مدت زیادی است (شاید بیش از پنج، شش ماه) که دارم با خودم کلنجار میرم یا شاید بهتر است بگم که دارم می جنگم که آنچه که در ذهنم دارم مطرح نکنم چرا که معتقدم بسیاری از اونایی که وبلاگ را می خوانند، حتما احساسات مذهبیشون جریحه دار میشه. دیشب که مطلب وحید که با دو تا عکس همراه بود را دیدم علیرغم آنکه این عکس ها را قبلا دیده بودم بازم کلافه ام کرد و تصمیم گرفتم نظرم را صرفنظر از حساسیتها بنویسم اما چون شدیدا خسته بودم و خوابم گرفته بود آن را به امروز موکول کردم و امروز هم که از خواب پا شدم دیدم حالم بهتره و تصمیم گرفتم کسی را نرنجانم و اعتقاداتم را برای خودم نگه دارم. این دومین دفعه است که این داستان اتفاق می افتد و دفعه اول بعد از دیدن فیلمی که گروگان گیرها در روسیه از بچه های مدرسه گرفته بودند تصمیم داشتم که این کار را بکنم اما بازم تصمیم گرفتم که آن را به آینده موکول کنم. تنها چیزی که می خواهم به آن اشاره کنم این است که بیائیم یک کمی تعصبات مذهبی را کنار بگذاریم و با دید انسانی به قضایا نگاه کنیم امیدوارم نگوئید که منافاتی بین این دو نیست چرا که تاریخ نشان می دهد که هست. دریچه مذهب را نبندیم اما دریچه انسانیت را باز کنیم. به عقیده من مذهب احتیاجی به قالب ندارد و تا آنجایی که با قدرت مخلوط نشود و امری شخصی مثل رابطه خالق و مخلوق باقی بماند منافاتی با هیچ یک از ارزشها ندارد. مثل اینکه کم کم دارم وارد بحث می شوم و چون دلم نمی خواد که اینطور بشه پس همینجا اونو درز می گیرم و فقط به یک نکته اشاره می کنم یک کمی به تاریخچه تصوّف با دقت بیشتر و به دور از تعصب نگاه کنیم. یک کم بیشتر مولوی بخوانیم. باور کنید باعث خجالت است که من مطلب درباره مولوی اینجا بسیار بیشتر از سرزمین مادری او می بینم و می خوانم
سعید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر