کل نماهای صفحه

پنجشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۳

ماشین رو خوب جایی گذاشتما

یکشنبه بعداز ظهر جلسه شرکت فراسو بود; باید می رفتم. تا ساعت 7 طول کشید
قبل از رسیدن به خونه به پمپ بنزین رفتم ;ماشین یه قطره بنزین
هم نداشت, دقیقا 35 لیتربنزین گرفت. رسیدم خونه یه کمی کلافه بودم; جلسه های شرکت خستم می کنه مامان کماکان حالش خوب نیست
نیلگونم صبحا خوبه ولی شبا تب می کنه; خودم هم یواش یواش سرفه هام شروع شده
تصمیم می گیرم برم استخر; ناهید میگه شام حاضره, خوردن شام رو به برگشتنه از استخر موکول می کنم, می رم
استخر صدف, لذت می برم; آخرش تصمیم می گیرم برم استخر روباز مجموعه
چشامو می بندمو گوشه استخر داخل آب دراز می کشم; بعد از چند لحظه متوجه قطره های میشم که به بدنم می خوره اولش فکر می کنم
قطره هایی که از شلب و شلوب و آب بازی چند تا خرس گنده یی که اون طرف هستن; چشامو که با زمی کنم متوجه می شم اشتباه کردم داره برف میاد; جالب اینجاست دوستانی که داشتن آب بازی می کردن هم تازه متوجه شده بودن
یه کم شنا می کنم و تصمیم می گیرم زودتر برگردم
چون از وضع خیابونم می ترسم, وقتی دمه خونه می رسم می بینم امکان ورود به پارکینگ خونه نیست
ماشین رو کنار خونه بغلی پارک می کنم
بعدش هم یه سری به وبلاگ می زنم و بعدش هم لالا

دوشنبه صبح که از خواب پا میشم با برف عجیب و غریبی روبرو میشم باورم نمیشه از دیشب تا حالا چقدر برف نشسته
قبل از رفتنه سره کار به ماشین یه نگاهی می ندازم برف زیادی روش نشسته عملا تکون دادنش خیلی مشکله دمه
پارکینگ هم کلی برفه بی خیاله آوردن ماشین به داخله خونه میشم ماشینهایی که تردد می کنن سر می خورن و
من خوشحال از جایه خوبی که برای ماشینم انتخاب کردم چون اگر هم کسی سر بخوره محاله به ماشین من بزنه
با خیاله راحت به سره کار می رم روزه خسته کننده ای بود شب به سختی ماشین گیرم میاد دیر به خونه می رسم
ناهید قبلش زنگ می زنه خیلی مواظب باش کوچه خیلی افتضاح ست یه نگاه به ماشین جاش خوبه برفم
که ول کن نیست حاله من هم داره بدتر میشه

سه شنبه با صدای زنگ علی از خواب بیدار میشم قراره امروزمون رو لغو می کنه البته اگر هم لغو نمی کرد
مطمئنا من اینکار رو انجام می دادم حالم اصلا خوب نیست احتیاج به استراحت دارم نزدیکای ظهر از جام بلند
می شم یه سری به وبلاگ می زنم مطلب اول سعید رو که می خونم جواب سوالمو می گیرم مطلب دوم هم
بازم یه سوتی دیگه باید یه جور درستش کنم (آخه یکی نیست بگه تو رو چه به نوشتن ) می رم برای خونه
یه کم خرید کنم دمه خونه یه نگاه به ماشین می کنم بامزه شده کلا زیره برفه حوصلشو ندارم وگرنه یه عکس
ازش می گرفتم تو دلم می گم خوب جایی گذاشتمه شا بعداز ظهر هم می خوابم از خواب که بیدار می شم احساس می کنم کمی بهترم ناهید شال و کلاه کرده و داره میره بیرون چرا؟ حتما کار داره دیگه. کامپیوتر روشنه یه موزیک می ذارم با هدفون گوش میدم
یه لحظه ناهید رو کنار خودم می بینم ناراحته اشاره می کنه هدفون رو بردارم
چی شده؟-
برف ریخته رو ماشین شیشه رو شکسته و کاپوت و سقفم خراب شده-
خب-
یه کاری بکن-
الان که کاری نمیشه کرد باید منتظر بمونیم تا فردا-
یه سری به ماشین می زنم دیگه هیچ برفی روش نیست حدسم درست بود بالای جایی که ماشین رو گذاشتم
شیروونیه ,یه گوله برف بزرگ از اونجا افتاده پایین تو دلم می گم اااااا من که ماشین رو خوب جایی گذاشته بودم

چهارشنبه پلیس 110 از ماشین دیدن می کنه و گزارش می نویسه و ماشین با کمک همسایه ها و در
میان حزن و اندوه (این یکی رو جدی گفتم) به سختی وارد پارکینگ خونه می شود
اینم چندتا عکس از ماشین









راستی داشت یادم می رفت خوشبختانه امروز ایران با بحرین مساوی کرد باور کنید کلی خوشحال شدم اول اینکه بحرین داشت می برد
آخرایه بازی فردوسی پور همش می گفت خدا کنه بازی زودتر تموم شه ما به همین نتیجه هم راضییم
دوم اینکه تجربه ثابت کرده ما همیشه برایه بازی اول زیاد مایه می ذارم اصولا هم می بربم بعدشم فکر می کنیم همه چی تموم شده
پس همون بهتر که مساوی کردیم

وحید 22/11/83

هیچ نظری موجود نیست: