
دور شويد تا آسوده در خود فرو روم.از ديدن چه چيز تعجب كرده ايد؟ مگر خود شما اين چنين بودن را تجربه نكرده ايد؟ دوران جنيني را مي گويم.فرق من و شما در مكانيست كه واقع شديم.حالا براي اينجا خوابيدن من خيلي زود است نه؟ ولي من اينجا هستم .چرا؟ شما نبوديد وقتي مادرم به من گفت:
وقتي بيايي كسي انتظارت را نمي كشدنه لباسي برايت دوخته اند و نه عروسكي خريده اند
حتي خانه هم نداري و بدتر از اينها باباي تو هم معلوم نيست كه بوده
براي اينكه شكمت را سير كني از روز اول نفس كشيدن بايد بروي سر كار.چه كاري؟ گدايي.آخر تو بچه اجاره اي خواهي شد.و اين داستان ادامه دارد تا بتواني خوب و بد را تميز دهي.آنوقت .بايد با چرب زباني آدامسها و بيسكوييتهاي اين كارخانه هاي قلابي را آب كني.يك وقت خيال نكني كه مي تواني به مدرسه بروي.مدرسه مال پدر مادر دارهاست نه براي تو كه تصادفي و ناخواسته در بطن من لانه كردي.بعد كه بزرگتر شدي بسته به اين كه دختر باشي يا پسر جريان بدبختي ات فرق مي كند.اگر پسر باشي يا دزد مي شوي يا قاچاقچي و اگر دختر باشي زياد طول نمي كشد كه هشت پاها دورت چنبره بزنند.آنوقت قصه تكراري هرشبت با گلايه هاي يك مشت دلزده از زندگي و يك مشت از كفتار پست تر شروع مي شود. هر شب خيال مي كني اين يكي همان است كه از طرف خدا براي نجات تو آمده و هرشب فكر مي كني كه عاشق شده اي و هرشب از كار خودت توبه مي كني و باز شب ديگري و روز نو و روزي نو تري.
و اين داستان ادامه دارد و ادامه دارد و ادامه دارد تا اينكه سر از زندان درآوري و آنجا تازه دانشگاه رفتن تو شروع مي شود.خوب است نه؟ بدون اينكه به مدرسه بروي يك راست سر از دانشگاه در مي آوري. آنجا فنون مختلفي به تو ياد مي دهند. و از نزديك با استاد همه فنون آشنا مي شوي.از جيب بري گرفته تا آدم فروشي و خودفروشي و مواد فروشي و مال فروشي.
خب حالا چي مي گي ؟ اين كه گفتم در باغ سبز بود.اگر جان سالم از دست قاتلهاي زنجيره اي بدر ببري و هزار كوفت و مرض مثل ايدز نگيري تازه به اينجا مي رسي كه بيايي كنار خيابان و با بچه اي كه در شكمت از يك احمق بي حواس جامانده بحث كني.
ولي چه بحثي؟ من هيچ نگفتم و فقط مادرم گفت .و من همه اينها را شنيدم وقتي داشت در زايش ناخواسته من زجر مي كشيد.اما او هيچوقت نپرسيد شايد بخواهم بيايم و اميد تازه اي را امتحان كنم.نپرسيد و مرا گذاشت و رفت.
بگذاريد بخوابم و در فراموشي خود فرو روم.من حتي اميد اين را نداشتم كه بفهمم زندگي چيست.

حرفی از مادری ديگر
امشب دانستم كه وجود داري : درست مثل قطره اي از زندگي كه از هيچ سر چشمه گرفته باشد.قلبم از حركت ايستاد و وقتي دوباره صداي نامرتب و پرهياهوي ضربانش را شنيدم ،احساس كردم در گودال وحشتناكي از ترديد و دودلي تا خرخره فرو رفته ام.تمام وجودم را ترس آزاردهنده اي فرا گرفته است.سعي كن بفهمي كوچولو ! من نه از ديگران مي ترسم ، نه از خدا...من ازتو مي ترسم.ازتويي كه سرنوشت وجودت را از هيچ ربود و به جدار شكم من چسباند.من هيچگاه آمادگي پذيرايي از تو را نداشته ام.هميشه اين سوال وحشتناك برايم مطرح بوده است:اگر دوست نداشته باشي به دنيا بيايي و نخواهي متولد شوي؟اگرروزي برسرم فرياد بكشي"چه كسي ازتو خواسته بود مرا به دنيا بياوري؟چرا مرا به وجود آوردي؟چرا؟"كوچولو! زندگي يعني خستگي! زندگي يعني جنگي كه هر روز تكرار مي شود و بهاي لحظات شادي اش را كه مكث هاي كوتاهي است ، بايد گزاف پرداخت.از كجا معلوم كه دور انداختنت كار صحيحي نيست؟ چگونه مي توانم حدس بزنم كه نمي خواهي به سكوت بازگردي ؟)
قسمتي از كتاب "نامه به كودكي كه هرگز متولد نشد
"يا:" Lettera Ad
Un Bambino Mai Nato
اثر اوريانا فالاچی
منبع
http://www.roselaleh.persianblog.com/
وحید 17/11/83
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر