کل نماهای صفحه

شنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۳

ازدواج در گوشه و کنار دنیا

سعی کنید به این سوالها جواب دهید و میزان اطلاعات خودتون را درباره مراسم و رسم و رسوم ازدواج در کشورهای مختلف دنیا آزمایش کنید

در بین ایالتهای آلاباما، ویرجینیای غربی، کالیفرنیا و نیویورک کدام ایالت ازدواج بین پسر عمو و دختر عمو و پسرخاله و دختر خاله و ... را ممنوع کرده است؟

به اعتقاد بربرها کدام عضو داخلی بدن سمبل عشق است؟

بنابر رسومات چینی ها لباس عروس چه رنگی است و چرا؟

اسم رقص چرخشی که در عروسی های کلیمی ها به صورت سنتی برگزار می شود چیست؟

کدام دو کشور اولین کشورهایی بودند که ازدواج همجنس ها را قانونی کردند؟

چرا به عروس ماسائی هشدار داده می شود که وقتی به قصد رفتن به خانه شوهر از خانه پدری خارج می شود به پشت سرش نگاه نکند

سه تا از تمدنهای باستانی را که در آنها ازدواج خواهر و برادر مرسوم بود را نام ببرید

عروسهای یونانی چه چیزی زیر کفششون می نویسند؟


جواب: 1/ویرجینیای غربی 2/کبد 3/قرمز که خوشبختی و شانس می آورد 4/هورا 5/هلند در سال دو هزار و یک و بلژیک در سال دو هزار و سه 6/چون اعتقاد بر این است که اگر به عقب نگاه کند، سنگ می شود 7/اینکا و مصر و قبائل هاوایی 8/اسم مجردهایی که ممکن است نفر بعدی باشند که ازدواج می کند

منبع: نشنال جئوگرافیک

سعید

پدر

یعنی کسی سراغ تو را
از مویه های من نخواهد گرفت؟
بی تو گریستن
در پی باد دویدن است
می دانم


دیشب بعد از پانزده ساعت کار خسته کننده ساعت 11 شب رسیدم خانه و قبل از اینکه بتونم یک لیوان آب بخورم و گلوم تازه بشه دیدم ساناز یک جورایی غریب بهم نگاه می کنه! ازش پرسیدم که حالش خوبه؟ چرا که شب قبلش هم بی هیچ دلیلی گریه می کرد و دلش برا ایران تنگ شده بود.گریه افتاد و در حالی که اشک می ریخت گفت که چه اتفاقی افتاده. من مثل همیشه که شوکه می شوم تا مدتی قیافه و حرف زدنم عادی عادی بود تا نیم ساعت بعد که آرام آرام اشکهام راهشون را پیدا کردند و دلم یک کمی آرام شد. رفتم خوابیدم به امید اینکه تا صبح حالم بهتر بشه که البته نشد. صبح تا حالا سرگیجه دارم و هرچه می کنم نمی تونم که تمرکز کنم. مشتری ها هم یکی از یکی عتیقه تر و احمق تر. یه موضوع ساده ای را سه بار به یکیشون توضیح دادم با اون چشمهای بادومیش نگاهم می کنه و دوباره همون سوال را می پرسه. فکر کنم باید خونه می موندم و سر کار نمی آمدم(چه فکر ساده و احمقانه ای کم کم منم دارم میشم مثل مشتری ها) آخه من که با چهل درجه تب هم گاهی مجبور شده ام که بیام سرکار نمی دونم این ایده از کجا اومد تو ذهنم. به خودم گفتم که باید یه چیزی بنویسم برای حاجی، آخه این کمال بی معرفتی است که آدم باباش بمیره و در حالی که فرسنگها ازش دوره و نمی تونه برای آخرین بار ازش خداحافظی کنه، یه کلمه ای چیزی ننویسه. اما آخه چی بنویسم. نمی دونم! سرم درد می کنه . زنگ زدم به مامان که یک کمی باهاش حرف بزنم. آخه عموما اونه که بر شانه هاش گریه می کنم. نمی تونم پیداش کنم. چند بار سعی می کنم که زنگی بزنم به خاله اما آخه چی بهش بگم؟ دو روز پیش باهاش صحبت کردم و گفت که امیدواره که به زودی حاج آقا را بیارن خونه و اینطوری ما هم می تونیم باهاش صحبت کنیم. نمی تونم افکارم را جمع کنم. حاجی بعد رفتن زود همگام پدر هم حکم پدری بر ما داشت و هم برای فامیل پدر خوانده بود. معمولا روی حرفش حرفی زده نمی شد یکی از اون تیپ مردهایی که به بچه های خودش بیشتر از بقیه سخت می گرفت و کم کم هم ادبیات گفتگو با بچه هاش را برای سالها گم کرد. ولی من همیشه یه رابطه خاصی باهاش داشتم. نمی دونم چطور شد که زبان مخصوصش را یافتم. وقتی شنید که می خوام برم کانادا اولش چیزی نگفت و یه چند وقتی که گذشت توی یه جمعی که صحبت مهاجرت پیش آمد به شدت با آن مخالفت کرد و گفت که دوست نداره که ببینه که بچه های این مرز و بوم میرن خارج. می گفت که دلش می خواد این بچه ها اینجا بمونند و به ایران خدمت کنند. هیچ وقت یادم نمی ره که به من اشاره ای کرد و گفت این آقا سعید ما هم که راهی کاناداست داره می ره ادامه تحصیل بده و بر گرده. طفلی نمی خواست باور کنه که من جدی جدی از ایران کنده ام و دارم میرم و برای خودش اینجوری توجیه کرده بود. در جوانی با عبدالعلی و محمد بازرگان همکار بود و طبیعتا خو و منش اونها را در رفتار و تحلیلهای سیاسی اش داشت که برام همیشه جالب بود چرا که آدمی بسیار مذهبی اما با دید روشن بود. وقتی بالاخره خودشو از مغازه لاله زار باز نشسته کرد و کار را به پسرش محمد سپرد و رفت تفرش احساس کردم که جان تازه ای گرفت مثل این بود که زندگی را از نو شروع کرده. هر وقت که می رفتی به باغچه کوچکی که داشت میشد که برق طراوت و تازگی جوانی را در چشمانش ببینی. از صبح تا حالا حتی برای یک لحظه هم تصویر آن باغچه از نظرم دور نمی شه و فکر نمی کنم که بتونم دوباره برگردم اونجا چرا که تصور تحمل دیدن جای خالیش را ندارم. نمی دونم شایدم باید رفت و نبودش را باور کرد

دلم می خواست بهتر از اینی که هست سخن می گفتم
وقتی که دور از همگان
بخواهی خواب عزیزت را برای آینه تعبیر کنی
معلوم است که سکوت علامت آرامش نیست


سعید

جمعه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۳

تقدیم به روح عزیزی که سایه اش همیشه مثله یک پدر بالا سرمن وخوانوادم بود

خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه

دیگه کابوس زمستون نمی بینی
توی خواب گل های حسرت نمی چینی

دیگه خورشید چهره تو نمی سوزونه
جای سیلیای باد روش نمی مونه

دیگه بیدار نمی شی با نگرونی
یا با تردید که بری یا که بمونی

رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی
قانون جنگلو زیر پا گذاشتی

این جا قهرن سینه ها با مهربونی
تو تو جنگل نمی تونستی بمونی

دلتو بردی با خود به جای دیگه
اون جا که خدا برات لالایی می گه

می دونم می بینمت یه روز دوباره
توی دنیایی که آدمک نداره

سیاوش قمیشی

وحید 7/12/83

نمای ایران و ایرانی درجعبه جادویی کانادا

دیشب هم از اون شبهایی بود که در انتهای آن با خودم گفتم کاش زودتر خوابیده بودم و اصلا تلویزیون نگاه نکرده بودم. داستان از اونجایی شروع شد که وقتی آمدم خانه، پدر و مادر ساناز را دیدم که آمده بودند دیدن پارسا که عصری رفته بود سراغ گاز و سه تا از انگشتهاشو سوزانده بود و به مدت یک ساعتی گریه کرده بود و گفته بود دست دست دست. پدر ساناز موقع خدا حافظی به ساناز گفت برنامه سی بی سی را ساعت ده امشب فراموش نکنی! و رفت
منم کنجکاو شدم که ببینم این برنامه که درباره ایران ساخته شده چیه. ضمن اینکه یه کاست ویدئو گذاشتم که برنامه رو برای ساناز که سعی می کرد پارسا را بخواباند ضبط کنم خودم هم نشستم به تماشا. به مدت یک ساعتی که برنامه طول کشید باور کنید که نتونستم پلک بزنم. موضوع این فیلم مستند، دو زن که با هم همسایه و دوست هستند می باشد. هر دو معتاد و شوهرانشان به دلیلی زندانی. هرکدام یک بچه دارند و هردو برای امرار معاش مجبور به تن فروشی هستند. جالب اینجاست که فیلم بردار که خود خانمی است که بعد از انقلاب به سوئد رفته و الان بعد از هفده سال به ایران برگشته به مدت یک سال این دو را تعقیب می کند و حتی گاهی موفق می شود که به داخل ماشین و یا خانه مشتری های این دو هم برود. در گوشه دیگری از این فیلم به مساله صیغه پرداخته شده که نحوه تشریح این داستان هم خود داستان جالبی است و چهره ای کاملا بدور از تمدن از ایران و ایرانی نشان می دهد. از فضای شهر و لهجه مردم می شود گفت که داستان در مناطق شرقی یا مرکزی ایران اتفاق می افتد. من نتونستم دقیقا تشخیص بدم که کجا بود اما هر کجا که بود شکی ندارم که پاره ای از خاک ایران بود و مشتی نمونه خروار. دلم نمی خواهد که نظرم را در این باره بگم چرا که اولا که امکانش وجود نداره که شما هم این فیلم را ببینید و من هم نمی تونم کل داستان را اینجا بنویسم و داستان مستند ما هم خلاصه شدنی نیست. دوما فکر کنم که این دفعه دیگه راستی راستی نتونم خودم را کنترل کنم و از خط قرمزهای وبلاگمون رد بشم که جدا دلم نمی خواد که اینطور بشه. فقط یک نکته را باید بگم و اونم اینه که: امیدوارم رامتین مثل دفعه پیش نگه که آقا اینها ریشه در فرهنگ ما دارد و دین بی تقصیر است چرا که به نظر من دین و فرهنگ در ایران به شدت آمیخته است به طوری که جدا کردن این دو محال می نماید
اینهم لینک مطلب که البته خلاصه ای از داستان است و کل آن نیست
http://www.cbc.ca/passionateeye/behindtheveil.html

سعید

سه‌شنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۳

عاشورا

این روزها نام حسین ابن علی دوباره بر سر زبانهاست او که نه با تکیه به سلسله نامدار پدری و نه به فخر نبوت محمدی که فقط و فقط به دلیل فهم روشنش از آنچه پیش رو دید به اسطوره ای از اساطیر تاریخ تشیع مبدل شد. به جنگی نابرابر رفت تا سرفصلی جدید از عصیان و عشق را در دفتر تاریخ بگشاید و به یاد همگان آورد آنچه را پدرش به ما آموخت: دو نفر با هم همداستان می شوند تا ظلمی انجام پذیرد ظالم و ظلم پذیر. او بیش از آنکه تشنه آب فرات باشد عطش داشت که به آیندگان بیاموزاند که خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نخواهد داد مگر که آنان نفس خود را تغییر دهند. حسین نمادی است از عصیان و سرکشی در برابر آنچه ما نابرابری قدرت می نامیم آنرا. ابوالفضل برادرش سراپا عشق است به سیراب کردن اندیشه تشنه آزاد اندیشان که مشک آب برداشته به آبیاری درخت بلند آزادگی رفته اند. علی اکبر او تمام جوانی و طراوت نوع این اندیشه و علی اصغرش نوزادی و پاکی زلال روشنان عشق به هم نوع است. خواهرش زینب می خروشد تا به همگان بگوید که در هیچ آیینی زنان کمتر از مردان نیستند و زین العابدین می نمایاند که حرکت همیشه جاری است حتی در ضعف. و من هنوز بر این باورم که از اساطیر همیشه می توان آموخت

سعید

یکشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۳

:بد نیست مجردها بدانند که

'مشاجره با شوهر 'برای سلامت زن خوب است
پژوهشگران معتقدند زنانی که در جريان اختلافات خانوادگی با شوهران خود وارد جر و بحث می شوند کمتر از ساير زنان در معرض خطر ابتلا به بيماری های قلبی و ساير بيماری های مهلک قرار می گيرند. نشريه"انجمن قلب آمريکا" گزارش داده است زنانی که در جريان منازعه با شوهر خود سکوت اختيار می کنند چهار بار بيشتر با خطر مرگ ناشی از ناراحتی قلبی مواجه هستند. به علاوه زنانی که حرفه آنها در بيرون از خانه، زندگی خانوادگی آنها را مختل می کند دو بار بيشتر با خطر ابتلا به بيماری مرگبار قلبی روبرو هستند. محققان سه هزار و هفتصد نفر را طی دوره ای ده ساله در شهر فرامينگهام در ايالت ماساچوست آمريکا مورد مطالعه قرار دادند
فشار روانی
تيم مشترک محققان از دانشگاه بوستون و "موسسه اپيدمی شناسی ايکر" در ويسکانسين همچنين دريافت که ازدواج برای مردان مناسب است، چرا که احتمال مرگ مردان متاهل در اثر بيماری قلبی تنها نصف مردان مجرد است. ايلين ايکر، سرپرست گروه محققان گفت: "معتقديم که آن دسته از مشخصات ازدواج را که بر سلامت و طول عمر افراد تاثير دارند کشف کرده ايم." مطالعه ديگری به روی 35 هزار زن توسط "مرکز کنترل و پيشگيری از بيماری ها" در شهر آتلانتا، که نتايج آن در همين نشريه چاپ شده است، ارتباط ميان بيماری های قلب و عروق و زندگی حرفه ای را بررسی کرد. اين مطالعه نشان داد که آن دسته از زنان بيکار که در جستجوی کار بودند بيشترين ميزان ناراحتی های جسمانی را گزارش داده اند، به طوری که يک سوم آنها از فشار خون بالا رنج می بردند و 6 درصد نيز دچار حمله قلبی، سکته مغزی يا درد قفسه سينه شدند. در اين ميان زنان شاغل سالم تر از بقيه بودند، به طوری که تنها يک پنجم آنها از فشار خون بالا و دو درصد از بيماری های قلب و عروق رنج می بردند. ناراحتی فشار خون در زنانی که کار نمی کنند و در جستجوی کار نبودند نيز مشابه زنان شاغل بود اما آنها کمی بيش از زنان شاغل دچار ناراحتی های قلب و عروق می شدند.
نقل از سایت بی بی سی
سعید

جمعه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۳

دستاورد مهم

یکی از دستاوردهای مهم بازی ایران و بوسنی ارائه تمبر یادبود علی دایی بود
البته چاپ تمبر بازیکنان بزرگ توسط شرکت پست مزایای زیادی دارد اما تنها
عیبش این است که بعضی وقتها آدم دلش نمی آید بازیکن مورد علاقه اش را
!تف مالی کند و بچسباند پشت پاکت نامه
گل آقا
وحید 30/11/83

سه‌شنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۳

دماغ سربالا

سلام
امروز صبح یک کمی وقت آزاد داشتم که تصمیم گرفتم آن را به روزنامه خواندن تلف کنم(اخیرا احساسم درباره روزنامه ها اینه و کاریش هم نمی تونم بکنم). تیتر بزرگ سه تا از مهمترین روزنامه های تورنتو درباره ترور رفیق حریری بود که به جای اینکه توجهم را جلب کنه بیشتر حالم رو بهم زد(همه اش آدم کشی و ...). همینطور که روزنامه را ورق می زدم تیتری نظرم را جلب کرد و آنهم این بود که دانشمندان اسرائیلی ثابت کرده اند که می شود از اعضای بدن خوک به بدن انسان پیوند زد. این خبر به نظر من دو نکته داشت که اولی اینه که به نظر من تمام اسرائیلی ها در حال سنگ پرانی مثل فلسطینی ها نیستند و عده از آنها مشغول انجام تحقیقات و کار درست حسابی تر از سنگ پرانی هستند. دوم اینکه اون عده ای که دائما درحال عمل بینی و غیره هستند باید در یادشون نگه دارند که اگه یه موقع عمل موفقیت آمیز نبود حد اقل یه امیدی هست که یه دماغ سربالا از یه خوک به جای دماغشون پیوند بزنند فقط اینجا یک مشکلی هست که باید حل بشه و اونم اجازه ترخیص خوک در کشوری است که خوک نجس(یا به قول بعضی نجست)است

سعید

فراموشی و هزار......

متن زیر از ناهید است میبخشید حواسم حسابی پرت است.

برف بی سابقه در ایران

بعد از غیبت طولانی سلام دوستان
این بار مقصر نه کامپیوتر وحید بود نه چیز دیگری کلا من در نوشتن خیلی تنبل ام
البته سعی میکنم مطالب بسیار جالب و متنوعی را که وحید (مرد شماره1)وبلاگ و
رامتین و سعید و ساناز ووووووومینویسم بخوانم .جدا که دست همگی درد نکنه و
خسته نباشید.در جریان برف شدیدی که مدت یک هفته تمام در تهران امد هستید؟
حسابی همه چیز فلج شد و خسارت زیادی در کل کشوروارد شد مدت 9 روز هم
مدارس تعطیل شد استان گیلان هم که واقعا اسفبار بود چون نه گاز داشتند نه
اب راههای ارتباطی قطع بوده و از این دسته خبرها.الان کوچه ما امکان تردد
با ماشین نیست چون حسابی پوشیده از یخ وبرف است البته ما اگر بخواهیم
ماشین ببریم هم نمیتوانیم چون اوضاع ماشین هم خراب است .دیگه برف اومده
دیگه نمیدونیم شکرگزار باشیم یا ناشکری کنیم؟من نمیدونم اگر مملکت ما جای
کانادا یا روسیه بود چه اتفاقی رخ میداد؟دیشب در اخبار میگفت در یکی از
شهرهای روسیه دما به 70 - رسیده واقعا غیر قابل تصور است نه؟
بگذریم اما این برف یک حسن برای من داشت مرا خانه نشین کرد
به کارهای عقب افتاده رسیدم و توانستم چند ساعتی هم پای کامپیوتر بنشینم و
بنویسم.
اوشو عارف معاصر هندی در باره زندگی چنین میگوید:
زندگی فی نفسه مانند یک بوم نقاشی سفید است.
هر چه بر روی ان بکشی همان میشود.میتوانی رنج و محنت را بر روی
ان نقاشی کنی از طرف دیگر میتوانی نقش شادی و خوشبختی بر ان بیافکنی.
شکوه و عظمت انسانی تو در این ازادی خلاصه می شود.
تو میتوانی طوری از این ازادی استفاده کنی که زندگی ات به جهنم تبدیل
شود و یا طوری که زندگی ات اکنده از زیبایی نیکی شادی و صفات بهشتی
گردد.این به تو بستگی دارد.دلیل اینکه در دنیا این همه رنج و عذاب وجود
دارد این است که ادمها نادان هستند و نمیدانند بر روی این بوم چه نقاشی کنند.
از کتاب : عشق " رقص زندگی.
به نظر شما تفسیر درستی از زندگی کرده؟

یکشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۳

گفتگوی من و نازی زیر چتر

نازی : بیا زیر چتر من که بارون خیست نکنه
می گم که خیلی قشنگه که بشر تونسته آتیشو کشف بکنه
و قشنگتر این که
یاد گرفته گوجه را
تو تابه ها سرخ کنه و بعد بخوره
راسی راسی؟ یه روزی
اگه گوجه هیچ کجا پیدا نشه
اون وقت بشر چکار کنه؟


!من:هیچی نازی
دانشمندا تز می دن تا تابه ها را بخوریم
وقتی آهنا همه تموم بشه
اون وقتش بشر
لباسا رو می کنه و با هلهله
از روی آتیش می پره


نازی: دوربین لوبیتل مهریه مو
اگه با هم بخوریم
هلهله های من و تو

چطوری ثبت می شه

من : عشق من
آب ها لنز مورب دارند
آدمو وارونه ثبتش می کنند!
عکسمون تو آب برکه تا قیامت می مونه


نازی : رنگی یا سیاه سفید؟

من: من سیاه و ... تو سفید

نازی : آتیش چی؟تو آبا خاموش نمی شن آتیشا

من : نمی دونم والله
چتر رو بدش به من


نازی: اون کسی که چتر رو ساخت عاشق بود

من : نه عزیز دل من آدم بود

حسین پناهی

وحید 26/12/83

شنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۳

آسوده

آسوده از آواز اين و آن
يعني جاي كوچك دوري هم نيست
من خودم را بردارم از دست اين همه بگريزم براي خودم ؟
فقط سياره ي سبز بي نامي كنار بيد و سكوت و هوا
همين
يكي از دلايلي كه هر وقت كسي زنگ مي زند
دخترم مي گويد بابا خواباست
همين فرار از بيداري بي شفاي شب و روز شماست
من از بگو مگوي اين همه باد و
وزيدن بي اجازه ي اين همه واژه مي ترسم
فقط سياره ي كوچكي
جايي بيدي باديه اي
اين كه انتظار عظيمي از آزادي آدمي نبوده نيست

سید علی صالحی

سعید

فروشندگی و هزار دردسر

من یه عادتی دارم که به نظر خودم بد نیست و اونم اینه که معمولا از بحث کردن در مواردی که می دونم که نتیجه ای نمی گیرم، پرهیز می کنم. به عنوان مثال اگر برم چیزی بخرم و متوجه بشم که می تونم آنرا ارزانتر از جای دیگری تهیه کنم هیچوقت با فروشنده بحث نمی کنم چرا که معتقدم که مطمئنا اون فروشنده خودش هم می دونه و احتیاجی به سخنرانی من هم نداره و حتما دلیل قانع کننده ای هم برای خودش داره که آن جنس را به آن قیمت بفروشه. و یا اگر با فروشنده ای برخورد کنم که خیلی مودب نیست، با این فکر که شاید امروز روز خوبی نداشته و یا...بدون آنکه تلاشی در ادب کردن او داشته باشم فروشگاه را ترک می کنم. من با توجه به طبیعت کارم که با افراد پیر و مسن سر و کار دارم خیلی با این موضوع برخورد می کنم و جالب اینجاست که بعضا از این آدمها نمی خواهند مسائل بدیهی را قبول کنند و وقت مرا با بحث سر اینکه چرا قیمت شما بیشتر از مثلا وال مارت(بزرگترین زنجیره فروشگاه های خرده فروشی در دنیا)است و یا چرا ما جنسی را بدون رسید و بعد از شش ماه استفاده از آن می تونیم به فلان فروشگاه بزرگ بر گردانیم اما شما چنین نمی کنید و...هزاران هزار مورد دیگر. حالا سوال من اینجاست که به نظر شما چرا بعضی از آدمها اینطورند؟ آیا این موضوع ریشه در خودخواهی این افراد دارد که از اینکه می بینند توانسته اند نکته ای بر کسی بگیرند که آن فرد را توانایی پاسخگویی نیست، ایشان از آن لذت می برند. و یا شایدم تمام اون استرس ها و فشارهای روزمره ای که دارند را به نوعی با محکوم کردن فردی که در مقام فروشندگی اجازه بحث با مشتری را ندارد به او منتقل می کنند و از این طریق احساس سبکی می کنند. اگر کسی نظری در این زمینه داره و آن را اینجا مطرح کنه خوشحال میشم چرا که این مطلب مدت زیادی است که ذهنم را مشغول کرده و هر چه کردم نتونستم آنرا برای خودم توجیه کنم

سعید

آرتور ميلر درگذشت

آرتور ميلر، يکی از برجسته ترين نمايشنامه نويسان آمريکايی و برنده جايزه پوليتزر در سن هشتاد و نه سالگی درگذشت
دستيار شخصی آرتور ميلر خبر داد که او شامگاه پنجشنبه در خانه خود در کانکتيکات درگذشته است و علت مرگ را "نارسايی قلبی مادرزادی" اعلام کرده است. آقای ميلر همچنين به بيماری سرطان و ذات الريه نيز مبتلا بود. مشهورترين اثر آرتور ميلر، نمايشنامه مرگ يک دستفروش است که در سال 1949 جايزه پوليتزر را برای نويسنده 33 ساله اش به ارمغان آورد. اين نمايشنامه، به باور کارشناسان ادبی، تصويری از به انحراف کشيده شدن رويای آمريکايی بود و تحولی در شخصيت پردازی قهرمانهای تراژيک در هنر نمايش محسوب می شد. فعاليت ادبی او در دهه چهل ميلادی آغاز شد و بسياری از آثارش برنده جوايز معتبر ادبی شدند. از جمله اين آثار، می توان به همه پسران من و محک تجربه (کوره امتحان) اشاره کرد که اعتراض به فضای سرکوب سياسی در دوران "مک کارتيسم" بود. اين داستان، محاکمه ديوانه وار فردی را روايت می کرد که به جادوگری متهم شده بود. آثار آرتور ميلر با تاکيدی که بر نقش خانواده، اخلاق و مسئوليت پذيری فردی داشتند، بازگوکننده فروپاشی روزافزون جامعه آمريکايی بودند. او در مصاحبه‌ای که سال 1988 انجام شد، محور بسياری از آثار خود را اين پرسش دانسته بود که آيا امروزه با خانواده هايی که فروپاشيده اند و مردمی که ديگر برای مدت طولانی در يک مکان به سر نمی برند، در زندگی ريشه و پايه ای باقی مانده است؟ آرتور ميلر، زمانی که در 1956 با مريلين مونرو، ستاره سينما ازدواج کرد، به شهرتی بيش از پيش دست يافت که آن را ناخواسته می دانست. ميلر در مصاحبه ای با يک روزنامه فرانسوی در سال 1992، مريلين مونرو را شخصيتی به شدت "خودويرانگر" توصيف کرد و گفت در دوران اين زندگی مشترک "تمامی توجه و توان من وقف تلاش برای کمک به او برای حل مشکلاتش شده بود. متاسفانه، در اين زمينه توفيق چندانی نداشتم." ازدواج آرتور ميلر و مريلين مونرو در 1961 به جدايی انجاميد
منبع: سایت بی بی سی
سعید

پنجشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۳

ماشین رو خوب جایی گذاشتما

یکشنبه بعداز ظهر جلسه شرکت فراسو بود; باید می رفتم. تا ساعت 7 طول کشید
قبل از رسیدن به خونه به پمپ بنزین رفتم ;ماشین یه قطره بنزین
هم نداشت, دقیقا 35 لیتربنزین گرفت. رسیدم خونه یه کمی کلافه بودم; جلسه های شرکت خستم می کنه مامان کماکان حالش خوب نیست
نیلگونم صبحا خوبه ولی شبا تب می کنه; خودم هم یواش یواش سرفه هام شروع شده
تصمیم می گیرم برم استخر; ناهید میگه شام حاضره, خوردن شام رو به برگشتنه از استخر موکول می کنم, می رم
استخر صدف, لذت می برم; آخرش تصمیم می گیرم برم استخر روباز مجموعه
چشامو می بندمو گوشه استخر داخل آب دراز می کشم; بعد از چند لحظه متوجه قطره های میشم که به بدنم می خوره اولش فکر می کنم
قطره هایی که از شلب و شلوب و آب بازی چند تا خرس گنده یی که اون طرف هستن; چشامو که با زمی کنم متوجه می شم اشتباه کردم داره برف میاد; جالب اینجاست دوستانی که داشتن آب بازی می کردن هم تازه متوجه شده بودن
یه کم شنا می کنم و تصمیم می گیرم زودتر برگردم
چون از وضع خیابونم می ترسم, وقتی دمه خونه می رسم می بینم امکان ورود به پارکینگ خونه نیست
ماشین رو کنار خونه بغلی پارک می کنم
بعدش هم یه سری به وبلاگ می زنم و بعدش هم لالا

دوشنبه صبح که از خواب پا میشم با برف عجیب و غریبی روبرو میشم باورم نمیشه از دیشب تا حالا چقدر برف نشسته
قبل از رفتنه سره کار به ماشین یه نگاهی می ندازم برف زیادی روش نشسته عملا تکون دادنش خیلی مشکله دمه
پارکینگ هم کلی برفه بی خیاله آوردن ماشین به داخله خونه میشم ماشینهایی که تردد می کنن سر می خورن و
من خوشحال از جایه خوبی که برای ماشینم انتخاب کردم چون اگر هم کسی سر بخوره محاله به ماشین من بزنه
با خیاله راحت به سره کار می رم روزه خسته کننده ای بود شب به سختی ماشین گیرم میاد دیر به خونه می رسم
ناهید قبلش زنگ می زنه خیلی مواظب باش کوچه خیلی افتضاح ست یه نگاه به ماشین جاش خوبه برفم
که ول کن نیست حاله من هم داره بدتر میشه

سه شنبه با صدای زنگ علی از خواب بیدار میشم قراره امروزمون رو لغو می کنه البته اگر هم لغو نمی کرد
مطمئنا من اینکار رو انجام می دادم حالم اصلا خوب نیست احتیاج به استراحت دارم نزدیکای ظهر از جام بلند
می شم یه سری به وبلاگ می زنم مطلب اول سعید رو که می خونم جواب سوالمو می گیرم مطلب دوم هم
بازم یه سوتی دیگه باید یه جور درستش کنم (آخه یکی نیست بگه تو رو چه به نوشتن ) می رم برای خونه
یه کم خرید کنم دمه خونه یه نگاه به ماشین می کنم بامزه شده کلا زیره برفه حوصلشو ندارم وگرنه یه عکس
ازش می گرفتم تو دلم می گم خوب جایی گذاشتمه شا بعداز ظهر هم می خوابم از خواب که بیدار می شم احساس می کنم کمی بهترم ناهید شال و کلاه کرده و داره میره بیرون چرا؟ حتما کار داره دیگه. کامپیوتر روشنه یه موزیک می ذارم با هدفون گوش میدم
یه لحظه ناهید رو کنار خودم می بینم ناراحته اشاره می کنه هدفون رو بردارم
چی شده؟-
برف ریخته رو ماشین شیشه رو شکسته و کاپوت و سقفم خراب شده-
خب-
یه کاری بکن-
الان که کاری نمیشه کرد باید منتظر بمونیم تا فردا-
یه سری به ماشین می زنم دیگه هیچ برفی روش نیست حدسم درست بود بالای جایی که ماشین رو گذاشتم
شیروونیه ,یه گوله برف بزرگ از اونجا افتاده پایین تو دلم می گم اااااا من که ماشین رو خوب جایی گذاشته بودم

چهارشنبه پلیس 110 از ماشین دیدن می کنه و گزارش می نویسه و ماشین با کمک همسایه ها و در
میان حزن و اندوه (این یکی رو جدی گفتم) به سختی وارد پارکینگ خونه می شود
اینم چندتا عکس از ماشین









راستی داشت یادم می رفت خوشبختانه امروز ایران با بحرین مساوی کرد باور کنید کلی خوشحال شدم اول اینکه بحرین داشت می برد
آخرایه بازی فردوسی پور همش می گفت خدا کنه بازی زودتر تموم شه ما به همین نتیجه هم راضییم
دوم اینکه تجربه ثابت کرده ما همیشه برایه بازی اول زیاد مایه می ذارم اصولا هم می بربم بعدشم فکر می کنیم همه چی تموم شده
پس همون بهتر که مساوی کردیم

وحید 22/11/83

چهارشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۳

تولد

ناهید عزیزم تولدت مبارک
دلم برات حسابی تنگ شده امیدوارم که یه طورایی بتونم ببینمت مخصوصا حالا که داری از لحاظ جغرافیایی نزدیکتر هم میشی. آرزو دارم در کنار آرش و نیلگون همیشه سلامت و تندرست و شاد باشی

سعید

خوب به خیر وسلامتی داستان مذهب هم ختم به خیر شد نظرات تک تک عزیزان را خواندم و دوست دارم من نیز در باب مسائلی که در طول هفته گذشته مطرح شد قلمی بزنم پرده اول تراژدی جنین کنار خیابان بود اگر که بگویم ناراحت نشدم دروغ گفته ام اما بیایید واقع گرا باشیم این اتفاق همه روزه در کوشه گوشه گیتی می افتد اگر به دنبال مفصر می گردید به نظر من می بایست که علت را در فرهنگ ایرانی جستجو کنید نه در ریشه های مذهبی یا مسائل حکومتی این نکته را بر اساس تحقیق می گویم که در هیچ آیینی حقی برای کودکان بدون شناسنامه نمی یابید ولی در غرب سالهاست که انسان این حق را برای همنوعان خویش قائل شده و در حقیقت این قوانین انسانی است که این کودکان و مادران آنها را تحت حمایت قرار می دهد اینجا مادران مجرد را انسانهای استواری می دانند که حاضر شده اتد تا تمامی مشکلات را به جان خریده تا کانون خانواده ای را بر پا سازند وحید جان کودک کنار خیابان همه جا هست اگر می خواهی اشکی بریزی اشکت را برای مادرش نگه دار دخترکی که قربانی بی فرهنگی سه هزار ساله ایرانی است سعید عزیزم احساساتی می شود وظاهرا دیواری کوتاه تر از دیوار دین پیدا نمی کند چرا که به برکت حکومت ظفرنمون اسلامی میتوان تمامی مشکلات را بر گردن دین انداخت و همگان را راضی کرد نمی خواهم مغلطه کنم چرا که با متن سعید در نفی فاندامنتالیسم اسلامی صد در صد موافقم اما در بخش نخست آوردم که دلیلی بر ارتباط میان دین و مطلب وحید نمی بینم بگذارید از مقدمه بگذرم و به اصل بپردازم اما داستان از جایی جالب می شود که سعید و ساناز دچار سو تفاهم می شوند و وحید -که جدا دلم برایش پر می زند- سعی می کند با قلم خود نیمه پنهان برادر را به تصویر بکشد اما ساناز جان می خواهم با هم به سالهای دور سفر کنیم سالهای میانی دهه شصت است رامتین و وحید و سعید در سنین نوجوانی به مدرسه ای می روند که در آن صحبت از هیچ مقوله ای نیست الا مذهب شاید برایت باورش سخت باشد که ببینی کودکی ده ساله می بایست که به جای کتابهای کودکانه المنجد و مفاتیح الجنان بدست گیرد ساناز جان شاید آن سالها هیچ کس اندازه سعید در این مسائل عمیق نبود آنقدر که شاید گاهی همنشینی با او حتی برای دوستان نیز مشکل بود کم کم که به دوران جوانی نزدیکتر شدیم فاصله مان با دیدگاه سنتی مذهب بیشتر شد سعید جذب شریعتی و سروش شد تا به نوعی پروتستانیسم شیعی را تجربه کند و از طرف دیگر به دنبال سیراب شدن از عرفان ایرانی بود به یاد می آورم سالهایی را که سعید فقط و فقط به شجریان گوش می داد -بنده خدا مامانش اینا- بگذریم با قدم گذاشتن در دوران جوانی سعید به دیدگاه مذهبی خود می رسد که همان دیدگاه برگرفته از پروتستانیسم شیعی است دیدگاهی که تا آنجایی که من می دانم تقریبا منطبق بر دیدگاه من و وحید است مذهب ما قالبی ندارد بلکه شریانی است متصل به روح لایزال الهی این مذهب یک مقوله کاملا خصوصی در زندگی شخصی ماست و هیچ مداخله ای در زندگی روز مره ما ندارد در حقیقت به دنبال این هستیم که انسان باشیم و مومنیم به ارزشهای بشری اینکه بد برای همنوعمان نخواهیم اما در نیمه پنهانمان به دنبال راهی هستیم که به خداوندمان نزدیکتر باشیم شاید برایت تعجب آور باشد که بدانی من یکی از بهترین خاطرات دوران جوانیم خدمت کردن در آشپزخانه بازار زرگر ها در دوران عاشورا است تا زمانی که من نخواهم این نظر را به اطرافیانم تحمیل کنم حتی یک قابلمه هم می تواند پاره ای از نور خداوند باشد سعید را خوب می شناسم و می دانم که در گیر قالبها نمی شود اما ساناز جان یک انتقاد جدی به تو دارم و آن این است که اگر انسانی فکر کند که با پیروی از آیین مسیح می تواند برای خود و اطرافیانش آدم بهتری باشد چه ایرادی دارد که راه را بر او ببندیم و در مقابلش جبهه بگیریم مگر بناست که همه مثل ما فکر کنند نمی دانم تا به حال با ایرانیان تازه مسیحی بر خوردی داشته ای یا خیر انسانهای نازنینی هستند این گفته را از من بپذیر و دست آخر اینکه در مذهب من مذهبی بودن جرم نیست که بخواهند بخاطرش انسان را مورد پرسش قرار دهند
دوستدار همگی دوستان رامتین


پرگویی مرا ببخشید و تا یادم نرفته بگویم ناهید جان تولدت مبارک سبز باشی و سربلند
مذهب
وحید جان قبل از پرداختن به موضوع مطرح شده از توضیحاتی که داده بودی ممنونم . راستش بعد از خوندن نوشته اولت در رابطه با مذهب کمی دچار سو تدبیر شده بودم، چرا که تنها چیزی که در سعید نمی دیدم مذهبی بودنش بود یا به عبارتی مومن بودنش.
در مورد اینکه گفته بودی بخشی از کتابهای سعید را کتابهای مذهبی تشکیل میدهد یا در فلان نمایشگاه با وجود داشتن نهج البلاغه مجددا آن را خریداری کرده چیز عجیب و تازه ای د نیست، ولی از طرفی باید یاد آوری کنم که خوندن و یا داشتن کتابی به معنای اعتقاد و گرایش به آن مقوله نیست چون همانطور که می دونی سعید علاقه وافری به کتاب خوندن داره و عاشق دونستن مسایل پیرامون خویش می باشد که البته این یکی از محاسنش می باشد و به همین دلیل کتابهی زیادی را در مورد موضوعات مختلف داره و مطالعه کرده . یکی از اون مقوله ها هم مذهب می باشد. راستش را بخواهی چندی قبل کتاب انجیل را گرفته بود و سخت مشغول خوندن آن و تجزیه و تحلیل مطالب آن توسط یکی ، دو تا از همکاران مسیحی خود بود، یکی دو بار هم به همراه یکی از اونها به کلیسا رفت و در مراسم دعای آنها شرکت کرد. من تا مدتی از این حرکتش خیلی ناراحت بودم و در برابرش جبهه می گرفتم و بهش می گفتم نکنه می خواهی مسیحی بشی که اینقدر با جدیت دنبال این چیزها هستی!!!!( آخه می دونی اینجا خیلی از ایرانیها هستند که مسیحی شدند و تبلیغ گسترده ای را هم در این زمینه انجام میدهند). اما سعید در جوابم می گفت چه اشکالی داره که آدمی از مسایل بحث شده در سایر ادیان و کتب مذهبی مطلع باشه و اینقدر تعصب کور روی دین و پیامبرخودش نداشته باشه. از طرف دیگه تا اونجایی که من در مورد او دریافتم اینه که به مسایل جانبی و دست و پا گیر دین مثل خوندن شکسته نمازمسافر، قضا شدن وقت نماز، مراسم عاشورا و...... هیچ اعتقادی نداشته و نداره . شاید به عقیده سعید یا خیلیها ایمان و اعتقاد باید از ته دل و قلبی باشه و نماز خوندن ، زکات و خمس دادن و ....... تنها ملاک خوب بودن یه نفر نیست چرا که خیلی از آدمهایی که به ظاهر تمامی امور مذهبی را رعایت می کنند در خفا هزاران کثافت کاری دیگه را انجام می دهند که شاید یه آدم لا مذهب تو عمرش حتی یکی از اون کارها را انجام نداده باشه.
و بالاخره در یک کلام تا اونجایی که من می دونم سعید با خوندن هر ورق از نهج البلاغه، انجیل، قران ، کتابهای دکتر شریعتی و ........ سعی کرده تا اونجایی که می تونه نکات مثبت و درست زندگی کردن را بیاموزه و آنها را در زندگی خود بکار گیرد تا یک انسان واقعی باشد. امیدوارم در این راه موفق باشه.
ساناز

دیدگاه مذهبی

یه مقدمه کوچولو بعد بریم سره اصله مطلب از اون اولی که وبلاگ رو تشکیل دادیم رو این مسئله
که در مورد مذهب ننویسم پافشاری می کردم دلیلم این بود که این مسئله یک موضوع کاملا شخصی
ست و بی اغراق دو نفر آدم رو نمی بینید که در مورد تمام مسائل مذهبی نظریی کاملا یکسانی داشته باشن
خب بعد از این مقدمه کوتاه بریم سره اصله مطلب


بنظرم دسته بندی آدمها در مورد مسائل مذهبی با توجه به اینکه به تعداد آدمها نظرات متفاوت در این
مورد وجود داره خیلی سخته من بشخصه در مورد این موضوع انسانها رو به سه قسمت تقسیم می کنم
افراد مومن : افرادی که بیشتر مسائل و دیدگاه های مذهبی رو قبول دارن و اجرا می کنن مثلا نماز
می خونن روزه می گیرن خمس و زکات مالشون رو می دن شبای قدر احیا می گیرن وقتی کسوف و
یا خسوف میشه حتما نماز آیات رو می خونن به حج می رن ایام محرم رو عذاداری می کنن و...نمونه
بارزش مادرم و خیلی از فامیلهای نزدیکم که این آدمها برای من کاملا قابل احترامند

افراد غیر مذهبی : فکر کنم نیاز به تعریف نداشته باشه افرادی که به هیچ عنوان اعتقادی به
مسائل ندارن اینگونه افراد اصولا با مسائل غیر مادی میونه خوبی ندارن

افرادی با دیدگاه مذهبی : افرادی که مقوله مذهب رو رد نمی کنن و براش احترام قائلند
وبعضا برخی از مسائل مذهبی اعتقاد دارن و انجام می دن هر چند که به برخی مسائل دیگر
انتقاد جدی دارن

این تقسیم بندی بود که من در مورد دیدگاه انسانها در مورد مذهب دارم
فکر کنم سعید جواب سوالشو تا الان گرفته باشه مخاطب من سانازه
سعیدی که من می شناسم نماز می خونه بیش از یک چهارم کتابهای کتابخونش
در مورد مسائل مذهبیه که بیشترش کتب شریعتیه به حضرت علی اعتقاد داره یادمه یه سال
رفت نمایشگاه کتاب هر چی پول داشت داد کتاب چهار جلدی نهج البلاغه رو گرفت وقتی
ازش پرسیدم اینو که ما داشتیم چرا دوباره خریدی گفت این کتاب با توضیحاته; فرق می کنه
در ضمن کسی که میونه ای با دعای ندبه و زیارت عاشورا نداره براش مراسم ظهر عاشورا
مسخره ست همانطور که به مراسم چهارشنبه سوری اعتقادی نداره به زبون دیگه با خرافات
و باورهای احمقانه اعم از مذهبی و ملی ومیهنی و ... مخالفه

فکر کنم ساناز جان برات توضیح واضحات دادم مطمئنا با توجه به اینکه همسر سعید هستی
این چیزا رو بهتر از من می دونی حالا میمونه سو تفاهم به وجود اومده واقعیتش من سعید رو
با توجه به توضیحاتی که دادم آدمی ازدسته سوم می بینم حالا دوست دارم نظرتو درمورد سعید
درباره این موضوع بدونم دیدگاه شما; در مورد نگرش سعید درباره مذهب چیه؟
____________________________________________________________
:موخره
درکل دوران تحصیلم از تقلب کردن بدم می اومد تنها دوبار تقلب کردم اونم سره امتحان انشا بود
چرا می خندید؟باور کنید زنگ انشا که می شد کلی استرس داشتم از امتحانشم کلی می ترسیدم باورتون
نمیشه از رامتین بپرسید اینو برای این گفتم که قبول کنید که با آدم ناشی طرفید من اصلا بلد نیستم بنویسم
اگه اشتباهی از من می بینید اصلا تعارف نکنید حتما بگید; مطمئن باشید من اصلا ناراحت نمی شم
بلکه استقبال هم می کنم


وحید 20/11/83

سه‌شنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۳

کعبه و اعرابی

ساناز از اینکه وحید گفته بود که سعید دیدگاه مذهبی داره خیلی خوشش نیومده بود و می گفت که مگه تو مذهبی هستی؟ فکر کرده بود که منظور اینه که من مومن هستم یا نمی دونم...یه چیزی توی مایه های حسین الله کرم و ده نمکی. اگرچه من باید حالا حالا ها بدوم تا به گرد راه این عزیزان برسم اما فکر نمی کنم که این اتفاق هرگز به انجام برسه چرا که به نظر خودم من شامل حال"ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی/این ره که تو می روی به ترکستان است"هستم. من تحت تاثیر جامعه مدنی که در آن زندگی می کنم سعی کردم توضیحی بدم و گفتم که"مذهبی بودن اصلا بد نیست و آدمهایی مثل مرحوم بازرگان یا دکتر شریعتی هم مذهبی بوده اند"باور کنید کمتر از سه ثانیه نگذشت که گفت:یعنی تو خودت را با این آدمها مقایسه می کنی و خودت را در سطح آنها می دانی؟نمی دانم باید چه می گفتم که از این مخمصه خلاص بشم که تصمیم گرفتم که سکوت کنم. در هر حال قضاوت را می گذارم به عهده دوستان که آیا من در زمره مذهبیون در می آیم یا نه!فقط انصافا یه کم رعایت آبروی این بنده حقیر را بفرمایید

و من الله التوفیق

الاحقر سعید

بازم توپ مرواری

با سلام
نمی دانم دقیقا از کی شروع کردم به خواندن کتابهای هدایت اما دورترین تاریخی که به خاطرم مانده دوره راهنمایی توی مدرسه مدرّس است که مجموعه داستانهای کوتاهی از هدایت خواندم به اسم سه قطره خون. از همان دوران تا وقتی رفتم دانشگاه شاید بیش از ده ، دوازده بار شروع کردم به خواندن بوف کور اما هر بار بعد از خواندن چهار پنج صفحه آن را کنار گذاشتم چرا که یه جورایی برام سنگین بود و شایدم هنوز آنقدر درگیر روابط اجتمایی نشده یودم که آنرا بفهمم. هربار که شروع کردم به خواندن، آنقدر غرق آن جمله اول که میگه:"گاهی در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح آدم را می خورد"می شدم که نمی توانستم روی باقی متن تمرکز کنم و نتیجه این شد که بالاخره توانستم این پروژه را توی دوره دانشگاه تمامش کنم. به دلیل علاقه شدیدم به داستان از دوران نوجوانی تا حالا داستان های زیادی خوانده ام اما معمولا نتوانسته ام آنها را دوباره بخوانم و به اندازه اولین بار از آنها لذت ببرم. البته این مساله دو استثنا دارد که اولی هدایت و دومی هوشنگ گلشیری است که دومی خود داستانی جداگانه دارد و در فرصتی مناسب حتما به آن اشاره می کنم. داش آکل از داستانهایی بود که بارها و بارها خواندمش و همیشه از آن لذت بردم. سالها گذشت تا دوستی بسیار عزیز کتاب توپ مرواری را به من معرفی کرد. خاطرم هست که آن را یک نفس خواندم. اولش توی شوک بودم و فقط خندیدم اما بعد آرام آرام توی خلوت دلم گریه کردم ودلم گرفت چرا که هرچه بیشتر به این موضوع فکر کردم بیشتر دیدم که حق با هدایت است اما انگار باورهایم که ریشه ای عمیق در روحم دوانده بودند نمی خواستند به این راحتی دل کنده و بروند. من در متن کوتاهی که در معرفی نسخه اینترنتی توپ مرواری نوشتم فقط اشاره کوتاهی به طنز بودن این کتاب کردم اما به هیج وجه تاکیدی بر آن نداشتم و هنوز نمی دانم چرا وحید اینطور برداشت کرد که من آن را به عنوان کتاب طنز معرفی کردم. نکته دیگر اینکه وحید اشاره کرده که از سعید که دیدگاه مذهبی دارد بعید است که...البته برای خودم هم ابتدا همینطور بود اما وقتی عمیقتر نگاه کردم دیدم که این کتاب بیشتر علیه خرافات و باورهای احمقانه دینی است که باعث عقب نگه داشتن مردمان در طول قرن ها شده است. شاید هدایت به جای هرس کردن این درخت تنومند که به نظر کاری غیر ممکن است مجبور شد آن را از ریشه درآورد تا ما را به خود آورد. شاید ما به قول مولوی شامل حال قصه هر کسی از ظن خود شد یار من هستیم. نظرش هرچه بود باشد من از آن آنچه که می خواستم فهمیدم. هدایت از دید من آنقدر بزرگ بود که در قالب زمانه خودش نگنجید و به نظر من وحید به زیبایی تمام عاقبت او را ترسیم کرد وقتی که گفت به نظرم او خودکشی نکرد بلکه دق کرد

سعید

دوشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۳

hedayate divaneh

az bachegi ba esme Sadeq Hedayat ashan shodam , az pedaram mishenidam . avalin bar vaqti 16 sale boodam dastane DASH AKOL ro khondam . badha too sene 18-19 salegi , BOOFE KOOR, SAGE VELGARD, HAJI AGHA , SAYE ROSHAN va chand ta ye dige az ketabash , hamintor chandta az tarjomehash ( az Kafka ) ro khoondam . in avalin jomleye boofe koor " dar zendegiye adam zakhmhaii hast ... " ro barha az pedaram va digaran shenideh boodam va mishnavam , va har bar mesle avalin bar behesh fekr mikonam . az kheiliya shenidam ke doost nadaran ketabaye Hedayato bekhoonan chon ehsase naomidi beheshoon dast mide ya deleshoon mikhad khodkoshi konan . baraye man hichvaqt intor naboodh . hamishe ehsase baraksi dashtam . deqate Hedayat va rizbinish dar darbareye shakhsiyate adama baram tahsin barangiz boode , va hamvareh azash yad gereftam . khoondane ketabaye oon havasamo bishtar jam kard baes shod daqiqtar besham . Hedayat az madood nevisandehaiye ke har kodoom az ketabasho chand bar khoondam .jalebe ke ketabe Farzaneh ro ke Vahid eshareh kardeh 3 sal pish khoondam va in tanha ketabi bood ke darbareye Hedayat az zabane digaran khoondam . hamintor yeki do sal pish naqdi az yek ravanshenas be name dr. Farbod raje be hedayat khoondam ke be vojoode noii bimariye ravani dar Hedayat pardakhteh bood . shayad az in didgah hameye adamaii ke az zamane khodeshoon jelotaran ravani hesab beshan !! dar insoorat kheily az nabeqehaye mandegar divaneand ! khosha divanegi .

Maryam-A
با سلام اول به سعید میگم که من هم آن لحظات با هم بودنمون را فراموش نمی کنم وبرایش ارزش خاصی قایلم.بعد به وحید که در اولین فرصت در باره صادق هدایت نظرمو مینویسم.در باره خواب هم تلاش میکنم تا در رابطه سوالهای سعید ورامتین مطالعه بیشتری بکنم واطلاعات تازهای را با شما در میون بگذارم.هادی

شنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۳

توپ مرواری

صادق هدایت اسمی که زیاد به گوشم خورده بود می دونستم که نویسنده بزرگی بوده و خودکشی کرده ودر ضمن
کتابهاش همه ممنوعه; معروفترینش هم بوف کوره. این کل اطلاعات من در مورد این آدم تا دو سال پیش بود
یه روز تو بازار کتاب بودم همینطور که داشتم ویترین کتاب فروشیها رو نگاه می کردم چشمم به یه کتاب
افتاد با عنوان آشنایی با صادق هدایت نوشتنه م.ف.فرزانه بیدرنگ کتاب رو خریدم و از فرداش شروع
به خوندنش کردم ;خاطرات نویسنده از جایی شروع میشه که یک دانش آموز دبیرستانی بوده و هدایت در
اوج شهرت. از طریق واسطه ای ایندو با هم ارتباط برقرار می کنن و این ارتباط تا آخرین لحظات زندگی
هدایت ادامه پیدا می کنه; با این کتاب با روحیات این آدم آشنا شدم چیزی که برای من مشهود بود اینکه این
شخص چقدر از زمانه خودش جلوتر بوده و چقدر به خاطر این موضوع داشته زجر می کشیده
بعد از خوندن این کتاب سره کتابخونه اخوی رفتم; یادم اومد سعید خیلی از کتاب توپ مرواری تعریف می کرد
من هم اول سراغ همون کتاب رفتم خوندمش, از اول تا اخرش هم کلی خندیدم; وقتی کتاب تموم شد دیگه
نخندیدم .روراستش بعد از تموم شدن کتاب خیلی دلم براش سوخت تازه فهمیدم چرا این آدم خودکشی کرد واقعیتشو
بخواین بنظرم خودکشی نکرد دق کرد باورکنیم دق کرد
کتاب توپ مرواری آخرین کتاب از هدایت هست که چاپ شده نمی خوام یه نقد ادبی از این کتاب رو
بنویسم چون که اصلا سوادشو ندارم بحث من عصبیت این آدم از محیط اطرافش هست که کاملا تو
این کتاب خودش رو نشون میده از همون شروع داستان متوجه میشیم که با آدم عصبانی طرفیم<<اگر
<<باورتون نمیشود بروید از آن هائی که دو سه تا خشتک از من و شما بیشتر جر داده اند بپرسید
در صفحات ابتدایی بنظر می رسه که نویسنده قصد به لجن کشیدن اعتقادات اسلامی رو داشته و لی
در ادامه متوجه میشیم که اینطور نیست اگه دقیق نگاه کنیم متوجه میشیم نویسنده تمام اعتقادات و
تصورات و تخیلات غیر مادی رو دور ریخته
وضعیت روحی هدایت در اون موقعها در نامه ای که 15 در اکتبر 1948 به جمالزاده نوشته
کاملا مشهوده با هم قسمتی از اون رو می خونیم :((... نه حوصله ی شکایت و چسناله دارم و
نه می توانم خودم را گول بزنم و نه غیرت خودکشی دارم .فقط یک جور محکومیت قی آلودی
است که در محیط گند بی شرم مادر قحبه ای باید طی بکنم . همه چیز بن بست است و راه
گریزی هم نیست.))آیا وصف حال و اعتراف از این روشن تر میشه؟

چیزی که باعث شد این مطالبو بنویسم نوشته سعید در مورد این کتاب بود معرفی این کتاب برای
خندیدن. البته نه اینکه فکر کنید خنده دار نیست; چرا هست. ولی چیزی که برای من عجیبه اینه که
تو این کتاب مقوله ای بنام مذهب و ادیان آسمانی به مسخره گرفته میشه و یه آدمی مثله سعید
که دیدگاه مذهبی داره و به این مقوله احترام می ذاره از این کتاب تعریف می کنه و دوستانشو
تشویق به خوندن می کنه !!!!؟واقعا دلیلش چی می تونه باشه ؟مطمئنا سعید جواب قانع کننده ای داره

راستی اگه دوست داشتین برای اینکه نوشته هامون یه حالت منسنجم تری پیدا کنه فکر کنم بد نباشه هر کسی
نظرش رو در مورد هدایت بگه اینکه چقدر می شناسش چه جوری باهاش آشنا شده چه کتابایی ازش
خونده و... فکر کنم موضوع جالبی باشه منتظر نوشته تک تک دوستان هستم

وحید 18/11/83

مذهب

مدت زیادی است (شاید بیش از پنج، شش ماه) که دارم با خودم کلنجار میرم یا شاید بهتر است بگم که دارم می جنگم که آنچه که در ذهنم دارم مطرح نکنم چرا که معتقدم بسیاری از اونایی که وبلاگ را می خوانند، حتما احساسات مذهبیشون جریحه دار میشه. دیشب که مطلب وحید که با دو تا عکس همراه بود را دیدم علیرغم آنکه این عکس ها را قبلا دیده بودم بازم کلافه ام کرد و تصمیم گرفتم نظرم را صرفنظر از حساسیتها بنویسم اما چون شدیدا خسته بودم و خوابم گرفته بود آن را به امروز موکول کردم و امروز هم که از خواب پا شدم دیدم حالم بهتره و تصمیم گرفتم کسی را نرنجانم و اعتقاداتم را برای خودم نگه دارم. این دومین دفعه است که این داستان اتفاق می افتد و دفعه اول بعد از دیدن فیلمی که گروگان گیرها در روسیه از بچه های مدرسه گرفته بودند تصمیم داشتم که این کار را بکنم اما بازم تصمیم گرفتم که آن را به آینده موکول کنم. تنها چیزی که می خواهم به آن اشاره کنم این است که بیائیم یک کمی تعصبات مذهبی را کنار بگذاریم و با دید انسانی به قضایا نگاه کنیم امیدوارم نگوئید که منافاتی بین این دو نیست چرا که تاریخ نشان می دهد که هست. دریچه مذهب را نبندیم اما دریچه انسانیت را باز کنیم. به عقیده من مذهب احتیاجی به قالب ندارد و تا آنجایی که با قدرت مخلوط نشود و امری شخصی مثل رابطه خالق و مخلوق باقی بماند منافاتی با هیچ یک از ارزشها ندارد. مثل اینکه کم کم دارم وارد بحث می شوم و چون دلم نمی خواد که اینطور بشه پس همینجا اونو درز می گیرم و فقط به یک نکته اشاره می کنم یک کمی به تاریخچه تصوّف با دقت بیشتر و به دور از تعصب نگاه کنیم. یک کم بیشتر مولوی بخوانیم. باور کنید باعث خجالت است که من مطلب درباره مولوی اینجا بسیار بیشتر از سرزمین مادری او می بینم و می خوانم

سعید



دور شويد تا آسوده در خود فرو روم.از ديدن چه چيز تعجب كرده ايد؟ مگر خود شما اين چنين بودن را تجربه نكرده ايد؟ دوران جنيني را مي گويم.فرق من و شما در مكانيست كه واقع شديم.حالا براي اينجا خوابيدن من خيلي زود است نه؟ ولي من اينجا هستم .چرا؟ شما نبوديد وقتي مادرم به من گفت:
وقتي بيايي كسي انتظارت را نمي كشدنه لباسي برايت دوخته اند و نه عروسكي خريده اند
حتي خانه هم نداري و بدتر از اينها باباي تو هم معلوم نيست كه بوده
براي اينكه شكمت را سير كني از روز اول نفس كشيدن بايد بروي سر كار.چه كاري؟ گدايي.آخر تو بچه اجاره اي خواهي شد.و اين داستان ادامه دارد تا بتواني خوب و بد را تميز دهي.آنوقت .بايد با چرب زباني آدامسها و بيسكوييتهاي اين كارخانه هاي قلابي را آب كني.يك وقت خيال نكني كه مي تواني به مدرسه بروي.مدرسه مال پدر مادر دارهاست نه براي تو كه تصادفي و ناخواسته در بطن من لانه كردي.بعد كه بزرگتر شدي بسته به اين كه دختر باشي يا پسر جريان بدبختي ات فرق مي كند.اگر پسر باشي يا دزد مي شوي يا قاچاقچي و اگر دختر باشي زياد طول نمي كشد كه هشت پاها دورت چنبره بزنند.آنوقت قصه تكراري هرشبت با گلايه هاي يك مشت دلزده از زندگي و يك مشت از كفتار پست تر شروع مي شود. هر شب خيال مي كني اين يكي همان است كه از طرف خدا براي نجات تو آمده و هرشب فكر مي كني كه عاشق شده اي و هرشب از كار خودت توبه مي كني و باز شب ديگري و روز نو و روزي نو تري.
و اين داستان ادامه دارد و ادامه دارد و ادامه دارد تا اينكه سر از زندان درآوري و آنجا تازه دانشگاه رفتن تو شروع مي شود.خوب است نه؟ بدون اينكه به مدرسه بروي يك راست سر از دانشگاه در مي آوري. آنجا فنون مختلفي به تو ياد مي دهند. و از نزديك با استاد همه فنون آشنا مي شوي.از جيب بري گرفته تا آدم فروشي و خودفروشي و مواد فروشي و مال فروشي.
خب حالا چي مي گي ؟ اين كه گفتم در باغ سبز بود.اگر جان سالم از دست قاتلهاي زنجيره اي بدر ببري و هزار كوفت و مرض مثل ايدز نگيري تازه به اينجا مي رسي كه بيايي كنار خيابان و با بچه اي كه در شكمت از يك احمق بي حواس جامانده بحث كني.
ولي چه بحثي؟ من هيچ نگفتم و فقط مادرم گفت .و من همه اينها را شنيدم وقتي داشت در زايش ناخواسته من زجر مي كشيد.اما او هيچوقت نپرسيد شايد بخواهم بيايم و اميد تازه اي را امتحان كنم.نپرسيد و مرا گذاشت و رفت.
بگذاريد بخوابم و در فراموشي خود فرو روم.من حتي اميد اين را نداشتم كه بفهمم زندگي چيست.


حرفی از مادری ديگر
امشب دانستم كه وجود داري : درست مثل قطره اي از زندگي كه از هيچ سر چشمه گرفته باشد.قلبم از حركت ايستاد و وقتي دوباره صداي نامرتب و پرهياهوي ضربانش را شنيدم ،احساس كردم در گودال وحشتناكي از ترديد و دودلي تا خرخره فرو رفته ام.تمام وجودم را ترس آزاردهنده اي فرا گرفته است.سعي كن بفهمي كوچولو ! من نه از ديگران مي ترسم ، نه از خدا...من ازتو مي ترسم.ازتويي كه سرنوشت وجودت را از هيچ ربود و به جدار شكم من چسباند.من هيچگاه آمادگي پذيرايي از تو را نداشته ام.هميشه اين سوال وحشتناك برايم مطرح بوده است:اگر دوست نداشته باشي به دنيا بيايي و نخواهي متولد شوي؟اگرروزي برسرم فرياد بكشي"چه كسي ازتو خواسته بود مرا به دنيا بياوري؟چرا مرا به وجود آوردي؟چرا؟"كوچولو! زندگي يعني خستگي! زندگي يعني جنگي كه هر روز تكرار مي شود و بهاي لحظات شادي اش را كه مكث هاي كوتاهي است ، بايد گزاف پرداخت.از كجا معلوم كه دور انداختنت كار صحيحي نيست؟ چگونه مي توانم حدس بزنم كه نمي خواهي به سكوت بازگردي ؟)
قسمتي از كتاب "نامه به كودكي كه هرگز متولد نشد

"يا:" Lettera Ad
Un Bambino Mai Nato
اثر اوريانا فالاچی

منبع
http://www.roselaleh.persianblog.com/

وحید 17/11/83

جمعه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۳

تفاوتهای میان زن ومرد

تحمل درد
زنان بهتر از مردان درد را تحمل می کنند. اما چرا؟ زیرا زنان بیشتر در مورد درد خود سخن می گویند و به همین دلیل بهتر از مردان می توانند درد را تحمل کنند. مردان خویشتن دار بوده و در سکوت درد می کشند، در حالیکه زنان بیشتر در مورد درد و آلام خود صحبت می کنند و قدمهای مثبتی برای تسکین درد خود بر می دارند. زنان در برابر درد حساس تر از مردان هستند ولی با این همه تحمل بیشتری دارند که دلیل عمده این تفاوت به خاطر هورمونهای متفاوت میان زن و مرد می باشد. هورمون استروژن فعالیت های دستگاه عصبی مرکزی را در زنان افزایش می دهد و باز پخش تکانه های درد را تقویت می کند. هورمون تستسترون جلوی این تکانه های عصبی رادر مردان می گیرد. زنان قادرند خیلی بهتراز مردان درد را تحمل کنند زیرا در مورد آن بیشتر حرف می زنند. اما مردان می کوشند درد را نادیده بگیرند.


زن و مرد هردو به یکسان دروغ می گویند
رابرت فلدمن استاد دانشگاه ماسوچوست در یک مطالعه متوجه شد که 60 درصد از داوطلبان در یک مکالمه 10 دقیقه ای حد اقل یکبار دروغ می گویند. بیشتر داوطلبان در این 10 دقیقه حد اقل دو یا سه دروغ گفتند و میزان دروغگویی مردان و زنان نیز تفاوت چندانی ندارد. تنها تفاوت این بود که زنان بیشتر برای بهبود حالت و احساسات طرف مقابل خود دروغ می گویند و مردان سعی می کنند خود را بهتر از آنچه هستند نشان بدهند.


مردان محافظه کار و زنان انقلابی
در زوج هایی که به نوعی دچار روابط آشفته اند و یکطرف خواهان ایجاد تغییرات در طرف دیگر است/ همسری که خواهان تغییر است موقع بحث معمولا دچار افزایش فشار خون می شود که این افزایش تا پایان بحث ادامه می یابد. در دنیای امروزی این زنان هستند که برای رسیدن به حقوق خود باید با جنس مخالف بجنگند و همین است که شاید مردان را حافظ وضع موجود و زنان را طالب تغییر وضع موجود ساخته است.


زنان بهتر از مردان در برقراری ارتباط
از دیدگاه سنتی زنان مسؤلیت سنگینی در پرورش فرزندان داشته و در مقابل مردان درمعرض رقابتهای بین گروهی و برون گروهی برای دست یافتن به منابع موجود در محیط زیست می باشند و همین تفاوت باعث شکلگیری نحوه انطباق مغز زنان و مردان می شود. از طرف دیگر نحوه شکل گیری شخصیت افراد از همان دوران کودکی در این امر بی تاثیر نیست. بطوریکه دختران بیش از پسران رفتاری مودبانه دارند و شیوه های رقابت آمیزشان چندان آشکار نیست و کمتر به خشونت فیزیکی متوسل می شوند و به کودکان و افراد بی پناه بیشتر توجه نشان می دهند.


مردان در مرگ نسبت به زنان پیشتازترند
جوانمرگ شدن در مردان در سنین 20 تا 24 سالگی که اوج هیجان و خطر کردن در مردا ن است مشهود تر است. پیشرفتهای فن آوری که اسلحه های قویتر و خودروهای سریعتر را در اختیار مردان قرار داده است تا حدودی در تفاوت جنسیتی در زمینه مرگ و میر نقش داشته است. به گفته محققین سلولهای مغزی آسیب دیده در مردان و زنان نیز به گونه ای متفاوت می میرند. میزان گلوتاتیون مولکولی که سلولهای مغزی را به هنگام محروم شدن از اکسیژن در برابر مرگ حفظ می کنند در زنانی که دچار آسیب مغزی می شوند ثابت می ماند اما در مردان به میزان 80 درصد کاهش می یابد و زمانیکه میزان گلوتاتیون کم می شود سلولهای مغزی سریع تر می میرند. اما در مورد سکته قلبی مسیله کمی متفاوت است . پزشکان اغلب در تشخیص زود هنگام حمله قلبی در زنان دچار اشتباه می شوند، چرا که عوارضی که منجر به حمله قلبی در زنان می شود با عوارضی که در مردان مشاهده می شود مانند درد شدید در ناحیه سینه متفاوت است. اصولا علايم سکته میان زنان و مردان فرق می کند. از همین رو طلایی ترین لحظات در معالجه حمله قلبی در میان خانمها از میان رفته و شانس زنده ماندن آنها خیلی کمتر است.

ساناز

پنجشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۳

زنگ تفریح

برای رفع خستگی بد نیست روی این لینکها کلیک کنید تا کمی تا قسمتی لبخند به لباتون بنشینه

از خودتون عکس بگیرید

گور پدر مدرسه

عشق ماشین سواری

بی وفایی

شاد باشید – سعید

نسل جدید کانادا

نسل جدید کانادا برعکس نسل پیشین که اخلاقشان بسیار شبیه انگلیسی هاست، بیشتر شبیه آمریکایی ها رفتار می کنند و صاف و پوست کنده نظرشون رو درباره تو در حالی که مستقیما توی چشمات نگاه می کنند بدون هیچ خجالتی بهت می گویند. حالا دلیل اینکه چرا من این را مطرح کردم این است که کانادا کشوری است مهاجر پذیر و درصد بالایی از این مهاجرین تحصیلات دانشگاهی دارندو عموما از خانواده های تحصیل کرده آمده اند. شما اگر توی تورنتو بگردید فکر نمی کنم حتی یک نفر مهاجر بی خانمان پیدا کنید چرا که همگی بسیار سخت کوشند و عموما با تلاش خود را به سطح قابل قبولی از زندگی می رسانند. از طرف دیگر طبق آمار بیشترین افرادی که از کمکهای دولتی استفاده می کنند کانادایی الاصل هستند تا جایی که بعضی از آنها به صورت حرفه ای با این قضیه برخورد می کنند و اگر ببینند که جایی دیگر بیشتر منافع دارند از استانی به استان دیگر کوچ می کنند!!! اما همین آدمها وقتی پای صحبتشون بشینی مهاجرین را عامل خیلی از مشکلات و دردسرها و قتل و دزدی و ... می دانند که باور کنید اینطور نیست. البته منظورم این نیست که همه مهاجرین از راه درست درآمد دارندو ... بلکه منظورم به این داستان از بعد آماری و درصد این آدمهاست. نکته جالب این داستان اینجاست که نسل پیشین این قضیه را به صراحت به زبان نمی آورد در حالی که نسل جدید اگر فرصتی پیدا کند عملا آن را به زبان می آورد. به عنوان مثال دیروز حدود ساعت ده صبح مدیر داخلی داروخانه مون که کنار فروشگاه ماست بهم زنگ زد و گفت که هرچه سریعتر خودم رو برسونم اونجا، منم کمتر از یک دقیقه خودم رو رساندم و دیدم که دکتر داروسازمون با یکی دعواش شده و سه نفر دیگه می ترسند که حتی نزدیک بشن. خودم را رسوندم به دکتر و یک کمی آرومش کردم و بعد شروع کردم به صحبت با مشتری که در آن زمان شروع کرده بود به دعوا با مشتری ها چرا که اونها به طرفداری از دکتر هر کدام چیزی گفته بودند. خلاصه من که عموما به قول بچه ها نقش میانجی رو خوب بازی می کنم تونستم آرومش کنم تا پلیس بعد از پانزده دقیقه برسه و او نو با خودش ببره. جالب اینجاست که این مشتری ما که کانادایی است به خودش این حق رو داد که هرچی دلش خواست فحش بده و بگه که شما مهاجرین ... که معلوم نیست از کدام جهنم درِّه ای اومدید نمی دونید که اینجا کاناداست و ... و حدود پانزده دقیقه ای هرچی دلش خواست گفت.البته باید بگم که پلیس از ما پرسید که آیا می خواهید ازش به خاطر چیزهایی که گفته شکایت کنیم که البته دکتر گفت که نه و فقط می خواسته که از شرّش خلاص بشه. جالب اینجاست که شما از نسل پیشین هرگز چنین نظری را به این صراحت نمی شنوید. به نظر من با توجه به اینکه هر روز رقابت برای کارهای تخصصی سخت تر می شود و با توجه به اینکه نسل جدید کانادایی کمتر و کمتر به تحصیل اهمیت می دهد فکر کنم که روزهای سختی را به عنوان یک مهاجر پیش رو داریم

سعید

چهارشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۳

توپ مرواری

تا حالا کتاب توپ مرواری اثر صادق هدایت یا هادی صداقت(به روایت روی جلد آن)را خوانده اید؟ نه؟!!!!!!! اگر شوخی می کنید که هیچی وگرنه اگر آب دستتونه بگذارید زمین و اینجا کلیک کنید و آنرا بخوانید. البته باید هشدار بدم که اگر الان که دارید این مطلب رو می خوانید شب است از خیر خواندنش بگذرید چرا که می ترسم از صدای خنده هاتون بقیه اهل خونه بیدار بشن و این موضوع باعث تف و لعنت برای من بشه!! اگرم این داستان رو قبلا خوانده اید و دوست دارید که شرحی بر آن بخوانید می توانید اینجا کلیک کنید
فقط وقتی کلیک می کنید یه کم صبر کنید چون یه کم طول می کشد تا کتاب را داونلود کنید

قربان شما سعید

چند همسری

با توجه به اینکه این روزها قانونی کردن ازدواج هم جنس گرایان در کانادا بحث داغ روز است ودر مقابل عده ای از مسیحی ها و مسلمانها هم می گویند اگر اینطوره که شما می گویید پس باید چند همسری را هم قانونی کنید و نکته جالب اینجاست که برای اولین بار در تاریخ مسلمانها و مسیحی ها و کلیمی ها و سیک ها و ... با هم متحد شده اند تا این قانون تصویب نشود من این مطلب را در سایت بی بی سی دیدم که فکر می کنم که بد نباشد که شما هم آنرا بخوانید

يک گروه از اساتيد دانشگاه عبری بيت المقدس، در کرانه باختری رود اردن، گزارشی را با عنوان 'معمای تک همسری' منتشر کرده است. اين گزارش تحقيقی می گويد در حالی که مردان متمول در ادوار مختلف تاريخ معمولا بيش از يک همسر داشته اند، امروزه در جوامع مترقی و ثروتمند تک همسری رايج است. آنها معتقدند که منع چند همسری هر چند کاری دشوار خواهد بود اما می تواند به رشد و پيشرفت جوامع کمک کند
محققين دانشگاه عبری بيت المقدس تحقيقات خود را بر اساس اين فرضيه پايه ريزی کرده اند که هر چه مردی ثروتمندتر باشد می تواند همسران بيشتری داشته باشد. با اين حال، آنها در اين گزارش اذعان می کنند که چند همسری در جوامع مدرن با نحوه کسب ثروت مرد ارتباط مستقيم دارد. اگر مرد به دليل تحصيلات عالی و دستمزد بالا ثروتمند شده به احتمال زياد تک همسر است. اما اگر مالکيت، ارتباطات سياسی يا به طور مثال فساد مالی منشا تمول اوست "به احتمال زياد با ثروت خود چند زن از سطوح پايين جامعه اختيار می کند." بنابر نظريه پردازی اين گروه از اساتيد دانشگاه عبری بيت المقدس، برای اين دست از مردان، که تحصيلات و سواد چندانی ندارند، تعداد فرزند مهم است نه ويژگی های آنها. پس برای اين منظور هر زنی مناسب همسری و فرآيند گزينش او کم هزينه خواهد بود. در مقابل، مرد تحصيل کرده خواهان فرزندان "نمونه" است و برای دستيابی به چنين هدفی او بايد در پی همسری از سطوح بالای جامعه باشد. به اين ترتيب داشتن چند همسر "سطح بالا" و تامين مالی آنها بسيار دشوار خواهد بود. به گفته اين محققين، مردان ثروتمندی که چند همسر دارند ناچارند منابع مالی خود را در بين افراد بيشتری تقسيم کنند که در نتيجه فرزندان آنان از امکان کمتری برای داشتن تحصيلات عالی و تخصص برخوردار می شوند و اين خود زمينه را برای عقب ماندن جامعه فراهم می کند. نگارندگان اين تحقيق نظريه خود را با آماری به دست آمده از کشور ساحل عاج، که چند همسری در آن امری رايج است، محک زده اند. آنها می گويند آمار ساحل عاج نشان می دهد که ميزان تحصيلات و نحوه کسب درآمد، نه فقط برخورداری از ثروت، با گرايش مرد به داشتن چند همسر ارتباط مستقيم دارد. اما محققين دانشگاه عبری بيت المقدس جامعه ساحل عاج را از نزديک مشاهده نکرده اند و تحليل آنها در کل غير واقعی به نظر می رسد. برای مثال، آنها فرض را بر اين قرار داده اند که داشتن همسر هزينه بردار است و يا اينکه تنها منع مالی خانواده ثروت مرد است. اين فرضيه در بسياری مناطق روستائی آفريقا صحت ندارد. در اين مناطق، زنان کشاورز با حاصل کار خود هزينه خانواده را می پردازند و به ثروت مرد می افزايند. وضعيت در مورد زنان تاجر نيز به همين ترتيب است. از سوی ديگر، زنان در خانواده های متشکل از چند همسر احتمالا وقت و پول بيشتر برای رسيدگی به کودکان خود دارند
اليزابت بلانت گزاشگر بی بی سی در خاورميانه - بی بی سی

سعید

شعر دوست داشتنی من

اول از همه سعید جان یه مطلبی در مورد هادی نوشته بودی خواستم بگم این دوستمون تا
آخر هفته شماله و تهران نیست به اینترنت هم دسترسی نداره یه وقت سو تفاهم نشه
چون مطمئنا اگه متنت رو بخونه یه ابزار احساساتی می کنه
دوم اینکه حالا که زحمت کشیدی ویه شعر از صالحی تو وبلاگ گذاشتی منم با
اجازت یه شعر از مارگوت بیگل رو می ذارم که بی اغراق یکی از بهترین سروده هایش
است امیدوارم یادآوری این شعر برای تو و دیگر دوستان لذت بخش باشه


پیش از آنکه واپسین نفس را برآرم
پیش از آنکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
برآنم که زندگی کنم
برآنم که عشق بورزم
برآنم که باشم


در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش انگیزند
تا دریابم
شگفتی کنم
بازشناسم
که ام

که می توانم باشم
که می خواهم باشم


تا روزها بی ثمر نماند
ساعت ها جان یابد
و لحظه ها گرنبار شود


هنگامی که می خندم
هنگامی که می گریم
هنگامی که لب فرو می بندم


در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی خدا
که راهی ست ناشناخته
پرخار
ناهموار
راهی که باری
در آن گام می گذارم
که درآن گام نهاده ام
و سر بازگشت ندارم


بی آنکه دیده باشم شکوفایی گل ها را
بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را
بی انکه به شگفت درآیم از زیبایی حیات


اکنون مرگ می تواند
فراز آید
اکنون می توانم به راه افتم
اکنون می توانم بگویم
که زندگی کرده ام


مارگوت بیگل

وحید 14/11/83

حساسیت بیخود یه آدم, کمی تا قسمتی دیوونه

امروزداشتم به مسافرتمون فکر می کردم;به اتفاقایی که افتاد,به مسائلی که
پیش اومد, جالب اینجاست که به همه خوش گذشت ,همه داشتن لذت می بردن
ولی من ... چرا؟!دیروز که با احمد صحبت می کردم معتقد بود بیش از حد
از رفتار بچه ها خورده می گیرم, امروز صبح هم که با امیر صحبت می کردم
همین نظر رو داشت;< بیخودی حساس شدی> روراستش بی راه هم نمی گن; آخه
نمیشه که یه جمع اشتباه فکر کنن و یه نفر درست .عقل سلیم میگه اون یه نفر
مشکل داره نه اون 10 نفر دیگه که!! غلط میگم؟
اصلا یه کی نیست که بگه به توچه ربطی داره که از دیر اومدن دوستت
سر قرار ناراحت شی! چیز مهمی اتفاق نیفتاده فقط 2 ساعت تاخیر ناقابل
حالا گیرم که مجبور شدید دیر راه بیفتید نهایتا با یه جاده یخ زده مواجه میشین
با هزاران خطر که اصلا مهم نیست; مهم اینه که زاپاس ماشین دوستتون
یه جوری عایق بندی شده که اگر خدای نکرده تو جاده ماشینش پنچر شد
دستش گلی نشه!!!!!!!!!خب آدم عاقل میشینه به این چیزا فکر می کنه
می خوایم بریم مسافرت جا نداریم یکی از دوستان میگه من با رفیقم
صحبت می کنم بریم پیشش ما هم نامردی نمی کنیم ساعت 2 نصف شب
میریم دمه خونش; زنگ می زنیم, بنده خدا با کلی احترام ما رو دعوت
می کنه به داخل خونش; تمام امکانات فراهمه, فقط اطاق خواب یه کم
سرده ,تکرار می کنم یه کم سرده; بعد اونوقت یه جوری حال دوستمون
رو می گیرم که دفعه آخرش باشه که از این غلطا می کنه یکی از رفقا
می گفت اگر من قرار باشه دوستانم رو جایی دعوت کنم از همه چیزش
مطمئن می شم بعد اینکار می کنم ... حتما راست میگه, خب حتما می دونه
دوستاش همه یه مشت پرنسس و شاهزاده هستن و آمادگی خوابیدن تو شرایط
سخت رو ندارن ... فقط به خاطر یه ذره سرما
بقیه شم بی خیال شین بهتره. اصلا چرا من باید به این چیزا فکر کنم
چندتایی این قضایا رو دیدن و سکوت کردن خب چه اشکالی داره چون حتما
فکر می کنن این چیزا مهم نیست پس منم کل قضیه رو بی خیال میشم
دیگه قول می دم, قول مردونه; که به این مسائل کوچولو و پیش پا افتاده فکر نکنم

وحید 13/11/83

سه‌شنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۳

می گفتن که همه حرفا نوارهِ
یکی می گفت نوار که پا نداره
می گفتن که شب آبستنهِ صبحهِ
زمستون که بره فصل بهارهِ
گفتند و شنیدیم و همه پا در اوردیم
رفتیم و رسیدیم به این شوق که بردیم
ما بود و نبود دست نابودی سپردیم
یک سیلی جانانه در این حادثه خوردیم
همه روزای هفته همون جمعه ی خون شد
هزار باغ گل سرخ خشکید و خزون شد
هزار غنچه که پرپر شد و از شاخه زمین ریخت
زمین لرزید و لرزید نه اون موند و نه این شد
حالا باقی چی مونده نوار پاره پاره
به هر کی میگی پا شو می بینی پا نداره

( شعر از زویا زاکاریان)

این شعراز نظر من چند مناسبت دارد نخست ایام سالگرد انقلاب اسلامی است دوم انتخابات عراق بود که یک جورایی مرا به یاد اولین انتخابات خودمان انداخت که که هیچ مرزی نداشت اما به مرور خطوط قرمز آنقدر به یک دیگر نزدیک شدند که حتی نمی توان به تمامی واجدین شرایط یک تفکر شانس رقابت داد و دست آخر اینکه تنها چیزی که می توانم برای مردم عراق آرزو کنم این است امیدورارم انتخابات دوم و سومشان مثل انتخابات دوم و سوم ما نشود راستی یادم رفت بگویم که شعر بالا را ازبخش پرسش و پاسخ وبلاگ آقای ابطحی نقل کردم رامتین
جوک

نتیجه آزمایش
معلم علوم داشت به بچه های کلاس پنجم از مضرات الکل می گفت که برای نشون دادن خطر مشروب دست به آزمایش زیر زد:
یه لیوان آب و یه لیوان ویسکی و دو تا کرم در آورد و روی میز گذاشت و گفت: بچه ها خوب توجه کنید و بعد یکی از کرمها را به داخل لیوان آب انداخت. کرم پیچشی به تنش داد و تندی اینور و اونور رفت و خلاصه معلوم بود که کیفش کوک کوکه. بعد معلم کرم دوم را برداشت و اونو داخل لیوان ویسکی انداخت. کرم دور خودش جمع شد و معلوم بود که از ناراحتی داره به خودش می پیچه و به سرعت بی حال شد و به ته لیوان افتاد. در این موقع معلم رو به شاگردها کرد و گفت: حالا بگید از این آزمایش چه نتیجه ای می گیرید؟
یکی از شاگردان از ته کلاس دستشو بلند کرد و در پاسخ گفت:
آقا معلم اگه ویسکی بخوریم کرمک نمی گیریم........

به جهنم خوش آمدید
مرد گناه کاری می میره و یه راست به جهنم می ره. دم در جهنم شیطون به استقبالش میاد و توی راهروهای جهنم سه تا در نشونش میده و میگه:
تو باید ما بقی عمرت را در یکی از این سه اتاق بگذرونی. حالا خودت نگاه کن و یکی را انتخاب کن.
مرد در اول رو باز میکنه و یه عده را می بینه که روی سرشون ایستادن در حالیکه کف زمین چوبیه و خیلی هم در عذابند.
در دوم را باز میکنه و یه عده را می بینه که اینها هم روی سرشون ایستادن اما کف زمین سیمانیه و حتی از گروه اول هم بیشتر در عذابند.
عاقبت مرد در سوم را باز میکنه و میبینه یه عده خیلی راحت نشستن و دارن قهوه می خورن اما تا زانو تو فاضلاب هستند.
مرد سری تکون میده و میگه:
اصلا جالب نیست اما بالاخره از دو تا اتاق دیگه بهتره. من همین اتاق سوم را انتخاب می کنم.
شیطون لبخند معنی داری میزنه و میزاره مرد وارد بشه. اما هنوز ده دقیقه نگذشته بود که شیطون وارد میشه و میگه:
خیلی خوب زنگ تفریح تموم شد. همه روی سرشون بایستند.

ساناز