چهارشنبه ساعت 10 صبح بود که رسیدم مغازه کشویه میزم رو که باز کردم سی دی 3 فیلم توجهم رو جلب کرد
اولی فیلم سه ثانیه به جهنم با بازی شون کانری که هنوز فرصت دیدنش رو پیدا نکردم دومی فیلم طناب یکی از
آثار به یاد موندنی هیچکاک (این یکی رو اونقدر ذوق زده شدم که علیرغم خستگی همون شب دیدم بی نظیر بود
چیزی که نظر من رو جلب کرده بود این بود که کل فیلم تو پذیرایی یک خونه بود دوربین به ندرت حرکت
می کرد دقیقا انگار بیننده داره یه تاتر رو می بینه نکته جالب اینجاست علی رغم این فضای محدود کارگردان
انقدر فیلم رو زیبا ساخته که بیننده احساس خستگی نمی کنه .وقتی فیلم تموم شد یه احساس خیلی خوبی داشتم
داستان فیلم زیبا بود بازیگرا فوق العاده بودن ولی چیزی که ذهن منو مشغول کرده بود ساختار فیلم بود دوستانی
که منو می شناسن می دونن که من چیزی از صنعت سینما نمی دونم و یا اینکه اصلا بلد نیستم خیلی هم فیلم
نمی بینم جایگاهم مشخصه; یک بیننده کاملا آماتور فیلمهای سینمایی, که یکی از تفریحاتش, فیلم دیدنه. حالا
چیزی که برای من جالبه اینه که یه کارگردان برجسته میاد ویه بیننده ساده رو مقهور هنرنمایی خودش می کنه
اونشب تا ساعت 4 صبح خوابم نبرد; داشتم به فیلم فکر می کردم. اون لحظات دوست داشتم هیچکاک رو ببینم
و بهش بگم:سلام من وحیدم ,فیلمتون رو دیدم; خیلی قشنگ بود. هیچوقت امشبی رو که فیلمتون رو دیدم از یاد
نمی برم ,فوق العاده بود, مرسی, قول می دم بقیه فیلماتون هم سره فرصت ببینم.) سومین سی دی فیلم
ساعت 25 بود چیزی که باعث شد فیلم رو ببینم نام کارگردان و بازی آنتونی کوئین (هنرپیشه ای
که خیلی دوستش دارم ) نبود بلکه اسم خوده فیلم بود که برام سوال برانگیز بود ساعت 25 یعنی چی؟
دیشب نشستم و فیلم رو دیدم داستان یک کشاورز ساده رومانیایی که جنگ باعث جدایی 8 ساله بین او و
خانواده اش میشه. اثری زیبا و تاثیر برانگیز; که ناخودآگاه منو یاده کتابه پرواز را بخاطر بسپار اثر
یرزی کازینسکی انداخت داستان طفلی بی گناه که در جنگ جهانی آواره میشه .فیلم پر از ادمای
بی گناهه که قربانی جنگ می شن تراجان یکی از اون آدمهاست نویسنده ای اهل رومانی که
در زمان جنگ به جرم سیاسی بودن در اردوگاه آلمانیها کار می کرده و بعد از جنگ بخاطر
اینکه رومانی در زمان جنگ به آلمانی ها کمک می کرده به عنوان شهروند رومانیایی در زندان
متفقین می افته در زندان 64 بار برای رئیس زندان عرضه حال می نویسه که هیچ ترتیب اثری داده
نمی شه بعد از 19 ماه نامه ای بدستش می رسد و متوجه می شود پدرش در زندان متفقین است و مادرش
نیز مرده یک شب دچار یاس میشه و بیدار می مونه و 65 امین عرضه حالشو برای رئیس
می نویسه و دم دمای صبح بعد از یک گفتگو کوتاه با یان (آنتونی کوئین ) به استقبال مرگ می ره
جواب سوال من تو هیمن گفتگو کوتاه بین این دو نفربود
آقای تراجن .... آقای تراجن .... هنوز نخوابیدی؟
ممکنه یه کاری برام بکنی
البته
از عینکم نگهداری کن
ولی! شما بدون عینک نمی تونید ببینید
من دیگه نمی خوام ببینم. من به اندازه کافی دیدم
آقای تراجان ....آقای تراجان .....تو دنیا چیزای خوب برای دیدن زیاده
من به دریا نگاه کردم, به آسمون, به کوهستانها, به مردم, یه عده شون خوبن ولی اکثرشون دیوونه اند
من هزاران کتاب خوندم و شاید در حدود یک میلیون کلمه چیز نوشتم ... نه دیگه دیدن کافیه
یه کتاب دیگه هم می خواستی بنویسی
آره می دونم, آخرین هدیه مادرم تیتر این کتاب بود... ساعت 25
درسته..... خب پس بنویس دیگه
یان, ساعت 25 ,ساعته مرگه; برای همه آخرین ساعته
خب من میرم بیرون قدم بزنم
صبر کن ....صبر کن ... من هم باهات بیام
نه یان .... می خوام یه خورده تنها باشم
وحید 11/10/83
کل نماهای صفحه
جمعه، دی ۱۱، ۱۳۸۳
پنجشنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۳
سهشنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۳
امید
بهتر است به آرامش آینه برگردیم
خود را در طعم زیباترین ترانه ها تماشا کنیم
بعد, برهنگی
سرآغاز لمس ولرم تشنگی خواهد بود
عشق نه از سوال عجیب شما
,به سایه می آید
نه دلخور از خواب آفتاب بی اعتناست
,خودمان را خلاص کنیم
صریح و بی سایه
به اصل مطلب دریا برگردیم
خداوند خوب همین هوا هم می فهمد
ما از هر چه حرف آسان تشنگی ست
منظوری از آواز آب نداشته ایم
,فقط خوب است کمی برهنه در باران
هوس کنیم, کودک شویم
,بوی گل و ستاره و بوسه بشنویم
و بعد, یک لحظه
به چیزهای عزیز همین زندگی بیندیشیم
همه ما
سرانجام به دامن محال آسمان بر می گردیم
از همین لحظه به بعد
باید با باران یکی شویم
تکلیف تمام رویاهای ما را
;همین حروف خیس و خالص و قشنگ می دانند
دنیا رو به روشنایی شریف آفتاب نهاده است
سید علی صالحی
وحید 8/10/83
خود را در طعم زیباترین ترانه ها تماشا کنیم
بعد, برهنگی
سرآغاز لمس ولرم تشنگی خواهد بود
عشق نه از سوال عجیب شما
,به سایه می آید
نه دلخور از خواب آفتاب بی اعتناست
,خودمان را خلاص کنیم
صریح و بی سایه
به اصل مطلب دریا برگردیم
خداوند خوب همین هوا هم می فهمد
ما از هر چه حرف آسان تشنگی ست
منظوری از آواز آب نداشته ایم
,فقط خوب است کمی برهنه در باران
هوس کنیم, کودک شویم
,بوی گل و ستاره و بوسه بشنویم
و بعد, یک لحظه
به چیزهای عزیز همین زندگی بیندیشیم
همه ما
سرانجام به دامن محال آسمان بر می گردیم
از همین لحظه به بعد
باید با باران یکی شویم
تکلیف تمام رویاهای ما را
;همین حروف خیس و خالص و قشنگ می دانند
دنیا رو به روشنایی شریف آفتاب نهاده است
سید علی صالحی
وحید 8/10/83
دوشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۳
خرگوش هایی که همه فتنه ها زیر سر آنها بود
تا آنجا كه كوچك ترين فرزند خانواده به ياد مي آورد، خانواده اي بود از خرگوش ها كه كنار دسته اي از گرگ ها زندگي مي كردند. گرگ ها اعلام كردند كه از طرز زندگي خرگوش ها ناراضي اند. (گرگ ها عاشق و ديوانه طرز زندگي خودشان بودند، چون كه تنها طرز زندگي، همين طرزي بود كه آنها زندگي مي كردند.) يك شب، زلزله آمد و چند گرگ را به كشتن داد و گناه را به گردن خرگوش ها انداختند، زيرا همه مي دانند كه خرگوش ها با پاهاي عقبي خود زمين را مي كنند و باعث وقوع زمين لرزه مي شوند. شبي ديگر باز صاعقه يكي ديگر از گرگ ها را كشت و اين بار هم خرگوش ها را مقصر دانستند، زيرا همه مي دانند كه اين كاهوخورها هستند كه صاعقه و رعد و برق راه مي اندازند .گرگ ها تهديد كردند كه اگر خرگوش ها رفتارشان را عوض نكنند، آنها را متمدن خواهند كرد و خرگوش ها تصميم گرفتند پا به فرار بگذارند و به جزيره اي متروك پناه ببرند. اما حيوان هاي ديگر كه فرسنگ ها دور از آنها به سر مي بردند ملامتشان كردند و گفتند: «شما بايد سر جاي خود بمانيد و شجاعت به خرج بدهيد. اين دنيا، دنياي فراري ها نيست. اگر گرگ ها به شما حمله كردند ما به احتمال قوي به كمك تان خواهيم آمد.» اين بود كه خرگوش ها همچنان به زندگي در كنار گرگ ها ادامه دادند و يك روز، سيل سهمناكي آمد و شمار زيادي از گرگ ها را در خود غرق كرد. تقصير را باز به گردن خرگوش ها انداختند، زيرا همه مي دانند كه اين جوندگان هويج اند با آن گوش هاي درازشان كه سيل راه مي اندازند. گرگ ها، براي خير و صلاح خود خرگوش ها به آنها يورش بردند و براي محافظت از جانِ خود آنها، در غار تاريكي زندانيشان كردند. وقتي چند هفته اي گذشت و از خرگوش ها خط و خبري نشد، حيوان هاي ديگر بر آن شدند بپرسند چه بلايي سرخرگوش ها آمده است. گرگ ها پاسخ دادند كه خرگوش ها را خورده اند و حالا كه خورده شده اند، موضوع صرفاً يك امر داخلي است. اما حيوان هاي ديگر هشدار دادند كه اگر آنها دليلي براي نابودي خرگوش ها ارائه ندهند، به احتمال، عليه گرگ ها متحد مي شوند. اين طور شد كه گرگ ها دليلي ارائه دادند و گفتند: خرگوش ها در نظر داشتند فرار كنند، و همان طور كه مي دانيد، اين دنيا، دنياي فراري ها نيست
نتيجه اخلاقي: به سوي نزديك ترين جزيره متروك، بدو، خوش خوشك قدم نزن
جيمز تربر
وحید 7/10/83
نتيجه اخلاقي: به سوي نزديك ترين جزيره متروك، بدو، خوش خوشك قدم نزن
جيمز تربر
وحید 7/10/83
جمعه، دی ۰۴، ۱۳۸۳
ترانه ی آب دریا
دریا خندید
در دور دست
دندان هایش کف و
لب هایش آسمان
تو چه می فروشی-
دختر غمگین سینه عریان؟
من آب دریا ها را-
می فروشم, آقا
پسر سیاه قاتی خونت-
چی داری؟
آب دریاها را-
دارم, آقا
این اشک های شور-
از کجا می آید, مادر؟
آب دریاها را من-
گریه می کنم, آقا
دل من و این تلخی بی نهایت-
سرچشمه اش کجاست؟
آب دریاها-
سخت تلخ است, آقا
دریا خندید
در دور دست
دندان هایش کف و
لب هایش آسمان
فدریکو گارسیا لورکا
وحید 4/10/83
در دور دست
دندان هایش کف و
لب هایش آسمان
تو چه می فروشی-
دختر غمگین سینه عریان؟
من آب دریا ها را-
می فروشم, آقا
پسر سیاه قاتی خونت-
چی داری؟
آب دریاها را-
دارم, آقا
این اشک های شور-
از کجا می آید, مادر؟
آب دریاها را من-
گریه می کنم, آقا
دل من و این تلخی بی نهایت-
سرچشمه اش کجاست؟
آب دریاها-
سخت تلخ است, آقا
دریا خندید
در دور دست
دندان هایش کف و
لب هایش آسمان
فدریکو گارسیا لورکا
وحید 4/10/83
سهشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۳
سلام دوستان
همانطور که همه شما می دونید امشب شب یلدا و یا به عبارتی شب چله می باشد. در ضمن امروز تولد نیلگون نازنینمان نیز بود که در همینجا مجددا تولدش را تبریک می گم و از دور صورت ماهش را می بوسم.
به مناسبت شب یلدا چند خطی را پیرامون آن می نویسم. امید به اینکه مورد پسند دوستان قرار گیرد.
یلدا در باورهای کهن شب زایش خورشید است. آخرین شب پاییز نخستین شب زمستان و درازترین شب سال. در بسیاری از باورهای سرزمینهای کهن زایش خورشید یا تولد میترا سمبل پیروزی اهورا بر اهریمن و نیکی بر بدی است. در فرهنگ کهن پارسی زایش خورشید با آغاز دی همراه است. به اعتقاد رومیان باستان شب یلدا شب به پایان رسیدن غم و تولد مهر است. آنها آن شب را ناتالیس انویکتوس می نامند و معتقدند همانطور که بالاخره چرخه طبیعت روشنایی و مهر را با تیرگی بدل می کند در زندگی انسانها نیز این عشق و خوبی است که ماندگار خواهد بود. از طرف دیگر شب یلدا پایان برداشت محصولات کشاورزی و آغاز فصل استراحت برای زارعان است و به همین دلیل است که خوراکیهایی از قبیل هندوانه و خربزه و بطور کلی میوه های پاییزی در این شب مرسوم است. همانطور که اشاره شد از خوراکیهای شب یلدا میوه هایی چون هندوانه- انار- خیار است که معمولا آنرا در کنار ظرفی از آجیل می گذارند و همه اعضا خادواده در کنار یکدیگر می نشینند و به اصطلاح شب زنده داری می کنند و با فال حافظ و قصه هایی که معمولا از زبان بزرگان فامیل گفته می شود تا نیمه شب بیدار می نشینند و گل می گویند و گل می شنوند.
هر که مجموع نباشد به تماشا نرود
یار با یار سفر کرد به تنها نرود
باد آسایش گیتی نزند بردل ریش
صبح صادق ندمد تا شب یلدا نرود
سعدی
ساناز
همانطور که همه شما می دونید امشب شب یلدا و یا به عبارتی شب چله می باشد. در ضمن امروز تولد نیلگون نازنینمان نیز بود که در همینجا مجددا تولدش را تبریک می گم و از دور صورت ماهش را می بوسم.
به مناسبت شب یلدا چند خطی را پیرامون آن می نویسم. امید به اینکه مورد پسند دوستان قرار گیرد.
یلدا در باورهای کهن شب زایش خورشید است. آخرین شب پاییز نخستین شب زمستان و درازترین شب سال. در بسیاری از باورهای سرزمینهای کهن زایش خورشید یا تولد میترا سمبل پیروزی اهورا بر اهریمن و نیکی بر بدی است. در فرهنگ کهن پارسی زایش خورشید با آغاز دی همراه است. به اعتقاد رومیان باستان شب یلدا شب به پایان رسیدن غم و تولد مهر است. آنها آن شب را ناتالیس انویکتوس می نامند و معتقدند همانطور که بالاخره چرخه طبیعت روشنایی و مهر را با تیرگی بدل می کند در زندگی انسانها نیز این عشق و خوبی است که ماندگار خواهد بود. از طرف دیگر شب یلدا پایان برداشت محصولات کشاورزی و آغاز فصل استراحت برای زارعان است و به همین دلیل است که خوراکیهایی از قبیل هندوانه و خربزه و بطور کلی میوه های پاییزی در این شب مرسوم است. همانطور که اشاره شد از خوراکیهای شب یلدا میوه هایی چون هندوانه- انار- خیار است که معمولا آنرا در کنار ظرفی از آجیل می گذارند و همه اعضا خادواده در کنار یکدیگر می نشینند و به اصطلاح شب زنده داری می کنند و با فال حافظ و قصه هایی که معمولا از زبان بزرگان فامیل گفته می شود تا نیمه شب بیدار می نشینند و گل می گویند و گل می شنوند.
هر که مجموع نباشد به تماشا نرود
یار با یار سفر کرد به تنها نرود
باد آسایش گیتی نزند بردل ریش
صبح صادق ندمد تا شب یلدا نرود
سعدی
ساناز
salam be hamegi
injaneb Maryam Ahanj be shomareh shenasnameye 9??6 sadere az Tehran elam midaram ke dirooz 19 dec. 2004 saate 2:15 bad az zohr be vaqte mahali ( barabar ba 11:45 shabe yekshanbe be vaqte Tehran } varede mamlekate sheytane bozorg shodeam . greencard movaqat behem dadan . hanooz gijam va natoonestam mogheiyate joghrafiyaiye khodamo tashkhis bedam mesle adami hastam ke varede qotb shode . be ghole yeki az hamsafaram amrika akhare donyas . amma man fekr mikonam merikh akhare donya bashe. rasti dirooz baraye avalin bar tooye omram hashtpa khordam . chon in camputere amrikaii farsi-saz nadare sorate neveshtanam kam mishe.badan bishtar minvisam.az hameye doostani ke baraye badraghe amade boodan yek donya mamnoonam.
Maryam-a
injaneb Maryam Ahanj be shomareh shenasnameye 9??6 sadere az Tehran elam midaram ke dirooz 19 dec. 2004 saate 2:15 bad az zohr be vaqte mahali ( barabar ba 11:45 shabe yekshanbe be vaqte Tehran } varede mamlekate sheytane bozorg shodeam . greencard movaqat behem dadan . hanooz gijam va natoonestam mogheiyate joghrafiyaiye khodamo tashkhis bedam mesle adami hastam ke varede qotb shode . be ghole yeki az hamsafaram amrika akhare donyas . amma man fekr mikonam merikh akhare donya bashe. rasti dirooz baraye avalin bar tooye omram hashtpa khordam . chon in camputere amrikaii farsi-saz nadare sorate neveshtanam kam mishe.badan bishtar minvisam.az hameye doostani ke baraye badraghe amade boodan yek donya mamnoonam.
Maryam-a
جمعه، آذر ۲۷، ۱۳۸۳
چه آقايانی ....!!!
در عربستان ؛ يک آقايی ؛ توی فرودگاه رياض ؛ از دست زنش عصبانی شد و توی همان فرودگاه ؛او را طلاق داد !!
اين آقا ؛ عيال مربوطه را به فرودگاه برده بود تا به شهر ديگری پرواز کند ؛ اما پرواز شان به دلايلی به تاخير افتاد .
آقا به عيال گفت : عيال جان برويم خانه ؛ فردا با پرواز بعدی سفر می کنيم .
عيال گفت : نوچ ....
آقا ؛ دو سه ساعت توی فرودگاه نشست اما از هواپيما خبری نشد . به عيال گفت : عيال جان برويم خانه .
عيال گفت : نوچ ....
آقا هفت هشت ساعت ديگر توی فرودگاه علاف شد ؛ اما خبری از هواپيما نشد . به عيال گفت : ضعيفه !! ميآيی خانه يا نه ؟؟
عيال گفت : نوچ
آقا دندان روی جگر گذاشت و دو سه ساعت ديگر در فرودگاه بالا و پايين رفت ؛ اما از هواپيما خبری نشد .
بر گشت با خشم و غضب به عيال گفت : ای ضعيفه ی جراره !! حالا ميآيی خانه يا نه ؟؟؟
عيال گفت : نوچ
آقا هم خونش به جوش آمد و توی همان فرودگاه عيال را سه طلاقه کرد و خلاص !!!
روزنامه " اليوم " چاپ رياض ؛ نوشته است که اين آقا به خبر نگار آن روزنامه گفته است که : همسرش بايد حرف او را گوش ميداده و بخانه باز ميگشته است اما چون چنين کاری نکرده است لاجرم مستحق طلاق است !!!
خودمانيم ها ! چه آقا هايی توی دنيا زندگی ميکنند .
به نقل از وبلاگ گیله مرد رامتین
در عربستان ؛ يک آقايی ؛ توی فرودگاه رياض ؛ از دست زنش عصبانی شد و توی همان فرودگاه ؛او را طلاق داد !!
اين آقا ؛ عيال مربوطه را به فرودگاه برده بود تا به شهر ديگری پرواز کند ؛ اما پرواز شان به دلايلی به تاخير افتاد .
آقا به عيال گفت : عيال جان برويم خانه ؛ فردا با پرواز بعدی سفر می کنيم .
عيال گفت : نوچ ....
آقا ؛ دو سه ساعت توی فرودگاه نشست اما از هواپيما خبری نشد . به عيال گفت : عيال جان برويم خانه .
عيال گفت : نوچ ....
آقا هفت هشت ساعت ديگر توی فرودگاه علاف شد ؛ اما خبری از هواپيما نشد . به عيال گفت : ضعيفه !! ميآيی خانه يا نه ؟؟
عيال گفت : نوچ
آقا دندان روی جگر گذاشت و دو سه ساعت ديگر در فرودگاه بالا و پايين رفت ؛ اما از هواپيما خبری نشد .
بر گشت با خشم و غضب به عيال گفت : ای ضعيفه ی جراره !! حالا ميآيی خانه يا نه ؟؟؟
عيال گفت : نوچ
آقا هم خونش به جوش آمد و توی همان فرودگاه عيال را سه طلاقه کرد و خلاص !!!
روزنامه " اليوم " چاپ رياض ؛ نوشته است که اين آقا به خبر نگار آن روزنامه گفته است که : همسرش بايد حرف او را گوش ميداده و بخانه باز ميگشته است اما چون چنين کاری نکرده است لاجرم مستحق طلاق است !!!
خودمانيم ها ! چه آقا هايی توی دنيا زندگی ميکنند .
به نقل از وبلاگ گیله مرد رامتین
پنجشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۳
سنگ درمانی 2
سنگ درمانی (2)
و اما بقیه داستان سنگها . هر ماه یک سنگ و چندین اثر دارد.متولدین ماه فروردین: سنگ الماس که روی اختلالات کلیه
و مثانه اثر می گذارد. متولدین اردیبهشت: سنگ سبز زمرد که متعادل کننده روح و جسم است و بر روی تیرویید و
تصلب شرایین اثر مثبت دارد. متولدین خرداد: سنگ مروارید که از دسته دریایی ها است. متولدین تیر: سنگ یاقوت
قرمز که باعث محکم شدن پیوند زناشویی میشود. متولدین مرداد: سنگ اونیکس که سنگ سیلیکاتی طبیعی است و
در درمان اعتیاد موثر بوده و باعث دلگرمی در زندگی می شود. متولدین شهریور: سنگ سبز زمرد . متولدین مهر
سنگ اوپال از خانواده عقیق و متعلق به کشور استرالیا است افسردگی را از بین میبرد و به طلسم خوشبختی معروف
است. متولدین ابان : سنگ کریستالی زرد رنگ سیترین یا یاقوت قرمز . ضد افسردگی و نگرانی و عوارض
دیابت را از بین می برد. متولدین اذر: سنگ فیروزه یا سنگ حامی. بر عملکرد نادرست کبد اثر می گذارد قدرت
چشم را هم افزایش میدهد. متولدین دی: هیچ سنگ بخصوصی ندارند در عین حال تمام سنگها برایشان مفید است.
متولدین بهمن: سنگ اماتیست که ضد اضطراب و کابوس است به کسانی که بد خواب یا مضطربند توصیه میشود.
متولدین اسفند: مرجان سنگی که از گیاهان دریایی بدست می اید و چون منشا ان از کلسیم است برروی استخوانها
و بخصوص بیماری راشیتیسم اثر مثبت دارد. سنگ دیگر این ماه توپاز ابی است که جوان کننده روح میباشد.
سنگ یاقوت کبود روی سلولهای پوست مو و ناخن اثر مثبت دارد که دقیقا نمی دانم مربوط به کدام ماه است.
در حال حاضر این سنگها همه در جواهر فروشیها موجود است و خیلی هم گران نیست به شکل اویز گردن یا
انگشتر و حتی گوشواره. نیازی نیست سنگ درشتی تهیه کنیم تنها یک تکه کوچک ان کافی است البته سنگهای
معروف مثل الماس و زمرد و یاقوت کمی گران است بقیه چندان قیمتی ندارند و به شکل تراش نداده ارزانتر
هستند.در ضمن فراموش کردم بگم که سنگ اماتیست به رنگ بنفش کم رنگ است. البته حساب ماهها هم
به ماه میلادی یا از 11 هر ماه تا11 ماه بعد است مثلا اگر بین 11 بهمن تا 11 اسفند هستید سنگ بهمن یعنی
اماتیست مربوط به شما است .حال شما چه سنگی به کارتان میاید یا به ماه تولدتان می خورد؟
ایا عقیده به سنگ درمانی دارید ؟ ممنون از صبر و حوصله اتان که این مطلب را خواندید.
ناهید.
و اما بقیه داستان سنگها . هر ماه یک سنگ و چندین اثر دارد.متولدین ماه فروردین: سنگ الماس که روی اختلالات کلیه
و مثانه اثر می گذارد. متولدین اردیبهشت: سنگ سبز زمرد که متعادل کننده روح و جسم است و بر روی تیرویید و
تصلب شرایین اثر مثبت دارد. متولدین خرداد: سنگ مروارید که از دسته دریایی ها است. متولدین تیر: سنگ یاقوت
قرمز که باعث محکم شدن پیوند زناشویی میشود. متولدین مرداد: سنگ اونیکس که سنگ سیلیکاتی طبیعی است و
در درمان اعتیاد موثر بوده و باعث دلگرمی در زندگی می شود. متولدین شهریور: سنگ سبز زمرد . متولدین مهر
سنگ اوپال از خانواده عقیق و متعلق به کشور استرالیا است افسردگی را از بین میبرد و به طلسم خوشبختی معروف
است. متولدین ابان : سنگ کریستالی زرد رنگ سیترین یا یاقوت قرمز . ضد افسردگی و نگرانی و عوارض
دیابت را از بین می برد. متولدین اذر: سنگ فیروزه یا سنگ حامی. بر عملکرد نادرست کبد اثر می گذارد قدرت
چشم را هم افزایش میدهد. متولدین دی: هیچ سنگ بخصوصی ندارند در عین حال تمام سنگها برایشان مفید است.
متولدین بهمن: سنگ اماتیست که ضد اضطراب و کابوس است به کسانی که بد خواب یا مضطربند توصیه میشود.
متولدین اسفند: مرجان سنگی که از گیاهان دریایی بدست می اید و چون منشا ان از کلسیم است برروی استخوانها
و بخصوص بیماری راشیتیسم اثر مثبت دارد. سنگ دیگر این ماه توپاز ابی است که جوان کننده روح میباشد.
سنگ یاقوت کبود روی سلولهای پوست مو و ناخن اثر مثبت دارد که دقیقا نمی دانم مربوط به کدام ماه است.
در حال حاضر این سنگها همه در جواهر فروشیها موجود است و خیلی هم گران نیست به شکل اویز گردن یا
انگشتر و حتی گوشواره. نیازی نیست سنگ درشتی تهیه کنیم تنها یک تکه کوچک ان کافی است البته سنگهای
معروف مثل الماس و زمرد و یاقوت کمی گران است بقیه چندان قیمتی ندارند و به شکل تراش نداده ارزانتر
هستند.در ضمن فراموش کردم بگم که سنگ اماتیست به رنگ بنفش کم رنگ است. البته حساب ماهها هم
به ماه میلادی یا از 11 هر ماه تا11 ماه بعد است مثلا اگر بین 11 بهمن تا 11 اسفند هستید سنگ بهمن یعنی
اماتیست مربوط به شما است .حال شما چه سنگی به کارتان میاید یا به ماه تولدتان می خورد؟
ایا عقیده به سنگ درمانی دارید ؟ ممنون از صبر و حوصله اتان که این مطلب را خواندید.
ناهید.
چهارشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۳
ده فرمان مهر طلبی
امروز می خواهیم به ذهنیت راضی کردن دیگران یورش مستقیم ببریم می خواهیم ((باید))های
خود را در ((ده فرمان مهر طلبی )) بازنویسی کنیم
ده فرمان مهر طلبی در ادامه ی مطلب فهرست شده است آنها را با صدای بلند بخوانید سعی
کنید تا حد امکان اینها غیر منطقی و متوقعانه به نظر برسند سنگینی این بایدهای به خود تحمیل شده را احساس کنید احساس گناه و خشم موجود در پس آن را احساس کنید
ده فرمان مهر طلبی
همیشه باید انتظارات و خواسته های دیگران را برآورده کنم
باید از همه کسانی که به نوعی با من در ارتباط هستند مراقبت کنم
باید همیشه به مسایل دیگران گوش بدهم و برای حل و فصل آنها اقدام کنم
باید همیشه خوب و مهربان باشم و احساسات کسی را جریحه دار نکنم
باید همیشه دیگران را بر خود مقدم بدانم
هرگز نباید به کسی که به من احتیاج دارد جواب نه بدهم
هرگز نباید کسی را از خودم نامید کنم
باید همیشه شاد و سرحال باشم و احساسات منفی ام را به دیگران نشان ندهم
همیشه باید دیگران را راضی کنم و آنها را از خودم شاد سازم
هرگز نباید از کسی بخواهم برایم کاری انجام بدهد
هدف اینست که این عبارت را بازنویسی کرده و هر کدام را با یک اندیشه درست تعویض کنید
همانطور که می دانید اندیشه درست حکم می کند که از خواسته ها و امیال خود حرف بزنید
حالا از فرمان شماره یک استفاده کنید و به ترتیب تا فرمان شماره ده برسید به هنگام بازنویسی
هر عبارت به جابی ((باید))هاو ((نباید))ها اندیشه های اصلاح کننده بنویسید برای مثال به
جای ((همیشه باید به خواسته و انتظارات دیگران جواب مثبت بدهم ))بنویسید:((هر زمان که
((بخواهم به انتخاب خودم خواسته ها و انتظارات دیگران را برآورده می کنم
در مثالی که خواندید به خواسته دیگران به طرق مختلف اصلاح می شود می توانید عبارت اول
ده فرمان خود را به شکل زیر اصلاح کنید
به جای ((همیشه باید به خواسته ها و انتظارات دیگران جواب مثبت بدهم.))بنویسید:((می دانم
که همیشه مجبور نیستم به خواسته ها و انتظارات دیگران جواب مثبت بدهم. می توانم به انتخاب
((خودم به هر کسی که مایلم کمک کنم و خواسته او را بر آورده سازم
روش های متعددی برای اصلاح کردن ده فرمان مهر طلبی هست مهم این است که بدانید
چگونه باید عبارت خود را تعدیل کنید تا رهایی بخش و درمان کننده باشد
در نگاه اول بی جهت تحت تاثیر درست بودن عبارت قرار نگیرید از آنجایی که شما
سالها تحت تاثیر بیماری راضی کردن دیگران و مهر طلب بوده اید ده فرمان مهر طلبی در
نگاه اول به نظرتان منطقی و مسلم می رسند اما حالا می دانید که این ذهنیت مخدوش و
نادرست است این را هم می دانید که پای بندی به این بایدها نشانه های بیماری شما را
ادامه دار می سازد
وقتی ده فرمان مهر طلبی را باز نویسی کردید جملات اصلاح شده را به صدای بلند بخوانید
.به کلمات مبالغه آمیز ((همیشه))و ((هرگز))توجه کنید
اندیشه های اصلاح کننده باید منطقی و انعطاف پذیر باشند
یرگرفته از مجله روانشناسی اجتماعی
نوشته دکتر هاریت یریکر
ترجمه مهدی قرچه داغی
وحید25/9/83
خود را در ((ده فرمان مهر طلبی )) بازنویسی کنیم
ده فرمان مهر طلبی در ادامه ی مطلب فهرست شده است آنها را با صدای بلند بخوانید سعی
کنید تا حد امکان اینها غیر منطقی و متوقعانه به نظر برسند سنگینی این بایدهای به خود تحمیل شده را احساس کنید احساس گناه و خشم موجود در پس آن را احساس کنید
ده فرمان مهر طلبی
همیشه باید انتظارات و خواسته های دیگران را برآورده کنم
باید از همه کسانی که به نوعی با من در ارتباط هستند مراقبت کنم
باید همیشه به مسایل دیگران گوش بدهم و برای حل و فصل آنها اقدام کنم
باید همیشه خوب و مهربان باشم و احساسات کسی را جریحه دار نکنم
باید همیشه دیگران را بر خود مقدم بدانم
هرگز نباید به کسی که به من احتیاج دارد جواب نه بدهم
هرگز نباید کسی را از خودم نامید کنم
باید همیشه شاد و سرحال باشم و احساسات منفی ام را به دیگران نشان ندهم
همیشه باید دیگران را راضی کنم و آنها را از خودم شاد سازم
هرگز نباید از کسی بخواهم برایم کاری انجام بدهد
هدف اینست که این عبارت را بازنویسی کرده و هر کدام را با یک اندیشه درست تعویض کنید
همانطور که می دانید اندیشه درست حکم می کند که از خواسته ها و امیال خود حرف بزنید
حالا از فرمان شماره یک استفاده کنید و به ترتیب تا فرمان شماره ده برسید به هنگام بازنویسی
هر عبارت به جابی ((باید))هاو ((نباید))ها اندیشه های اصلاح کننده بنویسید برای مثال به
جای ((همیشه باید به خواسته و انتظارات دیگران جواب مثبت بدهم ))بنویسید:((هر زمان که
((بخواهم به انتخاب خودم خواسته ها و انتظارات دیگران را برآورده می کنم
در مثالی که خواندید به خواسته دیگران به طرق مختلف اصلاح می شود می توانید عبارت اول
ده فرمان خود را به شکل زیر اصلاح کنید
به جای ((همیشه باید به خواسته ها و انتظارات دیگران جواب مثبت بدهم.))بنویسید:((می دانم
که همیشه مجبور نیستم به خواسته ها و انتظارات دیگران جواب مثبت بدهم. می توانم به انتخاب
((خودم به هر کسی که مایلم کمک کنم و خواسته او را بر آورده سازم
روش های متعددی برای اصلاح کردن ده فرمان مهر طلبی هست مهم این است که بدانید
چگونه باید عبارت خود را تعدیل کنید تا رهایی بخش و درمان کننده باشد
در نگاه اول بی جهت تحت تاثیر درست بودن عبارت قرار نگیرید از آنجایی که شما
سالها تحت تاثیر بیماری راضی کردن دیگران و مهر طلب بوده اید ده فرمان مهر طلبی در
نگاه اول به نظرتان منطقی و مسلم می رسند اما حالا می دانید که این ذهنیت مخدوش و
نادرست است این را هم می دانید که پای بندی به این بایدها نشانه های بیماری شما را
ادامه دار می سازد
وقتی ده فرمان مهر طلبی را باز نویسی کردید جملات اصلاح شده را به صدای بلند بخوانید
.به کلمات مبالغه آمیز ((همیشه))و ((هرگز))توجه کنید
اندیشه های اصلاح کننده باید منطقی و انعطاف پذیر باشند
یرگرفته از مجله روانشناسی اجتماعی
نوشته دکتر هاریت یریکر
ترجمه مهدی قرچه داغی
وحید25/9/83
value(ارزش)
TO realize the value of sister
ask someone doesn't have one
>ارزش یک خواهر را ،از کسی بپرس که آنرا ندارد.
To realize the value of ten years:
Ask a newly divoced couple.
ارزش ده سال را،از زوجهایی بپرس که تازه از هم جدا شده اند.
TO realize the value of foure years:
Ask a grauate.
ارزش چهار سال را،از یک فارغ التحصیل دانشگاه بپرس
.
To realize the value of one year:
Ask who has failed a final exam.
ارزش یک سال را،از دانش آموزی بپرس که
در امتحان نهایی مردود شده باشد.
To realize the value of one month:
Ask a mother who has given birth to premature baby.
ارزش یک ماه را، از مادری بپرس که کودک نارس
به دنیا آورده باشد.
To realize the value of one week:
Ask an editor of weekly newspaper.
ارزش یک هفته را،از ویراستار یک مجله هفتگی بپرس.
TO realize the value of one houre:
Ask the lovers who are waiting to meet.
ارزش یک ساعت را،از عاشقانی بپرس که در انتظار
قرار ملاقات است.
TO realize the value of one minute:
Ask a person who has missed the train,bus or plan
ارزش یک دقیقه را،از کسی بپرس که به قطار،اتوبوس یا هواپیما نرسیده باشد.
TO realize the value of one second:
Ask a person who has survived an accidend.
ارزش یک ثانیه را،از کسی
بپرس که از حادثه ای جان سالم به در برده باشد.
TO realize the value of one millisecond:
Ask a person who has won a silver medal in the olympics.
ارزش یک میلی ثانیه را،از کسی بپرس که در مسابقات المپیک،مدال نقره برده باشد.
Time waits for no one treasure very moment you have .
You will teasure it even more when you can share it whit someone speicial.
زمان برای هیچکسی صبر نمی کند .قدر هر لحظه خود را بدانید.
قدر آنرا بیشتر خواهید دانست ،اگر بتوانید آنرا با دیگران تقسیم کنید.
TO realize the value of a frind :
Lose one.
برای پی بردن به ارزش یک دوست ،آن را از دست بده.
بر گرفته از www.irantoop.com
بدرود شهاب
ask someone doesn't have one
>ارزش یک خواهر را ،از کسی بپرس که آنرا ندارد.
To realize the value of ten years:
Ask a newly divoced couple.
ارزش ده سال را،از زوجهایی بپرس که تازه از هم جدا شده اند.
TO realize the value of foure years:
Ask a grauate.
ارزش چهار سال را،از یک فارغ التحصیل دانشگاه بپرس
.
To realize the value of one year:
Ask who has failed a final exam.
ارزش یک سال را،از دانش آموزی بپرس که
در امتحان نهایی مردود شده باشد.
To realize the value of one month:
Ask a mother who has given birth to premature baby.
ارزش یک ماه را، از مادری بپرس که کودک نارس
به دنیا آورده باشد.
To realize the value of one week:
Ask an editor of weekly newspaper.
ارزش یک هفته را،از ویراستار یک مجله هفتگی بپرس.
TO realize the value of one houre:
Ask the lovers who are waiting to meet.
ارزش یک ساعت را،از عاشقانی بپرس که در انتظار
قرار ملاقات است.
TO realize the value of one minute:
Ask a person who has missed the train,bus or plan
ارزش یک دقیقه را،از کسی بپرس که به قطار،اتوبوس یا هواپیما نرسیده باشد.
TO realize the value of one second:
Ask a person who has survived an accidend.
ارزش یک ثانیه را،از کسی
بپرس که از حادثه ای جان سالم به در برده باشد.
TO realize the value of one millisecond:
Ask a person who has won a silver medal in the olympics.
ارزش یک میلی ثانیه را،از کسی بپرس که در مسابقات المپیک،مدال نقره برده باشد.
Time waits for no one treasure very moment you have .
You will teasure it even more when you can share it whit someone speicial.
زمان برای هیچکسی صبر نمی کند .قدر هر لحظه خود را بدانید.
قدر آنرا بیشتر خواهید دانست ،اگر بتوانید آنرا با دیگران تقسیم کنید.
TO realize the value of a frind :
Lose one.
برای پی بردن به ارزش یک دوست ،آن را از دست بده.
بر گرفته از www.irantoop.com
بدرود شهاب
دوشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۳
"Persian Gulf"فرشتهی خوشبختی در خليج فارس
جايی که بودم همهاش آب بود، ديوار و ستونهای آجری قديم، آفتاب، و يک آرامش تمامنشدنی در عمق دريا. انگار بر تمام نقشهی جغرافی مسلط بودم، و داشتم فکر میکردم که آيا عمق تاريخی ما چنان بنای محکم و ماندگاری داشته است؟ چه کسی خواسته است بنای ميهن ما را از ته دريا کند؟
بعد ديدم که او دارد میآيد. لبحند زدم و با دقت به آن پهناور آبی نگاه کردم. او در آب میآمد با سرعتی بینظير، آرام و بیصدا، از راه رسيد، و بر آستانه ايستاد. ترکيبی بود از انسان و حيوان، به رنگ کهر، به اندازهی يک بره، چيزی شبيه مجسمهی زيرخاکی. چشمهاش، خدای من! تا کنون چشم به اين زيبايی نديدهام. با تمامی چشمهاش میخنديد. درست جلو من بر آستانهی آن ستونهای آجری ايستاده بود و چشمهاش میخنديد. بی آنکه از کسی پروا کند.
نمیتوانم زيبايی چشمهاش را بنويسم، نمیتوانم بگويم چه آرامشی از حضورش ساخته میشد، زنی زيبا بود در کالبد يک موجود عجيب؛ بعد با همان لبخند چشمهاش، به انتهای اقيانوسِ ما نگاه کرد و وارد خانه شد. خانهی ما اقيانوس بود. و من چيزی جز انتظار او نمیدانستم، چيزی جز آرامش حضور او نمیفهميدم. اما چرا نمیتوانم حس آن لحظه را بنويسم؟ چرا نمیتوانم اندامش را تصوير کنم؟ زيبايی چشمهاش، خدای من! آيا آمده بود مرا اغوا کند؟
زن بود؟ اسب بود؟ سگی تيزهوش بود؟ برهای ملوس بود؟ پری دريايی بود؟ يا فرشتهی نجات که وقتی پلک میزد، من دلم فرو میريخت و احساس امنيت می کردم؟ با حضور او ديگر دردی نداشتم. ديگر ايران مال ما میشد و میتوانستيم برگرديم. ديگر گذشتهها غمبار نبود، لبخند زدم و به رد راهش در آب نگاه کردم. فرشتهی خوشبختی به خليج فارس وارد شده بود که آنجا مأوا کند.
از خواب پريدم و به پنجره نگاه کردم؛ برلين بارانی بود، من لبخند میزدم، و دلم میخواست آن فرشته، آن پری، آن موجود ديدنی ايران را زيبا کند.
عباس معروفی
وحید 23/9/83
بعد ديدم که او دارد میآيد. لبحند زدم و با دقت به آن پهناور آبی نگاه کردم. او در آب میآمد با سرعتی بینظير، آرام و بیصدا، از راه رسيد، و بر آستانه ايستاد. ترکيبی بود از انسان و حيوان، به رنگ کهر، به اندازهی يک بره، چيزی شبيه مجسمهی زيرخاکی. چشمهاش، خدای من! تا کنون چشم به اين زيبايی نديدهام. با تمامی چشمهاش میخنديد. درست جلو من بر آستانهی آن ستونهای آجری ايستاده بود و چشمهاش میخنديد. بی آنکه از کسی پروا کند.
نمیتوانم زيبايی چشمهاش را بنويسم، نمیتوانم بگويم چه آرامشی از حضورش ساخته میشد، زنی زيبا بود در کالبد يک موجود عجيب؛ بعد با همان لبخند چشمهاش، به انتهای اقيانوسِ ما نگاه کرد و وارد خانه شد. خانهی ما اقيانوس بود. و من چيزی جز انتظار او نمیدانستم، چيزی جز آرامش حضور او نمیفهميدم. اما چرا نمیتوانم حس آن لحظه را بنويسم؟ چرا نمیتوانم اندامش را تصوير کنم؟ زيبايی چشمهاش، خدای من! آيا آمده بود مرا اغوا کند؟
زن بود؟ اسب بود؟ سگی تيزهوش بود؟ برهای ملوس بود؟ پری دريايی بود؟ يا فرشتهی نجات که وقتی پلک میزد، من دلم فرو میريخت و احساس امنيت می کردم؟ با حضور او ديگر دردی نداشتم. ديگر ايران مال ما میشد و میتوانستيم برگرديم. ديگر گذشتهها غمبار نبود، لبخند زدم و به رد راهش در آب نگاه کردم. فرشتهی خوشبختی به خليج فارس وارد شده بود که آنجا مأوا کند.
از خواب پريدم و به پنجره نگاه کردم؛ برلين بارانی بود، من لبخند میزدم، و دلم میخواست آن فرشته، آن پری، آن موجود ديدنی ايران را زيبا کند.
عباس معروفی
وحید 23/9/83
شنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۳
ماهی و جفتش ( داستان کوتاه)
ابراهیم گلستان
مرد به ماهی نگاه می کرد ماهی ها پشت شیشه آرام و آویزان بودند. پشت شیشه برایشان از تخته سنگها آبگیری ساخته بودند که بزرگ بود و دیواره اش دور می شد و دوریش در نیمه تاریکی می رفت. دیواره روبروی مرد از شیشه بود. در نیمه تاریکی راهرو غار مانند در هر دوسو از این دیواره ها بود که هر کدام آبگیری بودند نمایشگاه ماهیهای جور به جور و رنگارنگ. هر آبگیر را نوری از بالا روشن می کرد. نور دیده نمی شد اما اثرش روشنایی آبگیر بود. و مرد اکنون نشسته بود و به ماهیها در روشنایی سرد و تاریک نگاه می کرد. ماهیها پشت شیشه آرام و آویزان بودند. انگار پرنده بودند بی پر زدن. انگار در هوا بودند. اگر گاهی حبابی بالا نمی رفت آب بودن فضایشان حس نمی شد. مرد در ته دور روبرو / دو ماهی را دید که با هم بودند . دو ماهی بزرگ نبودند/ با هم بودند. اکنون سرهایشان کنار هم بود و دمهایشان از هم جدا. دور بودند ناگهان جنبیدند و رو به بالا رفتند و میان راه چرخیدند و دوباره سرازیر شدند و باز کنار هم ماندند. انگار می خواستند یکدیگر را ببوسند. اما باز از هم جدا شدند و لولیدند و رفتند وآمدند. مرد نشست. اندیشید هرگز این همه یکدمی ندیده بود ه است. هر ماهی برای خویش شنا می کند و گشت و گذار ساده خود را دارد. در آبگیرهای دیگر و بیرون از آبگیرها در دنیا در بیشه/ در کوچه/ ماهی و مرغ و آدم را دیده بود و در آسمان ستاره ها را دیده بود که می گشتند/ می رفتند اما هرگز نه این همه هماهنگ. در پاییز برگها با هم نمی ریزند و سبزه های نوروزی روی کوزه با هم نرستند و چشمک ستاره ها این همه با هم نبود. دو ماهی شاید از بس با هم بودند همسان بودند / همدم بودند/ یا شاید چون همسان بودند همدم بودند. مرد آهنگی نمی شنید اما پسندید بیندیشد که ماهی نوایی دارد/ یا گوش شنوایی که آهنگ یگانگی می پذیرد. اما چرا نه ماهیان دیگر.؟
یک پیرزن که دست کودکی را گرفته بود آمد و پیش آبگیر به تماشا ایستاد و پیش دید مرد را گرفت. زن با انگشت ما هیها را به کودک نشان می داد. مرد برخاست و سوی آبگیر رفت. ماهیها زیبا بودند و رفتارشان آزاد و نرم بود و همه چیز سکون سبکی داشت. زن با انگشت ماهیها را به کودک نشان می داد. بعد خواست کودک را بلند کند تا او بهتر ببیند زورش نرسید. مرد زیر بغل کودک را گرفت و او را بلند کرد. پیرزن گفت " ممنون آقا"
اندکی که گذشت مرد به کودک گفت : ببین اون دوتا چه قشنگ با همن. دو ماهی اکنون سینه به سینه هم داشتند و پرکهایشان نرم و مواج با هم می جنبید. دو ماهی اکنون با هم از هم دور شدند تا با هم / به هم نزدیک شوند و کنار هم سر بخورند/ مرد به کودک گفت ببین اون دوتا چه قشنگ با همن. کودک اندکی بعد پرسید کدوم دو تا؟ مرد گفت: اون دو تا. اون دوتا را می گم. اون دوتا را ببین. و با انگشت به دیواره شیشه ای آبگیر زد. کودک اندکی بعد گفت : دو تا نیستن. مرد گفت:" اون/ آآ/ اون/ اون دوتا." کودک گفت: همونا دو تا نیستن. یکیش عکسه که توی شیشه اونوری افتاده.
مرد اندکی بعد کودک را به زمین گذاشت/ آنگاه رفت به تماشای آبگیرهای دیگر.
دوستان عزیز باید ببخشید اگه با طولانی شدن مطلب خسته شدید. اما دلم نیومد متنو به دو بخش تقسیم کنم . فکرمی کنم با این کار زیبایی داستان از بین می رفت.
ساناز
ابراهیم گلستان
مرد به ماهی نگاه می کرد ماهی ها پشت شیشه آرام و آویزان بودند. پشت شیشه برایشان از تخته سنگها آبگیری ساخته بودند که بزرگ بود و دیواره اش دور می شد و دوریش در نیمه تاریکی می رفت. دیواره روبروی مرد از شیشه بود. در نیمه تاریکی راهرو غار مانند در هر دوسو از این دیواره ها بود که هر کدام آبگیری بودند نمایشگاه ماهیهای جور به جور و رنگارنگ. هر آبگیر را نوری از بالا روشن می کرد. نور دیده نمی شد اما اثرش روشنایی آبگیر بود. و مرد اکنون نشسته بود و به ماهیها در روشنایی سرد و تاریک نگاه می کرد. ماهیها پشت شیشه آرام و آویزان بودند. انگار پرنده بودند بی پر زدن. انگار در هوا بودند. اگر گاهی حبابی بالا نمی رفت آب بودن فضایشان حس نمی شد. مرد در ته دور روبرو / دو ماهی را دید که با هم بودند . دو ماهی بزرگ نبودند/ با هم بودند. اکنون سرهایشان کنار هم بود و دمهایشان از هم جدا. دور بودند ناگهان جنبیدند و رو به بالا رفتند و میان راه چرخیدند و دوباره سرازیر شدند و باز کنار هم ماندند. انگار می خواستند یکدیگر را ببوسند. اما باز از هم جدا شدند و لولیدند و رفتند وآمدند. مرد نشست. اندیشید هرگز این همه یکدمی ندیده بود ه است. هر ماهی برای خویش شنا می کند و گشت و گذار ساده خود را دارد. در آبگیرهای دیگر و بیرون از آبگیرها در دنیا در بیشه/ در کوچه/ ماهی و مرغ و آدم را دیده بود و در آسمان ستاره ها را دیده بود که می گشتند/ می رفتند اما هرگز نه این همه هماهنگ. در پاییز برگها با هم نمی ریزند و سبزه های نوروزی روی کوزه با هم نرستند و چشمک ستاره ها این همه با هم نبود. دو ماهی شاید از بس با هم بودند همسان بودند / همدم بودند/ یا شاید چون همسان بودند همدم بودند. مرد آهنگی نمی شنید اما پسندید بیندیشد که ماهی نوایی دارد/ یا گوش شنوایی که آهنگ یگانگی می پذیرد. اما چرا نه ماهیان دیگر.؟
یک پیرزن که دست کودکی را گرفته بود آمد و پیش آبگیر به تماشا ایستاد و پیش دید مرد را گرفت. زن با انگشت ما هیها را به کودک نشان می داد. مرد برخاست و سوی آبگیر رفت. ماهیها زیبا بودند و رفتارشان آزاد و نرم بود و همه چیز سکون سبکی داشت. زن با انگشت ماهیها را به کودک نشان می داد. بعد خواست کودک را بلند کند تا او بهتر ببیند زورش نرسید. مرد زیر بغل کودک را گرفت و او را بلند کرد. پیرزن گفت " ممنون آقا"
اندکی که گذشت مرد به کودک گفت : ببین اون دوتا چه قشنگ با همن. دو ماهی اکنون سینه به سینه هم داشتند و پرکهایشان نرم و مواج با هم می جنبید. دو ماهی اکنون با هم از هم دور شدند تا با هم / به هم نزدیک شوند و کنار هم سر بخورند/ مرد به کودک گفت ببین اون دوتا چه قشنگ با همن. کودک اندکی بعد پرسید کدوم دو تا؟ مرد گفت: اون دو تا. اون دوتا را می گم. اون دوتا را ببین. و با انگشت به دیواره شیشه ای آبگیر زد. کودک اندکی بعد گفت : دو تا نیستن. مرد گفت:" اون/ آآ/ اون/ اون دوتا." کودک گفت: همونا دو تا نیستن. یکیش عکسه که توی شیشه اونوری افتاده.
مرد اندکی بعد کودک را به زمین گذاشت/ آنگاه رفت به تماشای آبگیرهای دیگر.
دوستان عزیز باید ببخشید اگه با طولانی شدن مطلب خسته شدید. اما دلم نیومد متنو به دو بخش تقسیم کنم . فکرمی کنم با این کار زیبایی داستان از بین می رفت.
ساناز
بازم نزدیک کریسمس شد و من هفته ای هفت روز صبح و شب کار می کنم و به همین دلیل وقتی می رسم خونه حس و حال نوشتن ندارم اما از عذر و بهانه گذشته این علی آقای تمدن یک گزارش تصویری از کارخانه پیپسی در عراق تهیه کرده که تماشای آنرا را به کلیه دوستان توصیه می کنم رامتین
جمعه، آذر ۲۰، ۱۳۸۳
بدون عنوان
با سلام به همگی و با تشکر از تمام دوستانی که با ایمیل و یا در قسمت کامنتهای وبلاگمون تولدم را تبریک گفتند. یک هفته ای بود که کامپیوتر محل کارم خراب بود و نتونستم چیزی بنویسم اما هر روز خونه که می رسیدم یه سری به وبلاگ می زدم و در جریان نوشته های بقیه بودم. اول از همه از اینکه می بینم محمد کوچولو رو به بهبودی است و داره با شرایط جدیدش خو می گیره خیلی خیلی خوشحالم. دوم اینکه متن هادی که برگرفته از وبلاگ آرمان و اندیشه بود ... میدونید اصلا چیه ترجیح می دم چیزی نگم چرا که فکر کنم که آنقدر به زبان فارسی تسلط ندارم که احساس خوبی که بعد از خوندن این متن بهم دست داد را تشریح کنم. در پاسخ به ناهید عزیزم که در کامنت ها پرسیده بود که آیا هنوز آدمهایی با این تعریف وجود دارند؟ باید بگویم که شاید خیلی کم و نادر باشند اما هستند و من اقلا یکی شون را می شناسم. اگر خوب دقت کنیم می بینیم که رعایت بسیاری از نکاتی که در این متن به آنها اشاره می شود خیلی هم مشکل نیست و باور کنیم که هیچ تضادی هم با زندگی روزمره ما که به آن مبتلا هستیم ندارند
ساناز خانم! نوشته بودی که سنگ درمانی که خیلی پرخرجه ! شما لب تر کن! کیه که جرات کنه یه کامیون از این جور سنگها جلو خونه خالی نکنه
ضمنا وحید خان هدیه تولدی که بهم دادی بسیار جالب بود ممنونم اما یک خواهشی دارم و اونم اینه که از این جور چیزا پیدا می کنی لطفا برام ایمیل کن و صبر نکن تا سال دیگه و تولدی دیگر. ممنون
سعید
ساناز خانم! نوشته بودی که سنگ درمانی که خیلی پرخرجه ! شما لب تر کن! کیه که جرات کنه یه کامیون از این جور سنگها جلو خونه خالی نکنه
ضمنا وحید خان هدیه تولدی که بهم دادی بسیار جالب بود ممنونم اما یک خواهشی دارم و اونم اینه که از این جور چیزا پیدا می کنی لطفا برام ایمیل کن و صبر نکن تا سال دیگه و تولدی دیگر. ممنون
سعید
وهم سبز
تمام روز را در آئینه گریه میکردم
بهار پنجره ام را
به وهم سبز درختان سپرده بود
تنم به پیلهء تنهائیم نمیگنجید
و بوی تاج کاغذیم
فضای آن قلمرو بی آفتاب را
آلوده کرده بود
نمیتوانستم ، دیگر نمیتوانستم
صدای کوچه ، صدای پرنده ها
صدای گمشدن توپهای ماهوتی
و هایهوی گریزان کودکان
و رقص بادکنک ها
که چون حبابهای کف صابون
در انتهای ساقه ای از نخ صعود میکردند
و باد ، باد که گوئی
در عمق گودترین لحظه های تیرهء همخوابگی نفس میزد
حصار قلعهء خاموش اعتماد مرا
فشار میدادند
و از شکافهای کهنه ، دلم را بنام میخواندند
تمام روز نگاه من
به چشمهای زندگیم خیره گشته بود
به آن دو چشم مضطرب ترسان
که از نگاه ثابت من میگریختند
و چون دروغگویان
به انزوای بی خطر پناه میآورند
کدام قله کدام اوج ؟
مگر تمامی این راههای پیچاپیچ
در آن دهان سرد مکنده
به نقطهء تلاقی و پایان نمیرسند ؟
به من چه دادید ، ای واژه های ساده فریب
و ای ریاضت اندامها و خواهش ها ؟
اگر گلی به گیسوی خود میزدم
از این تقلب ، از این تاج کاغذین
که بر فراز سرم بو گرفته است ، فریبنده تر نبود ؟
چگونه روح بیابان مرا گرفت
و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد !
چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد
و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد !
چگونه ایستادم و دیدم
زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی میشود
و گرمی تن جفتم
به انتظار پوچ تنم ره نمیبرد !
کدام قله کدام اوج ؟
مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش
ای خانه های روشن شکاک
که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر
بر بامهای آفتابیتان تاب میخورند
مرا پناه دهید ای زنان سادهء کامل
که از ورای پوست ، سر انگشت های نازکتان
مسیر جنبش کیف آور جنینی را
دنبال میکند
و در شکاف گریبانتان همیشه هوا
به بوی شیر تازه میآمیزد
کدام قله کدام اوج ؟
مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش - ای نعل های
خوشبختی -
و ای سرود ظرفهای مسین در سیاهکاری مطبخ
و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی
و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها
مرا پناه دهید ای تمام عشق های حریصی
که میل دردناک بقا بستر تصرفتان را
به آب جادو
و قطره های خون تازه میآراید
تمام روز تمام روز
رها شده ، رها شده ، چون لاشه ای بر آب
به سوی سهمناک ترین صخره پیش میرفتم
به سوی ژرف ترین غارهای دریائی
و گوشتخوارترین ماهیان
و مهره های نازک پشتم
از حس مرگ تیر کشیدند
نمی توانستم دیگر نمی توانستم
صدای پایم از انکار راه بر میخاست
و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود
و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ
که بر دریچه گذر داشت ، با دلم میگفت
" نگاه کن
تو هیچگاه پیش نرفتی
تو فرو رفتی .
فروغ فرخزاد
وحید 20/9/83
بهار پنجره ام را
به وهم سبز درختان سپرده بود
تنم به پیلهء تنهائیم نمیگنجید
و بوی تاج کاغذیم
فضای آن قلمرو بی آفتاب را
آلوده کرده بود
نمیتوانستم ، دیگر نمیتوانستم
صدای کوچه ، صدای پرنده ها
صدای گمشدن توپهای ماهوتی
و هایهوی گریزان کودکان
و رقص بادکنک ها
که چون حبابهای کف صابون
در انتهای ساقه ای از نخ صعود میکردند
و باد ، باد که گوئی
در عمق گودترین لحظه های تیرهء همخوابگی نفس میزد
حصار قلعهء خاموش اعتماد مرا
فشار میدادند
و از شکافهای کهنه ، دلم را بنام میخواندند
تمام روز نگاه من
به چشمهای زندگیم خیره گشته بود
به آن دو چشم مضطرب ترسان
که از نگاه ثابت من میگریختند
و چون دروغگویان
به انزوای بی خطر پناه میآورند
کدام قله کدام اوج ؟
مگر تمامی این راههای پیچاپیچ
در آن دهان سرد مکنده
به نقطهء تلاقی و پایان نمیرسند ؟
به من چه دادید ، ای واژه های ساده فریب
و ای ریاضت اندامها و خواهش ها ؟
اگر گلی به گیسوی خود میزدم
از این تقلب ، از این تاج کاغذین
که بر فراز سرم بو گرفته است ، فریبنده تر نبود ؟
چگونه روح بیابان مرا گرفت
و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد !
چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد
و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد !
چگونه ایستادم و دیدم
زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی میشود
و گرمی تن جفتم
به انتظار پوچ تنم ره نمیبرد !
کدام قله کدام اوج ؟
مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش
ای خانه های روشن شکاک
که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر
بر بامهای آفتابیتان تاب میخورند
مرا پناه دهید ای زنان سادهء کامل
که از ورای پوست ، سر انگشت های نازکتان
مسیر جنبش کیف آور جنینی را
دنبال میکند
و در شکاف گریبانتان همیشه هوا
به بوی شیر تازه میآمیزد
کدام قله کدام اوج ؟
مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش - ای نعل های
خوشبختی -
و ای سرود ظرفهای مسین در سیاهکاری مطبخ
و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی
و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها
مرا پناه دهید ای تمام عشق های حریصی
که میل دردناک بقا بستر تصرفتان را
به آب جادو
و قطره های خون تازه میآراید
تمام روز تمام روز
رها شده ، رها شده ، چون لاشه ای بر آب
به سوی سهمناک ترین صخره پیش میرفتم
به سوی ژرف ترین غارهای دریائی
و گوشتخوارترین ماهیان
و مهره های نازک پشتم
از حس مرگ تیر کشیدند
نمی توانستم دیگر نمی توانستم
صدای پایم از انکار راه بر میخاست
و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود
و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ
که بر دریچه گذر داشت ، با دلم میگفت
" نگاه کن
تو هیچگاه پیش نرفتی
تو فرو رفتی .
فروغ فرخزاد
وحید 20/9/83
پنجشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۳
سنگ درمانی
سلام دوستان:
این دفعه میخواهم از سنگ درمانی برایتان بگویم
دو سه سالی است که قضیه سنگ درمانی در ایران خیلی رواج پیدا کرده.میگویند در اروپا
تمایل به خرافات دوباره رایج شده وبسیار دنبال این قضیه هستنداما در ایران هنوز به پدیده
سنگها و سنگ درمانی تفننی نگاه میکنند.مقاله ای در روزنامه شرق خواندم که بد ندیدم شما
هم چکیده ای از ان را بخوانید.سنگ درمانی که مدتها است در اروپا امریکا و خاورمیانه
دوباره متداول شده است ریشه ای شش هزار ساله دارد.عالمان اصلی این علم کاهنان مصری
و دانشمندان هندی ومصری بودند.انها سنگها را به دو دسته تقسیم کرده اند:سنگهای اتشفشانی
مثل عقیق و کهربا که در اثر ذوب شدن گدازه های اتشفشانی بوجود امده اند و سنگهای کریستالی که تحت شرایط خاص فشار و دما در اعماق زمین کریستال شده اند مثل کوارتز
اماتیست زمرد و توپاز.به عنوان مثال کوارتز کریستال طبیعی است و تسکین دهنده سیستم
عصبی است اگر یک تکه کوارتز در اتاقی که در ان زندگی می کنید داشته باشید انرژی منفی
محیط را میگیرد و به شما ارامش میدهد. اگر هنرمند هستید زمرد میتواند نبوغ هنری اتان را
افزایش دهد.اگر خلبان یا مهماندار هواپیما هستید یا به هر علتی دایم در سفرهای هوایی هستید
فیروزه که به سنگ حامی معروف است به شما احساس امنیت بیشتری میدهد. اویختن یاقوت
قرمز پیوند زناشویی را محکمتر میکند. شما چه نوع سنگی به کارتان می اید؟باشد برای
فرصتی دیگر . مطلب هنوز ادامه دارد........
ناهید
سعید جان:
تاریخ 19/9/1350 روزی که چون گلی زیبا در بوستان
طبیعت شکفتی بر تو مبارک باد.گل وجودت همیشه بهار
و شمع زندگیت همیشه فروزان.
تولدت مبارک. ناهید.
این دفعه میخواهم از سنگ درمانی برایتان بگویم
دو سه سالی است که قضیه سنگ درمانی در ایران خیلی رواج پیدا کرده.میگویند در اروپا
تمایل به خرافات دوباره رایج شده وبسیار دنبال این قضیه هستنداما در ایران هنوز به پدیده
سنگها و سنگ درمانی تفننی نگاه میکنند.مقاله ای در روزنامه شرق خواندم که بد ندیدم شما
هم چکیده ای از ان را بخوانید.سنگ درمانی که مدتها است در اروپا امریکا و خاورمیانه
دوباره متداول شده است ریشه ای شش هزار ساله دارد.عالمان اصلی این علم کاهنان مصری
و دانشمندان هندی ومصری بودند.انها سنگها را به دو دسته تقسیم کرده اند:سنگهای اتشفشانی
مثل عقیق و کهربا که در اثر ذوب شدن گدازه های اتشفشانی بوجود امده اند و سنگهای کریستالی که تحت شرایط خاص فشار و دما در اعماق زمین کریستال شده اند مثل کوارتز
اماتیست زمرد و توپاز.به عنوان مثال کوارتز کریستال طبیعی است و تسکین دهنده سیستم
عصبی است اگر یک تکه کوارتز در اتاقی که در ان زندگی می کنید داشته باشید انرژی منفی
محیط را میگیرد و به شما ارامش میدهد. اگر هنرمند هستید زمرد میتواند نبوغ هنری اتان را
افزایش دهد.اگر خلبان یا مهماندار هواپیما هستید یا به هر علتی دایم در سفرهای هوایی هستید
فیروزه که به سنگ حامی معروف است به شما احساس امنیت بیشتری میدهد. اویختن یاقوت
قرمز پیوند زناشویی را محکمتر میکند. شما چه نوع سنگی به کارتان می اید؟باشد برای
فرصتی دیگر . مطلب هنوز ادامه دارد........
ناهید
سعید جان:
تاریخ 19/9/1350 روزی که چون گلی زیبا در بوستان
طبیعت شکفتی بر تو مبارک باد.گل وجودت همیشه بهار
و شمع زندگیت همیشه فروزان.
تولدت مبارک. ناهید.
چهارشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۳
سهشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۳
Snow( barf)
salam doostan,
aval az hameh baz nemidoonam che balaiee bar sar pc oomadeh ke nemisheh bahash type farsi kard va be in dalil majboor be type fenglish shodam
Dovom inkeh dirooz December6, 2004 avalin barf zemestooni oomad va hameh ja ra sefid kard alan ham ke daram in chand khato minevisam asemoon hesabi delesh gerefteh va hava ham be nesbat sardeh.
sevom inke chon nemisheh be Farsi matlab nevesht manam mizaram ye forsat digeh ke hal e pc khoob bood ba dast por baratoon benvisam.
Bedrood
Sanaz
aval az hameh baz nemidoonam che balaiee bar sar pc oomadeh ke nemisheh bahash type farsi kard va be in dalil majboor be type fenglish shodam
Dovom inkeh dirooz December6, 2004 avalin barf zemestooni oomad va hameh ja ra sefid kard alan ham ke daram in chand khato minevisam asemoon hesabi delesh gerefteh va hava ham be nesbat sardeh.
sevom inke chon nemisheh be Farsi matlab nevesht manam mizaram ye forsat digeh ke hal e pc khoob bood ba dast por baratoon benvisam.
Bedrood
Sanaz
یکشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۳
آنها آنقدر سرگرم « بودن » هستند كه فرصت ندارند چشم بیندازند ببینند همسایه شان چه می كند
اولین و مهمترین مشخصه آنست كه همه چیز زندگی را دوست دارند ، از انجام هیچ كاری ناراحت نمی شوند . وقت خود را با شكوه و شكایت ، یا آرزوی اینكه اوضاع جود دیگری باشد ، تلف نمی كنند . نسبت به همه امور زندگی احساس شور و هیجان دارند ، و خواست و توقعشان از زندگی تا حدی است كه دستیابی به آن برایشان امكان داشته باشد و به سادگی با آنچه كه در اطرافشان است خود را سرگرم می كنند . اگر لازم بود كه اوضاع و شرایطی عوض شود ، سعی در تغییر آن می كنند و از این تلاش و كوشش لذت می برند .
اشخاص سالم و مثبت از احساس تقصیر رها هستند و از اضطرابهای مربوط به گذشته و ركود و فلج حاصل از آن ، كه لحظات حال را بهدر می دهد ، آزادند. اینان خود بدون هیچ كوششی از احساس گناه آزادند .
هیچوقت از كسی عصبانی نمی شوند ، بلكه به سادگی او را نادیده می گیرند .
نمی دانند چگونه نگران شوند ، نگرانی جزو برنامه زندگی شان نیست . البته لزوماً در تمام لحظات آرام نیستند ، اما تمایلی هم ندارند كه لحظات حال خود را با رنج و نسبت به وقایع آینده ، كه در اختیار ایشان نیست ، سپری كنند . گرایش زیادی به زیستن در لحظه حال دارند. می دانند كه لحظات مابین رویدادها ، به همان اندازه زمان وقوع آنها ، قابل زیستن است .
از ناشناخته ها نمی ترسند ، و جویای تجربیاتی هستند كه برایشان تازه و ناآشنا است .
به خلاف اكثریت مردم درصدد كسب افتخارات نیستند . به نحو خارق العاده ای از چگونگی نظر دیگران نسبت به خودشان فارغ اند ، و توجهی به اینكه گفتار و رفتارشان مورد پسند كسی باشد ندارند . در صداقت خویش صریح و بی پرده اند. آنها خودشان هستند و در حالیكه به اجتماع همچون بخش مهمی از زندگی خویش می نگرند ، اجازه نمی دهند كه بر آنها حاكم باشد ، یا به صورت برده آن در آیند .
در هر شرایط و موقعیتی نكات لطیف و هزل آمیز را می یابند ، و قادرند كه هم در بی معنی ترین و هم در جدی ترین موقعیتها و شرایط بخندند . آنها نه به مردم بلكه با مردم می خندند ، كل زندگی را سرگرمی و تقریح می دانند . وقتی كناری می ایستند و زندگی را می نگرند ، می دانند كه مقصد خاصی ندارند .
از نظر آنان مشكل به معنای چیزی است كه باید بر آن غلبه كرد ، نه مایه انعكاس وجود یا عدم چیزی در شخصیت ایشان . اگر حاصل مبارزه ایجاد تغییراتی باشد ، آنها می جنگند .
هرگز به این و آن نمی گویند كه چقدر حالشان بد است ، چقدر خسته هستند ، یا چه بیماریهایی دارند .
تظاهر نمی كنند و دروغ نمی گویند . بنظر آنان دروغ گفتن تحریف واقعیت شخصیت خودشان است .
و مسئولیت چگونگی حال و شخصیت خود را به دیگران واگذار نمی كنند . همچنین اوقات زیادی را با صحبت كردن درباره اشخاص و توجه و تمركز بر اعمال و رفتار موفق یا منجر به شكست آنها تلف نمی نمایند . نه راجع به دیگران ، بلكه با دیگران صحبت می كنند .
هر كار را با خلاقیتی ویژه انجام می دهند . اجباری نمی بینند كه هر كار را بنحو معینی انجام دهند ،
آنها پی گیرانه كنجكاو هستند . دانستنیهایشان هرگز كافی نیست . دغدغه صحیح و غلط را ندارند . اگر راهی به نتیجه نرسید ، یا نتیجه اش مطلوب و بسنده نبود ، بجای افسوس و پشیمانی ، از آن صرفنظر می كنند. هر شخص ، شیئی ، یا واقعه ای برای آنان بمنزله فرصت و امكانی برای یادگیری بیشتر است . از شكست نمی ترسند ، و در واقع غالباً به استقبال آن می روند .
اهل بحث و جدل و گفتگوهای داغ و پر حرارت نیستند ، بلكه بسادگی نظریات خود را می گویند و به گفته های دیگران گوش می كنند ، و می دانند كه كوشش در جهت متقاعد كردن دیگران به اینكه مثل آنها فكر كنند ، بیهوده است .
ارزشهای آنان منطقه ای نیست . با خانواده ، محله ، گروه ، شهر ، استان ، و یا كشور ویژه ای یكسان نمی شوند . خود را متعلق به بشریت می دانند. مرزهایی كه تعلق عاطفی انسانها را تعیین می كند ، مورد تأیید آنان نیست . از محدوده های سنتی فراتر رفته و تعالی می جویند ؛ همین امر غالباً موجب می شود تا ایشان را یاغی و یا حتی خائن بنامند .آنها بت و قهرمان ندارند . همه كس را به دیده برابر می نگرند ، و هیچكس را بالاتر و مهمتر از خود نمی دانند . در همه جا توقع عدالت ندارند .
میزان سلامتی آنان در این نیست كه آیا می لغزند یا نه ، بلكه در این است كه با لغزش چه برخوردی می كنند . آیا همانجا می افتند و ناله و زاری سر می دهند ؟ نه ، بر می خیزند ، گرد و غبار را از خود می زدایند ، و به زیستن می پردازند . انسانهایی كه فارغ از نقاط ضعف و خطا هستند ، شادی را تعقیب نمی كنند ، بلكه زندگی می كنند ، و شادی پاداش آنانست .
شخصيت بدون نقطه ضعف؛
وبلاگ آرمان وانديشه؛
هادي
Krzysztof Kieslowski تصنیف آهنگ فیلم آبی اثر
اگر با زبان فرشتگان سخن بگویم
اما بدون عشق باشم
فرقی با سکه ای که بر روی زمین می افتد و صدا می دهد نخواهم داشت
اگر به پیامبری نایل بشوم
اگر تمام اسرار و علوم را بدانم
اگر به اندازه ای که برای تکان دادن کوهها از جایشان لازم است
ایمان بزرگی داشته باشم
اما؛اگر عشق نداشته باشم
!من هیچ ام, هیچ
عشق صبور هست
عشق مهربان و بخشنده هست
عشق د رمقابل هر مشکلی ایستادگی می کند
عشق هر چیز را باور میکند
عشق هرگز پایان نمی پذیرد
اما؛
رسالتها پایانی خواهند داشت
زبانها پایانی خواهند داشت
علوم از میان برخواهند خاست
و از اینگونه است که؛
تنها امید , ایمان و عشق پا برجا خواهند ماند
و از این میان
عشق برترین است
برگرفته از وبلاگ صعود برهنه
وحید 15/9/83
اما بدون عشق باشم
فرقی با سکه ای که بر روی زمین می افتد و صدا می دهد نخواهم داشت
اگر به پیامبری نایل بشوم
اگر تمام اسرار و علوم را بدانم
اگر به اندازه ای که برای تکان دادن کوهها از جایشان لازم است
ایمان بزرگی داشته باشم
اما؛اگر عشق نداشته باشم
!من هیچ ام, هیچ
عشق صبور هست
عشق مهربان و بخشنده هست
عشق د رمقابل هر مشکلی ایستادگی می کند
عشق هر چیز را باور میکند
عشق هرگز پایان نمی پذیرد
اما؛
رسالتها پایانی خواهند داشت
زبانها پایانی خواهند داشت
علوم از میان برخواهند خاست
و از اینگونه است که؛
تنها امید , ایمان و عشق پا برجا خواهند ماند
و از این میان
عشق برترین است
برگرفته از وبلاگ صعود برهنه
وحید 15/9/83
جمعه، آذر ۱۳، ۱۳۸۳
مردی برای دومین بار
اکثر واردات ما از خارج از کشور است
ما اگر پیروز نشویم به احتمال زیاد شکست می خوریم
من پای تمام اظهارات نادرستی که کرده ام می ایستم
من در گذشته تشخیصهای صحیحی داده ام من در آینده تشخیصهای صحیحی داده ام
ما تعهدی جدی به ناتو داریم ما جزو ناتو هستیم ما تعهدی جدی به اروپا داریم ماجزو اروپا هستیم
آینده فردا بهتر می شود
ما همواره برای هر وضعیت اضطراری که پیش آید و پیش نیاید آمادگی کامل داریم
برای سازمان ناسا هنوز فضا از اهمیت بالایی برخوردار است
حضور کمرنگ رای دهندگان در انتخابات نشانه آنست که شمار کمتری از مردم پای صندوقهای رای می روند
سخنرانی کار بسیار آسانی است
این آلودگی هوا نیست که محیط زیست مارا ناپاک می کند این هوای کثیف و آب کثیف است که موجب آلودگی محیط زیست ما می شوند
با صراحت لهجه باید بگویم که فقط آموزگاران در حرفه فرهنگی شان هستند که به فرزندان ما درس میدهند
دیگر زمان آن فرا رسیده است که بشر وارد منظومه شمسی گردد
جملاتی که خوندین زایده تخیل من نبود چنین توان تخیلی فقط و فقط در انحصار دماغی جرج دبلیو بوش
می باشد که در مصاحبه های مطبوعاتی و تلویزیونی او ثبت شده است اون هم در روزها ی پایانی رقابت
ریاست جمهوری که نهایتا به انتخاب مجدد او برای چهار سال دیگر شد
منبع مجله گل آقا
وحید 13/9/83
ما اگر پیروز نشویم به احتمال زیاد شکست می خوریم
من پای تمام اظهارات نادرستی که کرده ام می ایستم
من در گذشته تشخیصهای صحیحی داده ام من در آینده تشخیصهای صحیحی داده ام
ما تعهدی جدی به ناتو داریم ما جزو ناتو هستیم ما تعهدی جدی به اروپا داریم ماجزو اروپا هستیم
آینده فردا بهتر می شود
ما همواره برای هر وضعیت اضطراری که پیش آید و پیش نیاید آمادگی کامل داریم
برای سازمان ناسا هنوز فضا از اهمیت بالایی برخوردار است
حضور کمرنگ رای دهندگان در انتخابات نشانه آنست که شمار کمتری از مردم پای صندوقهای رای می روند
سخنرانی کار بسیار آسانی است
این آلودگی هوا نیست که محیط زیست مارا ناپاک می کند این هوای کثیف و آب کثیف است که موجب آلودگی محیط زیست ما می شوند
با صراحت لهجه باید بگویم که فقط آموزگاران در حرفه فرهنگی شان هستند که به فرزندان ما درس میدهند
دیگر زمان آن فرا رسیده است که بشر وارد منظومه شمسی گردد
جملاتی که خوندین زایده تخیل من نبود چنین توان تخیلی فقط و فقط در انحصار دماغی جرج دبلیو بوش
می باشد که در مصاحبه های مطبوعاتی و تلویزیونی او ثبت شده است اون هم در روزها ی پایانی رقابت
ریاست جمهوری که نهایتا به انتخاب مجدد او برای چهار سال دیگر شد
منبع مجله گل آقا
وحید 13/9/83
بازی درمانی
سلام دوستان
بالاخره بعد از مدتها تاخیر تونستم بنویسم که علتش در درجه اول مشکلات فکری
بسیار زیاد در رابطه با کار ارش ودر درجه دوم خرابی کامپیوتر وحید (هر جا
کم میاریم به کامپیوتر وحید گیر میدیم....)بود .کم و بیش مطالب را میخوندم
میدیدم که سعید رامتین و وحید خیلی فعال بودند.و فکر کنم من هم از هم تنبل تر.
به هر حال مطلبی خوندم که برام جالب بود چکیده ای از ان را نوشتم امیدوارم
شما هم بپسندید.
بازی درمانی
شاید علت اینکه تعریف دقیقی از بازی وجود ندارد به این خاطر است که
فعالیت های مربوط به بازی و کار بسیار به هم امیخته اند.روانشناسان
برای تشخیص بازی از کار پنج ضابطه را به عنوان شاخص های بازی
معرفی میکنند:1- بازی دارای هدف است.2-بازی اختیاری است.3-
بازی دلپذیر و خوشایند است.4-بازی فاقد سازمان است.5- بازی از
قید کشاکش و پرخاش ازاد است.
برای درک بیشتر دنیای کودکان باید انها را هنگام بازی مشاهده کرد
زیرا کودکان از طریق بازی احساسات ناکامی ها و اضطرابهای
خود را بیان می کنندو در این مورد هم فروید بر این باور است
که بازی نوعی رفتار و وسیله ای برای بیان خواسته های درونی
کودک است.بازی فعالیتی انطباقی است که توانایی های ذهنی معمول
در کودکان را منعکس و مهارت های ادراکی و اجتماعی انها توسعه
پیدا میکند.باید در نظر داشته باشیم که بازی جزئ جدا نشدنی زندگی
کودکان و شیوه طبیعی یادگیری و ارتباط بر قرار کردن انها با دیگران
می باشد.بازی هرگز نباید به عنوان روشی برای وقت کشی تلقی گردد.
منبع: بازی درمانی. نشریه پزشک و جامعه . ناهید
ضمن امروز تولد پارسای عزیزم است
تولد این عزیز دل ام را به ساناز و سعید عزیزم تبریک میگم
از راه بسیار بسیار دور روی ماه شما عزیزان را می بوسم.
بالاخره بعد از مدتها تاخیر تونستم بنویسم که علتش در درجه اول مشکلات فکری
بسیار زیاد در رابطه با کار ارش ودر درجه دوم خرابی کامپیوتر وحید (هر جا
کم میاریم به کامپیوتر وحید گیر میدیم....)بود .کم و بیش مطالب را میخوندم
میدیدم که سعید رامتین و وحید خیلی فعال بودند.و فکر کنم من هم از هم تنبل تر.
به هر حال مطلبی خوندم که برام جالب بود چکیده ای از ان را نوشتم امیدوارم
شما هم بپسندید.
بازی درمانی
شاید علت اینکه تعریف دقیقی از بازی وجود ندارد به این خاطر است که
فعالیت های مربوط به بازی و کار بسیار به هم امیخته اند.روانشناسان
برای تشخیص بازی از کار پنج ضابطه را به عنوان شاخص های بازی
معرفی میکنند:1- بازی دارای هدف است.2-بازی اختیاری است.3-
بازی دلپذیر و خوشایند است.4-بازی فاقد سازمان است.5- بازی از
قید کشاکش و پرخاش ازاد است.
برای درک بیشتر دنیای کودکان باید انها را هنگام بازی مشاهده کرد
زیرا کودکان از طریق بازی احساسات ناکامی ها و اضطرابهای
خود را بیان می کنندو در این مورد هم فروید بر این باور است
که بازی نوعی رفتار و وسیله ای برای بیان خواسته های درونی
کودک است.بازی فعالیتی انطباقی است که توانایی های ذهنی معمول
در کودکان را منعکس و مهارت های ادراکی و اجتماعی انها توسعه
پیدا میکند.باید در نظر داشته باشیم که بازی جزئ جدا نشدنی زندگی
کودکان و شیوه طبیعی یادگیری و ارتباط بر قرار کردن انها با دیگران
می باشد.بازی هرگز نباید به عنوان روشی برای وقت کشی تلقی گردد.
منبع: بازی درمانی. نشریه پزشک و جامعه . ناهید
ضمن امروز تولد پارسای عزیزم است
تولد این عزیز دل ام را به ساناز و سعید عزیزم تبریک میگم
از راه بسیار بسیار دور روی ماه شما عزیزان را می بوسم.
چهارشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۳
خليجي که بايد فارس بماند
امروز ايميلي از سعيد و ساناز دريافت کردم اعتراضيه اي بود به نشنال جئوگرافيک در باب استفاده از نام خليج عربي و من هم به عنوان يک ايراني آنرا امضا کردم اما آيا هرگز از خودمان پرسيده ايم اگر روزي از جزيره نشينان جنوبي در باب پيوستن به امارات عربي نظر خواهي کنند چه پاسيخي خواهند شنيد ؟هنوز هم بياد دارم که وحيد مي گفت شهر هاي جنوبي ايران پس از سالها هنوز مملو از ويرانه هاي جنگ است ايراني نگه داشتن خليج فارس ملزم به سرمايه گذاري بر روي آن ويرانه هاست براي دميدن روح ايراني در مناطق عرب زبان جنوب ايران بايد امکان معيشت را برايشان فراهم کنيم توصيه ساده اي است اما افسوس که خانه از پايبست ويران است اما به هر تقدير آن اعتراضيه يک حسن داشت و آن اين بود که جهانيان دانستند ملت ايران نمرده اند
خلايق هر چه لايق
داشتم مجله تايمز را ورق مي زدم ديدم که مقاله نسبتا کاملي در باب برنامه هاي اتمي ايران نوشته و جالب اينکه آمار داده که بيش از هفتاد درصد مردم ايران با پيشبرد برنامه هاي انمي موافقند و هيچ حکومتي نمي تواند اين برنامه ها را متوقف کند -که البته ديديم جمهوري اسلامي مثل آب خوردن اين برنامه ها را متوقف کرد- من که چند سالي است در ايران نيستم اما اگر آمار تايمز صحت داشته باشد براستي که بايد گفت خلايق هرچه لايق
علي در مقابل علي آقا
به عنوان يک استقلالي هيچ چيزي برايم جالب تر از مصاحبه هاي آتشين علي دايي بر عليه پروين نبوده و نيست و صد البته جواب حکيمانه علي آقا که فرمودند گل زدن به تيمهاي درپيتي که هنر نيست - زماني که پروين در تيم ملي بود ما فقط با برزيل و آلمان بازي مي کرديم- اما نکته جالب پايان داستان بود که پاي اين دو نفر به سازمان حراست تربيت بدني باز شد تا در محيطي دوستانه و صد البته ارشادي اختلافات را کنار بگذارند راستي به نظر شما چرا پايان کار کمي تا قسمتي اطلاعاتي شد؟
No date my man!!!!
و باز هم طبق معمول من آخرين کسي بودم که در جمع دوستان با تکنولوژي آشنا شدم همين قضيه اورکات را مي گويم برايم جدا جالب بود در اين سايت با دوستاني برخورد کردم که حتي در خواب هم نمي ديدم در آمريکا ببينمشان اما يک اشتباه لپي در پروفايل دوستان برايم جالب بود و آن اين بود که چند تن از دوستان که اهل قرار و مدار با خانومها نيستند ـکه البته من نمي دانم چرا ولي حتما براي خودشان دلايلي دارند -نوشته بو دند که دنبال ديت گذاشتن با آقايان هستند محض اطلاع دوستان واژه فوق فقط در زمينه روابط سکسي به کار مي رود فلذا استدعا دارم که اين بخش را از پروفايل حذف فرماييد براي آدم حرف در مي اورند در ضمن بقيه دوستان فکر نکنند که اين دوستان بر مي گررد به يک شخص خاص چون من اين ايراد را در يسياري از پروفايلها ديدم
دست آخر اينکه اگر امکانش پيش آمد دوست دارم که هادي جان برايمان کمي از محمد بنويسد و بگويد که حال و احوالش چطور است رامتين
امروز ايميلي از سعيد و ساناز دريافت کردم اعتراضيه اي بود به نشنال جئوگرافيک در باب استفاده از نام خليج عربي و من هم به عنوان يک ايراني آنرا امضا کردم اما آيا هرگز از خودمان پرسيده ايم اگر روزي از جزيره نشينان جنوبي در باب پيوستن به امارات عربي نظر خواهي کنند چه پاسيخي خواهند شنيد ؟هنوز هم بياد دارم که وحيد مي گفت شهر هاي جنوبي ايران پس از سالها هنوز مملو از ويرانه هاي جنگ است ايراني نگه داشتن خليج فارس ملزم به سرمايه گذاري بر روي آن ويرانه هاست براي دميدن روح ايراني در مناطق عرب زبان جنوب ايران بايد امکان معيشت را برايشان فراهم کنيم توصيه ساده اي است اما افسوس که خانه از پايبست ويران است اما به هر تقدير آن اعتراضيه يک حسن داشت و آن اين بود که جهانيان دانستند ملت ايران نمرده اند
خلايق هر چه لايق
داشتم مجله تايمز را ورق مي زدم ديدم که مقاله نسبتا کاملي در باب برنامه هاي اتمي ايران نوشته و جالب اينکه آمار داده که بيش از هفتاد درصد مردم ايران با پيشبرد برنامه هاي انمي موافقند و هيچ حکومتي نمي تواند اين برنامه ها را متوقف کند -که البته ديديم جمهوري اسلامي مثل آب خوردن اين برنامه ها را متوقف کرد- من که چند سالي است در ايران نيستم اما اگر آمار تايمز صحت داشته باشد براستي که بايد گفت خلايق هرچه لايق
علي در مقابل علي آقا
به عنوان يک استقلالي هيچ چيزي برايم جالب تر از مصاحبه هاي آتشين علي دايي بر عليه پروين نبوده و نيست و صد البته جواب حکيمانه علي آقا که فرمودند گل زدن به تيمهاي درپيتي که هنر نيست - زماني که پروين در تيم ملي بود ما فقط با برزيل و آلمان بازي مي کرديم- اما نکته جالب پايان داستان بود که پاي اين دو نفر به سازمان حراست تربيت بدني باز شد تا در محيطي دوستانه و صد البته ارشادي اختلافات را کنار بگذارند راستي به نظر شما چرا پايان کار کمي تا قسمتي اطلاعاتي شد؟
No date my man!!!!
و باز هم طبق معمول من آخرين کسي بودم که در جمع دوستان با تکنولوژي آشنا شدم همين قضيه اورکات را مي گويم برايم جدا جالب بود در اين سايت با دوستاني برخورد کردم که حتي در خواب هم نمي ديدم در آمريکا ببينمشان اما يک اشتباه لپي در پروفايل دوستان برايم جالب بود و آن اين بود که چند تن از دوستان که اهل قرار و مدار با خانومها نيستند ـکه البته من نمي دانم چرا ولي حتما براي خودشان دلايلي دارند -نوشته بو دند که دنبال ديت گذاشتن با آقايان هستند محض اطلاع دوستان واژه فوق فقط در زمينه روابط سکسي به کار مي رود فلذا استدعا دارم که اين بخش را از پروفايل حذف فرماييد براي آدم حرف در مي اورند در ضمن بقيه دوستان فکر نکنند که اين دوستان بر مي گررد به يک شخص خاص چون من اين ايراد را در يسياري از پروفايلها ديدم
دست آخر اينکه اگر امکانش پيش آمد دوست دارم که هادي جان برايمان کمي از محمد بنويسد و بگويد که حال و احوالش چطور است رامتين
orkut
یک سوال اساسی دارم و امیدوارم همه دوستان جواب بدهند اونم اینه که می خواهم بدونم چه کسانی از دوستان عضو اورکات هستند? من به تازگی عضو شدم و می خواهم دوستانی که عضو نیستند را به اورکات دعوت کنم پس فعلا تا بعد قربون همگی رامتین
اشتراک در:
پستها (Atom)