جز تحمل تاریک این تکلم خاموش، راهی نیست
(باد بیاید و هی بگویی باد!؟)
حالا برابر آن آینه بی مرام
تا کی مرا میان مه نشسته خواهی دید؟
با دستمال سپید بر دو دیده دریا)
(!که شرم عشق را در انعکاس گریه نهان کرده ام
!خلاص مشو ای سرشت صبور
صبوری کن که من در قیود این قصیده منفعل
موزون هیچ صراطی نخواهم شد
حالا خراب از حیات سکوت
میان ذهن من و زیارت تو
...فاصله ای است ، فاصله ای است
سید علی صالحی
به دلیل اینکه اخوی تهرونی ما رفته شمال و یه چند روزی است که پیداش نیست و از اونجایی که من از بچگی عادت داشتم پامو تو کفش دیگران بکنم و با توجه به اینکه کفش اخوی در دنیای واقعی و مجازی برای من بزرگه با اینحال من پا تو کفشش کردم و یه شعر از سیّد نوشتم که جاش خیلی خالی نباشه تا برگرده و دوباره بنویسه
سعید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر