قلّک
در جامعه ای بزرگ شده ايم و زندگی می کنيم و نفس می کشيم که وقتی از خانه در می آييم بايد اول برويم اداره ی پليس برگه ی عدم سوء پيشينه بگيريم و راه بيفتيم ببينيم چه کار می خواستيم بکنيم، و اصلا برای چی از خانه در آمده بوديم. اين روزها ديگر نمی گويند اصل بر برائت است، می گويند گناهکاری، مگر خلافش ثابت شود. و اين بلايی است که دارد سر همه می آيد، اما اين چند جمله را به اين خاطر نوشتم که بتوانم حرفم را بزنم. و پيش از آنکه حرفم را بزنم بايد قصه ی حسين کرد بخوانم. وگرنه از فردا صبح بايد توضيح بدهم که: «بخدا من فاحشه نيستم.»
يک: درست ده سال پيش سرمقاله ای در گردون نوشتم و نظرم را درباره ی اينکه وزارت ارشاد با سياست مسخره اش نشر مملکت را به ورشکستگی انداخته و دارد کاغذفروش های ظهيرالاسلام را دم کلفت تر می کند، و عملا سياست معاونت فرهنگی در خدمت کاغذفروش های ظهيرالاسلام است، و اول و آخرش اهانتی است به نويسنده و اهانت به بشريت، و بسی گلايه و دردناله، که ناگهان ديدم عطاء اله مهاجرانی، معاون پارلمانی و حقوقی رييس جمهور آن روزگار در سرمقاله ی روزنامه ی اطلاعات مرا بيمار خواند و به من تاخت که حد خود را نشناخته ام، آل احمد قلابی ام، و خانم دانشور می بايستی به جای قلم آل احمد، عينکش را به من هديه می کرد، و چندتا فحش علمی ديگر.
سرمقاله ی بعدی گردون - بی آنکه به فرجام کار فکر کنم- نامه ی سرگشاده ای بود که خطاب به مهاجرانی نوشتم، که اگر بنا باشد افرادی خيال کنند حق يا آزادی را به ما صدقه داده اند، ما بر نمی تابيم.
مطلب البته تند بود، با اين لحن: «می دانيد؟ زبان تنها سلاح انسان برای اثبات انسانيت است. زبان، قراردادی است برای برقراری نسبيت ها؛ به همين خاطر هيچ کس نمی تواند تکليف را روشن کند. ما ناچاريم حرف بزنيم و بشنويم، چرا که تفنگ فقط می گويد اما نمی شنود. و آدم ها بی تفنگ آدم ترند...»
و بعد نشانش دادم که اوضاع ما در دوره ای که هستيم بسی غم انگيزتر از اوضاع فردوسی در دوران سلطان محمود است: «وقتی به اين فکر می افتم که فردوسی سی و هفت سال از عمرش را گذاشته تا دار و ندارش را بر صفحه ی روزگار بگذارد، بی آنکه بخواهد تاج و تخت سلطان را بربايد، بی آنکه قصد وزير شدن داشته باشد، بی رغبتی برای نقره و طلا، در می يابم که او بلندپروازتر و جاه طلب تر از اين حرف ها بوده است، عقاب تر. وگرنه هنرمند را از دريچه ی سياست و نظامت نگاه کردن، نقره داغ کردن و نقره بار کردن و جنازه را بر دروازه ی توس خوار کردن است.»
و در همين مقاله به او يادآور شدم که ناپلئون روزی گفته بود: «اتباع من بايد مرا به اندازه ی کافی بشناسند، و فراموش نکنند که انگشت کوچک من بيشتر از مجموع مغزهای آنان اهميت دارد.» و گفته بودم که عينک آل احمد به درد من نمی خورد، و اگر آن را به چشمم بزنم نمی دانم چه بلايی سر نگاهم می آيد. چون نمره ی چشم من با او فرق دارد.
آن روزها ما در گيرودار تدوين متن «ما نويسنده ايم» بوديم و يکی از روزنامه نگاران در جمع مشورتی به من گفت: «ناکس! تو سرت جايی بند است که جرئت کرده ای چنين چيزی بنويسی، وگرنه چرا ماها جرئتش را نداريم؟»
زمان گذشت.
آخرين موضوعی که در زندگی ام به مهاجرانی ختم می شد، گفتگوی تلفنی سيمين دانشور با او بود که چند روز پس از محکوميتم انجام گرفت، و در پاسخ به گله ی خانم دانشور که چرا با معروفی اينجوری می کنند، مهاجرانی گفته بود: «يکی از مسئولان رده بالای وزارت اطلاعات حدود يکسال و نيم روی معروفی کار کرده و می گويد که او سربراه نمی شود، خوب، اين هم نتيجه اش.»
او که می داند باند سعيد امامی چه نقشه های شومی عليه نويسندگان دارد؟ او که بازجوها را می شناسد، پس چرا چنين قضاوتی می کند؟ او که می داند ماها را در بازجويی ها زير فشارهای عديده می گذارند تا اعتراف کنيم که با زنان بسياری رابطه داريم، اهل فسق و فجوريم، هرچه می نويسيم به خواسته ی دستگاه های جاسوسی کشورهای ديگر می نويسيم، و...
زمان گذشت. ما به تبعيد افتاديم. ايشان هم خُب، به وزارت ارشاد و سپس به رياست مرکز تمدن ها! رسيد. تا اينکه کانون نويسندگان ايران دفاعيه ای در زمان استيضاح او منشر کرد. من البته به اين دفاعيه اعتراض کردم و اطلاعيه ای انتشار دادم. هنوز هم معتقدم که نويسندگان می توانند از هرکس دل شان بخواهد دفاع کنند، مسئوليت کارشان به خودشان مربوط است. اما کانون نويسندگان نمی تواند از دولتمردان دفاع کند. يعنی طبق منشورش اجازه ندارد در حوزه ی سياست وارد شود، و اگر چنين کاری سنت شود، پس فردا کانون مجبور می شود برای فوت وزير فرهنگ يا معاون هنر، مجلس ختم و چهل و سال بگيرد.
اين چند سطر را نوشتم تا فعالان سلبی بدانند در اين نوشته موضع من چيست. يعنی حالا برگه ی عدم سوء پيشينه ام را دوباره گرفته ام، ولم کنيد. می خواهم حرف اصلی ام را بزنم.
دو: پرونده ای برای عطاء اله مهاجرانی گشوده اند که خارج از شأن انسان است. من البته او را همواره يک دولتمرد می دانم که در نظام اسلامی نقش دارد. همه چيز اين نظام به پای او هم نوشته می شود، هرچند که او با لاجوردی تفاوت های اساسی دارد، اما نمی تواند خود را از مهلکه ای که خود در ساختارش سهم داشته برهاند.
روزی که برای حسن نزيه پاپوش می دوختند و او را جاسوس می ناميدند، کار غريبی هم با او کردند که در هر جامعه ی متمدن و متدينی سخت نکوهش می شود. کار زشتی با او کردند که تنها شرمی تاريخی بر تارک تاريخ شان می ماند. در کنار جرايم سياسی، در روزنامه ها اعلام کردند که از زير تختخواب همسر حسن نزيه يک آلت پلاستيکی مردانه پيدا کرده اند! آری، از زير تختخواب زن و شوهری با معدل سنی هشتاد. همان کاری که با سعيدی سيرجانی کردند و در جوار اتهامات عديده ی سياسی، در روزنامه ی کيهان تيتر زدند که سعيدی سيرجانی در يک گروه همجنس بازی شرکت دارد، و آنها هروقت می خواهند دور هم جمع شوند می گويند برويم کشک و بادمجان بخوريم. اين پرونده برای همه گشوده است، سعيد امامی در سخنرانی همدانش وقتی از من حرف می زند می گويد: «ما نمی گذاريم هر عباس معروفی ای در اين مملکت قد علم کند... آخرين باری که با بچه بسيجی ها درگير شده بود، روز روشن عرق خورده بود و داشت از دو تا دختر لب می گرفت.» همين پرونده را حالا برای مهاجرانی علم کرده اند.
