کل نماهای صفحه

یکشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۳

تولدت مبارک

یه چیز غلط خدا نکنه تو ذهن من بره دیگه بیرون رفتنش با خداست نمونش همین تولد علی آقا
نمیدونم چرا تو ذهنم تولدش 14 آبانه در صورتیکه تولدش 6 آبانه در هر صورت این چندمین سال پیاپی هست
که من اشتباه می کنم در هر صورت علی جان ببخشید تولدت مبارک البته با چند روز تاخیر

در ادامه صحبت رامتین در مورد مسائل فرهنگی در فوتبال خوندن این مطلب هم فکر کنم جالب باشه

پس از باخت تیم پیروزی در مقابل ملوان علی پروین با روزنامه خبر ورزشی مصاحبه ای انجام داد
که بخشی از آن را عینا در زیر می خوانید
سوال :شما که دخالتی در کار زوبل(سر مربی آلمانی پیروزی) نداشتید؟
جواب : نه که نداشتم یک هفته هیچی نگفتم و کوچکترین دخالتی در کارش نکردم اما باور کنید او را به ما قالب کردند
(البته پروین به جای کلمه قالب از لغت دیگری استفاده کرد)
خوب حالا به نظر شما علی پروین به جای این لغت از چه لغتی استفاده کرده؟
الف - او را در پاچه ما کردند
ب - او را به ما انداختند
...- ج
!د - جواب ج صحیح است

وحید 10/8/83

NPT

سلام خوبان
اول اینکه رامتین جان انصاریان تو بازی آخریش موهاش را با تل بست تا دیگر اسلام به خطر نیفتد
دوم اینکه ساناز خانوم از تبریکتون ممنون ایشالاه جبران کنیم
سوم اینکه تو راه که می امدم بازار تو مجلس دعوا سر ان پی تی بود من که چیزی سر در نیاوردم فقط فهمیدم که اینها هر کار که می کنن وضع ما بدتر میشه رامتین تو بیشتر از این چیزها سر در میاری یه توضیحی به من بده
چهارم اینکه صبح به بهانه آمپول تونستم از دست سپهر فرار کنم خدا به دادم برسه
به درود
علی پرشین 10/8/83

شنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۳

تولد

سلام
سعید جان در مورد ننوشتن من پرسیده بودی
جواب
اول اینکه بعد از جام ملتهای اروپا دچار اینترنت زدگی شدم و تا یک ماه اصلا وارد اینترنت نشدم
دوم اینکه پس از اتمام دوران اینترنت زدگی درگیر ویروس اسپام شدم و چمن نمی تونستم بنویسم دوست نداشتم که بخونم
سوم اینکه سوژه نداشتم
چهارم اینکه یک ماهی میشه که هم سر من شلوغ شده هم سر وحید تا اونجا که سارا فکر کرده بود که من با وحید مشکل دارم
سارا به من میگه چرا وحید سر سنگین شده و من براش توضیح دادم و اون هم قانع شد
پنجم اینکه بماند
راستی از تمامی دوستان که به اشکال گوناگون اعم از تلفن ایمیل کارت تبریک تولد این بنده حقیر را تبریک گفتند ممنون و متشکریم
چیه میگین ما که نمی دونستیم ؟
خوب مسئله ای نیست ماهی رو هر وقت از آب بگیرین تازه است
خوب و خوش باشید
علی پرشین 9/8/83

پنجشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۳

سامورایی بی سامورایی

به خدا نمی خواهم همش به مسئولین زحمتکش فرهنگی گیر بدم اما نمی دونم چرا نمیشه بی خیال شد در فوتبالی که تماشاگرانش نود دقیقه فحش ناموسی نثار یکدیگر می کنند و مربیان فهیمش بازیکنان را با اسامی خواهر و مادرشان صدا می زنند جدا مدل موی انصاریان معزل غیر قابل حلی است هر چند که آقایان این مدل را ژاپونی می دانند و تا آنجایی که من به خاطر دارم ژاپن بخشی از شرق به حساب میاید نه غرب!ضمنا تهدید دعوت نکردن به تیم ملی هم جدا موثر است یادتان که نرفته هاشمیان چه سرو تنی از آقایون شست و کار به جایی رسید که حتی خاتمی هم از مسئولین فدراسیون خواست که او را به تیم ملی دعوت نکنند و در نتیجه وحید هاشمیان برای همیشه از تیم ملی کنار گذاشته شد !!! رامتین

غولی به نام بدهی

چند سال قبل بعد از ورودمان به کانادا و رفتن به کلاس زبان و جابه جایی نسبی تصمیم گرفتم کاری پیدا کنم تا هم درآمدی داشته باشم و هم سرم گرم باشم تا دوری سعید- برادرم رضا و بقیه عزیزانم را کمتر احساس کنم. در آن زمان با هر کسی که تماس داشتیم در پی جمع آوری اطلاعات بودیم. این اطلاعات شامل خرید ارزاق و لوازم منزل بود تا گرفتن آدرس فلان کلاس تافل- رزومه نویسی و
.........
یادم می آید با هر کی که صحبت می کردم بهم توصیه می کرد حالا که مشغول کاری و در آمد مستقل داری هر چه سریعتر برای کارت اعتباری یا همون کردیت کارت اقدام کن چرا که تو این مملکت داشتن اعتبار از لزومات است. وقتی برای اولین بار برای گرفتن کارت اعتباری اقدام کردم بانک در خواستم را نپذیرفت و در جواب بهم گفت که سابقه اعتباری ندارم برام خیلی جالب بود که یه نفر که برای شروع درخواست ویزا کارت می کنه چطور می تونه سابقه قبلی داشته باشه. خلاصه بعد از پرس و جو و این در و اون در زدن به این نتیجه رسیدم که اگه بر فرض مبلغ 1000 دلار را در بانک به عنوان ضامن مالی بلاکه کنم خواهم توانست برای کردیت کارت اقدام کنم.حالا بعد از گذشت حدود 4 سال از اون جریان وقتی به کیف پولم نگاه می کنم می بینم بجای پول کیفم پر شده از انواع کارتهای اعتباری با میزان کردیتهای مختلف اگر چه داشتن کردیت کارت از بعضی جهات خوبه بطور مثال دیگه لازم نیست پول نقد حمل کنی یا در جایی که به پول نقد دسترسی نداری به راحتی خریدت را انجام بدهی ولی همین دسترسی آسان و راحت به پول از جهات دیگر مشکل آفرین خواهد بود و مهمترین معضل آن عدم پرداخت کامل صورت حسابها و افزایش میزان بدهیها می باشد.. طی بر آوردی که انجام شده هر کانادایی بالای 18 سال بطور متوسط سه کارت اعتباری دارد. دانش آموزان و دانشجویان فارغ التحصیل بدهی متوسط 25000 دلاررا دارا می باشند.و خلاصه کلام اینکه در این کشورهای سرمایه داری میزان بدهی افراد رو به افزایش است و میزان در آمدها رو به کاهش.

چهارشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۳

دو کلوم حرف با اخوی

اول اینکه یه گله ازت بکنم بابت عکسایی که می فرستی میشه لطف کنید یه کم حجم عکسا رو پایین بیارید تا
ما بتونیم عکسا رو راحتر بگیریم هر عکس تقریبا 20 تا 25 دقیقه دانلود کردنش طول می کشه تازه اگر
وسطش اینترنت قطع نشه و... مثله اینکه یادت رفته اینجا ایرانه ها
خب بریم سره اصل مطلب تو نوشته ات یه سوالی کرده بودی که اول نوشته ات خودت جوابش رو داده بودی
سوال چرا دوستان نمی نویسن ؟
جواب چون حس نوشتن رو ندارن فقط همین

ببین سعید خودت بهتر می دونی کسی که حس نوشتن رو نداشته باشه اگر به زور بنویسه مطمئن باش نوشته اش
چیز هجوی از آب در میاد
در هر صورت من بشخصه نظرم اینه که محیط رو همینطور باز بزاریم تا هر کس هر وقت دوست داشت راحت
بیاد و بنویسه
اگه یه نگاه اجمالی به دوستان بکنیم می بینیم علی دو بار اومده حضور و غیاب کرده و رفته حالا چرا چیزی نمی نویسه
شاید از گیر دادن به من خسته شده دنبال یه سوژه جدید می گرده
سوزان با تیتر یه خبر داغ مشکلاتشو نوشت قول دادکه بنویسه ما هم منتظریم
هادی یه چند وقتی سرش خیلی شلوغ بود بعدش هم یک هفته به اصفهان رفت تازه اومده دفعه آخری که همدیگر رو دیدیم
می گفت دوست دارم تو وبلاگ مطلب بذارم ولی هنوز وقت نکردم بزودی حتما اینکارو می کنم
مریم آ حدااکثر تا دو ماه دیگه (شاید هم زودتر)میره آمریکادرگیره کاراشه به امید خدا برسه آمریکا فکر کنم
از اونجائیکه فرصت بیشتری رو پیدا می کنه تو وبلاگ از مطالبش بیشتراستفاده کنیم
در گیری فکری ناهید رو هم که می دونی فکرکنم 1 ماهه دیگه ازش مطالب بیشتری ببینیم
رو راستش دلیل ننوشتن فاطمه رو نمی دونم شاید فکر میکنه بچه ها ازموضوعاتی که برای مطالبش انتخاب
می کنه (منظورمتن ادبی و شعره)خوششون نمیاد برای همین دیگه ننوشت که این برداشت شخصی منه
که در هر صورت اگر چنین فکری کرده باشه مطمئنا اشتباه کرده اگر هم چیز دیگه تی باشه خودش در موردش توضیح
بده مطمئنا بهتره
امیر هم که گویا از نوشته یکی از دوستان ناراحت شده و ترجیح داده دیگه ننویسه البته تا حالا در اینمورد چیزی با من
صحبت نکرده ومن از دوستان شنیدم فکر هم می کنم یه سوتفاهمی بیشتر نباشه
بقیه دوستان هم که بعضی ها ترجیح دادن بیشتر خواننده باشن تا نویسنده بعضی دیگر هم انتظارفضای دیگه ای رو از
وبلاگ داشتن و کنار کشیدن فقط همین

سعید جان بر طبق آماری که بلاگر در اختیار ما قرار داده ما تو این 300روزی که وبلاگ رو راه انداختیم حدودا 500مطلب
رو نوشتیم یعنی روزی تقریبا 1.8 مطلب که اگه یه نگاه به وبلاگای دیگه بندازیم متوجه می شیم که از میانگین نوشته
وبلاگ هایه دیگه ما خیلی بالاتر هستیم به گمونم جایی خوندم متوسطه نوشته ها دروبلاگه 0.1در روز باشه یعنی هر 10 روز یک مطلب که فکر کنم این آمار فقط وبلاگهای فعال رو در نظر گرفته باشه در هر صورت از لحاظ کمیت نه تنها عقب نیستیم بلکه خیلی
هم جلوییم

یه جایی نوشته بودی که موضوعاتی برای نوشتن به ذهنم میرسه که فکر می کنم برای دوستان در ایران جالب نباشه
که من همچین نظری رو ندارم و فکر می کنم داری اشتباه می کنی چون رامتین مطالبی که در مورد آمریکا می نویسه
یکی از پر طرفدارترین مطالبه چه اشکالی داره تو و ساناز هم یه کم از کانادا برامون بگین از مشکلات و خوبی هایی که داره
به نظر من که خیلی جذابه

در هر صورت منتظر مطالب قشنگ خودت و ساناز هستم
بد نیست اینجا از رامتین هم یه تشکر بکنم رامتین جان از اینکه به قول معروف چراغ وبلاگ روشن نگه داشته ای ممنون
امیدوارم همیشه سرحال باشی

وحید خواب آلود و خسته 7/8/83





ذهن جنسی خود را تغییر بده

اوشو معتقد است که سکس, تنها انرژی موجود در جهان است. بنابراین واژه ی انرژی جنسی را چندان
کامل نمی داند چرا که از نگاه او انرژی دیگری وجود ندارد. سکس تنها انرژی است که انسان دارد
انرژی ای که می تواند متحول و به انرژی والاتری بدل شود. او معتقد است که سکس می تواند به جایی
:برسد که حتی نشانی از جنسیت نیز در آن باقی نماند او می گوید

سکس می تواند در نقطه ی اوج خود به مر حله ی عشق و مهر برسد و حتی از آن هم بیشتر برود و در
مسیر شکوفایی غایی خود به انرژی الهی بدل شود. ولی در زندگی روزمره و عادی جنسیت, نخستین و
پایین ترین لایه ی انرژی است و در پیش تر موارد با خداوند به مثابه لایه ای فوقانی فاصله ی بسیار دارد
در حالی که هر دو یکی هستند و تنها کافی است تا انرژی هستی میان این دو لایه جریان و حرکت پیدا کنند


نخستین نکته ای که باید بدانیم این است که اصلا انرژی تقسیم ناپذیر است و چنانچه بخواهیم تقسیمش کنیم
دچار تضاد و دوگانگی خواهیم شد. تقسیم, تضاد و مبارزه تولید می کند. انسان با تقسیم انرژی در واقع خود را
تقسیم می کند و درست در همین جاست که خود را در دام دوگانگی می اندازد; یا موافق سکس و یا مخالف
آن اما اشو چیز دیگر می گوید او نه طرفدار سکس است و نه مخالف آن. چرا که سکس را سهم انسان از
انرژی هستی می داند. مهم اینست که سکس یک انرژی است, نام این انرژی هر چه باشد مهم نیست اصلا
می توان آن را انرژی ایکس خواند. تا وقتی که انسان از این انرژی تنها برای بقای نسل استفاده می کند
ژرفای آنرا درک نخواهد کرد و به این ترتیب انرژی همچنان مجهول و ناشناخته باقی می ماند ولی هنگامی که این انرژی از اسارت بیولوژی آزاد شد و توانست به جنبه ی غیر جسمانی خود نزدیک شود می تواند شور عشق مسیح و حتی شفقت و مهر بودا را به زندگی انسانها بازگرداند. واقعیت اینست که وابستگی وسواس گونه جوامع
امروزی به سکس بیشتر معلول سرکوب این انرژی از سوی نهادها ی مختلف اجتماعی, مذهبی و سنتی است
مسیحیت دو هزار سال تمام, انرژی جنسی را نفی و سرکوب کرد ولی امروز می بینیم که ذهن انسان غربی
همچنان درگیر و وابسته سکس است

نهادهای اجتماعی و حکومتی هزاران سال کوشیدند تا انرژی را بکشند ولی این انرژی را نمی توان کشت. هیچ
انرژی را نمی توان از بین برد. انرژی فقط می تواند تغییر شکل بدهد در حقیقت هیچ چیز را در دنیا نمی توان
نابود کرد, پدیده ها صرفا می توانند متحول شوند, تغییر شکل بدهند و در ابعاد و گونه های جدید حرکت کنند
نابود کردن غیر ممکن است. نمی توان یک انرژی جدید خلق کرد و به این ترتیب انرژی قدیمی را از بین برد
در واقع چه خلق کردن و چه نابود کردن انرژی, موضوعی فراتر از گنجایش و توانایی بشر است
امروز دانشمندان به این نتیجه رسیده اند که حتی یک ذره ی اتم را نیز نمی توان نابود کرد. بسیاری از
مذاهب از جمله مسیحیت هزاران سال کوشیدند تا انرژی جنسی را نابود کنند. ولی واقعیت این است که
هر چه بیشتر میل جنسی را سرکوب کنی, بیشتر شهوانی می شوی و سکس را در لایه های عمیق تری
از ناخودآگاه خود وارد می سازی. تا آنجا که تمام وجودت مسموم خواهد شد شاهد مثال این ادعا زندگی قدیسان
مسیحی است! اگر زندگی آن ها را مطالعه کنید خواهید دید که معمولا وسواس سکس داشته اند آن ها
نمی توانستند نیایش کنند نمی توانستند مراقبه کنند هر کاری می کردند سکس ناخودآگاه واردش می شد
و آنها می پنداشتند که این شیطان است که سر به سرشان می گذرد! در حالی که واقعیت چیزی فراتر از اینهاست
اگر شما نیروی درون خود سرکوب کنید, در واقع خودتان شیطان خودتان هستید. این گونه که غرب نیز سرانجام
پس از دو هزار سال سرکوب مداوم انرژی جنسی, به ستوه آمد و به جایی رسید که وسواس سرکوب و نفی جنسی را رها کرد و دچار وسواس جدیدی شد وسواس زیاده روی و افراط
در سکس در واقع موضوع به صورت ذهنی از یک قطب به قطب دیگر منتقل شده است ولی اصل بیماری
همچنان بر جای خود باقی است زمانی سرکوب و تفریط بود و اینک زیاده روی و افراط و این هردو
رفتارهایی بیمارگونه هستند

...........ادامه دارد

برگرفته از مجله روانشناسی اجتماعی
وحید 6/8/83

با این علما هنوز ملت از رونق ملک نا امیدند

اصل خبر به نقل از ایسنا: محمدرضا گلزار ـ بازيگر سينما ـ چندي پيش در روز جشن مهرگان در اورنج‌كانتي آمريكا دكه‌اي داير و در آنجا اقدام به فروش نوار فيلم‌هايي كرده كه در آنها بازي كرده است. او با امضاي نواراين فيلم‌ها، آنها را به قيمت 20 دلار به فروش رسانده است. مرتضي شايسته ـ يكي از تهيه‌كنندگان فيلم‌هاي فوق‌الذكر ـ با بيان اين مطلب به خبرنگار ايسنا گفت: اين اقدام گلزار با اعتراض بسياري از تهيه‌كنندگان و صاحبان فيلم مواجه شده و اين حركت را غير قانوني مي‌دانند و به ايشان تذكر داده‌اند كه اگر اين كار ادامه پيدا كند، از طريق وكيل تحت پيگرد قرار خواهد گرفت. وي افزود: فيلمهايي چون «بوتيك» ، «سام و نرگس» و «كما» به شركتهاي پخش آمريكايي واگذار شده و محمدرضا گلزار مجاز به انجام اين كار نبوده است و امكان دارد با ادعاي خسارت سنگيني مواجه شود. شايسته گفت: به هر حال از ايشان انتظار داريم اين حركت را متوقف و از وارد آمدن خسارت جدی به سينماي ايران جلوگيري كند.
و اما نظر اینجانب این است که فرض کنیم آقای گلزار پانصد نسخه فیلم را به همراه امضا از قرار دانه ای بیست دلار فروخته باشد نهایت قضیه این است که این بنده خدا ده هزار دلار کاسبی کرده حال اگر بناست سینمای ایران- شرکت هدایت فیلم - با این ده هزار دلار ورشکست بشه به نظر من خدا کنه زودتر این اتفاق بیفته چون بر اساس محاسبات من میزان خسارت وارده جدا غیر قابل جبران است یادمه ظریفی می گفت بابا شلوغش کردن مگه آقایون در لاله کامپیوتر فیلمهای هالیوود را در تیراژ میلیونی کپی می کردند اونا ورشکست شدن که حالا اینجوری هول ورشون داشته من هم در جواب آن ظریف گفتم ساده لوح اگر آقایون همچین کاری را هم کرده اند در پشتش نیات فرهنگی بوده آخه تو این گلزار مکش مرگ مارا با جناب شایسته مقایسه میکنی؟ بگذریم ظاهرا مرگ برای همسایه خیلی هم چیز بدی نیست. رامتین

سه‌شنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۳

باور کنید اینکه وقت ندارم و نمی رسم که سرم را بخارونم و این داستانها نیست دلیل ننوشتن من، کلاهم رو که قاضی کردم دیدم بیشتر حس نوشتن نیست تا وقتش. یکی از دلایلش شاید اینه که دیگه مثل قبل تنوعی در نوشته ها نیست و اونهم دلیلش اینه که نویسنده ها متنوع نیستند. قبلا هر کی از هر دری سخنی می نوشت و لابلای اونا بود که یه سوژه ای به دلم می نشست و ... اما حالا چی؟ از طرفی خیلی از چیزایی که به ذهنم می رسند بیشتر با حال و هوای اینجا سازگاره و برای دوستای دور از دسترس خیلی جالب نیست. در هر حال باید اینم بگم درسته که نمی نویسم اما اقلا دوبار در روز وبلاگ رو چک می کنم. باور کنید یه جورایی بهش معتاد شده ام و از خودم هم بیشتر از همه دلخورم که چرا نمی تونم مطلب بنویسم. در هر حال اینو نوشتم که یه درد و دلی با دوستام کرده باشم و بگم که اگه پیدام نیست فقط و فقط دلیلش اینه که نمی تونم بنویسم و نه اینکه تلاشی برای نوشتن نمی کنم

سعید

دوشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۳

!فمینیستها نخوانند

سلام عزیزم سلامی به شفافیت صفحه فلترون و به کیفیت تصویر دی وی دی
می دانم که صدای مرا می شنوی. چون صدای عشق را می شود همه جا شنید
آره, می دانم که می دانی امشب چه خبره .امشب یک جشن گرفتم. یک جشن برای تو. بخاطر تو
در این همه سال ,هیچ وقت اینجوری با تو حرف نزده بودم. نشده بود. نخواستم. نخواستی. نگذاشتی
امشب می خواهم از تو تشکر کنم .یک تشکر درست و حسابی. برای همین هم جشن گرفتم. یک جشن برای زن عزیزم همسر وفادارم همدم و مونسم .عزیزم, نمی دانم چرا ولی اینقدر که الان دوستت دارم تا حالا دوستت نداشتم الان یک حسی دارم که نگو, یک حالی دارم که نپرس ,حالی پر از حرکات موزون
امشب خیلی خوشحالم .خوشحالم چون می توانم از تو تشکر کنم .از محبت و لطفی که به من کردی. می دانم که این بزرگترین و بهترین از خودگذشتگی بود که انجام دادی
خدایا, متشکرم .متشکرم از اینکه دعاهای من دل و جگر سوخته را جواب دادی دمت گرم اوس کریم
همسر عزیزم, بهار زندگی من!در بست معرفتی به مولا, اند مرامی ,رونالدوی رحمتی, اصلا خود فردینی
باور کن از اینکه قهر کردی و منزل مامانت رفتی با هیچ زبانی نمی توانم تشکر کنم ,جز اینکه بگویم بمان, همانجا بمان

برگرفته از مجله گل آقا نوشته مهدی سالاری

وحید 5/8/83

میکل آنژ ومسیح و سنگفروش و دیوانه

میکل آنژداشت از بازاری که در آن همه نوع سنگ مرمر یافت می شد عبور می کرد
که چشمش به سنگ زیبایی افتاد قیمت را جویا شد صاحب مغازه گفت :((می توانی این
سنگ را مجانی برداری چون مدتی است این جا افتاده و فضای زیادی را اشغال
کرده ... دوازده سال است که هیچکس حتی احوالش را نپرسیده من هم چشمم آب نمی خورد
این تخته سنگ به درد لای جرز بخورد)).میکل آنژ سنگ را برداشت و تقریبا یک سال تمام
بر روی آن کار کرد و چه بسا زیباترین مجسمه ای را که تا به حال دنیا به خود ندیده است
را ساخت مجسمه ای از عیسی مسیح پس از باز شدن از صلیب بود که بر روی پاهای مادرش
بی جان دراز کشیده بود این مجسمه چنان طبیعی و زنده است که گویی عیسی هر آن قرار است از خواب بیدار
شود و او با چنان هنرمندی بی نظیری آن مرمر را تراشیده بود که می توانستی این هر دو رااحساس کنی
قدرت مسیح و شکنندگی مسیح


پس از یکسال که میکل آنژکار مجسمه را به پایان رساند از سنگفروش خواست که به منزلش بیاید
تا چیزی را به آن نشان دهد سنگفروش که نمی توانست آن چه را می بیند باور کند
گفت :این مرمر زیبا را از کجا آوردی؟
و میکل آنژ گفت : به جا نیاوردی ؟ این همان سنگ بد قواره ای است که دوازده سال آزگار جلوی مغازه ات خاک خورد .سنگفروش پرسید :چی شد فکر کردی که این سنگ بدقواره می تواند به چنین مجسمه زیبایی تبدیل شود؟
میکل آنژگفت: من در این باره فکر نکردم من رویای ساختن چنین مجسمه ای را در سر داشتم و وقتی کنار
آن قطعه سنگ می گذشتم ناگهان مسیح را دیدم که مرا صدا میزد((من در این سنگ محبوسم آزادم کن
کمک کن تا از این سنگ بیرون بیایم)).و من دقیقا همان مجسمه را در آن سنگ دیدم
بنابر این من فقط کار ناچیزی انجام دادم من بخشهای اضافی و غیر ضروری سنگ را کندم و بیرون
ریختم تا مسیح و مادرش هر دو از اسارت خویش آزاد گردیدند


چند سال پیش بود که دیوانه ای با چکش به جان این شاهکار میکل آنژ افتاد و وقتی دلیل این کار را
از آن دیوانه پرسیدند جواب داد : من هم می خواهم مشهور شوم میکل آنژ یک سال جان کند تا مشهور شد
من فقط باید پنج دقیقه وقت می گذاشتم تا کل مجسمه را خراب کنم و الان اسم من تیتر اول روزنامه های
سراس دنیا شده است
هر دو نفر بر روی یک سنگ مرمر واحد کاری کرده بودند یکی آفرینشگر بود و دیگری فقط
یک دیوانه زنجیری


وحید 4/8/83

یکشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۳

مجله اکونوميست در آخرين شماره خود - بتاريخ دوم اکتبر 2004- ضمن بررسی هزينه های مالی و جانی جنگ عراق ؛نوشته است که تا کنون بيش از 151 ميليارد دلار برای اين لشکر کشی بی حاصل خرج شده است .اکونوميست به نقل از انستيتوی پژوهش های سياسی انگلستان می نويسد که : هزينه تخمينی دراز مدت جنگ برای هر خانواده امريکايی 3415 دلار خواهد بود .بنا بنوشته اکونوميست ؛ بنا بر تخمين انستيتوی بروکلين ؛ تا امروز 24 هزار تن از شورشيان عراقی و حدود پانزده هزار نفر از مردم غير نظامی آن کشور کشته شده اند .
با اين 151 ميليارد دلاری که تا امروز صرف جنگ و کشتار در عراق شده است ؛ ميشد اين کار ها را کرد : 1- برای نيمی از مردم گرسنه جهان غذا تهيه کرد .2- برای 23 ميليون نفر ؛ خانه و سر پناه ساخت
3- برای 27 ميليون نفر بيمه درمانی گرفت .4-سه ميليون آموزگار جديد استخدام کرد .5-آب آشاميدنی سالم برای همه کشور های در حال توسعه تدارک ديد . 6- يک برنامه جامع برای پيشگيری و درمان بيماری ايدز فراهم کرد . 7- به همه کودکان جهان واکسن ايمنی ضد بيماری های واگير زد .8-و.........
اين هم گفتنی است که : شرکت هاليبرتون - که آقای ديک چينی معاون رياست جمهوری امريکا قبلا رييس هيئت مديره آن بوده است - متهم است که 221 ميليون دلار بابت غذايی که هر گز به سربازان داده نشد و نيز بابت سوخت ؛ اختلاس کرده است ...
معلوم ميشود که دنيا را ديوانگان و دزدان می چرخانند ....

http://gilehmard.com/ رامتین

جرج بوش:جون مادرتون کری را ترجیح بدهید

یادمه سالهای نه چندان دور زمانی که می خواستن ناطق نوری را تو انتخابات برنده کنن دست به دامن مقام عظمای ولایت شدند شدند که صد البته نتیجه معکوس داشت سالهای بعد هم زمانی که آمریکاییها دلشون به اصلاحات خوش بود حمایت نصفه نیمه شیطان بزرگ از اصلاح طلبان باعث میشد تا گزک دست جناح اونوری بده و این فلک زده ها را بفرستند آب خنک بخورند -مورد آخری همین داستان عمادالدین باقی است- اما اینکه من چرا یاد این داستانها افتادم حمایت چند روز قبل آقای روحانی از بوش باعث شده تا تمام ستاد این بخت برگشته دست بکار بشوند تا اثبات کنند بابا ما با جمهوری اسلامی سر و سری نداریم به عبارتی ظاهرا آقایان سوراخ دعا را پیدا کرده اند فکر کنید حالا بوش چقدر باید به آقا باج بدهد تا آقا نظرشان به سوی جان کری برگردد رامتین

شنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۳

باد ما را خواهد برد

در شب کوچک من, افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره ویرانی ست

گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟

در شب اکنون چیزی می گذرد
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها همچون انبوه عزاداران
لحظه باریدن را گویی منتظرند

لحظه ای
و پس از آن هیچ
پشت این پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد
باز می ماند از چرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و توست

ای سراپایت سبز
دست ها را چون خاطره ای سوزان, در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش های لب های عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد
باد ما را با خود خواهد برد

فروغ فرخزاد

وحید 2/8/83

جمعه، آبان ۰۱، ۱۳۸۳

لحظه های حال را فدای هیچ فلسفه و هیچ سیاستی نکن

این زندگی را باید با چنان سروری زندگی کرد که پرندگان زندگی می کنند.آیا پرنده ای را
در حال پرواز دیده ای ؟چه شادی نابی!و یا گل سرخی را دیده ای که گلبرگهایش را باز
می کند؟با چه سروری این کار را می کند!آیا رودخانه را دیده ای که با چه خروشی به اقیانوس می ریزد؟
درختان مبارک اند.چرا که این سه زندان بان را ندارند; پرندگان نیز برکت یافته اند, چرا که آزاد هستند
آن مار که در بهشت ,آگاهی آدم و حوا را مسموم کرد باید هر سه ی اینها با هم بوده باشد!و باید
سیاست مدار, کشیش و نیز حکیم بوده باشد مراقب مارها باشید!و مشکل اینجاست که آنان چنان بر ذهن شما چیره بوده اند که شما اصلا فکر نمی کنید که آنان دشمن هستند. در واقع ,مردمی چون من به نظر دشمن می رسند
چرا که من در برابر شرطی شدن های شما سخن می گویم
نخست وزیر هندوستان, موراجی دسای تقریبا هر روز می گوید که اگر مردم از من پیروی کنند
جامعه نابود خواهد شد
وزیر تعلیم و تربیت ایالت ماها راشترا اطلاعیه ای به مطبوعات داده بود که من مجاز نیستم در پونا
بمانم, زیرا اگر مردم به من گوش دهند و از من پیروی کنند, جامعه از هم خواهد پاشید !شاید حق با
آنان است!این جامعه این اجتماع پوسیده و گندیده تنها به نابودی نیاز دارد. تنها بر ویرانه های چنین جامعه ای
است که جامعه ای دیگر بر پا می شود. تنها بر ویرانه های این آگاهی اسیر است که آزادی زاده می شود
انسان باید برای زندگی ,راهی تازه پیدا کند ما مدت هاست که با این زندانبانها زندگی کرده ایم
و آنان هر آنچه را که زیبا و ارزشمند بوده نابود ساخته اند. آنان تمامی شعر زندگی را از بین برده اند
آنان تمام چیزهای واقعی را از تو گرفته اند و به جایش فقط اسباب بازی به تو داده اند
آنان تنها به تو واژه تحویل داده اند :می توانی به جویدن واژه ی <خدا>یا <عشق> ادامه بدهی
ولی هرگز نخواهی فهمید که خدا چیست. عشق چیست. آن چه که تو می شناسی تنها ترس, پول, جنگ و
قدرت است و آنگاه درباره ی دعا و نیایش سخن می گویی. این تنها حرف است
شاید آنان درست می گویند :اگر مردم به من گوش بدهند این اجتماع نابود خواهد شد ولی این نابودی تنها مقدمه
است برای آفرینشی تازه
پیش از این که چیزی خلق شود باید خیلی چیزها نابود شود
من به شما می آموزم که لحظه ی حال را فدای هیچ چیز, هیچ فلسفه و هیچ سیاستی نکن .این لحظه حال را
فدای هیچ ملیتی, هیچ کلیسایی و هیچ نژادی نکن. لحظه ی حال را فدای هیچ چیز نکن. هیچ چیز! آن را جشن
بگیر! چرا که اگر این لحظه را جشن بگیری, لحظه بعد سرور بیشتری خواهی داشت .آهسته آهسته, زمانی
خواهد رسید که تمام زندگی ات یک آواز شود, این تحول و دگرگونی حقیقی خواهد بود
در این ده هزار سال, انسان در کابوس زندگی کرد.ه ولی اینک امور به نقطه ی عطف رسیده اند و اتفاقی
در حال روی دادن است, چیزی بسیار مهم در شرف وقوع است یا انسان به تمامی خواهد مرد اگر از گذشته پیروی کند آن گاه این امری حتمی است یا هر گونه امکانی هست که انسان دست به خود کشی بزند اینک اوضاع
به گونه ای است که تنها انسانیت می تواند تصمیم بگیرد که راهی تازه را انتخاب کند
ما مدت هاست که افقی حرکت کرده ایم, اینک حرکت ما باید عمودی شود ما در زمان بسیار طولانی حرکت
کرده ایم اکنون باید در جاودانگی حرکت کنیم. ما مدت های طولانی است که آرزومند و جاه طلب بوده ایم
اینک باید از تمام آرزوها و جاه طلبی ها رها شویم و تمام انرژی خود را وقف لحظه ی حال کنیم
تا بتوانیم آن را جشن بگیریم

اشو
برگرفته از ماهنامه روانشناسی جامعه
وحید 1/8/83

مقدمه ای بر یک نوشته

تقریبا 6 ماه پیش بود که تو وبلاگ در مورد موضوع حال و گذشته و آینده صحبت کردیم
بیشترنوشته های دوستان از جمله خودم حول محور این 3 موضوع می گذشت
از گذشته عبرت بگیریم در حال زندگی کنیم و به فکر آینده باشیم
هادی در مورد این موضوع مطلب جالبی رو نوشته بود که متاسفانه تو مطالب بقیه دوستان
گم شد و مهجور موند خلاصه مطلبی که هادی نوشته بود این بود که نه گذشته و نه آینده
فقط به حال بیاندیشیم اگه حال رو درست کنیم مطمئنا آینده هم درست میشه گذشته ها هم که گذشته
نباید بهش فکر کردالبته برای اینکه بهترمتوجه موضوع بشین خوندن دوباره مقاله روتوصیه می کنم
واقعیتش اولش که مطلب رو خوندم در مقابلش گارد گرفتم چون با اون چیزایی که یاد گرفته بودم
در تضاد بود در هر صورت به فکر نوشتن یه نقدی به مطلب هادی بودم (البته جسارتا)که یه فرصت
پیش اومد که با هادی تونستم در مورد این موضوع صحبت کنم هر چند توجیه نشدم وسوالات زیادی
برام موند ولی ترجیح دادم بیشتر در موردش فکر کنم اولش فکر می کردم که یک تئوری ویا دیدگاه
نویی باشه که تو دنیا مطرح شده ولی یه کم که دقت کردم متوجه شدم تو طول تاریخ بیشتر عرفا و
نخبه هاصحبتاشون حول محور همین موضوع بوده و از اینکه مردم رو غرق در خرافات و
برداشت غلط از مذهب می دیدن در عذاب بودن که نمونه بارز و شاخص این عرفا خیام بوده
هر چند به غلط تو دنیا خیام رو به عنوان یک نهیلیسم می شناسن ولی در واقع اینجور نبوده
اونهم دقیقا از اینکه مردم فقط به فکر گذشته ها و آینده هستن و اصلا به وضعیت فعلی
خودشون کار ندارن مطمئنا در عذاب بوده و دقیقا در اشعارش مردم رو دعوت به زندگی
کردن در حال می کنه وبه اینکه در حال زندگی کنن نه گذشته و آینده نا معلوم

تا کی غم آن خورم که دارم ,یانه؟
این عمر به خوشدلی گذارم, یا نه؟
پرکن قدح باده که معلومم نیست
کاین دم که فرو برم, برآرم, یا نه؟

چیزی که به ذهن من میرسه اینه که آدم نباید در زندگیش به گذشته های خودش فکر کنه
و به چیزایی که از دست داده غبطه بخوره وخیلی هم نباید به آینده فکر کنه تا اونجائیکه از زندگی
حال خودش غافل بشه یعنی حال رو فدای آینده بکنه
خب این موضوع در مورد مسئله ای بنام زندگی شاید صدق کنه ولی در مورد موضوعی بنام
تصمیم گیری مطمئنا صدق نمی کنه یه مثاله ساده مثلا این مشکلی که دوستمون شهاب تو کارش
پیدا کرده مطمئنا اگه بخواد فقط به وضعیت حاله خودش فکر کنه عقلانی اینه که کارشو ادامه بده
ولی چیزی که شهاب رو به فکر انداخته آینده کاری که می کنه ست روسای شرکتی که شهاب
تو اون کار می کنه بعضا میشه به خاطر کارشون ماهها خانواده های خودشون رو نمی تونن ببینن
مطمئنا شهاب تا چند سال دیگه تو این سیستم کاری باید جایه یکی از این افراد رو بگیره که
اصلا اینجور زندگی رو دوست نداره
به زبون لری هادی با جمله< گذشته چراغ راه آینده است>مخالفه ولی من معتقدم بعضی جاها هست
بعضی جاها هم نیست درمورد موضوعات مختلف فرق می کنه


اگه دوست داشتین می تونین مطلب هادی رو که در تاریخ 27/2/83 نوشته شده در آرشیو
ماهه 5 میلادی ببینید


این نوشته مقدمه ای بود برای مطلبی که انتخاب کردم تو وبلاگ بذارم با عنوان
<لحظه های حال را فدای هیچ فلسفه و هیچ سیاستی نکن>
از نوشته های اشو که تقدیم می کنم به همه دوستان
مخصوصا هادی عزیز که به این موضوعات علاقه خاصی داره
وحید 1/8/83


لورکا

ماه ,این ماه که موزون از صدای تو می بارد
قافله کهربا و قرنفل است
و تو می دانستی که فاصله ای ست از غبار سپید
تا ستاره مضطرب از قیام غرناطه بگذرد


اکنون در این گشت ها, رازها و رویاها
با باروت کدام برنو بی بدیل
خرابی ای خراب اشربه اسپانیا!؟

اینجا هراس پسین در تشنگی پلنگ
نامهای بسیار ترا در دیس برهنه باز می آورد


آه نازنین مقدس! ماه نقره فام
این پرده باد است که تعرق ترا در مشام پونه نهان می کند
پس, از ناگزیری فصول
سم بر سنگساری مرمر صبح مکوب ای آهو!
اینجا میان دو سایه در حوالی ماه
تنها مرغی در گردونه ذهن ستاره و زیتون
علف بر آشیانه خویش می تند


سید علی صالحی


وحید 1/8/83

سه‌شنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۳

نمی دونم هنوزم در چهار راه یوسف آباد بساط افطاریها به پاست یا نه ؟ولی اگر هست هم جای ما را خالی کنید و هم سلامی به تک تک دوستان عزیز برسانید رامتین
Don't cover anyone's mirror with dust, The heart is a mirror to be kept from rust.
Parvin E'tessami ( 1886-1941)

You can not build a reputation on what you are going to do.
Henry Ford (1863-1947)

Sanaz

یکشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۳

يك خبر داغ

با سلام به همه دوستان.والا غرض از مزاحمت اين بود كه بگم (خوب آقا جون فايده نداره كه بگم گرفتار بودم ولي ميگم
از اون موقع كه از خارجه برگشتم كلي مكافات از نوع ايرانيش محكم خرد تو سرم حالا بماند توصيفش ولي فقط بگم كه بعضي روزها فقط 15 دقيقه استراحت ميكردم كه اون هم صرف رسيدگي به شكم ميشد و تو اين چند ماه نشد 1 روز دل سير بشينم با دوستان همكار صحبت كنم چه برسه به اومدن به نت و خوندن وبلاگ.خلاصه داشت ديگه يادم ميرفت كه بعله 1 زماني وبلاگ گردي ميكرديم اين شد كه يواشكي با ترس و لرز اومدم ببينم چه خبره كه ديدم به انگار فقط من نبودم كه غيبت داشتم و اينجوري كلي از عرق شرمندگيم خشك شد.اميدوارم از اين به بعد با اينكه مشغلم كمتر نشده ولي بيام و از مطالب دوستان استفاده كنم.

سوزان


جمعه، مهر ۲۴، ۱۳۸۳

تارا

ازتارم فرود آمدم, کنار برکه رسیدم
ستاره ای در خواب طلایی ماهیان افتاد .رشته عطری
گسست. آب از سایه افسوسی پرشد
موجی غم را به لرزش نی ها داد
غم رااز لرزش نی ها چیدم, به تارم بر آمدم, به آیینه رسیدم
غم از دستم در آیینه ها رها شد:خواب آیینه شکست
از تارم فرود آمدم, میان برکه و آیینه, گویا گریستم


سهراب سپهری

وحید 25/7/83

نمی دانستم هیچستان کجاست

برای تولد سهراب سپهری

می خواست انار دستش را به هوا پرتاب کندتا جاذبه ی زمين را بفهمداگر چنين نمی کرد نيززمين آنقدر جاذبه داشتکه او را بنوشداين پايان همه ی کبوترهاستو سهراب می دانستزمانی که با شعرهای او آشنا شدم، نوجوان بودم. بعضی شعرهاش را در مجله های قديمی آرش خوانده بودم و يا يکی دو مجله ی ديگر. يادم نمی آيد. فقط يادم هست که بعد از خواندن آنها معناهای تازه ای از زندگی دريافتم که مدام از خودم می پرسيدم: «راستی گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد؟ و چرا در قفس هيچ کسی کرکس نيست؟»هستی برای من بعد ديگری يافته بود، و من می خواستم او را ببينم و با آثارش بيشتر آشنا شوم. آيا او شبيه امير ارسلان نامدار بود؟ او که می توانست هر جادويی را باطل کند، از قلعه ی سنگباران بگذرد، هر قفلی را بگشايد، و زندگی را ساده کن، آيا به راستی امير ارسلان نامدار بود؟نه. اصلا شبيه او نبود. جهان را مثل مردمان سخت کوش سخت نگرفته بود. با سيبی خشنود می شد، و با آهی می گريست. پس چه شکلی بود؟ آيا آدمی که با جادوی کلامش مرا زير و زبر کرده بود می توانست شبيه ديگران باشد؟ تا اينکه عکسی از او در نشريه ای ديدم، و به ياد آوردم که من او را ديده ام. آما آيا پيش از آن بود يا بعدها؟ و دانستم که او شبيه هيچ کس نيست، حتا شبيه خودش هم نيست. مردی است مهربان.می خواستم پيداش کنم که از شوق براش بگريم، اما کجا بود؟ چرا من آنقدر کوچک بودم که وقتی از عرض خيابان می گذشتم به آن طرف نمی رسيدم، و ماشينی پرتم می کرد؟بلند شدم و باز دويدم. و شايد همان وقت ها بود که او از خودش پرسيد: «چه کسی بود صدا کرد سهراب؟»«من بودم آقای سپهری. شما کجاييد؟»«پشت هيچستانم.»باران تند می باريد. و من نمی دانستم هيچستان کجاست. از مرد دانايی پرسيدم: «آقا، خانه ی دوست کجاست؟»گفت: «می رود شهر به شهر.»باران تند می باريد، و سهراب در ذهنم می گفت: «چترها را بايد بست.»من چترم را پشت درِ سفيد و صورتی خانه ای گذاشتم و گريختم. اين اولين دزدی من بود. از آن پس هرگز از چتر خوشم نيامد. در باران راه می رفتم و بزرگ می شدم. و به گمانم هجده ساله بودم که او را ديدم. از پله های ساختمانی پايين می رفت. بلوز يقه اسکی پوشيده بود، و خيلی غمگين بود. لحظاتی ايستادم و راه رفتنش را نگاه کردم. آيا به راستی خودش بود؟ نبود؟ پس اين آدم کی بود؟دنبالش راه افتادم، و پله ها را دو تا يکی پايين پريدم. درست جلو ساختمان به او رسيدم و نفس نفس زنان داد زدم: «آقای سپهری! آقای سپهری!»ايستاد. آشفت. کتاب از دستش افتاد. صورتش در هم رفت و در ذهنم گفت: «به سراغ من اگر می آييد، نرم و آهسته...» اما هيچ نگفت.گفتم: « آقای سپهری، دلم می خواست فقط يک بار شما را ببينم.» ...ارديبهشت 1373 - از کتاب
"حضور خلوت انس" نشر باران، سوئد.

عباس معروفی

وحید 24/7/83

و بلاخره خدا ما را بغل کرد

زمانی که بنا شد در مقابل آلمان بازی کنیم به رامین گفتم به خاطر یک میلیون یورو دارند تیم را دستی دستی حذف می کنند هر چند که رامین در جواب گفت نه بابا مردم چند روزی سرشون گرم میشه دلخوشی ندارن که القصه با آلمان بازی کردیم خوب هم بازی کردیم چند روزی گذشت تا دوباره به میدان لعنتی دوحه رسیدیم من سر کار بودم و با اینترنت بازی را دنبال می کردم برایم مسجل بود که بازی را باختیم که ناگهان خدا ما را بغل کرد نمی دانم شاید اولین بار باشد که اینجوری می بریم اما برد دلچسبی بود مبارک باشد شاید اگر هنوز هم مطبوعاتی بودم تیتر میزدم این چهار شنبه خدا ایرانی ایرانی بود رامتین

شنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۳

سلام

سلام به دوستانی که در نبود من به راه خودشان ادامه دادند
سلام
واقعا خدا پدر و مادر اونایی که ویروس می سازند را بگم چکار کنه
پدر من که در امد
بابا مردم
دو ماهه که نتونستم به کسی گیر بدم
بگم بابا چرا اینجا برگ ریزون شده
فقط رامتین و سعید هستند
یعنی همتون مثل من ویروسی هستین
حد اقل بگید کیا وبلاگ رو می خونند ؟
بدرود
علی پرشین 18/7/83

شنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۳

و بدینگونه ملا جهانی شد

دیشب فصل اول از مناظره سه بخشی بوش کری انجام شد و فکر می کنم که همه دوستان جسته گریخته یک چیزهایی در ارتباط با این مناظره شنیده باشند از نظر من کری در مجموع شب بهتری را پشت سر گذاشت زیرا با به کار گیری یک تاکتیک هجومی توانست بر سر مساله عرا ق و امنیت داخلی بوش را به خوبی زیر منگنه قرار دهد هر چند که در باره برنامه های خود تنها به کلی گویی قناعت کرد و به قولی سعی نمود تا با وعده و وعید دل همگان را بدست آورد اما شاید مهمترین بخش مناظره از دید ما مباحث مربوط به ایران باشد اولین بار نام ایران توسط بوش مطرح گشت زیرا پرزیدنت در میانه بحث عراق بار دیگر بر این نکته اعلام کرد که یک عراق دموکراتیک در منطقه می تواند پیش ضمینه ای برای به وجود آمدن دموکراسی در ایران باشد کمی بعد در میانه برنامه این مجری برنامه بود که مستقیما پرسشی را در باب برنامه های اتمی ایران مطرح کرد که بوش در پاسخ اعلام کرد که ما برنامه داریم که توسط آلمان فرانسه و انگلستان ملایان را تحت فشار قرار دهیم-آقایان فکر نکنن من به اسب شاه گفتم یابو بوش دقیقا لغت ملا را چهار بار به کار برد و اینجا رسم است هر کلمه تازه ای که رییس جمهور به کار می برد سال بعد در دیکشنری وبستر قرار می دهند پس مژده به دوستان که از سال آینده ملا در کلیه دیکشنریها حضور فعال خواهد داشت و چه بسا تمثال آقا را هم بگذارند تا مشت دیگری به دهان استکبار زده باشیم - در مقابل کری گفت که اعتقاد به گفتگوی مستقیم و بدست گرفتن ابتکار عمل در پروژه های اتمی ایران را دارد و اگر نتواند با جمهوری اسلامی کنار بیاید آنوقت دست در دست جهانیان خواهد داد تا پدر ایران را در بیاورند یک جوری مصداق شعر حافظ که می گوید آری به اتفاق جهان می توان گرفت القصه به نظر من دو طرف نهایتا بر این نکته توافق داشتند که پدر ایران را باید در آورد خارج از شوخی من فکر می کنم که بوش نتوانست آنطور که باید و شاید از حادثه یازده سپتامبر در مناظره خود بهره برداری کند و این فرصت را برای کری ایجاد کرد تا ابتکار عمل را بدست بگیر و دست آخر اینکه نیم ساعت پیش داشتیم با داداش در باره مناظره دیشب صحبت می کردیم ایشون نظرشون این بود که بوش فقط به درد کار کشاورزی می خوره -اگر فارنهایت 911 را ببینین متوجه می شوید چرا- البته من امروز که به درصد های دو کاندیدا نگاه کردم بوش هنوز جلوتر از کری است نمی دانم شاید برای قضاوت کمی زود باشد



یک نتیجه مهم
استفاده ملا توسط بوش یک نکته امنیتی مهم را برای اینجانب روشن کرد و آن این بود که بنده متوجه شدم رییس جمهور آمریکا از چه کسانی خط می گیرد به نظر بنده ایشان قطعا از قم خط نمیگیرد چون در آن صورت باید می گفت آیات اعظام و ححج اسلام از جناح راست هم خط نمی گیرد چو ن در آنصورت باید می گفت آقا یا دستکم مقام معظم له از جناح اینوری هم خط نمی گیرد زیرا در این حالت ایشان از رهبر خشک و خالی یا مقام رهبری استفاده می کرد از ضیا هم خط نمی گیرد چون در آن صورت باید میگفت مردک احمق یا فحش خار مادر می داد از مجاهدین هم خط نمی گیرد چون در آنصورت رژیم یا فاشیست گزینه او بودند از خاتمی هم بعید است خط بگیرد چون در آن صورت باید ساکت می ماند و چیزی نمی گفت متاسفانه تنها یک گزینه می ماند و آن گزینه همان اهورای خودمان است و صد البته اگر ایشان دو تا دیگه مشاور تو مایه هخا داشته باشن معلومه که باید مثل خر در گل عراق گیر کنن رامتین