کل نماهای صفحه

سه‌شنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۳

با سلام به تمامي دوستان امروز دهم شهريور روز جهاني صلح ،همينطور تولد دوست همگي(وحيد)است
كه انصافا با روحيه ائي كه از او مي شناسيم (سازگاري )ميخوره.ديروز با علي تماس گرفتم كه بابا يه كاري بكن در جواب گفت كه دخل هر دو كامپيوترش در اومده!حالااگه من اينو به حساب طرفداريش بذارم كاملا منطقيه.روز تولد من عكسي ازم گذاشتن كه خود وحيدتو مسافرت نيشابور گرفته بود.حالا كه وحيداينجا نيست علي آقا اينقدر هواشو داره،بابا يه واكنشي ، اعتراضي،چيزي،نشون بديد ،وحيد جان تولدت مبارك باشه.هادي

کمی ایرج میرزا

مدتی است که دوستان اهل شعر و این حرفا جاشون خالی است این شعر را به یاد بروبچ میذاریم که خیلی نبودشون را حس نکنیم

در سردر کاروانسرايی
تصوير زني به گچ کشيدند

ارباب عمايم اين خبر را
از مخبر صادقی شنيدند

گفتند که وا شريعتا خلق
روی زن بی نقاب ديدند

آسيمه سر از درون مسجد
تا سردر آن سرا دويدند

ايمان و امان به سرعت برق
می رفت که مؤمنين رسيدند

اين آب آورد آن يکی خاک
يک پيچه ز گل بر او بريدند

ناموس به باد رفته ای را
با يک دو سه مشت گل خريدند

چون شرع نبی از اين خطر جست
رفتند و به خانه آرميدند

غفلت شده بود و خلق وحشی
چون شير درنده می جهيدند

بی پيچه زن گشاده رو را
پاچين عفاف می دريدند

لب های قشنگ خوشگلش را
مانند نبات می کيدند

بالجمله تمام مردم شهر
در بحر گناه می تپيدند

درهای بهشت بسته می شد
مردم همه می جهنميدند

می گشت قيامت آشکارا
يکباره به صور می دميدند

طير از وکرات و وحش از جحر
انجم ز سپهر می رميدند

اين است که پيش خالق و خلق
طلاب علوم روسفيدند

با اين علما هنوز مردم
از رونق ملک نااميدند


قربون همگی رامتین

پنجشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۳

یا ابولفضل

خوب همون که فکر می کردیم شد رضا زاده در یکی از مهمترین مسابقات المپیک طلا گرفت مبارکش باشه اما این مطلبی که نبوی نوشته مزه اش اندازه همون طلای المپیک است باور ندارید بخونیدش

با توجه به نقش مهم دعا و نیایش در ورزش و ضرورت استفاده از دعاها در مراسم المپیک که باعث می شود تا ورزشکاران از دوپینگ بی نیاز شوند و بتوانند از این طریق افتخاراتی برای میهن اسلامی به دست بیاورند که بعدا مقامات مملکتی همین افتخارات را به عنوان پیروزی جکومت در مبارزه با استکبار جهانی بزنند توی سر ملت، لذا چند مورد از دعاهای ضروری برای رشته های مختلف ورزشی به شرح زیر پیشنهاد می گردد:

یا ابوالفضل: برای وزنه برداری دو ضرب برای وزنه بالاتر از دویست و بیست کیلو
یا ابوالفضل العباس: برای وزنه برداری دوضرب برای رکوردزنی بالاتر از دویست و پنجاه کیلو
یا حضرت عباس: برای وزنه برداری تک ضرب صد و بیست کیلو به بالا


یا علی: برای کشیدن کنده و یا تبدیل یک خم به دوخم و رفتن به بارانداز در کشتی
یا باب الحوائج: برای زمانی که حریف را در کشتی خاک کردیم و می خواهیم راهی پیدا کنیم که پاهای حریف را باز کنیم و او را به پل ببریم.
یا پنج تن آل عبا: دعای دسته جمعی تیم هندبال( برای دروازه بان از دعای یا حسین استفاده شود)
یا سریع الرضا: برای زمانی که در مسابقه فوتبال دو گل عقب هستیم و در ده دقیقه باقی مانده می خواهیم با سرعت دو گل بزنیم.
یا ستارالعیوب: در مواردی که دوپینگ کردیم و امیدواریم نتیجه آزمایش دوپینگ منفی بشود.
یا حیدر کرار: مخصوص مسابقات شمشیربازی اپه
یا صاحب ذوالفقار: مخصوص مسابقات شمشیر بازی فلوره
یا صاحب ذوالجناح: برای مسابقات پرش اسب از روی مانع
دعای جوشن کبیر: برای پیروزی در مسابقات ماراتون 40 کیلومتری از این دعا استفاده شود، در این حالت دستمال هم همراه دونده باشد.
دعای فرج: این دعا برای فوتبال در زمانی که ایران با آلمان مسابقه دارد و اولیورکان دروازه بان آلمان است و ما نمی توانیم گل بزنیم کاربرد دارد.
نماز جعفر طیار: خواندن نماز جعفرطیار برای کسانی که کایت سواری می کنند قبل از مسابقه توصیه می شود.
یا یونس نبی به فریادم برس: در شرایطی که تیم واترپولو در شرایط خوبی نیست و بازیکنان درحال غرق شدن هستند خوانده شود.
یا مرتضی علی: این دعا مخصوص ژیمناستیک آرتیستیک مردان روی دارحلقه است و هنگامی که حرکت دو پیچ و دووارو همراه زده شد برای اینکه ژیمناست مثل گربه مرتضی علی چهار به خوبی روی تشک فرود بیاید خوانده شود.

قربون همگی رامتین

شنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۳

مروری بر مطالب وبلاگمون

اندفعه می خوام سریع برم سره اصل مطلب
اول در مورد نظرخواهی هادی چون از همه بزرگتره و احترام بزرگتر هم واجب
مطمئنا این موضوع در جماعت خانمها بیشتر از آقایون اهمیت داره در هر صورت هر شخصی بدون توجه به جنسیتش
به زیبایی اهمیت میده در مورد زیبایی هم نوع پوشش و آرایش فوق العاده مهمه اگه یادتون باشه 2هفته
پیش مطلبی رو گذاشتم به اسم خوبی و بدی که در مورد نقاشی معروف شام آخر داوینچی بود و الگو قرار گرفتن
یک فرد در نقش مثبت و منفی بود که یکدفعه آنقدر زیبا بنظر اومده بود که الگوی نقش مسیح شده بود
و چند ساله بعد که ژنده پوش شده بود الگوی نقش منفی نقاشی ,یهودا شده بود
در هر صورت بنظر من هر شخصی در روز باید وقتی رو به آرایش و پیرایش خودش اختصاص بده
و اگر اینکار رو نکنه یه جورایی از جامعه طرد میشه مثلا آدمی رو فرض کنید ماه به ماه
حموم نره و سال به سال سلمونی نره البته ناگفته نمونه این تیپ افراد تو جامعه ما استثنا هستن
و مطمئنا با این سیستم می تونن به درجات بالای مدیریت هم برسن
دیگه اینکه فکر می کنم جایگاه اجتماعی هر فرد نیز تو این موضوع دخالت داره مثلا یک پزشک یا یک
مدیر عامل شرکت مطمئنا از یک انبار دار تو شهرری بیشتر به این موضوع باید توجه کنن
مثلا مجری های تلویزیون با توجه به اینکه میلیونها آدم در روز می بیننشون قبل از هربرنامه
گریمور رویه صورتشون کلی کار می کنه البته بازم این نکته رو باید یادآوری کنم این چیزا تو کشور ما
خیلی اهمیت داده نمی شه نمونه بارز این موضوع مجری که ایران به مسابقات المپیک فرستاده
جواد خیابانی ,با هیکلی چاق, مویه سر از ته تراشیده و ته ریشی نامرتب در صورت
آدم رو بیشتر یاده عمله های سره چهارراه میندازه تا مجری تلویزیون
خب هادی جان امیدوارم تونسته باشم منظورم رو رسونده باشم در هر صورت منتظر
کامل شدن این بحث با نظر خودت هستم

سعید از کمبود وقت گفته بودی که تو اولین فرصت دربارش مفصل می نویسم

در ضمن این آقا رامتین ما از روزی که وبلاگمون رویه خوش به مباحث سیاسی نشون داده پا رو
فراتر گذاشته و یه مطلب سیاسی ,سکسی گذاشته از شوخی که بگذریم رامتین جان همینطور
که می دونی تو دینمون ما یه سری علمایه بزرگ داریم که اولین مشخصه شون اینکه خیلی بزرگن
(منظور از لحاظه هیکله ها)
اینا همشون یه کتابی دارن که اگه دیده باشی بیشتر از نصفه مطالبش در مورد مهمترین قسمت بدن انسان
از دیدگاه این علماست حالا یه جوونکی اومده و تو روزنامه یه مطلبی در مورد پوشش این قسمت از بدن
انسانها نوشته حالا , تشویقش نمی کنی ,نکن چرا مسخرش می کنی


وحید 31/5/83

مینای سخنگو

دیروز و امروز همه اش حواسم پیش تهران و بر و بچه ها بود. یاد اون زمانهایی که با احمد و محمود و مجید و ... می رفتیم پیش آقا شایان و آبگوشت می خوردیم. یادمه که آقا شایان یه مینای سیاه بد ترکیب داشت که چند کلمه ای حرف می زد. الان دقیقا یادم نیست که که چی چی می گفت اما آنچه که هیچ وقت از یادم نرفته اینه که بعد از مدتی که می رفتیم پیش شایان برای مدتی فرصتی پیش نیامد که بریم و آبگوشتی بخوریم و وقتی بعد از مدت نسبتا طولانی رفتیم که یادی از گذشته ها کرده و آبگوشتی هم بخوریم، متوجه شدم که مینای آقا شایان یه صدایی شبیه سوت یا زوزه یا حالا هرچی که شما می خواهید تصور کنید اشکالی نداره چون در اصل قضیه فرقی نمی کنه از خودش در می یاره. از شایان پرسیدم این صدای چی بود؟ گفت که به دلیل اینکه قفس این مینای ما کنار در ورودی و نزدیک خیابان است، این صدا تقلید ترمز ماشینهایی است که با سرعت در تردد هستند و گاهی ترمز شدید می زنند. اونروز از کنار قضیه گذشتم اما دو روز پیش وقتی با مترو می رفتم خونه با دیدن یه دختر و پسر ایرانی و رفتارشون که تقلیدی است از آنچه که در فیلم ها و ... می بینند، دوباره یاد اون مینای آقا شایان افتادم با اون تقلید صدای ترمز. حالا اینکه چرا من این حساسیت را نسبت به ایرانی ها دارم و نه به ملیت های دیگه اینه که اولا من ایرانی ام و آشنا به غنای فرهنگ ایرانی و دوما من در حدی که با فرهنگهای دیگه در این مدت آشنا شده ام رفتار ملیت های دیگه رو اینقدر دور از فرهنگ رفتاری کشوری که از اون میان نمی بینم. البته به قول قدیمی ها همه جا بد و خوب داره و من منظورم این نیست که فقط ایرانی ها اینطورند یا آنطوریند، منظورم اینه که می شود بیشتر از اینکه هستیم تاثیر گذار باشیم. البته هستند بسیاری که در این جامعه باعث افتخار هستند ولی منظور من در افراد معمولی و روابط اجتماعی آدمهای عادی مثل خود منه. باور کنید خیلی برام لذت بخش بود اون لحظه ای که همکارم گفت شما ایرانی ها از اون دسته آدمهایی هستید که کار کردن باهاشون لذت بخشه. ازش پرسیدم که چطور مگه؟ گفت که من تا حالا با سه ایرانی کار کرده ام و از اونا چیزی جز احترام و همکاری و ... ندیده ام و این نشانگر غنای فرهنگی یک ملت هست. آدمهایی که بهت احترام می گذارند و بسیار فروتن هستند. همین آدم اشاره می کرد به گروه نوجوانان بزه کاری که جدیدا تشکیل شده و اسم خودشون رو هم گذاشته اند: غرور ایرانی* و می گفت که براش قابل هضم نیست که از خانواده هایی تحصیل کرده و با فرهنگ، چطور اینچنین بچه هایی بیرون می یان؟ بهش نگاهی کردم و شونه هامو بالا انداختم و گفتم که به نظرم جواب این سوال را باید از یک کارشناس علوم اجتماعی که روی قضیه تحقیق کنه گرفت نه من ساده سر به هوا که از دیدن آسمون خراشای تورنتو دهانش باز مونده و در این فکره که بنازم به قدرت عمله ای که آجر برای اوستا پرت می کرده طبقه هشتاد و نود

* Persian Pride
سعید

جمعه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۳

پیش بینی پرندوش

دست خودم نیست
که پیراهنم را پناه پروانه می گیرم
خبر آورده اند باد می آید
خبر آورده اند که احتمال وقوع حادثه نزدیک است
خبر آورده اند دریا دور و باغ بی کلید و
پسین ... جور دیگری غمگین است

یک وقت گمان بد مبرید
که این کوچه بن بست بی سوال پاییز است
یا من مثلا خواب عجیبی از شکستن سر شاخه ها دیده ام
اینجا همه پسین های پر خاطره
به خواب پنج شنبه دوری از دی ماه گریه بر می گردند
و طبیعی ست که ما, همه ما گاهی اوقات گریه می کنیم
یا دلمان تنگ بغض و بوسه ودیدار بی دلیل
هی می رویم جایی دور
تا پیراهن همان مسافر بی گور
تا باغ بزرگ بالادست
تا پسین پر پروانه
...تا هوای نم خورده خواب ها ,خاطره ها ,خوبی ها
آیا پیراهن شما هم در باد
بوی مسافری از سایه روشن دریا و گریه نمی دهد؟

دست خودم نیست
که چشم از چراغ این خانه بر نمی گیرم
من از وقوع نابهنگام حادثه می ترسم
دارد باد می آید
دریا دور و باغ بی کلید و
پسین جور دیگری غمگین است

سید علی صالحی

وحید 30/5/83

پنجشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۳

یه فنجان قهوه

این متن را یکی از دوستانم برام فرستاده که به نظرم جالب آمد. امیدوارم شما هم از اون خوشتون بیاد. متاسفانه منبعش را نمی دانم


When things in your life seem almost too much to handle, when 24 hours in a day are not enough, remember the mayonnaise jar
A professor stood before his class and had some items in front of him. When the class began, he picked up a very large and empty mayonnaise jar and filled it with golf balls. He then asked the students if the jar was full. They agreed that it was
So the professor then picked up a box of pebbles and poured them into the jar. The pebbles rolled into the open areas between the golf balls. He asked the students if the jar was full. They agreed it was
The professor next picked up a box of sand and poured it into the jar. The sand filled up everything else. Professor then produced two cups of coffee and poured the entire contents into the jar, effectively filling the empty space between the sand
Professor: Now, I want you to recognize that this jar represents your life. The golf balls are the important things-your God, family, friends, your health, and your favorite passions-things, which-if everything else was lost and only they remained-your life would still be full. The pebbles are the other things that matter like your job, house, and car. The sand is everything else-the small stuff. If you put the sand into the jar first, there is no room for the pebbles or the golf balls. The same goes for life. If you spend all your time and energy on the small stuff, you will never have room for the things that are important. Pay attention to the things that are critical to your happiness. Play with your children. Take time to get medical checkups. Take your wife out to dinner. There's always time to clean the house and fix the disposal. Take care of the golf balls first, the things that really matter. Set your priorities. The rest is just sand
One of the students asked what the coffee represented. The professor smiled. "I'm glad you asked. It just goes to show you that no matter how full your life may seem, there's always room for a couple of cups of coffee with a friend


سعید

تمام حساسیتهای نظام

آقا هر چی من می خواهم دورو بر مطالب سیاسی نچرخم نمیشه می دونین چرا؟ خوب اینم دلیلش لباس روی خانومها کم دل آقایون را بدرد آورده بود حالا برادران گلایه می کنن چرا لباس زیر خانومهای ایرانی نازک شده یا به عبارت دیگر چرا خانومها اونجوری می پوشن اینجوری نمی پوشن ؟ویا اینکه چرا خانومها مانند زنان کاباره ای لباس می پوشند- دلیلی بر اینکه مسئولان اهل کاباره و دیسکو نیستند-خدایی نکرده نه این که من بی ادب باشم این حرفا نصف صفحه اجتماعی روزنامه جمهوری اسلامی را پر کرده بود که البته شاهدی هم هست که دلسوزان نظام چقدر عمیق به مردم ایران نگاه می کنند وجالب این است که من بر اساس مطالعات فراگیر درباب کمپانی معظم ویکتوریا سیکرتز متوجه شده ام که غربیها هم تحت تاثیر نظرات شگرف برادران تغیرات جدی در لباس زیر خودشون ایجاد کردن وبناست که لباسهای زیر کلفت بپوشندیا به قولی شورت و سوتین انقلابی به تن کنند تا مبادا بر اثر سهل انگاری مورد عملیات تروریستی قرار بگیرند توصیه به برادران این است که کلیک بر لینک اول مستحب و لینک دوم واجب است

رامتین

چهارشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۳

کتاب

مدتی بود که کلافه بودم و خودم هم نمی دونستم که چه ام شده. امروز برای اولین بار از خونه جدید با اتوبوس اومدم سر کار و بنابر این یه کم وقت پیدا کردم که یه نگاهی بندازم به یه مجله که برام می یاد و هیچ وقت خدا فرصت ندارم که حتی یک نگاه کوچولو بهش بندازم. روزم را با نشاط بیشتر از معمول شروع کردم و تا الان که دارم این متن را می نویسم تحمل مشتری های ... برام راحتتر بود. این داستان برام جالب بود و توجهم را جلب کرد. یه کم بیشتر که بهش دقت کردم احساس کردم که تنها دلیلش اینه که من وقتی برای خوندن کتاب ندارم و این برای من که از بچگی کتاب خوندن رو دوست داشتم و از هیچ چیزی بیش از خوندن یه کتاب خوب لذت نبرده ام، یه مساله مهمه. نشستم و حساب کتاب کردم که از دوشنبه تا شنبه که هفته کاری منه جمعا چند ساعت وقت آزاد دارم؟ با احتساب شصت و پنج ساعت کار و روزی سه ساعت در راه، از خونه به محل کار و برعکس و متوسط هفت ساعت خواب(البته من عموما کمتر از این می خوابم)من در کل نوزده ساعت در هفته وقت دارم که غذا بخورم، با پارسا بازی کنم، به بعضی از کارهای خونه برسم، برم بعضی ها رو ببینم یا بعضی ها بیان و مارو ببینند، خرید کنم و ...این یعنی تقریبا به طور متوسط سه ساعت در روز. این یه کمی داستان رو مشکل می کنه اما چاره ای هم ندارم. حالا این شما و این صورت مساله، شما بگین که من چه می تونم بکنم که از این وقت کم، بیشترین استفاده را ببرم و اینقدر احساس نکنم که روزها دارن سریعا می گذرن و من دارم درجا می زنم . جدا اگر کسی تجربه ای داره که فکر می کنه ممکنه کمک کنه خوشحال می شم که بشنوم

باید یادآوری کنم که روزهای یکشنبه را حساب نکردم چرا که باور کنید بیش از بیست و چهار ساعت برنامه براش از قبل تدارک می بینیم

مخلص همه دوستان، سعید

سه‌شنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۳

آرایش

زیبایی از آن جمله مفاهیمی است که از بدو آفرینش، دغدغه آدمی بوده و آن طور که به نظر می آید هست و خواهد بود. به قبائل بدوی آفریقائی و یا به سرخپوست های آمریکا و ... که نگاهی بیندازید می بینید که طی قرن ها هرکدام راه و روش خاص خودشان را در زمینه آرایش بدن و خصوصا صورتشان حفظ کرده اند. بخشی از این آرایش ها به آیینهای مذهبی مربوط است که از بحث ما خارج است، اما خوب که نگاه کنیم می بینیم که بخشی از آن به زیبایی و تمایل آدمها به داشتن ظاهر زیباست
امروزه آرایش به معنای عام* آن کمتر استفاده می شود و هرگاه این کلمه را استفاده می کنیم منظورمان خودآرائی خانم هاست. حالا اینکه این خوب است یا بد، به نظر من مثل خیلی چیزهای دیگر می شود گفت بستگی دارد به میزان وابستگی فرد به آرایش و فرم آرایشی که به کار می برد. گاهی افراد اصلا بیرون رفتن بدون آرایش را غیر ممکن می بینند به عنوان مثال دیروز در حال رانندگی ماشینی توجهم را جلب کرد که راننده آن ظاهرا به چراغ راهنما و وضعیت ترافیک توجهی نداشت. وقتی خوب دقت کردم دیدم که راننده اش که خانم جوانی بود در حال آرایش ضمن رانندگی است!! بد نیست بدانید که این دفعه اولی نیست که با این صحنه مواجه می شوم حتی یک بار خانمی را دیدم که با سر بیگودی پیچیده در حال رانندگی بود. نکته اینجاست که مطمئنا این افراد به دلیلی دیرشان شده و وقت نداشته اند که این کارها قبل از ترک خانه انجام بدهند اما چرا نمی شود یک روز بدون آرایش و یا اصلاح صورت و یا ... بیرون رفت؟ البته باید یک چیزی را اعتراف کنم که در کانادا آدمهایی را می بینید که زیاد در بند این مسائل نیستند اما عموم مردم آنها را به نوعی لاابالی و بی قید می دانند. یکی از چیزهایی که در اینجا خیلی جلب توجه مرا کرد مدل آرایش عده ای از نو جوانها و جوانها است که بیشتر شبیه اعتراض به فرم های روتین جامعه است تا زیبایی چرا که اصلا زیبا نیست که بیشتر آنها را شبیه دلقکها می کند. تصور کنید سیاه پوستی را با موهای آبی آسمانی یا چینی تباری با موهای قرمز و ... و ده ها ترکیب عجیب و غریب دیگر
یادم رفت این را بگویم که من آرایش را در مرتب بودن و ظاهری آراسته داشتن هم می بینم در هر حال به نظر من مثل بسیاری چیزهای دیگر، آرایش هم در حد تعادل آن بسیار خوب است و باعث نشاط و سرزندگی و شادابی افراد می شود و بر روابط انسانها و برداشت اولیه در برخورد اول دو نفر هم تاثیر دارد و این از جنبه های مهم قضیه است

آرایش به معنای عام آن: زیبا نمودن بوسیله افزودن چیزهایی به عنصر اصلی می باشد *

سعید

پیشتر از این نامش را نمی دانستم

می نشینم تا مه بیاید و پنهانم کند
نه چراغی از این شب تشویش خواسته بودم
نه نامی که بر کتیبه باد
تنها ای کاش تهور یک پرنده بی پر و بال در من بود
همان پرنده که هرگز دو بهار کوتاه را
تنها در یکی آشیانه خاموش نزیسته بود

می نشینم تا مه بیاید و پنهانم کند
نه توشه ای از خواب این سفر خواسته بودم
نه پوزاری وکه پا به راه باد
تنها ای کاش تهور یک پروانه پریشان از تهدید عنکبوت در من بود

باری با اینهمه، با این همه باید از خواب آن نقطه و
تخیل این خط بگذرم
راه دیگری اگر باقی است، این من و این باران واژه ها
سید علی صالحی

امروز خیلی سر حال نبودم و حس و حالم رو امروز هیچ جور دیگه ای نتونستم براتون بگم الّا با این شعر
سعید

شنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۳

با اجازه هادی و برای سعید

نمی دانم در سالهای میانی دهه هشتاد تا چه اندازه درگیر سیاست بودید سالهایی که اسراییل جنوب لبنان را اشغال کرد و حزب الله از دل امل بیرون آمد حزب الله در سالهای میانی دهه هشتاد تبدیل به اهرم نیرومند جمهوری اسلامی برای امتیاز گیری از دول غربی شد گروگانگیریهای پیاپی و بمب گذاریهای انتحاری تبدیل به عاملی گشت که در بحبوحه جنگ هشت ساله عراق بسیاری از مشکلات تجهیزاتی و نظامی ایران را حل می کرد امروز نزدیک به دو دهه از آن روزها می گذرد اما تجربه شیرین آن سالها سران جمهوری اسلامی را به میدان دیگری کشاند میدانی به نام عراق نظام می دانست که اگر آمریکا موفق شود جنگ عراق را به سرعت خاتمه بدهد موجودیتش به شدت به خطر می افتد پس کمر همت بست که آمریکا را در داخل عراق مشغول سازد البته این بازی وجه دیگری نیز داشت و آن ماجرا جویی اتمی ایران بود که درگیری آمریکا و متحدانش در عراق این فرصت را به نظام می داد که با طیب خاطر به دنبال جاه طلبیهای اتمی خویش باشد مثل همیشه خیلی ساده شروع کردیم و اولین کشوری بودیم که دولت موقت عراق را به رسمیت شناختیم در دومین گام بازی پشت پرده را آغازشد شروع به یارگیری کردیم -نمی دانم چرا همیشه از میان بازنده ها یار می گیریم چایشسکونخست وزیر رومانی را که به یاد دارید- شیعه یا سنی تفاوتی نمی کرد مذهبی یا سکولار فرقی نداشت دامنه رفقای ما گستره ای از احمد چلبی تا مقتدا الصدر داشت این رفقای عراقی ما یک وجه مشترک دارند و آن این است که ملت عراق از آنها متنفرند با گذر زمان کم کم این نتیجه حاصل شد که دوستان عراقی ما کم کم دارد تاریخ مصرفشان می گذردو بعلاوه از برش عوامل وهابیهای سعودی نظیر زرقاوی برخوردار نیستند پس سپاه راسا وارد عمل شد تا ماجرا را سرو سامانی بدهد قضیه لو رفت و داستان به اینجایی رسید که امروز میبینیم .
به نظر نگارنده ایران چند اشتباه بزرگ داشت نخست آنکه دستگاه دیپلماسی و اطلاعاتی ما هنوز به این درک نرسیده که پس از یازده سپتامبر این شلوغ بازیها امتیازی برای مسببانش ندارد دوم اینکه عراق در اشغال آمریکا است و امریکا به هیچ وجه اجازه ایجاد یک جمهوری اسلامی را در عراق نمی دهد ضمن اینکه دوستان سکولار ما آدمهای سالمی نیستند که بتوان روی آنها حساب کرد بر اساس این سیاست غلط که روابط ایران و عراق را بشدت متشنج ساخت ما بزرگترین فرصت اقتصادی در دو دهه اخیر را از دست دادیم و از طرف دیگر تهدید های آمریکاییها و اروپا آنقدر جدی شد که مجبور شدیم به ترکها و آذریها کلی امتیاز بدهیم-تاو ترک سل تاسیس سفارت آذربایجان در تبریز-تا در مقابل به ما اطمینان بدهند که اجازه استفاده از مرزهایشان را به آمریکاییها ندهند غم انگیز است ولی متاسفانه حقیقت دارد و این حقیقت داستان ملت من است-امیدوارم که خیلی از خط قرمز رد نشده باشم- قربان همگی رامتین

فقط آقایان بخوانند

خواندن این مطلب فقط به آقایان توصیه می شود. خانمها بهتر است حتی از سر کنجکاوی هم به این مطلب نگاه نکنند. از ما گفتن بود


The man discovered COLOURS and invented PAINT
The woman discovered PAINT and invented MAKEUP
The man discovered the WORD and invented CONVERSATION
The woman discovered CONVERSATION and invented GOSSIP
The man discovered GAMBLING and invented CARDS
The woman discovered CARDS and invented WITCHERY
The man discovered AGRICULTURE and invented FOOD
The woman discovered FOOD and invented DIET
The man discovered FRIENDSHIP and invented LOVE
The woman discovered LOVE and invented MARRIAGE
The man discovered TRADING and invented MONEY
The woman discovered MONEY and invented SHOPPING
Thereafter man has discovered and invented a lot of things...
While the women STUCK to shopping ...... lolz


سعید

جمعه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۳

مثلث ایران ، آمریکا و عراق

باسلام به همه دوستان
بحث اینکه بعضی از دوستان علاقه مند به بحث های سیاسی هستند و مطلبی که هادی در این باره نوشت مرا به این فکر انداخت که اگر دوست دارید می توانید هر مطلب جالبی که جائی می خوانید لینک آن را برای بقیه در وبلاگ بگذارید و به این ترتیب هرکس که علاقه مند است آنرا می خواند و هرکس که علاقه ای به سیاست ندارد از کنار آن می گذرد. برای شروع لینک یک مقاله که در روزنامه گلاب اند میل چاپ تورنتو خواندم را براتون در زیر این مقدمه می گذارم
روزنامه گلاب اند میل به نظر بیشتر اساتید علوم سیاسی و اجتماعی مهمترین روزنامه ای است که در تورنتو چاپ می شود. این روزنامه روز گذشته مقاله جالبی درباره تنش بین آمریکا و ایران و نقش آن بر اوضاع عراق داشت که لینک آن را اینجا آورده ام. بد نیست که داستان را از دید تحلیل گران غربی هم بشنوید

سعید

پنجشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۳

با سلام به همه دوستان وآرزوي تندرستي و شادكامي براي همگي،راستشو بخواين مدتي بود كه ميخواستم اشاره ئي به طنز
مطالب سياسي وبعضي از علايق دوستان كه با شناخت قبلي كه از اونا دارم نظرمو بگم.با نوشته تازه وحيد اين مسئله برام پيش اومد كه حتما منم يه چيزائي بگم.واقعيت اينه كه در كشور ما بدليل تحولات بسياري كه در 50سال اخير رخداده وبر زندگي مردم تاثير فراواني گذاشته،يه جورائي مردم وارد بسياري از حوزه ها شدند كه در ساير كشورا اينقدر عموميت نداره.يعني براي وارد شدن در اون به يه دانشي احتياجه،سياست و طنزدو مقوله ئي كه هر انساني حق داره واردش بشه ولي يه نكته باريكي وجود داره كه اكه دانش لازمو نداشته باشيم حتما به ساده سازي دچار ميشيم.من خودم از جمله كساني بود م كه از طنز سالهاي 75و76ابراهيم نبوي خوشم ميومد،چرا كه با شناخت نسبتا دقيقي از اوضاع واحوال دور و برش برخودار بودواز طرف ديگه بخاطر محدوديتهائي كه وجود داشت ميبايست از نوعي پيچيدگي ومهارت زباني وكلامي استفاده كنه كه تلاش خواننده در فهم مطلب خودش بخش مهمي از روند طنز نبوي بود.اساسا شرايط دشوار باعث ميشه كه خلاقيتها آشكار بشه.اينكه يه راست بري سر اصل مطلب شبيه نوعي ديكته كردنه كه ديگران فقط بايد بنويسن.بخاطر همين موضوعه كه مهاجرت براي نويسندگان وهنرمندان ميتونه به پسرفت اونا منجر بشه ولي براي حوزه هاي ديگه دانش بشري اينطور نيست.چرا كه اونا وارد يه شرايط بازتري ميشن كه بدون فشار ميتونن هر آنچه كه به ذهنشون ميرسه بنويسن وبجاي گفتگودر يك اثر هنري با گفتار يكسويه اونا مواجه ميشيم.يعني حذف مخاطب از پروسه هنر!امروزه حتي فيلمسازان نيز فيلمها ئي ميسازن كه به تماشاچ حق انتخاب در تمامي مراحلشو ميده.براي همين من از طنز علي پرشين ورامتين بيشتر لذت ميبرم تا نوشته در طنز نبوي حالا فقط تكنيك وجود داره ولي چيزائي كه علي ورامتين مينويسن در اون شركت دارن وباهاش زندگي كردن وخودشون در توليدش حضور دارن.همينجا از هردوتاشون بخاطرچيزاي قشنگي كه نوشتن تشكر ميكنم وبخاطر اينكه بيشتر از اينا به طنز نمي پردازن گله ميكنم.اما سياست هم دانشه همونطوري كه ما هممون باشوخي كردن ميتونيم ديگرانو شاد كنيم(استعدادطنز در هر آدمي وجود داره ولي بعضيا كشفش كرده وپرورشش ميدن)هر آدمي هم ميتونه سياسي باشه.كدوممون هر جارسيديم شوخي ميكنيم؟ويا ايقدر شوخي ميكنيم كه دوستامونو دلخور كنيم،اين همون آگاهي ودانشي كه ما از تك تك دوستامون پيدا كرديم.سياست هم درست به همين چيزا نياز داره براي ما كه دانش زيادي در اين حوزه نداريم وبايستي يه علامتي وجود داشته باشه كه مثلا همانطور كه ميدونيم ظرفيت شوخي علي ووحيد بالاتر از بقيه هست بدونيم گنجايشمون در مسايل سياسي چقدره.شايد من با وحيد در تنهائي خيلي شوخي بكنم كه در جمع دوستان 10درصدش رو انجام ميدم،شايد با امير يا وحيد در باره بسياري از مسايل سياسي حرف بزنم كه با دوستاي ديگه عملي نباشه.رامتين جان منم طرفدار مطالب سياسي هستم ولي معتقدم وقتي تو وبلاگ ميشه به اين مسايل وارد شد كه از پايه هاي فكري ونگرشي دوستان آگاه باشيم.بحثهائي كه تا به حال تو وبلاگ شده خيلي كمك ميكنه تا با روحيات، نگرش وبرداشتهاي همديگه آ شنا بشيم.هم بايستي به گونه ئي بنويسيم كه براي ديگران فضاي مشاركت وجود داشته باشه(مثال طنز را كه بالا گفتم،نيازي نيست كه همه سياسي بنويسن ولي خيلي خوبه كه همه بخونن)وبا اين عمل همه در اين روند حضور دارن.سرتونو درد آوردم.يه موضوعيه كه سالها در باره اش فكر ميكردم،مايلم نظر دوستانو بدونم.{آرايش يا خودآرائي،لزوم وكاركردش،در جانداران وانسانها،مرزهائي كه به رسميت ميشناسيم وسقف پذيرشمون،آمادگي ما براي استفاده كردن از آرايش وخلاصه هر چه كه از آرايش در ذهنتون هست ودوستش دارين}قربان همگي شما
هادي

از حسین پناهی دژکوهی برای حسین پناهی دژکوهی

خوشا به حال لک لکا که خوابشون "واو" نداره
خوشا به حال لک لکا که عشقشون "قاف" نداره
خوشا به حال لک لکا که مرگشون "گاف" نداره
خوشا به حال لک لکا که که لک لک اند

سعید

سه‌شنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۳

معرفی یک مجله

از نمایشگاه مطبوعات پارسال بود که یک مجله جدیدی اومد به اسمه روانشناسی اجتماعی
بحرحال این مجله از اونایی که بد جوری منو معتاده خودش کرده حتما باید تمامه شماره هاشو
بخونم در هر صورت پیشنهادم به دوستانه داخله ایران اینه که اگه بتونن این نشریه رو بخونن
مطمئنا ضرر نمی کنن البته اگه به این چیزا علاقه داشته باشن
البته من تا حالا یکی دوتا مطلب از این مجله تو وبلاگ نوشتم تو آخرین شماره اش که همین
دو روز پیش اومده یه مقاله زیبا دیدم که فکر کردم بد نباشه تو وبلاگمون بذارم
فقط یه کمی طولانی که مجبورم تو چهار قسمت بنویسم
موضوع مقاله هم روانشناسی سکسه بله به همین راحتی البته اگه اشتباه نکنم شماره 7 مجله
کاملا به این موضوع اختصاص داشت در هر صورت تو اولین فرصت سعی می کنم مقاله رو تو
وبلاگ بذارم

رامتین برای مقاله مهاجرانی ... کامنت گذاشته بود که بالاخره سیاسی بنویسیم یا نه
در هر صورت وقتی ما ایرانیها در مراسم مختلف دوره هم جمع میشیم یکی از تفریحاتمون صحبت
در مورد مسائل سیاسیه در هر صورت این موضوع از اون موضوعاتی که همه مون بهش علاقه مندیم
مقاله ای که در مورد مهاجرانی من گذاشتم واقعیتش الان خیلی بدتر از اینو تو
نشریات ایران دارن می نویسن به نظر من نوشته عباس معروفی یک نگاه واقع بینانه و انسانی
به این قضیه بود و یه کمی هم تصفیه حساب شخصی

در هر صورت سیاسی بنویسیم ولی خدا وکیلی رعایت خط قرمز ها هم بکنیم
برای خط قرمزها هم محدودیتی انتخاب نمی کنیم تشخیص این موضوع دست هرفرد باشه بهتره


در هر صورت رامتین جان اولی که وبلاگ بوجود اومد گفتیم بهتره در مورد مسائل سیاسی ننویسیم
هدف این نبود که بی تفاوت به مسائل دور و برمون باشیم فقط می خواستیم وبلاگمون تبدیل به
یک مجله سیاسی نشه مثلا یه چیزی مثله سردبیر خودم

نتیجه گیری اخلاقی :هر چه می خواهد دله تنگت بگو


وحید 19 /5/83

دوشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۳

حضور و غیاب

سلام خوبان
حسین پناهی هم از پیش ما رفت
امروز میخوام یه حضور غیاب کنم هرکی این متن را میبینه اگه انسان شریفی هست یه کامنت بزاره تا ببینم چه خبرهایی را می تونم که تایپ کنم
منتظرم
زود باشین خبرهای داغ داغ
بدرود
علی پرشین 19/5/83

یکشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۳

حسين پناهى، کودک ميان سال سينماى ايران

نیکی و بدی



لئوناردو داوينچی موقع کشيدن تابلو "شام آخر" ، دچار مشکل بزرگی شد. می بايست "نيکی" را به شکل «عيسی» و "بدی" را به شکل «يهودا» يکی از ياران عيسی که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند ، تصوير می کرد. کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پيدا کند.


روزی دريک مراسم همسرايی ، تصوير کامل مسيح را در چهره يکی از جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچی هنوز برای يهودا مدل مناسبی پيدا نکرده بود.

کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی ديواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو ، جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند ، چون ديگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی فهميد چه خبر است به کليسا آوردند ، دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچی از خطوط چهره اش نسخه برداری کرد و کار را به اتمام رساند.

بعد از مدتی که ديگر کمی مستی از سر گدا پريده بود ، چشمهايش را باز کرد و نقاشی پيش رويش را ديد و با آميزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" اطرافيان شگفت زده پرسيدند: کی؟! گدا گفت: سه سال قبل ، پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعی که در يک گروه همسرايی آواز می خواندم و زندگی پراز رويايی داشتم ، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عيسی بشوم...!!!

که هستيم و چگونه تصميم ميگيريم؟ ..... در حقيقت بدی و نيکی در مقابل همه قرار ميگيرد ، اما مهم نحوه برخورد ما با آنهاست. چون به واقع ، چهره ظاهری و درونی ما در گرو همين برخوردهايمان است.

destination.persianblog.com

وحید 18/5/83

من امده ام وای وای

سلام خوبان
من دوباره آمدم
چند وقت کامپیوترم خراب بود
بعدش هم این صفحه بلاگر کار نمی کرد
از وحید ممنون که جور من را کشید
و از شما هم ممنون که دوری من را تحمل کردید امیدوارم که زیاد از خواب و خوراک نیفتاده باشید
از فردا منتظر من باشید با خبرهای داغ داغ داغ
به درود
علی پرشین 18/5/83

جمعه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۳

روز مادر بر تمام مادران ایرانی مبارک باد


فرشته یی در کنار توست

كودكي كه آماده تولد بود نزدخدا رفت و از او پرسيد: " مي گويند فردا شما
مرا به زمين مي فرستيد‘
اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي
چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟"
خداوند پاسخ داد: " از ميان تعداد بسياري از فرشتگان ‘
من يكي را براي تو در نظر گرفته ام . او از تو نگهداري خواهد كرد."
اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه
-" اما اينجا در بهشت ‘ من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن
ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند."
خداوند لبخند زد:" فرشته تو برايت آواز خواهد خواهد خواند‘
و هر روز به تو لبخند خواهد زد.
تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود ."
كودك ادامه داد:" من چه تو مي توانم بفهمم مردم چه ميگويند
وقتي زبان آنها را نمي دانم؟"
خداوند او را نوازش كرد و گفت:" فرشته تو ‘ زيبا ترين و شيريني ترين
واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه
خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني ."
كودك با ناراحتي گفت:" وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم‘ چه كنم؟"
اما خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت:" فرشته ات ‘
دستهايت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد كه چگونه دعا كني"
كودك سرش را برگردان و پرسيد:" شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي كنند. چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟"
_ فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد حتي اگر به قيمت جانش تمام شود."
كودك با نگراني ادامه داد:" اما من هميشه به اين دليل كه ديگر
نمي توانم شما را ببينم ‘ ناراحت خواهم بود."
خداوند لبخند زد و گفت:" فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت
خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد من خواهد آموخت‘
گر چه من هميشه در كنار تو خواهم بود."
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد .
كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند.
او به آرامي يك سئوال ديگر از خداوند پرسيد:" خدايا! اگر من بايد همين حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد."
خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد :" نام فرشته ات اهميتي ندارد.
به راحتي مي تواني او را مادر صدا كني

وحید 16/5/83

پنجشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۳

موخره ای بر کتاب سوئیسی شاملو
نوشته عباس معروفی

مهاجرانی یک دو سه

قلّک


در جامعه ای بزرگ شده ايم و زندگی می کنيم و نفس می کشيم که وقتی از خانه در می آييم بايد اول برويم اداره ی پليس برگه ی عدم سوء پيشينه بگيريم و راه بيفتيم ببينيم چه کار می خواستيم بکنيم، و اصلا برای چی از خانه در آمده بوديم. اين روزها ديگر نمی گويند اصل بر برائت است، می گويند گناهکاری، مگر خلافش ثابت شود. و اين بلايی است که دارد سر همه می آيد، اما اين چند جمله را به اين خاطر نوشتم که بتوانم حرفم را بزنم. و پيش از آنکه حرفم را بزنم بايد قصه ی حسين کرد بخوانم. وگرنه از فردا صبح بايد توضيح بدهم که: «بخدا من فاحشه نيستم.»
يک: درست ده سال پيش سرمقاله ای در گردون نوشتم و نظرم را درباره ی اينکه وزارت ارشاد با سياست مسخره اش نشر مملکت را به ورشکستگی انداخته و دارد کاغذفروش های ظهيرالاسلام را دم کلفت تر می کند، و عملا سياست معاونت فرهنگی در خدمت کاغذفروش های ظهيرالاسلام است، و اول و آخرش اهانتی است به نويسنده و اهانت به بشريت، و بسی گلايه و دردناله، که ناگهان ديدم عطاء اله مهاجرانی، معاون پارلمانی و حقوقی رييس جمهور آن روزگار در سرمقاله ی روزنامه ی اطلاعات مرا بيمار خواند و به من تاخت که حد خود را نشناخته ام، آل احمد قلابی ام، و خانم دانشور می بايستی به جای قلم آل احمد، عينکش را به من هديه می کرد، و چندتا فحش علمی ديگر.
سرمقاله ی بعدی گردون - بی آنکه به فرجام کار فکر کنم- نامه ی سرگشاده ای بود که خطاب به مهاجرانی نوشتم، که اگر بنا باشد افرادی خيال کنند حق يا آزادی را به ما صدقه داده اند، ما بر نمی تابيم.
مطلب البته تند بود، با اين لحن: «می دانيد؟ زبان تنها سلاح انسان برای اثبات انسانيت است. زبان، قراردادی است برای برقراری نسبيت ها؛ به همين خاطر هيچ کس نمی تواند تکليف را روشن کند. ما ناچاريم حرف بزنيم و بشنويم، چرا که تفنگ فقط می گويد اما نمی شنود. و آدم ها بی تفنگ آدم ترند...»
و بعد نشانش دادم که اوضاع ما در دوره ای که هستيم بسی غم انگيزتر از اوضاع فردوسی در دوران سلطان محمود است: «وقتی به اين فکر می افتم که فردوسی سی و هفت سال از عمرش را گذاشته تا دار و ندارش را بر صفحه ی روزگار بگذارد، بی آنکه بخواهد تاج و تخت سلطان را بربايد، بی آنکه قصد وزير شدن داشته باشد، بی رغبتی برای نقره و طلا، در می يابم که او بلندپروازتر و جاه طلب تر از اين حرف ها بوده است، عقاب تر. وگرنه هنرمند را از دريچه ی سياست و نظامت نگاه کردن، نقره داغ کردن و نقره بار کردن و جنازه را بر دروازه ی توس خوار کردن است.»
و در همين مقاله به او يادآور شدم که ناپلئون روزی گفته بود: «اتباع من بايد مرا به اندازه ی کافی بشناسند، و فراموش نکنند که انگشت کوچک من بيشتر از مجموع مغزهای آنان اهميت دارد.» و گفته بودم که عينک آل احمد به درد من نمی خورد، و اگر آن را به چشمم بزنم نمی دانم چه بلايی سر نگاهم می آيد. چون نمره ی چشم من با او فرق دارد.
آن روزها ما در گيرودار تدوين متن «ما نويسنده ايم» بوديم و يکی از روزنامه نگاران در جمع مشورتی به من گفت: «ناکس! تو سرت جايی بند است که جرئت کرده ای چنين چيزی بنويسی، وگرنه چرا ماها جرئتش را نداريم؟»
زمان گذشت.
آخرين موضوعی که در زندگی ام به مهاجرانی ختم می شد، گفتگوی تلفنی سيمين دانشور با او بود که چند روز پس از محکوميتم انجام گرفت، و در پاسخ به گله ی خانم دانشور که چرا با معروفی اينجوری می کنند، مهاجرانی گفته بود: «يکی از مسئولان رده بالای وزارت اطلاعات حدود يکسال و نيم روی معروفی کار کرده و می گويد که او سربراه نمی شود، خوب، اين هم نتيجه اش.»
او که می داند باند سعيد امامی چه نقشه های شومی عليه نويسندگان دارد؟ او که بازجوها را می شناسد، پس چرا چنين قضاوتی می کند؟ او که می داند ماها را در بازجويی ها زير فشارهای عديده می گذارند تا اعتراف کنيم که با زنان بسياری رابطه داريم، اهل فسق و فجوريم، هرچه می نويسيم به خواسته ی دستگاه های جاسوسی کشورهای ديگر می نويسيم، و...
زمان گذشت. ما به تبعيد افتاديم. ايشان هم خُب، به وزارت ارشاد و سپس به رياست مرکز تمدن ها! رسيد. تا اينکه کانون نويسندگان ايران دفاعيه ای در زمان استيضاح او منشر کرد. من البته به اين دفاعيه اعتراض کردم و اطلاعيه ای انتشار دادم. هنوز هم معتقدم که نويسندگان می توانند از هرکس دل شان بخواهد دفاع کنند، مسئوليت کارشان به خودشان مربوط است. اما کانون نويسندگان نمی تواند از دولتمردان دفاع کند. يعنی طبق منشورش اجازه ندارد در حوزه ی سياست وارد شود، و اگر چنين کاری سنت شود، پس فردا کانون مجبور می شود برای فوت وزير فرهنگ يا معاون هنر، مجلس ختم و چهل و سال بگيرد.
اين چند سطر را نوشتم تا فعالان سلبی بدانند در اين نوشته موضع من چيست. يعنی حالا برگه ی عدم سوء پيشينه ام را دوباره گرفته ام، ولم کنيد. می خواهم حرف اصلی ام را بزنم.
دو: پرونده ای برای عطاء اله مهاجرانی گشوده اند که خارج از شأن انسان است. من البته او را همواره يک دولتمرد می دانم که در نظام اسلامی نقش دارد. همه چيز اين نظام به پای او هم نوشته می شود، هرچند که او با لاجوردی تفاوت های اساسی دارد، اما نمی تواند خود را از مهلکه ای که خود در ساختارش سهم داشته برهاند.
روزی که برای حسن نزيه پاپوش می دوختند و او را جاسوس می ناميدند، کار غريبی هم با او کردند که در هر جامعه ی متمدن و متدينی سخت نکوهش می شود. کار زشتی با او کردند که تنها شرمی تاريخی بر تارک تاريخ شان می ماند. در کنار جرايم سياسی، در روزنامه ها اعلام کردند که از زير تختخواب همسر حسن نزيه يک آلت پلاستيکی مردانه پيدا کرده اند! آری، از زير تختخواب زن و شوهری با معدل سنی هشتاد. همان کاری که با سعيدی سيرجانی کردند و در جوار اتهامات عديده ی سياسی، در روزنامه ی کيهان تيتر زدند که سعيدی سيرجانی در يک گروه همجنس بازی شرکت دارد، و آنها هروقت می خواهند دور هم جمع شوند می گويند برويم کشک و بادمجان بخوريم. اين پرونده برای همه گشوده است، سعيد امامی در سخنرانی همدانش وقتی از من حرف می زند می گويد: «ما نمی گذاريم هر عباس معروفی ای در اين مملکت قد علم کند... آخرين باری که با بچه بسيجی ها درگير شده بود، روز روشن عرق خورده بود و داشت از دو تا دختر لب می گرفت.» همين پرونده را حالا برای مهاجرانی علم کرده اند.
حالا يک قصه برايتان تعريف کنم که ريشه تاريخی اما مذهبی دارد، با جايگاهی در فرهنگ عامه. قارون مرد ثروتمندی بود که يک خشت خانه اش طلا بود، يک خشت نقره. اين مرد با موسای پيامبر هم عصر بود، و هميشه ی خدا با موسا در جنگ و جدال. قارون موسا را می آزرد، و موسا او را نفرين می کرد. روزی به هنگامی که موسا داشت برای قومش نطق می کرد، زنی از بين جمعيت برخاست و گفت که موسی به او تجاوز کرده و پولش را نداده است. موسا چون لکنت زبان هم داشت نتوانست به دفاع از خود بر آيد، به گريه افتاد و حال و وضعی رقت بار يافت، جوری که همه متأثر شدند و همان زن نيز دگرگون شد و گفت که با تحريک قارون چنين دروغی گفته است. موسا خشمگين شد و قارون را نفرين کرد که ای زمين! قارون را بگير.
زمين دهن باز کرد و قارون را خرده خرده بلعيد، حالی که او فرياد می زد: «موسا، مرا ببخش.» موسا انسانی بود عصبانی که با بخشش و عفو ميانه ای نداشت، کف به لب آورده فرياد می کشيد: «زمين! قارون را بگير.» از ضجه های قارون دل آدم و عالم به رحم می آمد، جز دل موسا که آرام نمی گرفت. زمين قارون و گنجش را بلعيد، و آنگاه وحی آمد سوی موسا از خدا که: موسا! چرا نبخشيدی اش؟ که اگر يکبار گفته بود خدا، از مهلکه نجاتش می داديم.
در پيشينيه ی جوامع اسلامی زمينه های چنين پرونده سازی ها و محکوميت های اخلاقی نخست در بزه شناختن رابطه ی جنسی و گناه شمردن عشقبازی مطرح می شود، و سپس در رد اتهام بزهکار، نتيجه گيری اخلاقی با چرخش قصه شکل ديگری می گيرد و پيامبر تبرئه می شود. و قصه با "هپی اند" توحيدی دال بر بخشش لايزال و لايتناهی خدا پايان می يابد.
اما آنچه ما در اين بيست و پنج سال ديديم، تنها قسمت نخست سناريو بود، بی آنکه خدايی در کار باشد، بی آنکه موسا ذره ای سر عفو داشته باشد. تقريبا همه ی روشنفکران در پروسه سرکوب شدن، از اين اتهام بی نصيب نماندند، و تقريبا همين انگ و رنگ فصل انزوای آنان با جامعه گرديد. هيچ کس حتا آقای مهاجرانی بر آن نشد که جلو اين بی فرهنگی را بگيرد. شايد خيال می کرد اين شتر جلو خانه ی او نمی خوابد. فکر نمی کرد که در يک کشمکش تند رقابتی چنان بزنندش که ديگر نتواند سرپا شود. با اين حال چنين نظامی با چنان خاستگاهی در پايان کار، او و پرونده اش را جمع و جور می کند و قال را می خواباند، چرا که تمثيل «فوقش گوشت تن همديگر را بخوريم، استخوان هامان را که ديگر دور نمی اندازيم!» را در سرلوحه ی عافيت انديشی اش دارد.
مهاجرانی فکر می کرد گوشت تن او را هرگز نمی خورند، و گرنه همان در آغاز اعتراض می کرد که: «برای چی گوشت تن همديگر را می خوريد؟ مگر شما انسان نيستيد؟ چرا از اين ضرب المثل های احمقانه استفاده می کنيد؟ چرا اين عقب افتادگی را دور نمی ريزيد؟»
سه: فرض می کنيم که مهاجرانی با زنی به نام مهسا يوسفی رابطه ی جنسی داشته است، يا به قول مهسا خانم با او ازدواج کرده است. اولا اين مسئله ای بسيار خصوصی بين همان دو نفر بوده، چون من معتقدم عشقبازی (يکی از زيباترين رفتار بشری که در جمهوری اسلامی جرم تلقی می شود) مسئله خصوصی افراد است، چرا اين مسئله دادار دادار شده است؟
ثانيا اگر عشق و علاقه در کار بوده، چرا با پول و طلا و سکه قابل خريد و فروش است؟
ثالثا اگر عشق و علاقه در کار نبوده، چرا مهسا يوسفی اصلا حاضر شده به هر قيمتی (دو هزار سکه، يک خانه ی پانصد متری در شمال تهران، و...) برود بغل مهاجرانی بخوابد؟
رابعا اگر چنين باشد چرا مهسا يوسفی اينقدر گران حساب کرده پای مهاجرانی؟
خامسا اگر قرار است مسئله مردسالاری را ريشه کن کنند، چرا انتقام تاريخی رجاله های تاريخ را يکجا از يک مرد طلب می کنند؟ چقدر خشن شده اند؟ مگر می شود که تو بخواهی با فقر مبارزه کنی، بعد بزنی پدر همه ی فقيرها را در آوری، و لت و پارشان کنی؟ مثل مبارزه با اعتياد در ايران که ميليون ميليون مواد مخدر می ريزند توی دست و بال مردم، و از آن طرف معتادها را زير مشت و لگد می گيرند.
سادسا مقام زن از ديد من مقام زندگی است، مقام عشق است، مقام غرور و مقام تعادل بشريت است، چرا اينقدر به پول و سکه نزديکش کرده اند که شخصيتش را قابل خريد و فروش کنند؟ چرا مدام تلاش می کنند با قيمت های دهن پرکن فرو بريزندش؟
سابعا، من به طور کلی معتقدم مهريه قيمتی است برای ازدواج های ناباب، من حتا به خطبه ی عربی عقد که کلماتی صريحا توهين آميز نسبت به زن دارد، در شأن انسان نمی بينم، پس چطور يک رابطه ی برابر و عاشقانه بين دو انسان بالغ و کامل را با واژه ی مردانه ی «گاييدن» و رفتار خاله زنکی «سکه ی طلا و خانه ی شمال شهر» بيالايم؟
ثامنا، کسب و کار هم که باشد، بسياری از زنان رسما در تمام دنيا مشغولند، حتا در بعضی کشورهای غربی اتحاديه دارند، معاينه می شوند، براشان کارت بهداشت صادر می شود، و قيمت ها مناسب درآمد مردم محاسبه شده است. پس اين ارقام نجومی به چه منظوری مورد استفاده قرار می گيرد؟
تاسعا، در يک کشمکش تند رقابتی سياسی، چرا يک زن حاضر شده با توپ جناح عصر حجر بازی کند و زن ايرانی را زير سئوال بکشد که در تمام دنيا از اين رسم جديدا متداول شده حرف بزنند و به همه ی ما بخندند؟
عاشرا، من از جامعه ی رجاله ها و لکاته ها حرف نمی زنم، من دارم اينجا با انسان (اعم از زن و مرد) زندگی می کنم، مراوده دارم، حرف می زنم، نان و نمک می خورم، و همه ی ما نمی فهميم اگر عشقی در ميان نيست چرا زنی خود را در اختيار مردی قرار می دهد؟ چرا بعضی زن ها همه چيز خود را از ياد برده اند و پايين تنه شان را قلک سکه های طلا تصور کرده اند؟
جمهوری اسلامی انسان را اينجوری نابود می کند، در سه شماره: يک، دو، سه.

عباس معروفی

وحید 15/5/83

سه‌شنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۳

كشف شواهد مستند از وجود قاليچه‌هاي پرنده در ايران

برای خواندن این مقاله جالب اینجا کلیک کنید

سعید

برنامه مسافرت به کلیبر

با سلام

با توجه به مسافت راه , بین شهرهای موجود در مسیر مسافرت و نیازمندی حد اقل چهار روز,تا اعلام بعدی , این برنامه به مورخ 9/6/1383 موکول میگردد

مسیر رفت : حدود 1000 کیلومتر

تهران - اردبیل: 625 کیلومتر

اردبیل - مشگین شهر : 120 کیلومتر

مشگین شهر - اهر : 130 کیلومتر

اهر - کلیبر : 118 کیلومتر

مسیر برگشت : حدود 1000 کیلومتر

یکشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۳

جادوی ایرانی

زنده باد ایران

گفتگو

با خودم می گم: چی می شد اگه که می شد یه کمی ساده تر یا اقلا کمتر پیچیده بودیم
از خودم می شنوم: منظورت همون شعر سهرابه که می گه: من اناری را می کنم دانه به دل می گویم / خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود
با خودم می گم: فکر کنم! راستش نمی دونم! یعنی مطمئن نیستم
از خودم می شنوم: تا حالا اون شعرو تا آخرش خوندی؟ مثل شاهنامه است که می گن آخرش خوشه
به خودم می گم: آخرش؟ آره که یادمه، خیلی خوبم یادمه

می پرد در چشمم آب انار: اشک می ریزم
مادرم می خندد
رعنا هم


سعید
دوستی مسئولیتی شیرین است نه یک فرصت
اگر دوستت را در تمامی شرایط درک نکنی او را هرگز درک نخواهی کرد
دوست تو حاجات بر اورده توست
او کشتزاری است که در ان با مهر بذر می افشانی و با سپاس درو میکنی
او سفره تو و اجاق توست
زیرا با گرسنگی به نزد او می آیی و برای آرامش و صفا او را می جو یی
خوش بود که در دوستی غر ضی در میان نباشد مگر ژرفا بخشیدن به روح.
جبران خلیل جبران
ماهک (خواهر مریم-آ ) 11/5/83