حالا يک قصه برايتان تعريف کنم که ريشه تاريخی اما مذهبی دارد، با جايگاهی در فرهنگ عامه. قارون مرد ثروتمندی بود که يک خشت خانه اش طلا بود، يک خشت نقره. اين مرد با موسای پيامبر هم عصر بود، و هميشه ی خدا با موسا در جنگ و جدال. قارون موسا را می آزرد، و موسا او را نفرين می کرد. روزی به هنگامی که موسا داشت برای قومش نطق می کرد، زنی از بين جمعيت برخاست و گفت که موسی به او تجاوز کرده و پولش را نداده است. موسا چون لکنت زبان هم داشت نتوانست به دفاع از خود بر آيد، به گريه افتاد و حال و وضعی رقت بار يافت، جوری که همه متأثر شدند و همان زن نيز دگرگون شد و گفت که با تحريک قارون چنين دروغی گفته است. موسا خشمگين شد و قارون را نفرين کرد که ای زمين! قارون را بگير.
زمين دهن باز کرد و قارون را خرده خرده بلعيد، حالی که او فرياد می زد: «موسا، مرا ببخش.» موسا انسانی بود عصبانی که با بخشش و عفو ميانه ای نداشت، کف به لب آورده فرياد می کشيد: «زمين! قارون را بگير.» از ضجه های قارون دل آدم و عالم به رحم می آمد، جز دل موسا که آرام نمی گرفت. زمين قارون و گنجش را بلعيد، و آنگاه وحی آمد سوی موسا از خدا که: موسا! چرا نبخشيدی اش؟ که اگر يکبار گفته بود خدا، از مهلکه نجاتش می داديم.
در پيشينيه ی جوامع اسلامی زمينه های چنين پرونده سازی ها و محکوميت های اخلاقی نخست در بزه شناختن رابطه ی جنسی و گناه شمردن عشقبازی مطرح می شود، و سپس در رد اتهام بزهکار، نتيجه گيری اخلاقی با چرخش قصه شکل ديگری می گيرد و پيامبر تبرئه می شود. و قصه با "هپی اند" توحيدی دال بر بخشش لايزال و لايتناهی خدا پايان می يابد.
اما آنچه ما در اين بيست و پنج سال ديديم، تنها قسمت نخست سناريو بود، بی آنکه خدايی در کار باشد، بی آنکه موسا ذره ای سر عفو داشته باشد. تقريبا همه ی روشنفکران در پروسه سرکوب شدن، از اين اتهام بی نصيب نماندند، و تقريبا همين انگ و رنگ فصل انزوای آنان با جامعه گرديد. هيچ کس حتا آقای مهاجرانی بر آن نشد که جلو اين بی فرهنگی را بگيرد. شايد خيال می کرد اين شتر جلو خانه ی او نمی خوابد. فکر نمی کرد که در يک کشمکش تند رقابتی چنان بزنندش که ديگر نتواند سرپا شود. با اين حال چنين نظامی با چنان خاستگاهی در پايان کار، او و پرونده اش را جمع و جور می کند و قال را می خواباند، چرا که تمثيل «فوقش گوشت تن همديگر را بخوريم، استخوان هامان را که ديگر دور نمی اندازيم!» را در سرلوحه ی عافيت انديشی اش دارد.
مهاجرانی فکر می کرد گوشت تن او را هرگز نمی خورند، و گرنه همان در آغاز اعتراض می کرد که: «برای چی گوشت تن همديگر را می خوريد؟ مگر شما انسان نيستيد؟ چرا از اين ضرب المثل های احمقانه استفاده می کنيد؟ چرا اين عقب افتادگی را دور نمی ريزيد؟»
سه: فرض می کنيم که مهاجرانی با زنی به نام مهسا يوسفی رابطه ی جنسی داشته است، يا به قول مهسا خانم با او ازدواج کرده است. اولا اين مسئله ای بسيار خصوصی بين همان دو نفر بوده، چون من معتقدم عشقبازی (يکی از زيباترين رفتار بشری که در جمهوری اسلامی جرم تلقی می شود) مسئله خصوصی افراد است، چرا اين مسئله دادار دادار شده است؟
ثانيا اگر عشق و علاقه در کار بوده، چرا با پول و طلا و سکه قابل خريد و فروش است؟
ثالثا اگر عشق و علاقه در کار نبوده، چرا مهسا يوسفی اصلا حاضر شده به هر قيمتی (دو هزار سکه، يک خانه ی پانصد متری در شمال تهران، و...) برود بغل مهاجرانی بخوابد؟
رابعا اگر چنين باشد چرا مهسا يوسفی اينقدر گران حساب کرده پای مهاجرانی؟
خامسا اگر قرار است مسئله مردسالاری را ريشه کن کنند، چرا انتقام تاريخی رجاله های تاريخ را يکجا از يک مرد طلب می کنند؟ چقدر خشن شده اند؟ مگر می شود که تو بخواهی با فقر مبارزه کنی، بعد بزنی پدر همه ی فقيرها را در آوری، و لت و پارشان کنی؟ مثل مبارزه با اعتياد در ايران که ميليون ميليون مواد مخدر می ريزند توی دست و بال مردم، و از آن طرف معتادها را زير مشت و لگد می گيرند.
سادسا مقام زن از ديد من مقام زندگی است، مقام عشق است، مقام غرور و مقام تعادل بشريت است، چرا اينقدر به پول و سکه نزديکش کرده اند که شخصيتش را قابل خريد و فروش کنند؟ چرا مدام تلاش می کنند با قيمت های دهن پرکن فرو بريزندش؟
سابعا، من به طور کلی معتقدم مهريه قيمتی است برای ازدواج های ناباب، من حتا به خطبه ی عربی عقد که کلماتی صريحا توهين آميز نسبت به زن دارد، در شأن انسان نمی بينم، پس چطور يک رابطه ی برابر و عاشقانه بين دو انسان بالغ و کامل را با واژه ی مردانه ی «گاييدن» و رفتار خاله زنکی «سکه ی طلا و خانه ی شمال شهر» بيالايم؟
ثامنا، کسب و کار هم که باشد، بسياری از زنان رسما در تمام دنيا مشغولند، حتا در بعضی کشورهای غربی اتحاديه دارند، معاينه می شوند، براشان کارت بهداشت صادر می شود، و قيمت ها مناسب درآمد مردم محاسبه شده است. پس اين ارقام نجومی به چه منظوری مورد استفاده قرار می گيرد؟
تاسعا، در يک کشمکش تند رقابتی سياسی، چرا يک زن حاضر شده با توپ جناح عصر حجر بازی کند و زن ايرانی را زير سئوال بکشد که در تمام دنيا از اين رسم جديدا متداول شده حرف بزنند و به همه ی ما بخندند؟
عاشرا، من از جامعه ی رجاله ها و لکاته ها حرف نمی زنم، من دارم اينجا با انسان (اعم از زن و مرد) زندگی می کنم، مراوده دارم، حرف می زنم، نان و نمک می خورم، و همه ی ما نمی فهميم اگر عشقی در ميان نيست چرا زنی خود را در اختيار مردی قرار می دهد؟ چرا بعضی زن ها همه چيز خود را از ياد برده اند و پايين تنه شان را قلک سکه های طلا تصور کرده اند؟
جمهوری اسلامی انسان را اينجوری نابود می کند، در سه شماره: يک، دو، سه.
عباس معروفی
وحید 15/5/83
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر