهاست اینجاست صحبت می کردم گفت که دفعه اولی که رفتم ایران همه شیرینی و ... آوردند و من در عوض هیچ چی ندادم. به جز نزدیکانم که براشون سوغاتی برده بودم، همگی دلخور شدند اما از آن دفعه به بعد هربار که می رم ایران، کسی چیزی نمی یاره و بالطبع دلخوری هم بوجود نمی یاد. البته باید بگم که یکی بعد از شنیدن این داستان گفت که این بابا یه چیزیش می شه و ... میدونید که منظورم چیه؟ یعنی مغزش پاره سنگ ور می داره یا به عبارتی مخش میخ داره، چرا که ما باید این رسم و رسومات را حفظ کنیم. این حرف را از خیلی ها هر روزه می شنوم. البته بعضی ها تا جایی طرفدار این نظریه هستند که به منافعشون بر نخوره و تا مجبور بشن از جیب مبارکشون خرج کنند فوری میگن: ما تو کانادا زندگی می کنیم و کانادایی ها ... اما وقتی قراره از جیب یکی دیگه بره میگن ای آقا این چیزا هویت ماست و فرقی هم نمی کنه در کجای دنیا زندگی می کنیم. باور کنید باید یه کم واقع بینانه به بعضی از مسائل نگاه کنیم و آنها را با توجه به مسائل و مشکلات روزمره تعدیل و یا حتی حذف کنیم
از تمام آنهایی که این مطلب را می خوانند خواهش می کنم که نظرشون را حالا حتی شده در یک جمله یا حتی یک کلمه موافقم یا مخالفم بگن. اصلا می دونید چیه از علی آقا خواهش می کنم که یه نظر خواهی درست کنه و رای گیری کنیم ها؟ چطوره؟ به نظر من که بد نیست
مخلص همه دوستان
سعید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر