کل نماهای صفحه

سه‌شنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۳

بازم توپ مرواری

با سلام
نمی دانم دقیقا از کی شروع کردم به خواندن کتابهای هدایت اما دورترین تاریخی که به خاطرم مانده دوره راهنمایی توی مدرسه مدرّس است که مجموعه داستانهای کوتاهی از هدایت خواندم به اسم سه قطره خون. از همان دوران تا وقتی رفتم دانشگاه شاید بیش از ده ، دوازده بار شروع کردم به خواندن بوف کور اما هر بار بعد از خواندن چهار پنج صفحه آن را کنار گذاشتم چرا که یه جورایی برام سنگین بود و شایدم هنوز آنقدر درگیر روابط اجتمایی نشده یودم که آنرا بفهمم. هربار که شروع کردم به خواندن، آنقدر غرق آن جمله اول که میگه:"گاهی در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح آدم را می خورد"می شدم که نمی توانستم روی باقی متن تمرکز کنم و نتیجه این شد که بالاخره توانستم این پروژه را توی دوره دانشگاه تمامش کنم. به دلیل علاقه شدیدم به داستان از دوران نوجوانی تا حالا داستان های زیادی خوانده ام اما معمولا نتوانسته ام آنها را دوباره بخوانم و به اندازه اولین بار از آنها لذت ببرم. البته این مساله دو استثنا دارد که اولی هدایت و دومی هوشنگ گلشیری است که دومی خود داستانی جداگانه دارد و در فرصتی مناسب حتما به آن اشاره می کنم. داش آکل از داستانهایی بود که بارها و بارها خواندمش و همیشه از آن لذت بردم. سالها گذشت تا دوستی بسیار عزیز کتاب توپ مرواری را به من معرفی کرد. خاطرم هست که آن را یک نفس خواندم. اولش توی شوک بودم و فقط خندیدم اما بعد آرام آرام توی خلوت دلم گریه کردم ودلم گرفت چرا که هرچه بیشتر به این موضوع فکر کردم بیشتر دیدم که حق با هدایت است اما انگار باورهایم که ریشه ای عمیق در روحم دوانده بودند نمی خواستند به این راحتی دل کنده و بروند. من در متن کوتاهی که در معرفی نسخه اینترنتی توپ مرواری نوشتم فقط اشاره کوتاهی به طنز بودن این کتاب کردم اما به هیج وجه تاکیدی بر آن نداشتم و هنوز نمی دانم چرا وحید اینطور برداشت کرد که من آن را به عنوان کتاب طنز معرفی کردم. نکته دیگر اینکه وحید اشاره کرده که از سعید که دیدگاه مذهبی دارد بعید است که...البته برای خودم هم ابتدا همینطور بود اما وقتی عمیقتر نگاه کردم دیدم که این کتاب بیشتر علیه خرافات و باورهای احمقانه دینی است که باعث عقب نگه داشتن مردمان در طول قرن ها شده است. شاید هدایت به جای هرس کردن این درخت تنومند که به نظر کاری غیر ممکن است مجبور شد آن را از ریشه درآورد تا ما را به خود آورد. شاید ما به قول مولوی شامل حال قصه هر کسی از ظن خود شد یار من هستیم. نظرش هرچه بود باشد من از آن آنچه که می خواستم فهمیدم. هدایت از دید من آنقدر بزرگ بود که در قالب زمانه خودش نگنجید و به نظر من وحید به زیبایی تمام عاقبت او را ترسیم کرد وقتی که گفت به نظرم او خودکشی نکرد بلکه دق کرد

سعید

هیچ نظری موجود نیست: