کل نماهای صفحه

چهارشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۳

شعر دوست داشتنی من

اول از همه سعید جان یه مطلبی در مورد هادی نوشته بودی خواستم بگم این دوستمون تا
آخر هفته شماله و تهران نیست به اینترنت هم دسترسی نداره یه وقت سو تفاهم نشه
چون مطمئنا اگه متنت رو بخونه یه ابزار احساساتی می کنه
دوم اینکه حالا که زحمت کشیدی ویه شعر از صالحی تو وبلاگ گذاشتی منم با
اجازت یه شعر از مارگوت بیگل رو می ذارم که بی اغراق یکی از بهترین سروده هایش
است امیدوارم یادآوری این شعر برای تو و دیگر دوستان لذت بخش باشه


پیش از آنکه واپسین نفس را برآرم
پیش از آنکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
برآنم که زندگی کنم
برآنم که عشق بورزم
برآنم که باشم


در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش انگیزند
تا دریابم
شگفتی کنم
بازشناسم
که ام

که می توانم باشم
که می خواهم باشم


تا روزها بی ثمر نماند
ساعت ها جان یابد
و لحظه ها گرنبار شود


هنگامی که می خندم
هنگامی که می گریم
هنگامی که لب فرو می بندم


در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی خدا
که راهی ست ناشناخته
پرخار
ناهموار
راهی که باری
در آن گام می گذارم
که درآن گام نهاده ام
و سر بازگشت ندارم


بی آنکه دیده باشم شکوفایی گل ها را
بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را
بی انکه به شگفت درآیم از زیبایی حیات


اکنون مرگ می تواند
فراز آید
اکنون می توانم به راه افتم
اکنون می توانم بگویم
که زندگی کرده ام


مارگوت بیگل

وحید 14/11/83

هیچ نظری موجود نیست: