کل نماهای صفحه

جمعه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۳

گذشته يا حال يا آينده

به نظر من نگاه کردن افراطي به هر کدام از اين 3 زمان اشتباهه, اينکه ما در گذشته اينجوري بوديم و اونجوري
فکر نمي کنم دردي رو دوا کنه .آدمي که فقط به فکر الان خودشه و به آينده هيچ فکري نمي کنه به نظر من اشتباه مي کنه
و بالعکس کسي که به حال خود توجه نمي کنه و همش به فکر آينده اش اونهم اشتباه است

هر شخصي بايد در درجه اول بايد خودشو بتونه نقد کنه. گذشته خودشو ببينه, نقاط ضعف و قوت خودشو تحليل کنه و بعنوان تجربه براي
حال و آينده اش استفاده کنه. نه اينکه بشينه و افسوس بخوره .من خيلي آدما رو مي شناسم که 20 ساله پيششون ميشيني ميگن
بابام اين اشتباه رو کرد, بابابزرگم اون اشتباه رو کرد. يه دفعه به يکيشون گفتم خب که چي ؟اونا اشتباه کردن! قبول. تو چرا داري درجا ميزني
حتي در مورد جامعه اي هم که زندگي ميکنيم هم اين موضوع صادقه. هنوز بعضي ها تو افتخارات دوران ساسانيان و اشکانيان سير مي کنن
اينکه دوران هخامنشي توسط کوروش و داريوش تمام دنيا دست ما بود; خب الان چي ؟من نمي گم به تاريخمون افتخار نکنيما
اتفاقا برعکس ما بايد خيلي خوشحال باشيم که انقدر تاريخ غني داريم و کشورمون داراي گذشته پر فرازو نشيبيه
حرف من اينه بجاي اينکه افسوس بخوريم, بيايم از اين موضوعات درس عبرت بگيريم و اشتباهي که اونا مرتکب شدن رو ما نشيم
و اگه يه حرف و يا عمل مثبتي داشتن بتونيم استفاده کنيم .مثلا همين وصيتنامه داريوش که اتابک تو وبلاگ گذاشت
باور کنيد اگه نيمي از اون مطالب تو کشور ما انجام بشه مطمئنا مشکلات زيادي از مملکتمون حل مي کنه
هرچند اين مطالب براي 2500 ساله پيش باشه
يه روز با هادي خونه نغمه اينا بوديم, نغمه در مورد کتابي که داشت مي خوند با هادي صحبت ميکرد ;گفت تو کتاب نوشته که نبايد به
تاريخ کشورتون توجه کنيد ,نبايد به گذشته ها فکر کنيد ,اينکه که ما چي بوديمو چي شديم .هادي سوال کرد نغمه اين نويسندش کجايي
نغمه گفت:آمريکايي.هادي هم گفت بايدم اين حرفو بزنه;چون آمريکايي ها تاريخي ندارن که بهش فکر کنن پس عجيب نيست اين حرفو بزنه
جدا از اين صحبتها من بشخصه در مورد شخصيت انسانها هم به گذشتشون خيلي اهميت ميدم يه مثال ساده بزنم بشخصه هيچ وقت گول
اين آدماي به اصطلاح اصلاح طلب رو نخوردم, چون تمام اين آدمها پرونده هاشون هست که تو گذشته چي کاره بودن الان هم مجبورن
اينجوري خودشون رو نشون بدن و گرنه به موقش از هر ديکتاتوري بدترن. هميشه در مورد آدمهاي سرمايه دار خيلي دوست دارم بدونم
چه جوري به اينجا رسيدن جالب اينه که بيشتر از %90 اين آدمها از صفر شروع کردن و با زحمت و تلاش خودشون بوده که
به اينجا رسيدن .بعضي آدمها تو اين شرايط گذشته طرف رو به رخش مي کشن مسخرش مي کنن ولي بشخصه با ديدن چنين افرادي
از اينکه اين افراد تونستن پيشرفت کنن به کارم بيشتر دلگرم مي شم

در مورد حال و آينده هم به نظرم آدم براي حالش بايد زندگي کنه ولي با نگاهي به آينده نميشه آدم به آينده اش بي تفاوت باشه
تو ایران هر دفعه من توریست از آسیای شرقی دیدم همشون پیر بودن; همیشه فکر می کردم پیراشون میان ایرانو ,جواناشون هم
حتما اروپا و آمریکا .ولی با چیزی که تو سالن ترانزیت هنگ کنگ و توکیو دیدم ;فهمیدم اشتباه می کنم چون آدمهایی که تو تورهای مسافرتی بودن
میانگین سنی بالای 70 سال رو داشتن. فهمیدم اکثر جهانگردها تو این کشورها تو این سن هستن دوران جوونی سخت کار کردن
حالا هم دارن دور دنیا رو می گردن .شاید این موضوع تو اون منطقه کاملا جا افتاده باشه ولی من بشخصه با این سیستم مخالفم
چونکه بنظرم آدمها تو سنین جوانی و قبل از اینکه از کار بیفتن میتونن از زندگی لذت بیشتری ببرن
در نتیجه سعی کنیم
از گذشته عبرت بگیریم ;برای حال زندگی کنیم ;به فکر آینده باشیم و هیچ وقت امید در زندگی رو از دست ندهیم

وحید 11/2/83

سلام عزیزان
جدا که مرا سورپرایزم کردید. از تبریک صمیمانه همه شما عزیزان به همراه اون عکس خا نوادگی خیلی خیلی ممنونم به هر صورت ایده هر کسی بود منو کلی خوشحال کرد. افسوس که در جمع شما و در انجا نیستم اگه می بودم من یکی حتما یا شام می دادم یا کیک البته بدون گرفتن کادو !!!!!
ناهید جان اگه نظر منو خواسته باشی من با قسمت دوم نوشته ات موافقم چرا که انسان همواره باید سعی کند از لحظات زودگذر زندگی بهره بردو هیچگاه افسوس اشتباهات گذشته اش را نخورد چرا که اشتباهات دیروز می تونه کلید موفقیتهای فردا باشد. آینده می تواند سرآغاز هر چیز جدید و بهتری باشد و همه ما هم به امید فردایی بهتر روزگار را سپری می کنیم مثل روزی که باز در کنار هم باشیم و .......

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۳

سلام خوبان
این شعر را به تمام بچه های شب زنده دار مخصوصا به سپهرم تقدیم می کنم مگه ما چیمون از خان.اده وحید اینها کمتره
جمجمک برگ خزون
مادرم زینب خاتون
گیس داره قد کمون
از شبق مشکی تره
از کمون بلند تره
هاجستمو واجستم
تو حوض نقره جستم
نقره نمکدونم شد
حاج علی به قربونم شد

جدا فرهنگ شعرهای کودکانمون را فراموش نکنیم
بدرود
علی - پرشین 10/2/83

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۳

سلام به همگی
اولا که مدتیه از بعضیها خبری نیست .بینم اگه لازمه پاشیم یه سفر بریم انور آب رامتین رو پیداش کنیم.
دوم اینکه دوستان از حال و روز من خبر دارن و میدونن که در طول روز 2 3 ساعت بیشتر وقت فراقت ندارم و این وقت رو هم باید بین کارهای زیادی تقسیم کنم.پس ترجیح میدم هادی مضوعاتشو مطرح کنه.من فقط برای اینکه به لوس بازی متهم نشم خلاصه میگم که دو تا موضوع این روزها فکرم رو مشغول کرده . یکیش به همون روزهای اول ایجاد وبلاگ بر میگرده. که با وحید هم راجع بهش صحبت کردم .:بحث تنهایی در دنیای امروز و اینکه آیا فضای مجازی اینترنت تنهایی ها رو رو تشدید کرده یا برعکس
اما موضوع دوم که کمتر به ما ارتباط پیدا میکنه ولی میتونه آزمون خوبی برای سنجش میزان تولرانسمون باشه مساله ممنوعیت حجاب در فرانسه است:اینکه ایا این اقدام فرانسویها را امری بحق میدونیم یا اونرو منافی دموکراسی تلقی میکنیم. واینکه ما با توجه به سطح قوانین حاکم بر کشورمون به طور کلی حق موضع گیری راجع به چنین موضوعی رو داریم یا نه
ولی بازهم تاکید دارم که این موضها رو مسکوت بذاریم و اول به پیشنهاد هادی توجه کنیم .آخه خودم ممکنه تا مدتی نتونم به وبلاگ سر بزنم
خوب چکنم عیالواریه دیگه
امیر09/02/83 .
با سلام خدمت تمام عزيزان
و با تشکر از ساناز, فاطمه وهادي بابت خوشامد گويي
خيلي دوست دارم زود به زود مطلبي بنويسم ولي متا سفانه سخت درگير يک امتحان مشکل هستم
انشاالله تا سه هفته ديگر تمام ميشود و تمام وبلاگ را قبضه ميکنم؟؟؟؟؟؟
از وحيد هم بابت شعري که به نيلگون تقديم کرده ممنونم
در ضمن نظر امير هم خيلي بجا بود بهتر است موضوعي مطرح شود تا در باره ان نظر دهيم

گذشته راپيشي گرفتن
حال را زياده خواستن
آينده را به تاراج گذاشتن
يا
گذشته را پشت سر گذاشتن
حال را به قضاوت نشستن و
آينده را آغاز کردن
مارگوت بيکل
به نظر شما کدام صحيح است؟

ناهید 8/2/83
سلام به همه دوستان اهل هنر و ادب و شعر و فرهنگ و......... گفتمان
من یه سوال دارم : توی جمع دوستان کسی طبیعت رو دوست داره ؟
آخه شماها حیفتون نمیاد توی فصل به این قشنگی ، هوای به این خوبی نشستید تو خونه هاتون ؟ یه مسافرتی ، توری ، چیزی ، انگار توی این جمع کسی اهل این حرفا نیست !؟

امضاء محفوظ ....
سلام به دوستا ن راستش مد تیه که منتظر پیشنها د در باره موضو ع جدید هستم امیر هم که گفت خوشحال شدم .با این وجود اگر کسی پیشنهادی نداشته باشد (پس از دو سه روز ) یکی دو موضوع را پیشنهاد میکنم در صورتی که مایل بودید .شروع با شما ها من هم در پایان می نویسم.هادی 9/2/83

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۳

در گذشته های دور مجسمه ساز نقاش و هنرمندی بود چنان چیره دست که هر گاه مجسمه ای می ساخت به
سختی می شد آن را از آدم واقعی تشخیص داد یعنی آنقدر زنده و طبیعی و شبیه
روزی طالع بینی به او گفت که ستاره عمرش به زودی خاموش می گردد وحشت سراپای وجود آن مرد را فرا گرفت
او که مثل هر انسانی می خواست از چنگال مرگ بگریزد در اینباره عمیقا فکر کرد و به این راه حل رسید که یازده مجسمه از خود بسازد و هنگامی که مرگ درش را کوبید و فرشته ی مرگ از در وارد شد در میان آن یازده مجسمه
ایستاده و نفس را در سینه حبس کند او به این ترتیب نقشه اش را عملی ساخت و روز موعود فرا رسید
فرشته ی مرگ پاک گیج شده بود نمی توانست به چشمانش اعتماد کند تا به حال چنین اتفاقی برای او نیفتاده بود
عجب اوضاع درهم و برهمی! همه می دانند که خداوند هرگز دو آدم مشابه خلق نکرده است او همیشه موجودات
بی همتایی می آفریند خدا هرگز به هیچ کار یکنواختی اعتقاد ندارد او که خط تولید کارخانه نیست کاملا مخالف نسخه برداری است کار او فقط خلق نسخه های اصلی است چه اتفاقی افتاده است ؟دوازده نفر دقیقا شبیه به هم؟اکنون
جان کدامیک از آنها را باید گرفت ؟آنهم در حالی که فقط یکی باید جان بدهد فرشته ی مرگ قادر به تصمیم گیری و انتخاب نبود گیج و نگران و عصبی به نزد خدا بازگشت و پرسید چه کار کرده اید آنجا دوازده نفر آدم درست مثل هم هستند و من وظیفه دارم فقط یکی را بیاورم آخر چه طور آن یکی را بیاورم آخر چه طور آن یکی را انتخاب کنم
خداوند خندید و فرشته مرگ را نزدیک خود خواند و دستور کار کلید تشخیص واقعی از غیر واقعی را به دستش داد و گفت
فقط به آن اتاق کذایی برو و جملاتی که را گفتم برای هنرمندی که خود را لا به لای آن مجسمه ها پنهان کرده بازگو کن
فرشته مرگ پرسید آخر این چه اثری می تواند داشته باشد
خداوند پاسخ داد نگران نباش فقط برو امتحان کن
فرشته ی مرگ در حالی که هنوز باور نداشت که این حقه کارگر بیفتد به سر وقت مجسمه ها رفت
اما وقتی خداوند امر کرده باید که فرمان او را بی چون و چرا اجرا کرد او وارد اتاق شد به اطراف نگاهی انداخت و بدون
آنکه شخصی خاص را مخاطب قرار دهد گفت جناب همه چیز بی نقص است جز یک چیز شما در عین شاهکار کردن
یک نکته را فراموش کرده اید اینجا یک اشتباه وجود دارد
مرد هنرمند که پاک فراموش کرده بود که باید پنهان بماند از جا پرید و گفت کدام اشتباه
مرگ خنده ای سر داد وگفت خوب گیرت آوردم این تنها اشتباه توست تو نمی توانی خودت را فراموش کنی حالا بیفت جلو که برویم

این داستان از مقاله ای بنام( هنرمند نفس پرست ترین آدم روی زمین است) نوشته اوشو می باشد
برگرفته از مجله روانشناسی

وحید 8/2/83

دوشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۳

تقدیم به برادر عزیزم
در مشرق عشق.دشت خورشید تویی
در باغ نگاه.یاس امید تویی
در بین هزار پونه.آن کس که مرا
چون روح نسیم زود فهمید تویی
این هندونه نبودا جدی بود مگه ما چیمون از خانواده درودیان کمتره. تازه این یه چشمش بود
فاطمه
اشک رازی است
لبخند رازی است
عشق رازی است

اشک آن شب لبخند عشقم بود

شاملو

سعید

یکشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۳

چه افتاد این گلستان را ...؟
سلام بر همگی دوستان
بابا کجایید؟؟
من فکر میکنم کم کم وقتشه که یه موضوع جدی برای گفتگو مطرح بشه.اگه موافق باشین من برای جسه بعد یکی دو تا موضوع مطرح میکنم ولی در درجه اول ترجیح میدم خواننده باشم
بعد از این همه شاعری یه کم به واقعیت برگردیم.گر چه حقیقت گرا ها هم گاه به رویا دچار میشن ولی خوب خیلی تو این حالت نمی مونن.
امیر

شنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۳

خدمت جناب مستطاب حضرت آقای سید علی سجادی دامت افاضاته
سلام علیکم و رحمت الله و برکاته
بنده حقیر فقیر چنانچه عرضی نمودم نه از سر جسارت و مکدر نمودن خاطر آن والا مقام بود که فقط می خواستم تذکری داده باشم آن دوستانی را که چند صباحی در ابتدای تاسیس این وبلاگ چند خطی مرقوم نموده و برای همیشه از انظار غایب شدند. جسارتا باید خدمت آن عالی مقام عرض کنم که این بنده درگاه فقط می خواست تذکری دوستانه نیز به تمام والیان و متولیان و عمّال وبلاگ داده باشد که بجای مدح و ثنا ، لطف فرموده و نظراتشان را در باب مرقومات بفرمایند که بیشتر مفید فایده است. ضمنا از این فرصت به دست آمده استفاده نموده و از لطف بیکران آن سید بزرگوار و همیشه خندان، بابت قرار دادن فتوگراف بنده زاده در وبلاگ سپاس فراوان گفته و دعای خیر بدرقه راهتان در طریق بهبودی وبلاگ می نمایم. امید است بدین وسیله غبار تکدّر از خاطر آن عالیجناب زدوده باشم

بنده درگاه ، همیشه دعاگوی آن سیّد بزرگوار ، الاحقر سعید ملقب به ابو پارسا

سلام
پیش از نوشتن چیزی از اینکه عکس پارسا را در وبلاگ گذاشتید ممنونم. خودمونیما حالا وبلاگ حال و هوای دیگری یا فته.
ساناز 5/2/83

عشق
ایثار است و در یافت
بردباری است در نیا زها و خواستهای یکدیگر
عشق سرچشمه سهیم کردن است
عشق
اطمینان از ان است که دیگری همیشه و در همه حال با توست
گرچه در فراق دوست او را خواهانی
اما در دل همیشه با توست
عشق سرچشمه امنیت است
اری عشق خود سرچشمه حیات است
سوزان پولیس شوتز
به خاطر داشته باشید در جهان چیزی به نام شکست وجود ندارد. به خاطر بسپارید که هر چیزی را که در ذهن تصور کنید به
آن نایل خواهید آمد. شما هرگز شکست نمی خورید فقط تنیجه حاصل می کنید. اگر نتایجی که حاصل می کنید رضایت بخش نیست نظام فکری خود را بررسی کنید تا بدانید چه چیز مانع شماست، زیرا این افکار شماست که نتایج نامطلوب را به بار می آورد
دکتر وین دایر
مریم بانو
سلام خوبان
اول اینکه به وبلاگ هندوانه زیر بغل گزاران خانوادگی خانواده شعمدانی ببخشید درودیان خوش آمدین
دوم اینکه بابا مگه هندونه کیلویی چنده که اینطور دارین حیف و میل می کنید
سوم اینکه آمار مقالات شما دوستان در این آدرس می باشد
www.4uandi.net/amar.htm
می توانید بر جمله بالا کلیک کنید و آمار را ببینید
چهارم اینکه اگر در کامنت ها پیغام طولانی دارید از پینگیلیش استفاده کنید
پنجم دروغگو دشمن خداست اگه راست میگین که وحید بهتون شام داده خوب اسمتون را بگید
ششم سعید جان تو اصفهان درس خواندی داداش جونت خسیس شده
به درود
علی پرشین 5/2/83

جمعه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۳

میدونی پارسا جون شاید هیچ چیزی سختر از این نباشه که عمو باشیو ,اونوقت تو حسرت یک لحظه بغل کردن
برادرزادت باشی. باورت میشه تمام آرزوم اینکه یه روز رو پام بذارمت , ببوسمت , بعد هم بگم :اندازه یه دنیا دوست دارم
آخه این توقع زیادی که دلم می خواد قلم دوشت کنم و دوره خونه بگردونمت .یعنی باید باور کنم یه روزی میرسه
که باهم بریم شهر بازی ;تو خوشحال از بازی کردن باشیو من لذت ببرم از خوشحالی تو.می شه ?دیروز یه عکس
خوشگلتو که خیلی دوست دارم فرستادم برای عمو علی که بذاره تو وبلاگمون, همون وبلاگی که فکر کنم باید یواش یواش
اسمشو به کوهپیمایی به همراهی خانواده درودیان باید بذاریم ,که تو کوچولوترین عضو این خانواده ای .راستشو بخوای من
این عکستو از تمامه عکسایی که برام فرستادی بیشتر دوست دارم ,می دونی چرا ?برای اینکه تو عکس داری می خندی
عمو وحید هم که عاشق آدمای خنده رو.باور کن دروغ نمی گم ,خیلی گشتم برات یه شعر مناسب پیدا کنم ,آخه من که نمی تونم
مثله بابا سعید شعرای قشنگ, قشنگ بگم ,ولی از قراره معلوم ,شعرای ما یا برادرزاده نداشتن یا اینکه خیلی بی احساس
تشریف دارن .در هر صورت یه شعر کوچولو انتخاب کردم ,اندازه خودت. امیدوارم که خوشت بیاد

شاه بیت
من ندان که کیم
من فقط می دانم
که تویی
شاه بیت غزل زندگیم

حمید مصدق

آخ !داشت یادم میرفت ,حواست هست که یه وقت نری به کسی بگی عموم این حرفها رو بهم زده ها
چون اون وقت کلی می خندنو میگن عموت حتما مجنونه .حالا اگرم گفتن مهم نیست
اصلا ولش کن, بذار هر چی دوست دارن بگن;می دونی از روی حسودیشونه ,باورشون نمیشه که یه عمو و برادرزاده
علیرغم فاصله دوری که از هم دارن, انقدر همدیگر رو دوست دارن ;مگه نه ?طبق معمول همیشه از راه دور می بوسمت
مطمئنم بزودی تمامیه رویاهای عمو وحید به واقعیت تبدیل میشه
خداحافظ پارسا کوچولو

عمو وحید 4/2/83
اول از همه باید بگم که من همین دو سه هفته اخیر چند کیلو چاق شده ام و مقصر هم تمام آنهایی هستند که کلی ازمن تعریف کرده اند. در همینجا لازم است که بگویم دوستان لطفا رعا یت سلامتی بنده را بفرمایند
دوم از همه خوشحالم که یک نوع رابطه الکترونیکی با همه آنهایی که دوستشان داشته و دارم و خواهم داشت بوجود آمده که من یکی ازش خیلی لذت می برم
سوم از همه اینکه جناب علی آقا اگر در اولین فرصت عکس آقا زاده « منظورم پارساست نه وزیر تون» را در وبلاگ نچاپید، بنده به مقامات بالاتر شکایت برده آنوقت مجبورید عکس خانوادگی « ساناز و من و پارسا» را بچاپید
چهارم از همه هادی جان دلخور نشو که کسی کامنت نمی ده چرا که هیبت نوشته های شما « با هیبت خودت قاطی پاطی نشه» یک کم ترسناکه و من یکی خودم جرات نوشتن ندارم چرا که قوی می نویسی و قلم من یکی سست تر از آنی که توان نوشتن داشته باشه
پنجم از همه کسانی که شاکی از کم نوشتن بعضی ها هستن توجه کنند که از لحاظ کمی خانواده ما از بقیه در این وبلاگ فعالترند « در همینجا از حاج خانم والده تقاضا می شود جهت پشتیبانی خاندان درودیان هم که شده چند خطی مرقوم بفرمایند
ششم از همه عرض دیگری نیست

سعید

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۳

سلام به همگی
در جواب علی آقا باید بگم که مشکل ما کوزه گر از کوزه شکسته آب می خوره است
باکامپیوتر خودمون نمی تونم فارسی بنویسم دلیلشم می تونید از دوستتون بپرسید که نمیاد کامپیوتر ما رو درست کنه
ولی با همه این حرفها خواننده پرو پا قرصه وبلاگ هستم سعیم بر اینه که از این به بعد عضو فعالتری باشم
اینم یه شعر زیبا از سهراب سپهری شاعری که خیلی دوستش دارم

نیلوفر
از مرز خوابم می گذشتم
سایه تاریک یک نیلوفر
روی همه این ویرانه فرو افتاده بود
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد

در پس درهای شیشه ای رو یاها
در مرداب بی ته آیینه ها
هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم
یک نیلوفر روییده بود
گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت
و من در صدای شکفتن او
لحظه لحظه خودم را می مردم

بام ایوان فرو می ریزد
و ساقه نیلوفر برگرد همه ستونها می پیچد
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد

نیلوفر رویید
ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید
من به رویا بودم
سیلاب بیداری رسید
چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم
نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود
در رگهایش من بودم که می دویدم
هستی اش در من ریشه داشت
همه من بود
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد

نغمه 3/2/83
تقدیم به نیلگون و آمیتیس عزیزم

رهگذر با من گفت

کودک خواهر من
نونهالی ست که من میبینم
می کشد قد چو یکی ساقه سرسبز گیاه
او چه داند که چرا
باغ بی برگ و گیاه
از درختان تنومند تهی ست
او به من می گوید
چه کسی با تبر انداخته است
این درختان را بی رحمانه
او به من می گوید
باز در باغ درختان تنومند و قوی
خواهد رست

من به او می گویم
من نهالی بودم
که مرا محنت بی آبی در خود
افسرد
می توانی فردا
تو تنومند درختی باشی

او نمی داند اما
ریشه را با تیشه
صحبت از الفت نیست
کودک خواهر من
نونهالی ست که در حال برآور شدن است
من به او می خواهم
سخت هشدار دهم__ می ترسم
هیبت تیشه اش افسرده کند
کودک خواهر من
غرق در بی خبری ست

حمید مصدق

وحید 3/2/83
با سلام به تمام دوستان عزیزم
از اینکه فرصتی دست داد تا چند خطی بنویسم خوشحالم البته من تا حدودی
مطالب وبلاگ را می خواندم بخصوص مطالب برادر عزیزم سعید که 3 سال است
از خودش و نوشته هایش دور هستم امیدوارم بتوانم همراه با دیگر عزیزان در وبلاگ باشم
و مطلب بنویسم برای شروع این دو خط را تقدیم می کنم به همه دوستان

به هرکه دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است
و به هر که دوستر می داری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر

ناهید 3/2/82
نازک نارنجی
ممنونم از همه دوستانی که در ارتباط با لینک ابراهیم نبوی برای من کامنت گذاشتنداما بر خلاف تصور دوستان این سوال ربطی به کامنت امیریا دل نازکی من نداشت مدتی بود که با خودم راجع به این لینک کلنجار می رفتم زیرا محتوای آن با مطالب دوستان نا همگون بود و علاوه بر آن معمولا نوشته های نبوی طولانی است و این طولانی بودن گاها کسالت آور می شود برای همین موضوع را به نظر خواهی گذاشتم ولی نکته جالبی که در نظرها دیدم گلایه همراه با کنایه هادی بود که علی رغم نداشتن کامنت کماکان مطلب میدهد بی تعارف بگویم که خواندن نوشته های هادی همواره برای من جذاب بوده است اما بشرطی که هادی با قلم خودش بنویسد بجرات بگویم بجز چند نامه شخصی پس از سری مطالب تصمیم گیری من دیگر نوشته ای از هادی ندیدم زیرا پس از آن مطالب هادی بیشتر نقل قول بود و بندرت سوالی از مخاطب می پرسید من هیجگاه نمی توانم نوشته هادی درباره فریدون مشیری را نقد مکنم زیرا دانش ادبی من در سطحی نیست که نظراتم قابل اعتنا ی اهل ادب باشد فلذا علی رغم میل باطنی هیچگاه نتوانستم که با مقاله های جدید هادی وارد جدال قلمی بشوم و خلاصه به همین دلیل بودکه هیچگاه کامنت نگذاشتم دست آخر اینکه هیچگاه نخواسته ام بگویم که هادی چگونه بنویسد زیراکه او بشدت خواندنی می نویسد اما دلم برای آن بحثهای اولیه بشدت تنگ شده نمی دانم شاید متن بالا پاسخی باشد به یک گلایه در قالب کنایه مخلص همگی رامتین

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۳

برسر قایقش

برسرقایقش اندیشه کنان قایق بان
دائما می زند از رنج سفر بر سر دریا فریاد
<<اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی می داد>>

سخت توفان زده روی دریاست
ناشکیباست به دل قایق بان
شب پراز حادثه, دهشت افزاست

برسرساحل هم لیکن اندیشه کنان قایق بان
ناشکیباتر بر می شود از او فریاد
<<کاش بارم ره بر خطه ی دریای گران می افتاد>>

نیما یوشیج

حکایت شعر غریب و گنگ نیست. شاعر -راوی موقعیت دشوار انسانی را روایت می کند که گرفتار
تمنای خود, تقدیر و جبر است .نه تنها جبر روزگار, که جبری درونی که انسان را در گذرگاه های خطرناک
قرار می دهدو ناشکیبا می کند. مادام که قایق بان در دریاست آرزوی راحتی و آرامش ساحل را دارد
و هنگامی که به ساحل می رسد, باز نیرویی او را به دریای گران می کشاند. او ,در این رفت و آمد, ذهن ما
را با ماجرای خود درگیر می کند و سپس ماجرای خود را به یک موقعیت بشری تعمیم می دهد
موضوع شعر همین است

در بند اول ,نیما, با پررنگ کردن نقش فاعل ,می خواهد بگوید که قایق بان خود می خواهد که به ساحل
بازگردد. او از دل و جان تمنای راحتی ساحل را دارد و در جایگاه تصمیم گیرنده, مبنا ی تصمیم خود
را بر رفتن به ساحل باز می گذارد. اما در بند سوم ,او نیست که فریاد می زند .فریاد از ضمیر او بر
می خیزد, بی آنکه او نقشی در آن داشته باشد .نیرویی چون تقدیر, محتوم است که او را دوباره به دریا
باز می گرداند و چون اینبار فاعل جمله نیست, ناشکیباتر است و در برابر سرنوشت ناخواسته ای که
برای او رقم خورده است ,چاره ای ندارد جز اینکه ناگزیر به ورطه خطر باز گردد .این تقدیر است که
او را به دریا می کشاند و ظرافت شعر هم در تعمیم این موقعیت لغزان به سرنوشت بشری نهفته است .جبری
که تلاطم قایق بان را در یک شب پر حادثه با تلاطم محیط بیرونی همسان می کند, همان جبری است که نحو در ژرفنای
شعر آن را به قایق بان, به جمله و به خواننده تحمیل می کند و خواننده را در همان گذرگاه صعبی قرار می دهد
که شاعر-راوی در آن بی قرار است

مقاله ای از مجله هفت تحت عنوان تحلیل شعری از نیما

وحید 2/2/83
کدامین چشمه سمی شد ,که آب از آب می ترسد
و حتی ,ذهن ماهیگیر, از قلاب می ترسد

کدامین وحشت وحشی ,گرفته روح دریا را
که توفان از خروش و موج از گرداب می ترسد

گرفته وسعت شب را ,غباری آنچنان مبهم
که چشم از دیدگاه و ماه از مهتاب می ترسد

شب است و خیمه شب بازان و رقص وحشی اشباح
مژه از پلک و پلک از چشم و چشم از خواب می ترسد

شاعر شعر رو دقیقا نمی دونم کیه فکر کنم بهمن رافعی باشه

وحید 2/2/83
سلام به دوستان عزیز
از خوش امدگوئ و لطف همه دوستان خوبم بسیار ممنونم باید به علی
اقا بگم که عضویت من در وبلاگ مثل نغمه نخواهد بود و تا انجا که وقت اجازه
دهد شرکت فعال خواهم داشت

خصوصیات یک انسان کامل))

1 اعتماد به نفس زیا دی دارد
2 در زندگی شور و شوق زیادی احساس میکند
3 به جای شکوه و شکایت فقط عمل می کند
4 بدون احساس ناراحتی از انچه در گذشته برایش اتفاق افتاده از تکرار اشتباهات خود جلوگیری می کند
5 در تلاشهای خود پشتکار و مقاومت نشان میدهد
6 بیشتر تحت تاثیر انگیزه ها و نیازهای سطوح بالاتر است
7 وقت خود را صرف سرزنش اطرافیان خود به دلیل نقایص و کمبودهای انان نمی کند
ساناز تورنتو
با سلام
با خودم فکر می کردم که نتیجه شعر خواندن در همه این سا لها برای من چه بوده؟ آیا فقط کمک کرده که رفتارم نرمتر بشود؟ یا کمک کرده که واژه ها را آنطوری که باید ببینم و حسشان کنم. مثلا وقتی می گویم باران آیا آن حس خیسی کلمه را در دستانم حس می کنم؟ دیدن یک قاصدک آیا مرا به خوابهای دور سرزمین خیال می برد؟ کمی احساس سردرگمی دارم. شعر توقعم را در روابطم با دیگران بالا برده است ، مثلا وقتی در جمعی هستم از روزمرگی های زندگی نمی خواهم که بشنوم ، بجای آنکه بپرسم این هفته چرا قیمت بنزین بالا بود؟ دلم می خواهد بپرسم آیا شکوفه های تازه روییده بر شاخه درختان رادیدید؟ گلهای وحشی که درحیاطمان روییده اند برایم از نرخ تبدیل ارز مهمتر است. چه کنم؟ دست خودم نیست.اما فراموش نکنید که سعی می کنم که نظرم را فقط برای خودم نگه دارم « صرف نظر از این دفعه که از دستم در رفت» ، چرا؟ خوب معلومه دیگه به دلیل اینکه دلم نمی خواد به خل و چلی و یا زیادی رمانتیک بودن متهم بشم. اما آیا به راستی اگر عده بیشتری مثل سهراب به دنیا نگاه می کردند به جای اینهمه جنگ که علتش هیچ چیز نیست جز زیاده خواهی و گرفتن سهم بیشتر، صلح و آشتی و عشق نبود؟
می شود چون گل به نرمک خنده ای وا شد هنوز
رهسپار کوچه سار سبز رویا شد هنوز

سعید
سلام خوبان
اول اینکه رامتین جان اینجا دموکراسی حاکم است هم تو می توانی صحبت دوست داشتنی خودت را بکنی و هم امیر آزاد است که درباره نویسنده مطالب تو نظر دهد
و تنها کاری که ما باید انجام دهیم این است که ظرفیت خود را در مقابله با صحبت دیگران بالا ببریم کاری که خود من هم گاهی از انجام آن غافل می شوم و ... پس راحت و آزاد باش در انتخاب مطالبت
دوم اینکه ساناز خانم خوش آمدی و راستی رضا چطوره خیلی دلم براش تنگ شده
سوم اینکه نغمه خانم اخوی بزرگ شما همچنان در حال نگارش در بلاگ هستند پس چرا دیگر از شما خبری نیست مگر نگفتین چون داداش جونم از اون ور آب مطلب می نویسه من هم از این به بعد در این بلاگ می نویسم
چهارم اینکه عجب اکسیری می باشد این سعید چون هر کی که جدید میاد میگه چون سعید آمده من هم میام یا چون سعید شعر میگه من هم میگم . سعید جان میشه شما یه شام به ما بدهی بلکه بقیه هم از شما یاد بگیرند مخصوصا بعضیا
پنجم اینکه تو این آمار گیری جدید معلوم شد که دو نفر از وحید شام گرفتن پس لطفا شهامت داشته و نام خود را نیز اعلام دارید تا خائنین مشخص گردند
ششم اینکه وحید جان به میهن اسلامی خوش آمدی ولی میشه خواهش کنم که از ایران بری بیرون
چون در زمانیکه تو از ایران بیرون رفته بودی آمار بازدید سایت عالی بالا رفت و با ورود تو سقوط نمود پس لطفا تو که شام بده نیستی حداقل آمار سایت را بالا ببر
هفتم اینکه تا من عکس سپهر را اون بالا گذاشتم همه مرا محکوم به پارتی بازی کردن اما اولا که من در آن زمان از خودم مایه گذاشتم ودوما من که آدرس ایمیلم را هم دادم پس چرا کم آوردین و عکسی نفرستادین ؟؟؟؟
به درود
علی پرشین 2/2/83

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۳

بی ذوق
من نمی دونم تو این وبلاگی که این همه آدم با احساس و شاعر مسلک دور هم جمع شدن یک بابای بی ذوقی فقط گیر داده به ابراهیم نبوی خواهش می کنم همه دوستان بی رودربایستی کامنت بدن که آیا من لینک به نبوی بدم یا نه ممنون از همگی رامتین

دوشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۳

با سلام به همه یاران قدیم و حدید
قبل از هر چیز از اینکه در حمع شما عزیزان هستم بسیار خوشحالم
باید یاد اوری کنم که مدتهاست میخواهم چند سطری را برای شروع عضویت
.بنویسم اما فرصت دست نمی داد
ولی همیشه در هر فرصتی مطالب دوستان را خواندهام و از ان لذت برده ام
به هر صورت برای شروع یکی از شعرهای پابلو نرودا را که بارها همسر عزیزم
برایم خوانده و به ان علاقه خاصی دارم مینویسم البته از اونحائ که نمی خواهم
موحب خستگی دوستان شوم تنها به چند سطر ان اشاره
میکنم امیدوارم که خوشتون بیاد
سانازهمسر سعید

نان را از من بگیر اگر میخواهی
هوا را از من بگیر اما
خنده ات را نه

عشق من خنده تو
در تاریک ترین لحظه ها میشکفد
و اگر دیدی به نا گاه
خون من بر سنگفرش خیابان حاریست
بخند زیرا خنده تو
برای دستان من
شمشیری است اخته

نخست
دیر زمانی در او نگریستم
چندان که چون نظر از وی باز گرفتم
در پیرامون من
همه چیزی
به هیات او در آمده بود .
آنگاه دانستم که مرا دیگر
از او
گریز نیست.
احمد شاملو
فاطمه
سلا م ، خوشبختا نه مد تیه که شعر جا ی خود شو تو وبلا گ باز کرد ه، من هم فرصت را غنیمت میشمرم و یکی ا ز بیا د ما ند نی ترین سروده ها ی زند ه یا د فرید ون مشیری به نا م دلا ویزترین
با که د ر مر وارید مهر( مجمو عه ء شعرها ی د ریا یی) آ مده ا ست، به همه د وستا ن تقد یم می کنم. تاریخ سرود ن ا ین ا ثر (مروا رید مهر) سا لها ی 55-57 می با شد.
ا ز د ل ا فروزترین روز جها ن ،
خا طره ا ی با من هست ،
به شما ا رز ا نی :
سحر ی بود و هنوز،
گوهر ماه به گیسو ی شب آ ویخته بود
گل یا س ،
عشق د رجا ن هوا ریخته بود.
من به د یدا رسحر می رفتم نفسم با نفس یا س د رآ میخته بود.
می گشو د م پر و می رفتم و می گفتم : "های!
بسرا ی ای د ل شید ا ، بسرا ی.
ا ین د ل ا فروزترین روز جها ن را بنگر!
تو دلا ویزترین شعر جها ن را بسر ای!
آ سما ن، یا س ، سحر ، ماه ، نسیم !
روح د ر جسم جها ن ریخته ا ند،
شور وشوق تو بر ا نگیخته ا ند ،
تو هم ا ی مرغک تنها بسرا ی!
همه د رهای رها یی بسته ست،
تا گشا یی به نسیم سخنی ، پنجره ا ی را بسرای!
بسرای...."
من به د نبا ل دلا ویزترین شعر جها ن می رفتم!

د را فق ، پشت سرا پرده ء نور
با غ های گل سرخ ،
شا خه گسترد ه به مهر ،
غنچه آ ورد ه به نا ز،
د م به د م ا ز نفس با د سحر؛
غنچه ها می شد باز.
غنچه ها می شد با ز.
باغ ها ی گل سرخ ،
باغ ها ی گل سرخ،
یک گل سرخ د رشت ا زد ل د ریا برخاست!
چون گل افشا نی لبخند تو،
د رلحظه شیرین شکفتن!
خورشید!
چه فروغی به جها ن می بخشید!
چه شکوهی ...!
همه عا لم به تما شا برخاست!
من به د نبا ل دلاویزترین شعر جها ن می گشتم!
د وکبوتر د را وج
با ل د ر با ل گذ رمی کرد ند.
د وصنوبرد ربا غ،
سر فرا گوش هم آ ورده به نجوا غزلی می خوا ند ند.
مر غ د ریا یی ، با جفت خود،ا زسا حل دور
ر و نها د ند به د روازه ء نور...
چمن خا طر من نیز ز جا ن ما یه ء عشق،
د ر سرا پرده د ل
غنچه ای می پر ورد،
- هدیه ای می آ ورد -
بر گ ها یش کم کم با زشد ند.
بر گ ها با زشدند :
" یا فتم ! یا فتم ! آن نکته که می خواستمش !
با شکوفا یی خورشید و،
گل ا فشا نی لبخند تو،
آرا ستمش !
تا ر وپود ش را ا زخوبی و مهر ،
خوشتر ا زتا فته ء یا س وسحر با فته ا م :
" د وستت د ا رم " را
من دلاویزترین شعر جها ن یا فته ا م !
ا ین گل سرخ من ا ست !
د ا منی پر کن ا زین گل که د هی هد یه به خلق،
که بری خا نه د شمن !
که فشا نی بر دوست!
را ز خوشبختی هر کس به پرا کند ن ا وست!
د رد ل مرد م عا لم ، به خدا،
نور خوا هد پا شید،
روح خو اهد بخشید."
تو هم ، ای خوب من! ا ین نکته به تکرا ربگو!
ا ین دلاویزترین حرف جها ن را، همه وقت،
نه به یک با رو به د ه با ر، که صد با ر بگو!
"د وستم د ا ری " ؟ را ا زمن بسیا ر بپرس!
" د وستت د ا رم " را با من بسیا ر بگو!
ها دی31/1/83
شنيده ام يك جايي هست
جايي دور
كه هر وقت از فراموشي خواب ها دلت گرفت
مي تواني تمام ترانه هاي دختران مي خوش را
به ياد آوري
مي تواني بي اشاره ي اسمي
بروي به باران بگويي
دوستت مي دارم
يك پياله آب خنك مي خواهم
براي زائران خسته مي خواهم
ديگر بس است غم بي بامداد نان و
هلاهل دلهره
ديگر بس است اين همه
بي راه رفتن من و بي چرا آمدن آدمي
من چمدانم را برداشته
دارم مي روم
تمام واژه ها را براي باد باقي گذاشته ام
تمام باران ها را به همان پياله ي شكسته بخشيده ام
دارايي بي پايان اين همه علاقه نيز
شنيده ام يك جايي هست
حدس هواي رفتنش آسان است
تو هم بيا

سید علی صالحی

سعید

یکشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۳

اسلحه
آخرین نوشته از ابراهیم نبوی
1) اسلحه
حق با توست، تو اسلحه داری و من می پذیرم که حق با توست.

2) انبار اسلحه
60 ساله. اسلحه ها در انبار بود، پیرمرد 60 ساله کلید انبار را در دست داشت. مردم سالها بود که اسلحه ندیده بودند.
45 ساله. آنان به خیابان ریختند و اعتراض کردند. مامور امنیتی 45 ساله که اسلحه ای زیر بغل پنهان کرده بود، آنها را شناسایی می کرد.
30 ساله. اسلحه ها را دست نظامیان دادند. حکومت نظامی اعلام شد.
25 ساله. جوانان انقلابی مسلح در حالی که مسلسل ها را در دست گرفته بودند پادگانها را فتح کردند و اسلحه ها به دست مردم افتاد.
15 ساله. نوجوانان با اسلحه هایشان در خیابانها گشت می دادند. چند نفر اشتباها کشته شدند.
20 ساله. در شورش خیابانی جوانان معترض و مسلح صدها نفر توسط جوانان ارتش انقلاب کشته شدند.
25 ساله. سربازان با اسلحه هایشان خیابان را کنترل می کردند.
40 ساله. مامور امنیتی 40 ساله در حالی که اسلحه ای زیر کتش پنهان بود رفت و آمد عابرین را کنترل می کرد.
60 ساله. اسلحه ها را به پادگان بردند. پیرمرد 60 ساله کلید اسلحه خانه را در دست داشت. مردم مدتها بود که اسلحه ندیده بودند.


3) زبان اسلحه
حرف زدن با زبان اسلحه به دو دلیل صورت می گیرد: یا ما بلد نیستیم از زبانمان درست استفاده کنیم، یا بلدیم از اسلحه خوب استفاده کنیم.

4) گفتگوی قاطعانه
وقتی نظرات زشت و منحرف و کثیف او را شنیدم بشدت عصبانی شدم. تمام اعتقاداتم را در رد نظراتش جمع کردم و با فشار انگشت بر ماشه اسلحه به او فهماندم که اشتباه می کند. او در طول زندگی کثیفش موجود لجبازی بود. اما خوشحالم که در آخرین لحظات فهمید که حق با من است.

5) مقامات نظامی
سرباز: کسی است که بدون اینکه فکر کند از اسلحه استفاده می کند.
گروهبان: کسی است که با فریاد به سربازان دستور می دهد تا آنان بدون فکر کردن از اسلحه هایشان استفاده کنند.
سرجوخه: کسی است که به سرگروهبان دستور می دهد تا او فریاد بزند و به سربازان دستور بدهد.
سروان: کسی است که به جای تعداد زیادی سرگروهبان و سرجوخه و سرباز تصمیم می گیرد که آنها چگونه از اسلحه شان استفاده کنند.
سرهنگ: یک نظامی خوش تیپ که دستورات مقامات نظامی بالاتر را به اعضای زیر دستش امر می کند و بدون اینکه فکر کند در مورد جان آدمها دستور می دهد.
سرتیپ: یک مقام عالیرتبه نظامی که روی تخته سیاه ستاد ارتش در مورد جان آدمها تصمیم می گیرد.
تیمسار: عالی ترین مقام نظامی که با تعدادی ماکت در یک اتاق بزرگ به جای هزاران سرباز فکر می کند و به آنها دستور می دهد تا از اسلحه هایشان استفاده کنند.

6) تکنولوژی و دشمن
تفنگ استفاده ای است از عقل و تکنولوژی و فیزیک تا از طریق آن انسان بتواند با کمترین زحمت( فشار ماشه به وسیله انگشت) به جای حرف زدن و بحث کردن، دشمنش را سوراخ کند و از شر او راحت شود.

7) اسلحه شناسی
کلت: یک اسلحه کوچک و کمی عاقل برای کشتن کسی که او را می شناسیم و می بینیم.
مسلسل: یک اسلحه نسبتا بزرگ و عصبی برای کشتن گروهی از کسانی که احتمالا دشمن ما یکی یا چند نفر از آنهاست.
تیربار: یک اسلحه خیلی بزرگ برای کشتن گروهی از کسانی که در جایی هستند که دشمن ما هم ممکن است در همانجا باشد.
خمپاره: یک اسلحه خطرناک برای کشتن دشمن و کسانی که دوروبر او هستند یا افرادی که به خاطر خطای ما ممکن است کشته شوند.
بمب: یک اسلحه بسیار خطرناک برای از بین بردن دشمن و خانواده اش و دوستانش و مکانی که او در آنجاست.

8) فایده اسلحه
وقتی اسلحه نداری دشمنت تو را مجروح خواهد کرد، اما وقتی مسلح هستی دشمن به احتمال زیاد تو را خواهد کشت.

9) تجارت اسلحه
از هر هزار اتومبیلی که تولید می شود نهصد و پنجاه اتومبیل مورد استفاده قرار می گیرد.
از هر هزار تلویزیونی که تولید می شود نهصد تلویزیون مورد استفاده قرار می گیرد.
از هر هزار یخچالی که تولید می شود نهصد و بیست یخچال مورد استفاده قرار می گیرد.
از هر هزار کتابی که تولید می شود هفتصد کتاب مورد استفاده قرار می گیرد.
از هر هزار اسلحه ای که تولید می شود کمتر از پنجاه اسلحه مورد استفاده قرار می گیرد.

رامتین
عاشق واقعی کسی است که معشوق خود را آزاد میگذارد.عشق یعنی امکان انتخاب به معشوق دادن.برای آنکه کسی یا چیزی را بدست آوری رهایش کن.

بگذاریم عشق و دوستی کم کم به اوج خود برسد.اگر این رسیدن سریع باشد ناگهان از نفس می افتد و متوقف می شود.

از کتاب آخرین راز شاد زیستن
سوزان
نان را از من بگیر ، اگر می خواهی
هوا را از من بگیر.
اما خنده ات را نه.
روشنی را ، بهار را
از من بگیر
اما خنده ات را هرگز
پابلو نرودا، مریم بانو
با سلام به همه دوستان
اول از همه ما مخلص همه بچه ها هستیم چه کادو خریده باشن چه نخریدهاند.کیک که قابل نداره ولی علی آقا یک خواهشی دارم از اینکه نام وبلاگ رو مزین به تبریک تولد من کردید ممنونم ولی خواهشن مرحمت فرموده و تغییرش بدید دیگه خودم هم حالم بد شد چه برسه به بقیه بچه ها.در ضمن طرح زمینه وبلاگ هم خیلی جالب شده دستت درد نکنه.
رامتین جان از تو هم ممنونم شرمنده کردی ولی خودمونیم در مورد بعضی ها خیلی جالب نظر دادی.

سوزان
83/1/30
نام : سمفونی مردگان
نویسنده: عباس معروفی
برنده جایزه سال 2001 بنیادانتشارت ادبی فلسفی سورکامپ

ساعت آقای درستکار بیش از سی سال است که از کار افتاده; در ساعت پنج و نیم بعدازظهر تیرماه سال 1325 .ساعت سر در
کلیسا سالها پیش از کار افتاده بود و ساعت اورهان را مردی با خود برده است; اما زمان همچنان می گردد و ویرانی به بار می آورد
سمفونی مردگان, رمان بسیار ستوده شده عباس معروفی حکایت شور بختی مردمانی است که مرگی مدام را بر دوش می کشند و در
جنون ادامه می یابند, در وصف این رمان بسیار نوشته اند و بسیار خواهند نوشت; و با این پرسش برخاسته از این متن تا همیشه
بر پاست; پرسشی که پاسخ در خلوت تک تک مخاطبان را می طلبد
کدام یک از ما آیدینی پیش رو نداشته است, روح هنرمندی که به کسوت سوجی دیوانه اش در آورده ایم, به قتلگاهش برده ایم
و با این همه او را جسته ایم و تنها و تنها در ذهن او زنده ما نده ایم. کدام یک از ما

نوشته های پشت جلد کتاب

قبل از هر چیزی باید گفت که سمفونی مردگان یک شاهکار است . --- هفته نامه دی ولت ___سوئیس
نه یک بار بلکه چند بار خواندنش هم می ارزه .--- نظر یک خواننده که تازه رمان رو خونده

میدونم بیشتر دوستان این کتاب رو خوندن و یا حداقل باندازه کافی باهاش آشنایی دارن هدفم از معرفی کتاب بیشتر
جواب دادن به سوال دوست عزیزم علی بود که دیشب به من زنگ زد اولین حرفی که زد این بود که :این کتابا چیه که می خونی

وحید 30/1/83
پدر خوانده
دوستمان هادی خواسته بود که خشنترین رفتاری که از او سرزده را بگویم و در مثالی سکانسی از فیلم پدر خوانده را آورده بود تا به خشونت ذاتی در این کارکتر صحه گذاشته باشد اما به راستی این کارکتر کاریزماتیک چه ویژگیهایی دارد؟نخست اینکه پدر خوانده همواره پرسشگر است تمامی دوستان پس از خواندن نوشته وطن مرا مورد لطف قرار داند که من بسیار ممنونم اما هادی تنها کسی بود که در لفافه پرسید چرا؟زمانیکه بحت خشونت را پیش کشید در عمل پرسید چرا رادیکال و چرا پدر خوانده؟پرسشگری پدر خوانده این حسن را دارد که اعضای تیم عادت میکنند در برابر اعمال خویش پاسخگو باشند واین پاسخگویی باعث میشود که ریسک حرکتی تیم بشدت پایین بیاید دومین خصیصه پدر خوانده نوع رابطه او با الباقی تیم است رابطه ما با هادی همواره مانند یک خوشه انگور است یعنی اینکه اگر دو تن از اعضا با هم دچار اختلاف بشوند امکان دارد که رابطه آنها باهم قطع بشود اما رابطه کلیه اعضا با هادی همواره انسجام دارداین توع رابطه در حقیقت ضامن بقای تیم و یا در اصطلاح مافیا خانواده است زیرا در صورت ایجاد هر نوع مشکل درونی بدلیل رابطه اعضا و تنه تیم هیچگاه از حرکت نمی ایستد و اما خشونت دیگر خصیصه پدرخوانده هاست هادی یک لیبرال خشن است چراکه اهل تندروی نیست و بشدت دوست دارد همه سخن بگویندپس لیبرال است اما زمانیکه وحید بالحن تندش نظرات خود را بیان می کند بلافاصله ترمز او را میکشد و بی ورودربایستی از او میخواهد که به گونه ای ننویسد تا نظرات او به عنوان یک حقیقت مطلق جلوه کند این بخش رادیکال شخصیت اوست که اگر رادیکال بودن او را بپذیریم مجبور به پذیرش نوعی از خشونت هستیم چرا که این صفت همواره در مفهوم رادیکالیسم نهفته است و دست آخر اینکه پدر خوانده ها معمولا مدیران موفقی هستند شاید که ما اخیرا این بارزه را از هادی کمتر دیده باشیم اما اگر روزهای اولیه آشنایی را بیاد داشته باشید این صفت را در او خواهید یافت که من فکر میکنم اثبات این خصیصه بحث مجزایی را می طلبد راستی دوستان شما تا چه اندازه با نظرات فوق هم عقیده هسید؟

واما
متن بالا را جدی نگیرید چون این متن در واقع هادی را آنجور که هست نقد نمیکند هادی ما یک کاراکتر مجازی در دیار کاپوچینو است فلذا من سعی کردم هادی را منفک از ذهنیتهای خود ببینم و این که چرا جدی نگیرید چون این بیشتر برای من مثل یک بازی ذهنی می باشد و خوشحالم که دوستان هم کم کم دارند درگیر بازی می شوند
دست آخر اینکه خدا را شکر می کنیم وحید به چین رفت تا حضور ثمر بخش او در چین باعث پیروزی تیم ملی امید شود فلذا ضمن تشکر استدعا دارم که زودتر به ایران برگردد و الا کره چین را 6 تایی میکند ضمنا جهت وصول پیروزی ایران در کره اقامت چند روزه در سئول توصیه میگردد راستی بنده خدا ممد مایلی! ؟ شعارهفته علم فوتبال کشک است
رامتین

شنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۳

سلام به همگی
باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم
وز جان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم
من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران
اول به دام آرم تو را وانگه گرفتارت شوم
فاطمه
رامتین جان سلام سه شب پیش بصورت اتفاقی وحید منوآنلاین دستگیر کردکه بعدا با توضیح اتابک فهمیدم خودم گاف دادم.به وحید گفتم سری به وبلاگ بزنه تا ببینه دوستاش (علی ورامتین )کولاک کردند.اونم گفت رفیقای ما هستند دیگه ؛ما اینیم(نقل به مضمون)منم از فرصت پیش آمده استفاده می کنم ضمن تشکر از نوشته قشنگت ؛ میخوام بگم در بررسی خشن ترین صحنه سینما که صورت گرفته .دست اندر کاران سینمایی حرکت دست مارلون براندو در فیلم پدرخوانده را انتخاب کردند.جایی که دستور میده اسب کارگردانی که به یکی از اعضای خانواده اش نقشی در فیلم نمی دهد. دوست دارم بدونم خشن ترین چیزی روکه از من دیدی چی بوده؟واما در باره خودت که سوال کردی که چگونه شهروندی هستی؟بگیر که اومد:پراگماتیست یا همان عملگرای خودمو نی!اما ویژگی پراگماتیست چیه؟همیشه با حواسی خوب اوضاع را در نظر می گیره؛قابلیت برقراری رابطه با طبقات مختلف وآدمهای غیر هم جهت رو داره؛در زندگیش فضاها وموقعیتهای کاملا متضادی رو تجربه میکنه.هیچگاه به رضایت نمی رسه بلکه در جهت رسیدن به آن راههای گوناگونی رو میره.هیچ وقت تمامی تخم مرغها شو تو یه سبد نمی ذ اره ؛از نظر جسمانی فعال و پر تحرکه اما دوست داره تو ذهن وکلام تحرک اصلی رو داشته باشه.پس عجیب نیست اگه در جوانی شطرنج یکی از اصلی ترین باشه ویا شنا رو جزوورزشهای مورد علاقه اش ببینیم.هر چند فوتبال دوست داشته باشه ولی از اونجایی که اساسا رادیکالی نیست از رنگهای پر شر وشوروگرم فاصله می گیره ورنگ آروموانتخاب میکنه ؛تا قبل از کشف روحیه ژورنالیستی توسط دوستاش با خبر میشه که در زمینه طنزقلم خوبی داره؛تنها دوسه رابطه براش از مدار محاسبه وعملگرایی خارجه یعنی در هر صورت مایله این رابطه هارو برا خودش نگه داره؛جالب اینجاست که هر رابطه ای مربوط به یک دوره از زندگیش میشه وحتما دوستانه(ونه فامیلی)هست. احساسات لطیف اما قابل کنترلی رو داره ؛سعی میکنه در شرایط عمل وقتشو با فکر کردن ازدست نده؛اگه نخواد جواب بده سر خودشو یه جوری به کاری بند میکنه.فعلا تمام
قربانت هادی 29/1/83
سلام من به همه دوستانی که دلم همراهشان است .متاسفانه چند روزی بدلیل مشغله کاری نتوانستم در وبلاگ بنویسم اما تقریبا هر روز نوشته ها را میخواندم.اول در باره شعر (یله بر نازکای چمن)که سعید میخواست برداشتهایمان را بداند.نخست لازمه که بین قسمتهای مختلف بررسی کنیم.در رسیدگی به آثار هنری دست کم بایستی سه موضوع را در نظر داشت:1)زمان ومکان ونیات درونی هنرمندیا نویسنده 2) آنچه که هنر به ما منتقل میکند ویا برداشتهایمان را شکل می دهد3) تاثیری که آن اثربر فرهنگ کلی جامعه اطرافش می گذارد.
1) در رابطه با این شعر بطور خاص بایستی بگویم که در تاریخ مهر ماه 53 سروده شده.هرچند که از سری شبانه های شاملو هست ولی رنگ وبویی اجتماعی دارد (لازم به توضیح است که معمولا شبانه های شاملو حال وهوای شخصی وعاشقانه دارد) که متعلق به مجموعه {دشنه در دیس} برای ضیاالدین جاویدگفته است.در سالهای دهه 50 وبعد از جشنهای 2500 ساله مبارزات ضد سلطنتی با رکود مواجه شد.دلیلش ضربات سنگین ساواک به سازمانهای چریکی بوده است.تبلیغات گسترده رژیم شاه می گفت که دیگر ؛ مخالفی وجود ندارد.بنابر این رژیم شاهنشاهی هیچ آلترناتیوی ندارد.به عبارت دیگر همه به خانه هایتان بروید وبه سیاست کاری نداشته باشید وگرنه سرنوشتی جز نابودی ندارید.در چنین شرایط اجتماعی وپس از تیرباران خسروگلسرخی وکرامت دانشیان ؛احمد شاملو این مجموعه را منتشر می کند.همه می دانیم که شاملو اجتماعی ترین شاعر دوره های اخیر میهن ما هست .هیچگاه در شرایط این چنینی ساکت نمیماند.در این شعراو بایستی تصویرگر آنچه که در ذهنها می گذرد باشد.هم رژیم شاه وعواملش؛هم نیروهای اپوزیسیون وهم مردم که بایداصلی ترین بازیگرباشند.پس شاعر به عنوان وجدان بیدار وآگاه جامعه یا نماینده بی واسطه؛ مردم حقیقت را از چشم آنان مخفی نمی کندوتلخکامی ناشی از نابودی مبارزین را پنهان نمی کند .همانجایی که از تجرد شب؛غم سنگین تلخی ساقه علف که به دندان فشرده میشود؛
از سوی دیگر خوش خیالی سرکوبگران را نشان میدهدآنجا که از خیال سست که با تلنگری آبگینه عمر خاموش می شود.ودر جای خوداز مسیرسوزان شهابی که در در روند آن با جادویی اسفندیار را از پای در می آورند؛و می خواهد که مردمان یله ورها شده بر نازکای چمن باشند.
2) اما بحث انتقال به مخاطب بگونه ای دیگر است.اثر هنری پس از تولد همچون تولد فرزند(هر چند که فرد یا افراد خاصی آنرا خلق می کنند ولی پس از تولدحیاتی مستقل دارد وآنطور که خود می خواهد زندگی میکند)است.یعنی آنچه که در ذهن مولف می گذرد تماما ویا شاید اصلا به مخاطب منتقل نشود.بلکه کاربر متناسب با آگاهی ؛درک وشعور خود با آن اثر ارتباط برقرار می کند.در بحث دیدن منتقدان وارد می شوند؛سعیدجان راستش را بخواهی سوالت یکی از اساسی ترین سوالهای بشربویژه در یکی دو قرن اخیر بوده است.تئوریسین ها و فلاسفه بزرگی نظیر ویتگنشتاین ؛جورج لوکاچ ؛آنتونیو گرامشی ؛رولان بارت؛میشل فوکو ، دریدا و چندین نفر دیگر که الان نامشان در خاطرم نیست در این باره مفصل نوشته اند.به زبان ساده:آنها از ذات درون وشکل بیرون گفته اند.مثلا مطابق نظر آنان هیچ اثر شاخص هنری(بویژه ادبی) را نمی توان تر جمه کرد.زیرا بار معنایی در زبان دیگر همانی نیست که در زبان خالق هست . احتمالا میدانی که افرادی مثل صادق هدایت هیچگاه به آثار ترجمه شده مراجعه نمی کردند بلکه زبان آن اثر را یاد می گرفتند تا به همان زبان بخوانند.میخواهم بگویم به اندازه آدمهای یک جامعه از دیوان حافظ برداشت وجود دارد منتها بستگی به حال و هوای ما دارد که چطور هستیم؟چگونه زندگی میکنیم؟ودر زندگی چه آرمانی را پی میگیریم.مثلا در همین شعر شاملو آنهایی که از خاستگاه شاعر و نیات آن زمانش با خبرند برداشتی مانند:امید وادامه مبارزه با سرمایه ای جز عشق ندارند.
3) اما تاثیری که آثارشاخص هنری برزیست فرهنگی جامعه می گذارد:بی گمان از مرززمان ومکان فراتر می رود وبه تاریخ حیات فرهنگی ملت می پیوندد.در بررسی مثنوی مولانا ویا دیوان حافظ ویا شاهنامه فردوسی بایستی گفت که هر کدامشان بخشی از روحیه انسان ایرانی رانشان میدهد.ویا در شعر کوچه مشیری؛آرش سیاوش کسرایی؛پریای شاملو؛کلیدر دولت آبادی و.....
راستش را بخواهی در این اثرها نه تنها زشتیها وشکستها حذف و باژگونه نمیشود؛بلکه تاکید بر خواست واراده وآگاهی انسان است.چه کسی میتواند در این موارد با خط کش اندازه گیری کند وبگوید مثلا یک استاد ادبیات از شعر آرش کمانگیر بیشتراز دانش آموز دبیرستانی انگیزه میهن دوستی می گیرد؟این همان راز انسان است که مرزهای دانشش را پایانی نیست.آنچه که صد سال پیش از شعر مولانا؛حافظ ؛فردوسی میفهمیدند با الان تفاوت ندارد؟
در باره دو سوالت(انگونه که هست می بینیم؟یا آنگونه که هستیم میبینیم؟)هر دو تایش را انجام میدهیم .لازم به یادآوری هست که تا پیش از فیزیک ذرات بنیادی انتقال نوررا {دردوره (فیزیک کلاسیک موجی) ودردوره(فیزیک مدرن ذره ای)} می دانستند.اما امروزه به یاری فیزیک کوانتم مشخص شده که نور هم به شکل موجی وهم به صورت ذره ای منتقل میشود.بسته به آنست که انسان چه جور بخواهد ببیند.منظورم اینست حتما در برخی موارد بایستی پدیده ها را آنگونه که هست ببینیم ودر پاره ای موارد آنگونه که هستیم.منتها مهارت آدمی آنجاست که بتواند این دو را از هم جدا کند.به عنوان نمونه نبایستی همچون شاه سلطان حسین وقت محاصره دروازه های اصفهان بجای دیدن انچه که هست به دامان خیالات پناه ببریم .از سوی دیگر وقت شکستهای زندگی فقط آنچه که رخ می دهدرا ببینیم وچنان افت کنیم که دیگر اثری ازپویایی زندگی در ما نماندوناامیدی
سرنوشت مارا رقم بزند.سرتان را درد آوردم ببخشید ولی باور کنید خیلی خلاصه اش کردم.
29/1/83 هادی
سلام خوبان
اول اینکه خانم سوزان من کادوی شما را خریدم زود برای من یک کیک بخرید و مرا برای صرف آن دعوت کنید
دوم اینکه هوتن هنرپیشه معروف پنجشنبه وارد تهران شده است
سوم اینکه بلاگ ما توانایی نشان دادن تصاویر را دارد پس لطفا هر عکسی دوست دارید به تماشای عموم بگذارید لطفا برای من میل کنید
چهارم آدرس من
parshinrad@yahoo.com
4uandi@4uandi.net
می باشد
پنجم اینکه یه بار هم ما چشم وحید را دور دیدیم عکس بچمون را گذاشتیم حالا می تونین یه کاری کنید که ما را از نون خوردن بندازین یا نه ؟
به درود
علی پرشین 29/1/83
سلام به همگی من یه پیام تبریک تولد برای خانم سوزان داده بودم یادم رفته بود اسمم رو بنویسم شرمنده پیش میاد دیگه
فاطمه

جمعه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۳

خانم سوزان تولدتون مبارک
اینجا کسی که تولدشه چه کیک بده چه کیک نده همه براش تبریک تولد میفرستند:))))
کسی به فکر گلها نیست
کسی به فکر ماهیها نیست
کسی نمی خواهد
باور کند که باغچه دارد میمیرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود.
و حس باغچه انگار
چیزی مجرد است که در انزوای باغچه پوسیده است
حیاط خانه ما تنهاست .
فروغ فرخزاد
قربان همگی
فاطمه
وقتي كه آسمان بلندم دست نيافتني شد و مرد

دل خوش بودم به آسماني

كوتاهتر...

پايين تر...

دست يافتني تر!



مرد و باز

دل خوش كردم به آسماني

كوتاهتر ...

پايين تر...

دست يافتني تر!!



مرد و ...

..

مرد و ...

.

مرد !



اكنون

من نيز در خاكي تيره و تار مردني شده ام ...

" كاش در آرزوي آسمان بلندم جان داده بودم !"

http://sukoot.persianblog.com/

وحید 28/1/83
از کنار شب
آهسته گذر کن
به نجوای عجیب جیرجیرک ها
گوش کن
باورکن
زیرنور این ستارگان سرگردان
ردّ پاهایی میبینی استوار
و بی پروا از گِلِهْ سروهای به فلک سرکشیده
-از کوتاهی علف -

تنها اگر به زبان سکوت آشنا باشی
می فهمی
گفتگوهای شب های صحرا را

به آسمان نگاه کن
به قناریٍ خواب زده گوش بده
خنکای علفهای باران خورده را لمس کن
نفست را آغشته یاس کن
آنگاه روییک تکه سنگ بنشین
نفست را حبس کن
و به صدای پای آفتاب که سر از مشرق بالا می آرد
گوش کن

عشق یعنی همین

سعید 2004 /4/15
تورنتو
خانم سوزان تولدتون مبارک
اینجا چه کیک بدن چه کیک ندن همه تبریک تولد میفرستند

پنجشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۳

آرام آرام
در بیقراری این بغض خسته
دلتنگی ها را
دیگر بار و دیگر بار
بر گوش قاصدکی
خواهم خواند
...
شک نکن
که گریه هایم را
زیر باران پاییزی
پنهان کرده ام

سعید
سلام خوبان
چشم آقا سعید لطفا عکس پارسا را برای من بفرست
آقا وحید سفارش شما را کرده است
به درود
علی پرشین 27/1/83
دوست دارم دوباره تاکید کنم که ما در اینجا نمی خواهیم شما را به هر وسیله ای متقاعد کنیم
حتما این نکته را همه در نظر داریم.ما نمی خواهیم که شما یک نقطه نظر خاص را بپذیرید و از
یک برداشت ویژه تبعیت کنید.در مورد هیچ چیز شما را تحت فشار نمی گذاریم در مقام تبلیغ
هم نیستیم.درباره شخصیتها هم حرف نمی زنیم که چه کسی بر حق است و چه کسی بر باطل
ولی سعی می کنیم که همراه با هم دست به بررسی بزنیم مشاهده کنیم همفکری کنیم اینکه
جهان چیست و ما کی هستیم از این جهان چه ساخته ایم چه بلایی سراین جهان آورده ایم
و از خودمان نیز چه ساخته ایم همه با هم تلاش می کنیم تا درون و برون بشریت را ببینیم
هر کس برای دیدن و مشاهده کردن باید آزاد باشد در این که حرفی نیست
اگر به یک تجربه منحصر به فرد بیاویزیم به قضاوت هایمان بها بدهیم به روشنی و وضوح
بیندیشیم بحران جهانی که امروز در برابر ماست از ما می طلبد که با هم فکر کنیم تا بتوانیم
مسائل و مشکلات خود را حل نماییم آن هم نه برحسب الگوهای از پیش ساخته نه بر اساس
نظر یک شخص بخصوص یک فیلسوف یک مرشد خاص ما کوشش می کنیم که با هم فکر
کنیم با هم بیندیشیم این نکته بسیار مهم است که همیشه در نظر داشته باشیم که این سخنران
فقط به چیزی اشاره دارد که ما داریم آنرا برای هم بررسی می کنیم یکطرفه نباید مسائل را
دید ما در این مشاهده و بررسی با هم تعاون و همکاری داریم سفری را با هم آغاز کردیم و
با هم دست به عمل می زنیم این بسیار مهم است که بدانیم که ذهنیت ما یک ذهنیت فردی
نیست ذهنیت ما فقط به گروه یا ملیت خاصی ارتباط نداردبلکه همه مصیبتهای انسان را
بیهودگی هایش تضادهایش را آشوب های درونی اش را و اندوهش را در بر می گیرد
ما داریم با هم بررسی می کنیم که ذهنیت بشر که ذهنیت ما نیز هست نه به شما تنها
تعلق دارد و نه تنها به ما بلکه به همه بشریت تعلق و ارتباط دارد

کریشنا مورتی

وحید 27/1/83
ba salam.ghabl az har chizi begam ke suzan hastam ta bazia mano ba vahid jan eshtebah nagiran va akhareh matn bekhoreh tu zogheshun.(just kidding) va arzeh mazereat ke daram pinglish type mikonam chon az pc khuneh daram estefadeh mikonam ke moteasefaneh nemisheh farsi type kard.va ta shanbeh ham sahih nabud sabr konam.dar har hal az hameh dustan ke tavalodamo tabrik goftan mamnunam va hamintor dustani ke zahmateh taghireh nameh weblog ro dadan.khodemunim koli adam hal mikoneh un jomlaro balayeh safeh mibineh.man ke delam nemiad pc ro khamush konam emruz.:-)))
dar moredeh senam begam ke na bandeh hichvakht senamo az un chizi ke hast kamtar nemigam chon in masalo ghabul daram ke dud az kondeh boland misheh.dar ertebat ba dustanike keik khasteh budan rastesh keik ke ghabeleh shoma dustan ro nadareh vali chon yek marasemi ghabl a zkeik khoran mamulan ejra misheh va badsh keik dadeh misheh va chon man hichvakht sonat shekani nemikonam pas az ehdayeh keik mazuram.az tarafi didam bein bacheha yek edeh ghalili badaneshun ru formeh va aksariateh dustan moteasefaneh kami ezafeh vazn daran va chon man hichvakht razi nuistam ke bekhatereh khordaneh keik vaziateshun azin badtar besheh bazam az ehdayeh keik mazuram.dar har hal bazam az hamehyeh dustan babateh tavajoheshun mamnunam.

suzan
83/1/27 mabdaeh tarikh
خانوم سوزان تولدت مبارک امیدوارم که همیشه موفق باشید
در ضمن ببخشید انقدر خشک و خالی شد. بخاطر اینکه اینجا من با یک فقر فرهنگی مواجه شدم وهیچ کتاب شعری همراهم نیست
وشعر هایی که بلدم بدرد روز تولد نمی خوره
یه آرزوی کوچولو وبلاگی: امیدوارم ساله دیگه هم بتونم تو وبلاگ برات تبریک بفرستم
وحید 27/1/83
سوزان خانم تولدت مبارک
خانمها و آقایان محترم اگر مشکلی در هضم کیک داشتید بفرمایید تا من براتون قرص مخصوص بفرستم. بابا جان آنجا چه خبره؟ همش که تولد بازیه و کیک خوران. در هر حال نوش جوندون بخورید کی میشمرد «با لهجه اصفهانی بخوانید
اینهم برای سوزان خانم در روز تولدش

راستی این جاده تا انتهای جهان
چند منزل آشنا با آواز آدمی دارد؟
راه می افتی
پایین تر از باغ پرتقال
پروانه ها خواب ستاره می بینند
مرهمی برای کلمات
دعای بوسه برای کبوتر
برای بنفشه
برای ماه
فروغ
مولوی
دریا

سید علی صالحی

سعید
وطن
پیش از آنکه بخواهیم موضوع وطن پرستی را مورد ارزیابی قرار دهیم بنظر من باید به تعریف درستی از وطن برسیم به راستی وطن چیست؟ محلی که در آن متولد شده ایم یا سرزمینی که در آن زندگی می کنیم و شاید فضایی که در آن رشد میکنیم بر اساس اینکه چه تعریفی از وطن ارائه کنیم آنگاه روابط و وظائف متفاوتی را می توان بین انسان و موطن او تبیین نمود اما من امروز تصمیم دارم که از زاویه دیگری به این موضوع نگاه کنم وطن من در هیچ نقشه جغرافیایی نمی گنجد چرا که اساسا از نوع جغرافیا نیست وطن برای من جایی است که همگان حس مشترکی دارند هرچند که شاید زبان مشترکی برای بیان آن حس نداشته باشند مثلا می توان رامتین را از اهالی کاپوچینو دانست جایی که من در آن رشد فکری کردم چند روز قبل من هموطنی به نام فاطمه را کشف کردم دریای بیکران احساسات نا ب هرچند که شاید نتوانم به زبان او صحبت کنم چون من در طول زندگیم هیچگاه با شعر ارتباط برقرار نکرده ام امیر را دوست دارم بدلیل آنکه از نوع آدمهایی است که در کافه نادری می دیدم این هنر را دارد که پیچیده ترین مفاهیم را در قالب عامیانه بیان کند سالهاست که صحبت با سعید را غنیمت میشمارم هرچند که اگر یک سال هم سراغی از او نگیرم او نیز از ما سراغی نمی گیرد اما هیچگاه شکایتی نداشته ام چون نوع زندگی او را میفهمم و میدانم که به عنوان یک پدر در خارج کشور چه وظیفه سنگینی دارد سعید از آدمهایی است که روحیه مسیح گونه دارد گاهی خود را محکوم به این میداند که غم همه دنیا را بر دوش بگیرد هموطن دیگری به نام سوزان دارم ویژگی سوزان پختگی اوست تحلیلهایش همواره مختصر اما جامع است نوع بیانی که من خیلی دوست دارم اما علی یادگا ر دورانی است که پشت میز مدرسه بودیم دوران پاکی و سا د گی گلایه علی خیلی بدلم نشست اینکه بمن فهماند که چقدر سهل انگارم و از طرفی قند دردلم آب شد زیرا علی مرا در حلقه دوستان خویش می بیند که آنگونه لب به شکایت باز میکند شکایت علی از آن اتفاقاتی شد که مرا بیش از پیش به موطن خویش وابسته کرد هادی یاد آور پدر خوانده است نمی شود به راحتی او را در تعاریف روز مره گنجاند گاهی در هیات استادی فرهیخته ظاهر میشود گاهی هم مجموع نقیضین است مثلا یک لیبرالی که می توان او را رادیکال دانست در یک کلام آدم پیچیده ای است چندی است که از این هموطن بی خبرم امیدوارم هرچه زودتر دوباره ما را به یکی از آن نوشته های ناب میهمانی دهد و اما وحید همانست که او را میبینیم بدون کم و کاست یک رفرمیست که می تواند اپزیسیون هم باشد همیشه دنبال نوعی دموکراسی است اما در چهارچوب خاصی که خودش دوست دارد اما اعتقاد او به سخن گفتن مشخص ترین بارزه ایست که من در باره وحید دوست دارم راستی هموطنان در موطن کاپوچینو من چگونه شهروندی هستم؟
توضیح نگارنده متن فوق بنا بود که یک مقاله در باب ناسیونالیسم باشد اما یک نوشته سورئال از آب در آمد از دوستانی که نام آنها را از قلم انداخته ام معذرت میخواهم بر من خورده نگیرید زیرا بصورت مستمر نمی نویسید راستی علی قالب جدید بلاگ خوب از آب در اومده همینجور نگهش دار در سایه حق سرافراز باشید رامتین
سوزان جان تولدت مبا رک رامتین

چهارشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۳

تولد مبارک
به به چه شود! همش جشن و تولد و ....سوزان خانم تولدتون مبارک .امیدوارم صدها سال پس از 15سالگیتون (درست حدس زدم دیگه هان ؟)زنده باشید .علی که با تغییر و تحول تو صفحه .وآوردن عکس پسر خوشگلش اون بالا_آخه اینجا هم پارتی بازی و مامانم اینا ؟_هدیشو بهتون داد تا ببینیم شما جه کیکی براش میخرید..
مخلص همگی
امیر26/01/83
سلام خوبان
اول اینکه خانم سوزان تولد شما هم مبارک
نمی دونم شما هم مثل مریم آ معکوس کار می کنید یا نه
اما ترا به خدا شما از اونجاییکه مریم ا کیک خرید شما نخرید چون خامه خوب نبود اگه دوست داشتین بگین تا راهنمایی تون بکنم
دوم اینکه مریم ا تازه من فهمیدم که شما معکوس کار می کنید و سن شما به جای بالا پایین میره پس امیدوارم که یه روز به دونیا بیای ولی نمیدونم سال بعدش چی میگی لابد سن شما منفی می شه و از خدا طلبکار می شی
به درود
پرشین 26/1/83
سلام به همگی
مریم خانم تولدتون مبارک ایشالا کیک 120 سالگیتون رو بخوریم.
یادمان باشد از امروز خاطری نرنجانیم
اگر در خویش شکستیم صدایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم
اگه دوست داشتین نظرتون رو در مورد این چند خط بگین
قربان همگی
فاطمه

سه‌شنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۳

آری اینچنین است برادر
برادر عزیزم سعید. واقعیتش این رنجنامه رو خیلی زودتر از این حرفها می خواستم بنویسم ,ولی فرصت نشده بود; این سفرهایی که می بینی همش از روی بدبختی
کارمون رسیده بجایی, که برای یه لقمه نون باید راه بیفتیم دوره دنیا.بحرحال می دونی زندگی خیلی سخت شده, زمونه خیلی بدی شده
اونوقتها یادته تو کار می کردی و ما می خوردیم چفدر خوب بود. یادش بخیر چه دورانی رو گذروندیم حالا تو رفتی غرب
و من هم رفتم شرق (می گم خودمونی ما تو این یه مورد هم آبمون تو یه جوب نرفت دوباره عکس هم عمل کردیم) بگذریم
بالاخره وضع ما هم خوب میشه, دوباره دوره هم جمع میشیم. اصلا خودتو ناراحت نکن, گریه برای چی؟... بالاخره ما هم سرنوشتمون این بود دیگه

خب مریم خانوم آ, من هم به نوبه خودم از این راه دورتولد 16 سالگیتان را تبریک میگم
ولی باور کنید شما اصلا به چهرتون نمی خوره انقدر سن و سال داشته باشین. چقدر دنیا زود می گذره یادمه اونموقعها که من با شما آشنا شدم
حداقل 30 سالو داشتین ولی از اونجائیکه خانومها اصولا به یه سنی که می رسن, دیگه بزرگتر نمی شن این موفقیت را که شما
نه تنها بزرگتر نشدین, بلکه سال به سال کوچکتر هم شدین رو از صمیم قلب تبریک می گم. امیدوارم اونفدر زنده باشم که تولد 8 سالگی شما روهم ببینم

سعید جان در مورد اون شعر قشنگی که نوشته بودی واقعیتش اولش که خوندم چیزی دستگیرم نشد ولی با امیر که صحبت کردم بهم توضیح داد
تا متوجه شدم قرار بود امیر در موردش مطلب بنویسه مثل اینکه هنوز فرصت نکرده
اونروز با نغمه نشستم, دوباره که شعر رو خوندم, برداشتم این بود که می خواد رها شدن انسان از یک سری از قید و بندها رو بگه
نمی دونم چه جوری توضیح بدم, این نوع تفکر منوبیشتر یاده کتابه بیگانه آلبر کامو می ندازه ,شخصیتی که تو داستان هست تفکراتش خیلی نزدیک به این چیزی
که تو شعرمطرح شده البته این کاملا برداشت حسی منه که می تونه کاملا غلط باشه

علی آقا در مورد مطلبی که در مورده وطن پرستی نوشته بودی با توجه به بحثی که در مورده توقع با هم داشتیم فکر نکنم کسی با روابط و توقعاته متفابل بین فرد و
اجتماع مخالقت داشته باشه یه مثالی می زنم سعید و رامتین مطمئنا نسبت به جامعه ای که توش زندگی می کنن مسئولا و بالعکس اصلا تو این موضوع شکی نیست
به نظر من بحث وطن پرستی کاملا جداست ببینید دعوا سره اینه که آدمی نیرو وتوانی که داره رو کجا باید خرج کنه? حتما باید توکشورش خرج کنه
ما در طول تاریخ آدمهایه زیادی رو داشتیم که کشورشون رو ترک کردن و رقتن جاهای دیگه و به مردم کشورهای دیگه خدمت کردن و بعضا تو گمنامی
هم مردن به نظر شما اینها حس وطن پرستی نداشتن مشکلی که تو بحث وطن پرستی پیش اومد بر می گرده به نوشته فاطمه که: وطن پرستی یک ضرورت است
من نمی دونم فاطمه این جمله رو خودش گفته یا از جایی خونده و آورده چون مشخص نکرده بود ;ولی این جمله بنظر من شبیه یک شعار سیاسی برای یک حزب
خاص بنظر می رسه تا نظر شخصی یک فرد برای اینکه بهتر منظورم رو متوجه شین چندتا سوال می کنم
نظر شما در مورده آدمهایی که تو این مملکت درس خوندن با هزینه کشوربه مسابقاته المپیاد رفتن مقام اوردن تحصیلاته رایگانه دانشگاهی داشتن
سربازی هاشونم که بخشش خوردن وفتی درسشون تموم شده سر از آمریکا درآوردن چی
یه سوال دیگه فرض کنید به یکی ار اعضای خانواده و یا یکی از دوستانتان پیشنهاد اقامت در یکی از کشورهای پیشرفته با حقوق و مزایای مکفی رو بدن
شما چه پیشنهادی روبه طرفه مقابلتون میدین در صورت رفتنش به وطن فروشی محکومش می کنید

نمی خوام جواب این سوالها رو به من بدین می خوام خودتون رو تو اون وضعیت قرار بدبن بعد ببینید چیکارمی کردید فکر کنم تو این حالت, منصفانه تر بشه در مورد وطن پرستی نظر داد
واقعیتش در مورد این موضوع وقتی جمله گاندی رو نوشتم فکر کردم جامع و کاملتر از اونه که توضیح بدم هدف ار این نوشته هم بیشتر نقدی به نوشته دوستانه. من
با نظر رامتین موافقم آدم در جاهای متفاوت و در زمانهای مختلف می تونه نظرش نه تنها در وطن پرستی بلکه در مورد چیزهای دیگه هم متفاوت باشه
هادی و مریم هم از جهت دیگه به قضیه نگاه کردن که با دیدگاه من منافاتی نداشت ولی در مورد امیر من کلا موافق نیستم آدمهای وطن پرستی که جنایت می کنند
اگه منظور شما آدمهایی مثل هیتلر و ناپلئونه که مطمئنا وطن پرست نبودن, اونا زیره سایه وطن پرستی می خواستن جنایت خودشونوتوجیه کنن,
یه سوال تو طول تاریخ آدمهای زیادی زیره سایه مذهب به مردم خیانت کردن امیر جان شما مذهب رو بخاطر فجایعی که این آدمها بوجود آوردن رد می کنید
در آخر جمله ای که فاطمه نوشتو علی هم تایید کرد با توجه به مطالب بالا من واقعیتش وطن پرستی رو یک ضرورت نمی بینم

توضیحات
اولا در مورد بچه های المپیاداگر منهم جای اونا بودم حتما همین کارو می کردم مطمئنا اشکال کار از جای دیگست با توجه به اینکه موضوع صحبت ما این نیست
و قرار شده بحث سیاسی هم نکنیم وارد این موضوع نشیم بهتره
ثانیا فاطمه خانوم از مطالب زیبایی که انتخاب می کنی و در وبلاگ می ذاری ممنون در مورد مطلبی که در مورد وطن پرستی نوشتی خب به مذاق من خوش
نیومدهدفم از این چند سطر فقط نقدی به نوشته شما و دیگر دوستان بود و لا غیر که مطمئنا این نظرات نیز خالی از اشکال نیست
در هر صورت اگر دوستان به ادامه این بحث علاقه مندند می تونن رو من حساب کنن
مرسی وحید
25/01/83


درود بر همگی
مریم جان تولدت مبارک .امیدوارم تا صد سالگیت همینطور 16ساله باقی بمونی.
سعید جان چوخ مخلصیم بخدا من وقت نکردم راجع به شعر شاملو باهات صحبت کتبی کنم ولی اینو میدونم که جهان خارج بازتابی از حالات درونی ماست و برای همین هم از نظر هر کس یه جور به چشم میاد. اون شعر بی برو برگرد منو یاد مرگ میندازه .واقعیتی که از نظرم بسیار بزرگ و حتی به نوعی مقدسه.شرمنده آدم باید حتما ...باشه که روز تولد از مرگ حرف بزنه .با عرض شرمندگی مخصوص از 16 ساله ها
سوما علی جان آنچه که شما فرمودین شامل تمام انسانها در تمام مکانها میشه . ما فقط باید از طبیعت شمال محافظت کنیم؟ .اگه اون احساس رو نسبت به تمام آدمها و تمام سرزمینها داشته باشیم بهتر نیست؟اون ایرانیهایی که شما فرمودین در همه جا اون کارها رو میکنن چون اساسا زندگی کردن رو نیاموختن.
رامتین جان اگه خواستی با بچه های شرق راجع به شوخیه ....صحبت میکنم و نظرشونو برات مینویسم.
من یه پیشنهاد دارم بخاطر توتد مریم هم که شده این هفته هم بریم کوه .منکه دلم برای همه دوستان تنگ شده .
فکر میکنم وحید هم تا جمعه برگشته باشه.
امیر
با سلام به همه دوستانی که دیدم یا تا حالا ندیدمشون .
از بابت تبریک دوستان خیلی متشکرم.به عرضتون برسونم تا اونجایی که میدونم از کیک خبری نیست !! اگه هم خبری شد و کیک بهتون نرسید قول میدم عکسشو توی وبلاگ بذارم که البته این کار وحیده ! راستش قبل از رفتن دیدمش ( منظورم وحیده ) خیلی هیجان زده و حواس پرت بود .تا اونجایی که من میدونم این جور حواس پرتی ها فقط دلیل عاطفی داره !!! سعید خان زودتر بجنب که داداشیت داره داماد چینیا میشه !
نمیدونم آدم روز تولدش جوونتر میشه یا پیرتر. من که از 16 سالگی تا حالا حس نمیکنم سنم بالا رفته ! امیدوارم حسودیتون نشه که من اینقدر جوون موندم !
این شعر شاملو ( یله ... ) حسی که به من میده حس تعلیقه . این تعلیق شاید اون کلماتی رو که سعید اشاره کرده شامل بشه :عشق.صلح .... شاید هم نه . شاید تعلیق همون تعریفی باشه که سعید میگه یعنی همون جوری که ما میبینیم نه اونجوری که هست . ساقه علف برای یکی چندش آوره یکی رو به یاد ولایتش میندازه برای یکی یاد آور یه خاطره دوره و یکی رو به یاد رنگ سبز میندازه همون رنگی که محبوبش دوست داره .اگه سعید بگه چرا این شعرو انتخاب کرده شاید باز هم عرض داشته باشیم ! بعدا یه شعر تعلیقی براتون مینویسم .

25/1/83 مریم-آ
مریم آ تولدت مبارک اگه کیک در کار بود سهم ما به علی تسلیم گردد ارادتمند رامتین
مریم خانم تولدت مبارک
به امید آنکه ، حالا که یک سال جوان تر شده اید انرژی بیشتری صرف کرده و بیشتر مطلب بنویسید.
سعید
با سلام
خانمها و آقایان محترم ! یکی به من بگه آنجا چه خبره؟ یک هفته در میان این اخوی بنده سر از چین و ماچین در میاره. آقا نکنه آنجا خبریه؟ من که ایران بودم حد آخرش یه شمال یا جنوب بود. این آقا یک هفته در میان با خط پینگلیش از چین و ژاپن و کره و نمی دانم کجا خبر می ده. به هر حال این بنده حقیر هنوز در نظام سنتی خانواده در ایران عزیز ، برادر بزرگتر هستم و باید از این مسایل آگاه باشم.
منتظر جواب : سعید برادر وحید

رونوشت: خواهران عزیزم ، ناهید و نغمه ، آخه پس شما آنجا چه می کنید

دوشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۳

سلام خوبان
اول اینکه از این همه کامنت که به من دادید ممنون و از نظراتتون هم بیشتر ممنون هستم و خیلی خیلی لطف کردین
دوم اینکه چون وحید از پینگلیش بدش میاد مطلبش را به فارسی سلیس ترجمه کردم و واقعا بهترین نوع ترجمه بود چون ساختار صحبتهای وحید کاملا حفظ شد

سلام به همه دوستان
من الان تو سالن ترانزیت توکیو هستم
جای همتون خالی پرواز خیلی خوبی داشتم باور کنید از امارات خیلی راحت تر بود . راحت میشد توش خوابید . یک توقف یک ساعته تو سئول ( کره ) داشتیم
جالب اینجاست به ژاپن که رسیدیم فقط من بودم که سالن ترانزیت امدم یکی از ایرانی ها خیلی به من کمک کرداینجا سالنش خیلی بزرگه در هر صورت این هم وطنمون خیلی زحمت کشید ( بازم بگید وطن پرستی بده !!! ) حدود ساعت 13 به وقت تهران من به شانگهای میرسم . بقیه مطالب بمونه برای بعد
خوش باشید
وحید

سوم اینکه امیر جان من فکر میکنم اگرهمه ما وطن پرست بودیم این حال و روز ما نبود وقتی کسی حاضر نباشه بر خلاف مصالح مملکتش عمل کنه حتما ایران هم پیشرفت می کرد اما متاسفانه اکثرا خودمون را از این آب و خاک طلبکار میدانیم و هر وقت که بتوانیم از آن به نفع خود و به ضرر ایران استفاده می کنیم مثلا جنگلهای شمال را نابود می کنیم یا نسل فلان حیوان برایمان مهم نیست که نابود شود یا یا در هنگام عقد قرارداد بین المللی تنها به فکر پورسانت معامله هستیم . پس به نظر من باید وطن پرست بود و به آن عشق ورزید و نگذاشت که سودجویان با این کلمه زیبا ما را به بی راهه بکشند کاری که در گذشته بار ها بر سر ما آوردند و چوبش را داریم می خوریم
چهارم ایکه سعید جان از این 13 خط زندگی خیلی لذت بردم
پنجم اینکه خانم مریم آ تولدت مبارک . وحید که پارسال شام بده نبود ایشالاه شما کیک بده باشی
بدرود
علی پرشین 24/1/83
Salam be hame doostan
man alan too salon teranzite tokio hastam
jaie hamatoon khali parvaze kheili khoobi dashtim bavar konid az emarat ke kheili rahat tar bood
rahat mishod toosh khabid. ye tavaghfe 1 saate too seool(kore) dashtim .
jaleb injast be japon ke residim faghat man boodam ke salon teranzit oomadam yeki az iraniha kheili be man
komak kard inja salonesh kheili bozorge dar har soorat in hamvatanemoon kheili zahmat keshid(bazam begid vatan parasti bade!!) hodoode saate 13:00 be vaghte tehran man be shanghai miresam baghie mataleb ham bemoone braie bad.
khosh bashid
vahid
شرق بلاگ
نامه سرگشاده به علی آقا
الله وکیلی پشت سرمون صفحه نگذارید که این بابا زنگ نمیزنه خورده فرمایش هم داره اما اگه تونستی این شرق بلاگ را از لینکها حذف کن این سایت یک سایت مجازی است که داستان طراحی آن به شرح زیر است
آقايان و خانم‌های محترم. وب‌لاگ روزنامه‌ی شرق دروغ سيزده من بود که چون مسافرت بودم کسی متوجه آن نشده بود و خودم هم نمی‌توانستم به آن لينک بدهم. برای همين در اين يکی، دو روز يک دفعه کشف شد و خودم هم به پخش خبرش کمک کردم. مثل اينکه موثر هم بوده است. چون روزنامه شرق در صفحه‌ی آخرش درباره‌ی آن نوشته است. بنابراين گذاشتم که بعد از اينکه خبرش پخش شد بگويم که اين وبلاگ دروغ سيزده يا اول آوريل من بود که ممکن است از ديد خيلی‌ها بی‌مزه به نظر برسد.

اما اين کار را برای اين کردم که شايد تحريريه‌ی روزنامه‌ی شرق و خوانندگانش با فشار به مسوولان روزنامه آنها را برای راه انداختن يک وب‌لاگ بيست و چهار ساعته قانع کنند. اگر هم بخواهند می‌توانم هر کمکی از دستم برمی‌آيد برايشان از اينجا بکنم. دومينی را هم که خريده‌ام حاضرم به خودشان بدهم. (ماجرای شيرزاد کاملا با اين دفعه فرق داشت. اين دفعه کاملا آگاهانه و فقط بخاطر دروغ سيزده بود. بخاطر همين هم زياد سعی در مخفی‌کاری نکردم.)

معتبرترين و مهم‌ترين روزنامه‌های دنيا از قبيل نيويورک‌تايمز و گاردين وبلاگ دارند. بنابراين برخلاف تصور احتمالی مسوولان روزنامه‌ی شرق، وبلاگ بچه‌بازی »يست. يک رسانه‌ی جديد و تاثيرگذار است.

حسین درخشان سردبیر خودم
- راستی از بهمن دارالشفايی و محمد جواد روح هم عذر می‌خواهم اگر احتمالا موجب دردسرشان در روزنامه‌ی شرق شده‌ام.

اما اگر دلتون خواست و این لینک در ایران باز بود میتوان به جای آن سردبیر خودم را گذاشت کوچک علی آقا رامتین شرمنده

www.ihoder.com
سيزده خط براي زندگي
1 دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم.
2 هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.
3 اگر كسي تو را آن طور كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
4 دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .
5 بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .
6 هرگز لبخند را ترك نكن ‚ حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.
7 تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.
8 هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .
9 شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را ، به اين ترتيب. وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي.
10 به چيزي كه گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
11 هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني.
12 خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .
13 زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري .
گابريل گارسيا ماركز
سعید

یکشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۳

پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است
«فروغ فرخزاد»

کسی نظرش را درباره شعر شاملو{ یله بر نازکای چمن ... } نگفت بنابراین من سوالم را مطرح می کنم
آنچه که پیرامونمان هست را آیا آنگونه که هست می بینیم؟ یا آنگونه که هستیم
مثلا آن شعر شاملو را اگر بخواهید در یک کلمه بگویید آن یک کلمه کدام است؟ مرگ؟ آرامش؟ سکون؟ عشق؟ خیال؟ صلح؟ و یا .....
سعید
پنداشتیم تهی دستیم و بی چیز
اما هنگامی که آغاز شد از دست دادن همه چیز
هر روز برایمان خاطره ای شد
آنگاه شعر سرودیم برای همه آنچه داشتیم
برای سخاوت پروردگار
" آنا آخماتووا "
فاطمه

شنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۳

سلام خوبان
اول اینکه سال نو مبارک امیدوارم که امسال برای همه شما دوستان سالی خوب و پربار باشد
دوم اینکه از اینکه با مطلب ننوشتن خود موجب نگرانی و ناراحتی شما دوستان با وفا شدم معذرت می خواهم و از شما عزیزان که به هرگونه که در توان داشتید جویای احوالات من شدید از قبیل مسیج تلفن نامه و دیدار حضوری ممنون می باشم . امید که من هم مثل شما بتوانم جبران کنم
سوم اینکه از دیدن امضا سعید برادر وحید خیلی خوشحال شدم . سعید جان خوش آمدی و با آمدنت اینجا دچار یک تحول فرهنگی شد و امید وارم که حضورت مستمر باشد و مارا بعد از عادت کردن به مطالبت در خماری نگذاری
چهارم اینکه فاطمه جون از مطالبت خیلی لذت بردم بعضی وقتها آدما روحیات خواهراشون را تو وبلاگ بهتر می شناسن . خوب این هم یک حسن
پنجم اینکه پارسال شب عید یک اتفاق خیلی مهم برای من افتاد و اون هم این بود که هادی برای اولین بار به من تلفن زد حالم را پرسید و عید را پیشاپیش تبریک گفت البته این هم از مزایای دفاتر تلفن هست که اسم من هم لای دوستان دیگر هادی جای گرفته بود امیدوارم که هادی امسال هم اون صفحه دفتر تلفن را نگاه کند . آمین
ششم نمی دونم چرا فکر می کنم که دوستی های من بیشتر یک طرفه است یعنی من باید تماس بگیرم و حال دوستانم را بپرسم البته بجز وحید که برای من بیشتر حکم برادر دارد تا دوست و آنها با من کاری ندارند. شاید عیب از من است شاید عیب از اخلاق من است شاید عیب در رفتار من است میشه یکی بگه ؟
هفتم اینکه این وبلاگ برای این بود که بشه گاهی در اون یک فریاد خاموش کشید ببخشید که با اراجیفم سرتون را درد آوردم اما اگر دیروز وحید نمی گفت که چرا چیزی نمی نویسی امروز هم نمی نوشتم
به درود
علی پرشین 22/1/83
آخرین نوشته از ابراهیم نبوی
چکمه
چکمه(1)
آنها چکمه های سیاه را پوشیدند و به خیابان رفتند.
از صدای رژه چکمه ها پاهای برهنه فرار کردند.
زنی با کفش پاشنه بلند با اضطراب از خیابان توی کوچه پیچید.
چکمه ها همه چیز را توی خیابان له کردند.
حکومت چکمه ها اعلام شد.
شب چکمه ها به پادگان برگشتند. آنها چکمه هایشان را از پا درآوردند.
بوی گند تمام فضا را پر کرد. بوی گند با مارش نظامی و سرود ملی میهنی
بوی گند در تمام شهر پیچید...


چکمه(2)
اگر می خواهی بدوی و با سرعت به مردم لگد بزنی حتما چکمه بپوش
اگر می خواهی از ترس به سرعت فرار کنی حتما چکمه بپوش
اگر می خواهی با لگد توی شکم زنهای معترض بزنی حتما چکمه بپوش
اگر می خواهی با لگد زیر بساط دستفروشهای خیابون بزنی حتما چکمه بپوش
اگر می خواهی با لگد شیشه عطرفروشی های قرتی عوضی رو خورد کنی حتما چکمه بپوش.
اگر می خواهی ساعت پنج صبح به دانشجوهای خواب آلوده حمله کنی حتما چکمه بپوش
اگر می خواهی سرچهارراهها بایستی و توی کیف مردم رو بازرسی کنی حتما چکمه بپوش
اگر با رفیقهات می ری تو خیابون تا ملت رو بترسونی و پاهاتو زمین بکوبی حتما چکمه بپوش.
.......
گوساله! با توام! دستتو از تو دماغت در بیار و به حرفای فرمانده گوش کن.

چکمه(3)
کفش نوک باریک مردونه گفت: بدون نظم هیچ کاری نمی شه کرد.
کفش اسپورت زنونه گفت: ما حق داریم توی خیابون راه بریم.
کفش پاشنه بلند زنونه گفت: دیشب از مهمونی می اومدم، سه تا چکمه مزاحم من شدن.
کفش پاره گفت: یکی به داد ما فقیر و بیچاره ها برسه.
کفش اسپورت مردونه گفت: مشکل ما فعلا پیشرفت است نه عدالت.
کفش صندل مردونه گفت: من احتیاج دارم خودم باشم، می خوام راحت باشم.
نعلین مردونه گفت: برادرا! خواهرا! آرام باشید.
چکمه مشکی مردونه گفت: حاج آقا! اینا آدم بشو نیستند. ما باید اقدام کنیم.
چکمه ها توی خیابان راه افتادند.
کفش های اسپورت پسرانه فرار کردند و در کوچه های بن بست پنهان شدند.
کفش پاشنه بلند به طرف فرودگاه حرکت کرد.
پابرهنه ها چکمه پوشیدند و خیابانها را پرکردند.
مردم از ترس همه کفش ها را واکس مشکی زدند و به آرامی زندگی را ادامه دادند.

چکمه(4)
هزارپاهای نظامی نمی توانستند قدرت را به دست بگیرند. آنها هروقت می خواستند به خیابان بروند، ساعتها طول می کشید تا چکمه هایشان را بپوشند. اگر تعداد پاهایشان کمتر بود هرگز دموکراسی را انتخاب نمی کردند.

چکمه(5)
کفش پاشنه بلند زنانه و کفش نوک باریک مردانه کنار هم راه می رفتند. پابرهنه آنها را دید.
پابرهنه ها گفتند: عدالت! به ما کفش بدهید.
کفش های اسپورت پسرانه و دخترانه به خیابان آمدند و فریاد زدند.
مردی با کفش پاره برای پابرهنه ها سخنرانی کرد. پابرهنه ها کفش می خواستند.
پابرهنه ها به خیابان ریختند و انقلاب کردند. چکمه ها پاهای برهنه را له کردند.
خیابان پر شد از پاهای برهنه و کفش های پاره. چکمه ها فرار کردند.
انقلاب پیروز شد و چکمه ها را ملی اعلام کردند.
پابرهنه ها دستگیر شدند تا تولید کفش در کشور متوقف نشود.

چکمه(6)
چکمه نظامی اش را درآورد تا در کنار ملتش قرار بگیرد. نفس راحتی کشید.
کفش مشکی مردانه اش را در آورد و تصمیم گرفت با هر قید و بندی مبارزه کند.
کفش پاشنه بلند زنانه اش را درآورد تا بتواند درکنار مرد لحظه آرامی را بگذراند.
کفش اسپوت پسرانه اش را درآورد، دیگر پیر شده بود.
دمپایی اش را در آورد تا کنار آب روی شن راه برود. پاهایش باید نفس می کشید.

رامتین
وطن

وطن جایی است که قلب انسان در آن باشد رامتین از وقتی اومده آمریکا
وطن جایی است که آدم توش خوب پول دربیاره همان شخص زمانیکه در خیابان جمهوری بود
وطن جایی است که انسان آزادانه عقایدش را ابراز کند به شرح ایضا زمانیکه در مطبوعات کار می کرد
نتیجه گیری اساسی: وطن در شرایط متفاوت مفاهیم متفاوتی را در ذهن ما تداعی می کندام شما هیچگاه نمی توانید منکرش بشوید حتی اگر که وجودش گاها باعث سر افکندگی شما بشود به همان اندازه که من وطن را محترم می شمارم وطن پرستی را مذموم می دانم زیرا اگر بنا باشد ملیت معیاری ارزشی تلقی گردد بایستی که بسیاری از ارزشهای انسانی نادیده گرفته شود رامتین

قسمت دوم
دم دمای صبح بود که بیدار شدم فکر می کنم دو ساعت دیگه در آنکارا باشیم شادی را بیدار میکنم تا آماده بشه خودم هم میزنم بیرون تا به زوج مسنی که در قطار باهاشون آشنا شدیم بگم که آماده بشن تا همدیگر را گم نکنیم اولین چیزی که در ایستگاه آنکارا جلب توجه می کند حضور پر شور دلالهای ایرانی است که در صدد جذب مشتری برای هتلها هستند بی تفاوت از کنارشون میگذریم سوار تاکسی میشویم و به همان هتلی میرویم که سفر قبلی را در آنجا گذرانده بودیم با این تفاوت که این مرتبه دو همسفر مسن داریم که مثل سایه به دنبال ما هستند شادی عجیب از این اوضاع شاکی است اما من میگم فکر کن مادر پدرت هستن و الحق والنصاف هم آذاری برای ما نداشتن معاینه پزشکی را نیز با هم انجام میدهیم و منتظر جمعه می شویم که نوبت مصاحبه است در مطب دکتر شنیدم که هفته قبل همه را رد کرده اند یا برای بررسی سوابق و یا به دلیل بهمراه نداشتن یکی از فرمهای ساپورت روز جمعه در سفارت هیچ کس زبان نمی دونست بهمین دلیل من شدم چلنگر نوبتم که به خودم رسید دستم اومد فرم ساپورتم یک صفحه کم داره اما افسر اداره مهاجرت گفت که اگر تا آخر وقط اداری فاکس بشه امروز بهت ویزا میدم خواستم برم به رامین فاکس بزنم که ملت تو سفارت به التماس افتادن که آقا تو رو به خدا یک ساعت دیگه بمون چون اون زوج مسن هم هنوز نوبتشون نشده بود به شادی گفتم تو بروبه داداشم زنگ بزن و فاکس را بگیر من میمونم به مردم کمک کنم بگذریم که ته دلم سریعا با خدا وارد معامله شدم حالا که من دارم به امت اسلام حال میدم بالا غیرتا ما رو از قلم ننداز نیم ساعت بعد شادی فاکس به دست برگشت سفیر هم گفت که نمی خواهد تا بعد از ظهر منتظر بمانی بشین ویزاتو برات آماده کنیم ساعتی بدست ویزا بدست راهی دفتر فروش بلیط شدیم در تمام ترکیه جشن و پایکوبی بود چراکه ترکیه با پیروزی بر چین راهی دور دوم مسلبقات جام جهانی شده بود و دقیقا روز بعدبود که با پرواز آمریکن ایر لاین راهی نیویورک شدیم
توضیح نویسنده اگر یک مقدار درگیر جزئیا ت کسل کننده شدم جدا معذرت می خواهم قصدم این بود که دوستانی که احیانا با من کمتر آشنایی دارند کمی با روحیات من آشنا شوند رامتین

جمعه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۳

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثهء عشق ، تر است
«سهراب»

سعید
با سلام به همگی امیدوارم که خوب و خوش باشیدو خوشحالم از اینکه در جمع شما خوبان هستم
و خوشنود از اینکه توانستم دوباره توسط این وبلاگ نوشته های برادر عزیزم(سعید)را بخوانم
برای شروع مطلبی از مقدمه کتاب هنر عشق ورزیدن (اریک فروم)را انتخاب کردم که امیدوارم خوشتان بیاید

آنکس که هیچ نمی داند,به هیچ چیز عشق نمی ورزد .آنکس که قادر به انجام هیچ کاری نیست,هیچ نمی فهمد
...آنکس که هیچ نمی فهمد ,بی ارزش است .اما آنکس که می فهمد,عشق هم می ورزد, تیز بین است ,می بیند
آگاهی بیشترنسبت به ذات هر چیز مولود عشق بزرگتری است .آنکس که خیال می کند همه میوه ها با
رسیدن توت فرنگی می رسند, هنوز از انگور چیزی نمی داند
پاراسلسوس

نغمه 21/1/83
سه سال است که ازکشورم دورم اما از وطنم هرگز دور نبوده ام.
تا جایی که من از تاریخ یادم مانده ، واژگان وطن ، وطن پرستی ، عشق به وطن و ... عمر چندانی در ایران ندارند. شاید بهتر است بگویم با توجه به تاریخ چند هزار ساله ایران زمین ، وطن و مشطقات آن بسیار جوانند. من معتقدم در تجربه تاریخی ما این واژگان بیشتر مضر بوده اند تا مفید. دلیل آن هم سوء استفاده آنهایی بوده که تعصب کور را در سایه نادانی و عدم اطلاعات به اسم وطن و ... ترویج کرده اند تا از این معرکه نانی بدست آرند. اما به نظر من وطن چیزی نیست جز مجموعه ای از آن چیزها و آن کسانی که هر کجا که هستی در اعماق وجودت با تو هستند.«هر کجا هستم ، باشم / آسمان مال من است / ...». وطن با کشور یا سرزمین فرق می کند به دلیل حسی که کلمه به گوینده می دهد و شما آن حس را در کلمات مشابه نمی بینید. خوب دقت کنید ، در همه زبان ها کلمات با معنی مشابه وجود دارند که اگر آنها را در جای درستشان بکار نبریم می توانیم معنی کاملا متفاوتی را به مخاطب القاء کنیم که وطن یکی از آنها ست. بنابر این آنطوری که من متوجه می شوم ، عشق به وطن ، عشق به خاک محصور مرزها نیست بلکه عشق به مجموعه ای از ارزشها و فرهنگ است که شما را از بقیه متمایز می کند. بنا بر این باز تاکید می کنم که در این سه سال از کشورم دور بوده ام اما از وطنم هرگز لحظه ای جدا نبوده ام
سعید
اگر عشق فراخواندت برو با اوگرچه راهش صعب و ناهموار است.
و اگر بر سرت بال افکند تسلیمش شو گرچه شاید تیغ نهان در میان شهپرهایش در جانت بخلد.
و اگر با تو سخن گفت باورش کن گرچه شاید آواهایش روءیاهایت راچنان در هم شکند که باد باغچه را زیر و رو میکند
خلیل جبران
قربان همگی فاطمه

پنجشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۳

سلام بر همگی
به به! این صفحه کم کم داره به یه فضای گفتگوی عالی تبدیل میشه . منکه ایندفعه از خوندن مطالبش لذت بردم و خواه ناخواه به توشتن تحریک شدم.اول از همه اون شعر زیبای مارگوت بیگل و ترجمه زیباتر شاملو و البته سلیقه وحید در انتخابش.دلیل تعریف کردنم از شاملو به هیچ وجه به خاطر معروف بودنش نیست .با یه مقایسه ساده میان متن خانم زندیه و شاملو همه چیز دستگیرتون میشه.احمد شاملو اگر چه به آلمانی تسلط نداشت ولی میزان درکش از وازها به حدی بود که میتونست مفهوم شاعرانه کلمات یه زبان بیگانه رو تشخیص بده(منظورم تفاوت میان حس میکنم و میترسم و حدس میزنم و میترسم است)که مفهوم هنری بودن ترجمه از همینجا نمایان میشه. هردو مترجم مفهوم یک فعل آ لمانی رو به زبان فارسی برگردوندن و به درستی هم این کار رو انجام دادن ولی انتخاب این کجا و اون کجا. ترجمه یه ذوقه یه جوششه که در افراد در سطوح متفاوت قرار داره. مثل دیگر هنرها .نمیخوام روده درازی کنم .این مقوله جای صحبت بسیار داره.راجع به همین شعر قشنگ میشه ساعتها حرف زد.فقط این رو هم اضافه کنم که خانم زندیه به متن وفادارتر بوده.
اما موضوع وطن پرستی. خدمت فاطمه خانم عرض کنم که من اصلا ضرورتی در این امر نمیبینم یعنی وطن پرستی رو نه تنها یک ضرورت نمیدونم بلکه بعضا اون رو عامل بسیاری از جنایات بشردیده ام عشق به خاک وسنگ؟!.این موضوع سوای احساس تعلق کردن به یه جامعه و مردمانش است .به هر حال هر فردی خودشو متعلق ه یک جمع میدونه و همین امر احساس با اصالت" ریشه دار بودن "رو بهش میده .هر وقت به این موضوع فکر میکنم یاد خاطره ای از دکتر تورج رهنما می اقتم که روزی تو اتریش کسی ازش میپرسه: بعد از مرگ دوست داری کجا خاکت کنن و او یه دفعه احساس میکنه از تمامی تعلقاتش جدا شده و......وطن پرستی بحث ظریفیه که باید اول تعریف درستی از اون ارائه داد و بعد راجع بهش صحبت کرد.نقل قول وحید از مهاتما گاندی بسیار زیبا بود.
و اما "عشق "در این مورد من حرف چندانی برای گفتن ندارم. صلاحیتش رو هم ندارم فقط اینو بگم که نوشته های سعید بدلم نشست . سعید جان منهم ورودتو به به وبلاگ تبریک میگم و از بودنت تو جمع بسیار خوشحالم.
راستی اون تکلیف شب مال کیه .من بی میل نیستم یه گپی با هم بزنیم
مخلص همه دوستان
امیرپنجشنبه بیستم فروردین ه
وطن دوستی, یعنی بشر دوستی .برای من وطن دوستی و بشر دوستی یکی است
من از آن جهت وطنم را دوست می دارم که انسان هستم و جامعه انسانی را دوست می دارم
مهاتما گاندی
وحید 20/1/83
شبانه

يلهِ

بر ناز كاي ِ چمن

رها شده باشي

پا در خنكاي ِ شوخ ِ چشمه ئي

و زنجيره

زنجيره بلورين ِ صدايش را ببافد

در تجــّرد شب

واپسين وحشت جانت

نا آگاهي از سر نوشت ستار ه باشد،

غم سنگينت

تلخي ِ ساقه علفي كه به دندان مي فشري



همچون حبابي نا پايدار

تصوير ِ كامل ِ گنبد ِ آسمان باشي

و روئينه

به جادوئي كه اسفنديار



مسيرِ سوزان ِ شهابي

خــّط رحيل به چشمت زند

و در ايمن تر كنج ِ گمانت

به خيال سست ِ يكي تلنگر

آبگينه عمرت

خاموش

در هم شكند

تکلیف شب: ازتمام دوستان خواهش می کنم که برداشتشون را از این شعر شاملو برام بگویند. دلیل آن را بعدا می گم و اگر موافق بودید یک بحثی را شروع خواهیم کرد

چهارشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۳

امروز عصر تو وبلاگ آب و آیینه بودم که به مطلبی برخورد کردم واقعیتش خیلی لذت بردم بعدش هم ذخیرش کردم که تو فرصت
مناسب تو وبلاگ خودمون بذارم امشب که به مطلبهای سعید و فاطمه برخورد کردم دیدم بهترین وقت همین الانه
امیدوارم خوشتون بیاد

عشق يعني رازقي ، يعني نسيم
عشق يعني مست گشتن از شميم
عشق يعني آفتاب بي غروب
عشق يعني آسمان ، يعني فروغ
عشق يعني آرزو ، يعني اميد
عشق يعني روشني ، يعني سپيد

عشق يعني غوطه خوردن بين موج
عشق يعني رد شدن از مرز اوج
عشق يعني از سپيده تا سحر
عشق يعني پا نهادن در خطر
عشق يعني لحظه ديدار يار
عشق يعني دست در دست نگار

عشق يعني نغمه هاي هايده
عشق يعني رقص آب و آينه
عشق يعني عقل شد مدهوش تو
عشق يعني مست در آغوش تو
عشق يعني لب به لب انداختن
عشق يعني جامه را انداختن

عشق يعني لحظه هاي بي قرار
عشق يعني صبر ، يعني انتظار
عشق يعني اشتياق و اضطراب
عشق يعني دلهره ، يعني شتاب
عشق يعني اشک ، يعني عاطفه
عشق يعني يادگاري ، خاطره

عشق يعني لايق مريم شدن
عشق يعني با خدا همدم شدن
عشق يعني جام لبريز از شراب
عشق يعني تشنگي ، يعني سراب
عشق يعني خواستن ، له له زدن
عشق يعني سوختن ، پر پر زدن
عشق يعني سالهاي عمر سخت
عشق يعني زهر شيرين ، بخت تلخ
عشق يعني با "خدايا" ساختن
عشق يعني چون هميشه "باختن

از دوستان اگر کسی شاعر این شعر رو می شناسه معرفی کنه ممنون می شم

وحید 20/1/83
سلام به همگی یادم رفته بود چه جوری فارسی مینوشتم الان مشکلم حل شدباز یه چیز دیگه میخوام بنویسم که اینم بد نیست. این شعر تو یکی از داستانهای نادر ابراهیمی بود:
با تو بودن همیشه پرمعناست بی تو روحم گرفته و تنهاست
با تو یک کاسه آب یک دریاست بی تو دردم به وسعت صحراست
با تو آسان هزار کارخطیر با تو ممکن جهاد با تقدیر
بی تو با غم برهنه همچو کویر با تو یک غنچه دشتی از گلهاست
با تو بودن همیشه پر معناست
ای تو تعریف ناپذیر ترین بی تو من کوچک و حقیرترین
...
یه چیز دیگه اینکه گرچه فکر میکنم اینو همه بدونن برای کسی میگم که شاید ندونه
عشق به دیگری ضرورت نیست
حادثه است
عشق به وطن ضرورت است
نه حادثه
عشق به خدا ترکیبی از ضرورت و حادثه است
قربان همگی
فاطمه
حالا که در میان راه بر می گردم وبه گذشته های دور و نزدیک نگاه می کنم می بینم که چیزی یاد گرفته ام که می توانم به آن مغرور باشم و آن این است که: هیچ حدی برای دوست داشتن و عاشق بودن نیست.
لغتنامه ها را دوباره مرور کنیم ، می بینیم که عشق یعنی مهربانی ، نیکی. عشق یعنی باور باران بهاری. عشق یعنی غوطه خوردن در افق « آنجا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود». عشق یعنی ترانهء باران ، لطافت سپید برف و یا خاکستری ابر در غروب دلتنگ یک عصر جمعه. عشق یعنی رنگ ، طراوت آبی ، سرزندگی سبز ، نشاط قرمز و جنون بنفش. عشق یعنی کوله بار تاریخ بر پشت آدمیان خسته. عشق یعنی صداقت سپید صلح. عشق یعنی صدای اذان مادر بزرگ در گوش نوزاد تازه از غبار راه رسیده.
عشق یعنی عشق ، بی هیچ مرزی. باور دارم می توان عاشق مادر بود و همزمان عاشق پدر و در عین حال همسر را تا حد جنون پرستید. می توان عاشق فرزند بود و همسایه را تا مرزهای بی قراری دوست داشت. دلت در آرزوی دیدن کودکی که هزاران کیلومتر از تو دور است می تواند بتپد فقط یه دلیل آنکه نگاه غریبی در چشمانش می یابی. عشق قرص نانی نیست که تقسیم کنی بین عزیزانت. عشق دانهء گندمی است که از هر دانه اش که در دل بکاری هفتاد دانه بدست می آری.
عشق یعنی نفس باغچه را فهمیدن
مثل سهراب شدن زاغچه را فهمیدن

بعد از سالها ننوشتن ، پیدا کردن لغات مناسب دشوار بود. امید دارم که دوستان با کامنت هاشون به بهتر شدن کیفی نوشته های من کمک کنند.
سعید
با سلام به همگی
قبل از هر چیز از تمام دوستانی که به من لطف داشته و دارند تشکر می کنم و بدون هیچ تعارفی میگم که من تا حالا هیچ تاثیر خاصی در کیفیت این وبلاگ نداشته ام چرا که تازه از گرد راه رسیده ام. معتقدم که علی عزیزم هم در کامنتی که برای سوزان گذاشته فقط خواسته شوخی کنه. در جواب مریم باید بگم که سوال آسان با جوابی بسیار مشکل ازم پرسیدی!! کاش این فرصت دوباره بدست می آمد که مثل قدیما ( توی زمین شناسی ) بنشینیم دور هم با تمام دوستان و آنوقت من جواب مفصل این سوال را می دادم. بابا بودن سخت اما شیرین است.هیچ چیزی را تو دنیا شیرین تر از لحظه ای که از پسرم می پرسم: منو چند تا دوست داری؟ و او با لهجه کودکانه اش جواب میده: ده تا ، نیافتم. تا پدر یا مادر نباشی متوجه نمی شی که چه لذتی داره وفتی می بینی با باز شدن در خاته ، پشت در ایستاده یا قطارش تا تو بگی هو هو و او بگه چی چی چی و تو بعد از 10 ساعت کار سنگین ، تمام حیوانات باغ وحش را باید از ایستگاه به خونه ها شون ببری و ازش بپرسی ببعی چی می گه؟ و او با شیرینی جواب بده بع بع و.... گاهی هم بعد از 16 ساعت کار، ساعت 1 صبح می آیی خونه و تا 3 یا 4 صبح باید بغلش کنی چون درد یا تب داره و روز بعد بیشتر از بی خوابی ، ناتوانی از کاستن درد اوست که آذارت می ده. از طولانی شدن متن عذر می خواهم اما قول نمی دم که تکرار نشه!
سعید
تاريخچه سرود ای ايران


زماني كه نيروهاي انگليسي و ديگر متفقين ، تهران را اشغال... كرده بودند. حسين گل گلاب تصنيف سراي معروف ، از يكي از خيابانهاي مرکزي شهر مي گذرد. او مشاهده ميكند که بين يك سرباز انگليسي و يك افسر ايراني ، بگو مگو مي شود و سرباز انگليسي ، كشيده محكمي در گوش افسر ايران مي زند. گل گلاب ، پس از ديدن اين صحنه ، با چشمان اشك آلود به استاديوي ـ روح الله خالقي ـ موسيقي دان مي رود و مي زند زير گريه. غلامحسين بنان مي پرسد ، ماجرا چيست؟ او ماجرا را تعريف مي کند و مي گويد: كار ما به اينجا رسيده كه سرباز اجنبي توي گوش نظامي ايراني مي زند؟ سپس كاغذ و قلمي طلب مي كند و با همان حال ، مي سرايد: اي ايران اي مرز پو گهر اي خاكت سرچشمه هنر ... و همانجا خالقي موسيقي آن را مي نويسد و بنان نيز آن را مي خواند و ظرف يك هفته ، تصنيف اي ايران با يك اركستر بزرگ ساخته مي شود. (منبع مجله باخيش)

82/1/19 هادی

سه‌شنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۳

ببخشید یه مدت غیبت داشتم باور کنید موجه بود. درگیر سفرم هستم ,فعلان هم که هیچی معلوم نیست
مهم نیست ,بالاخره همه چی دقیقه 90درست میشه, مثله همیشه
سعید جان از شعر تقدیمیت ممنون البته اون مطلب از من نبود از وبلاگ ماهی و ماه گرفته بود واقعیتش من خیلی مفهوم مطالبی
که تو این وبلاگ هست نظرمون رو جلب نکرده نوع ساختار و نگارش مطالب بوده که برای من جذاب بوده نویسنده تو نوشته هاش مثالهای خیلی جالبی
میزنه و نتیجه گیریهای متناسبی نسبت به اون مثال میکنه ودر مجموع به نظر من قلمه خیلی خوبی داره با نظر هادی در مورد مطلب
موافقم ولی با توجه به اینکه بیشتر مطالبشو خوندم این شخص رو آدمی دربند نمی بینم احساش من اینه که به خاطر موضوعی سرخورده شده
و دچار افسردگی شده چند روز پیش با شهاب که صحبت می کردم با توجه به اینکه بیشتر مطالبش رو خونده بود تقریبا همین نظر رو داشت
ودر ضمن معتقد بود با توجه به فضایی که الان توش هست می تونه خوب بنویسه و اگر خارج بشه , به این قشنگی نمی تونه بنویسه
در هر صورت بگذریم, سعید جان ببخشید که من دوستان وبلاگ نویس رو معرفی نکردم واقعیتش تو این جمع کسی غریبه نیست بیشتر دوستان
رو خودت می شناسی {مریم آ} همون خانومه آهنجه {سوزان }خانوم گل باباپور {پگاه }خانوم امامی هرسه از همکاران هادی
مریم بانو خواهر هادی, فاطمه و زهرا هم خواهرای علی ,آقایون هم که بیشتر معرفه حضور هستن امیر رو یه بار تو نشریه ترجمان دیدی
در مورد شهاب هم که غیر ممکنه دیده باشی چون یه سالی هست که با ما دوست شده همین از اول تا آخر وبلاگ رو بخونی
جز این اسما چیزه دیگه رو نمی بینی پس همینجور که دیدی اینجا کسی غریبه نیست پس با خیال راحت اسمه خودتو زیر مطالبت بذار

سعید تو مطلبی که نوشته بود 2 تا موضوع رو مطرح کرده بود یکی تعصب به وطن و دیگه اینکه {چی گفته خیلی مهمتر از اونکه کی گفته} تو
اولین فرصت در مورد هر 2 موضوع می نویسم ولی یه جایی تو مطالبش نوشته بود از اینکه یه کانادایی در مورد خیام ازش سوال کرده
بود متعجب شده بود الان می خوام در مورد این موضوع صحبت کنم
پارسال عید که با هادی رفته بودیم نیشابور فرصتی شد که در مورد خیام با هم صحبت کنیم واقعیتش خیام رو بیشتر بعنوان ریاضیدان
میشناختم تا شاعر در هر صورت تو نمایشگاه, کتاب خیام صادق رو گرفتم که آثار صادق هدایت درباره خیامه نوشته های زیر از مقدمه همین کتابه

بی اغراق خیام یکی از معروفترین شاعرهای ایران تو دنیاست که این بر میگرده به زحماتی که آقای ادوارد فیتز جرالد ;که با همکاری
استادش آقای ادوارد کوول در مورد اشعار خیام انجام دادن. جرالد 30سال (1859-1889)رویه ترجمه رباعیات خیام کار کرد
جالب اینه که برای درک مفاهیم رباعیات خیام و ترجمه اون, به غزلهای حافظ ,گلستان سعدی ,هفت پیکر نظامی
منطق الطیرو سلامان و ابسال جامی کاملا آشنایی داشته
لرد تنسین, ملک الشعرا ی آخر قرن 19 انگلیس کار جرالد رو یکی از شاهکارهای زبان انگلیسی می دونه
هنر جرالد این بود که مفهوم رباعیات خیام رو بصورت اشعار بسیار نغز به انگلیسی برگردوند و دقیقا همون روش سرودن رباعی رو حفظ کرد
یه نمونه از رباعیات خیام با ترجمه جرالد و ترجمه ثانویه آقای مسعود فرزاد

هر روز بر آنم که کنم شب توبه /از جام و پیاله ی لبالب توبه
اکنون که رسید ,وقت گل ترکم ده/در موسم گل ز توبه یا رب توبه

Indeed,indeed,repentance oft before
I swore - but was I sober when I swore?
And then and then came Spring, and Rose - in- hands
My threadbare Penitence apieces tore.

ترجمه ثانوی
راستی بسی بارها پیش از این سوگند توبه یاد کردم ولی آیا در هنگام سوگند یاد کردن مست و نا هشیار نبودم ؟ باری بهار گل در دست
می آمد و پارچه پوسیده ی توبه ی مرا پاره پاره می کرد

بدون شک ترجمه کردن به این شکل یکی از مشکلترین کارهای ادبی تو دنیاست و شما مطمئن باشید خارجی ها همون لذتی رواز اشعار
خیام میبرن که ما می بریم, در نتیجه محبوبیت و معروفیت این آدم اصلا عجیب نیست. البته ما نمونه همچین موضوعی رو تو زبان
خودمون داریم اونهم ترجمه اشعارخانوم مارگوت بیگل توسط شاملو از آلمانی به فارسی که واقعا شاهکاره
جدیدا ترجمه دیگری از این اشعار, توسط خانوم زندیه شده که من بعنوان حسن ختام متن آلمانی, بعد ترجمه خانوم زندیه و در آخر ترجمه شاملو
رو می ذارم خودتون می تونید این دو متن رو مقایسه کنید و فرقه بین ترجمه ها رو ببینید
البته مطمئنا آقا امیر با توجه به اینکه تخصصش در زمینه ترجمه هست بهتر می تونه این موضوع رو درک کنه
راستی امیر جان اگر دوست داشتی در مورد اینکه یه ترجمه خوب باید چه خصوصیاتی رو داشته باشه
اصلا میکن( هنر ترجمه کردن), یعنی چی ؟اگه یادت باشه یه سری صحبتهایی در مورد ترجمه هایی که ناهید می کرد با هم داشتیم مثلا
چقدرتو ترجمه باید به متن وفادار موند و خیلی چیزایه دیگه که خودت می دونی خوشحال میشم در اینمورد برامون بنویسی

Verschmelzen möchte ich mitunter
in den Horizont
zwischen dem
ende des meeres
und dem
Anfang des Himmels
eins-sein mit allem
was mich umgibt
ich ahne und weiß
fühle und fürchte
glaube und hoffe
nichts soll sich widersprechen
verschmezeln möchte ich mitunter
in den Horizont
zwischen dem
End des Meeres
und dem
Anfang des Himmels

eins-sein

ترجمه خانوم زندیه

هر از گاه می خواهم ذوب شوم
در خط افق
میان پایان دریا
و شروع آسمان

یکی بودن با دیگران
با آنچه در اطرافم است
من حدس می زنم و می دانم
حس می کنم و می ترسم
اعتماد دارم و امیدوارم
که هیچ چیز آن دیگری را نفی نکند

هر از گاه می خواهم ذوب شوم
در خط افق
بین پایان دریا
و شروع آسمان
یکی - بودن

ترجمه احمد شاملو

می خواهم آب شوم
در گستره ی افق
آن جا که دریا به آخر می رسد
وآسمان آغاز می شود

می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم

حس می کنم و می دانم
دست می سایم و می ترسم
باور می کنم و امیدوارم
که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد

می خواهم آب شوم
در گستره ی افق
آن جا که دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود

به خودم قول داده بودم که دیگه مطلب بلند تو وبلاگ ننویسم; چون خیلی خسته کننده ست هم نوشتنش برای خودم و هم خوندنش برای بقیه
از اونجائیکه بار اولم نیست که زیر قولم می زنم ;امشب به خودم قول دادم ,که دیگه به خودم قول ندم
آخه اینجوری که نمیشه

وحید 19/1/83
salam be hamegi ye matni minevisam baratoon khoondanesh bad nist:
chon mikhahi ke bashi,
kholase sade
sade va bi piraye
pas bana ra bogzar rooye labkhand,khoobi,ghashangi
az delat door kon har anche ra ke nemikhahi va mibini
va bavar kon!
bavar kon har anche ra ke mikhahi
bayastike dar royayedoor az dastres, bebiniash!
jane to!
ghorbane hamegi
fatemeh
با سلام به همه دوستان و خوشامد گویی به سعید که با مطالب جالب و ادبیش رنگ دیگه ای به این وبلاگ داده.با طبع احساسی سعید کم و بیش آشنا بودم ولی جالبه برام که صحبتهای سعید احساسات برخی از دوستان رو هم رو کرد و این جای شکر داره پس اونطور که میگن کامپیوتر خیلی دنیای مجازی هم نیست لااقل میتونه باعث بعضی تحولات بشه.کاری که ما آدما گاهی تو انجامش می مونیم.

سوزان
83/1/18

دوشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۳

امروز آسمان تهران حسا بی آبی شده و من از اون جا ییکه کا مپیو تر مقابل پنجره قرار داره هوس نوشتن کردم.امیدوارم تعطیلات خوش گذشته باشه . تا اونجا ییکه دستگیرمون شد سال جدید خیلی هارو متحول کرده:با با این همه شاعر کجا بودن تا حالا ! از همین جا به سعید سلام میکنم و میگم جات خالی بود .راستی بابا بودن خیلی سخته ؟ به غیراز سعید از اینکه اسم چند نفر دیگه رو دیدیم خیلی خوشحال شدیم .از جمله جناب مستطاب اتابک خان و آقا شهاب . امیر خان تولدت مبارک تبریک ما رو البته با تاخیر بپذیرید . راستش این شعر بوی باران رو خیلی دوست دارم مخصوصا که با صدای دلکش بعضیا خونده شده . خلاصه دستت درست . وبلاگ منبع خوبی از شعرای بهاری شده . خیلی دلم میخواد این مسئله خاک وخون رو برای خودم حل کنم . نمیدونم چرا با اینکه همه آدمای دنیا برامون یه جور هستن و مثلا از ظلم ویا بدبختی همه ناراحت و افسرده میشیم یا وقتی طالبان مجسمه بودا رو به تیر بست همه دنیا متاسف شدن ولی اسم وطن و هموطن که میاد دلمون میلرزه . چرا شنیدن سرود ای ایران ای مرز پر گهر بی اختیار اشک به چشمامون میاره . چرا کوههای این سرزمین حتی اگر ابهت کوهستانهای آلپ یا راکی را هم نداشته باشه برایمان زیبا و پر غرور است . حتی وارسته ترین انسانها حتی عرفا هم بی دغدغه خاک و خون نیستند . ولی تا کجا میتوان به این مسئله دامن زد .
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است .

مریم -آ 17/1/83

شنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۳

به سا ن رود
که در شیب درّه سر به سنگ می زند
رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش

April 3/ 2004 - @ Work 12:15 p.m. سعید
سعید جان سلام:اریک فروم روانشناس ناموربرای دلبستگیهای بشری مراحلی را مطرح می کند.در نخستین مرحله وابستگی یه خون؛دومین مرحله وابستگی به خاک وسومین آن آرمانها وایده آلهای زندگی می باشد.برای اولی همانطوری که از نامش بر میآیدوابستگی به عزیزان(خانواده خواه نسبی؛خواه سببی)دومی وابستگی به کشور یا ملیت خاص؛سومی هم وابستگی به مجموعه تفکراتیست که جزو اعتقادات ما هستند.همانجا اشاره می کند که انسان رشد یافته از بند خاک وخون رسته وبجای اعتقادات وباورهای شخصی آرمانهایی را پی می گیردکه جهانشمول و فراملیتی هستند.من هین جوری می فهمم که هیچ تضادی بین خواستن و یا دوست داشتن همه اینها وجود ندارد.اتفاقا اگرکسی نتواندعشق به این سه داشته باشد اساسا باید دورش را خط کشیدوبی خیالش شد.اما حرف اینجاست که علاقه ودوست داشتنی که ما را از توجه به دیگر پدیده هامحروم کند پذیرفتنی نیست.مثلا سالها پیش اینگونه رسم بود اگرفردی در خانواده ای بقتل رسیدخانواده مقتول هم بایستی منتظر قربانی دادن یکی ازعزیزانش باشدویاخانواده مقتول میتوانست دختری ازخانواده مقتول بزنی بگیرد بدون آنکه حق وحقوق متعارف جامعه (که معمولا در ازدواجها مرسوم است)رااجرا کند.الزامات زندگی شهری_صنعتی همین آدمها را قانع کرد ارزشهای جدیدی را پیاده کنند(دادگاه ومحاکمه تا کسی به غیر از قاتل تاوان قتل را نپردازد).درواقع می خواهم بگویم درحیطه فرهنگ وباورها آنجایی که قرار به تاوان دادنست بایستی شخصا تاوان بدهیم.امادر برخورداری از امتیازات انحصار طلب نباشیم .امروزه همه از دستاوردهای اینترنت استفاده می کنیم؛چند درصداز ما می دانیم که این امکان چگونه؟کجا؟توسطچه کسانی؟و با چه ملیتی؟شکل گرفت.چرا که همه اینها جزو دستاوردها وافتخارات بشر است.فرهنگ هم دستاورد وافتخار نوع بشر است.از تمدن یونان گرفته تا هندسه مصر؛از ادبیات میهن عزیز ما ایران تا انقلاب کبیر فرانسه؛ازرنسانس ایتالیا تا تمد ن فرا صنعتی امروز غرب .پس به گمان من ما می توانیم از یکسو غرور داشته باشیم که ملت ما از جمله معدود کشورهایی است که سهمی درخور در عرصه تمدن بشری داشتند؛واز سویی سپاسگذار ملتهایی باشیم که بخشهای دیگر این فرهنگ و تمدن را بارور ساخته اند.این دوست داشتن تعصب نیست بلکه تنها وتنها سپاسگذاری از همه که ما راخلق کرده و به بار نشانده اند.از خا نواده وکشور گرفته تا تمدن وفرهنگ که درمراحلی گیاه زندگی جسمی و روحی ماراآبیا ری کرده اند.امیدوارم پس از نظردهی سایر دوستان فرصت دیگری پیدا شود تا بیشتر بگویم.در ضمن سعید جان حالا دیگه همه میدانند که برادر وحید هستی پیشنهاد می کنم همان نهمت را که بنویسی کافیه.اما در باره آن چیزی که وحید از وبلاگ فرشته آورده؛میدونی که من شرایط گوناگونی را تجربه کرده ام که بایستی چیز مشخصی را در ساعت معین و در کنار آدمهای ثابتی می خوردم.از ساعت خواب وبیداری معلوم گرفته تا زمان حمام و دستشویی؛با این تجربیات میگویم زندگی ادامه دارد بشرط انکه در بدترین شرایط نیز روح وفکرت را آزاد نگه بداری .همه این حرفهایی که نوشتی تصویر انسانی دربند است .من می گویم شاید انسان جسمش در بند باشد ولی میتواند روح وفکرش را آزاد نگه دارد.15/1/83
هادی