کل نماهای صفحه

جمعه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۳

تقدیم به روح عزیزی که سایه اش همیشه مثله یک پدر بالا سرمن وخوانوادم بود

خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه

دیگه کابوس زمستون نمی بینی
توی خواب گل های حسرت نمی چینی

دیگه خورشید چهره تو نمی سوزونه
جای سیلیای باد روش نمی مونه

دیگه بیدار نمی شی با نگرونی
یا با تردید که بری یا که بمونی

رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی
قانون جنگلو زیر پا گذاشتی

این جا قهرن سینه ها با مهربونی
تو تو جنگل نمی تونستی بمونی

دلتو بردی با خود به جای دیگه
اون جا که خدا برات لالایی می گه

می دونم می بینمت یه روز دوباره
توی دنیایی که آدمک نداره

سیاوش قمیشی

وحید 7/12/83

هیچ نظری موجود نیست: