کل نماهای صفحه

چهارشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۳

خوب به خیر وسلامتی داستان مذهب هم ختم به خیر شد نظرات تک تک عزیزان را خواندم و دوست دارم من نیز در باب مسائلی که در طول هفته گذشته مطرح شد قلمی بزنم پرده اول تراژدی جنین کنار خیابان بود اگر که بگویم ناراحت نشدم دروغ گفته ام اما بیایید واقع گرا باشیم این اتفاق همه روزه در کوشه گوشه گیتی می افتد اگر به دنبال مفصر می گردید به نظر من می بایست که علت را در فرهنگ ایرانی جستجو کنید نه در ریشه های مذهبی یا مسائل حکومتی این نکته را بر اساس تحقیق می گویم که در هیچ آیینی حقی برای کودکان بدون شناسنامه نمی یابید ولی در غرب سالهاست که انسان این حق را برای همنوعان خویش قائل شده و در حقیقت این قوانین انسانی است که این کودکان و مادران آنها را تحت حمایت قرار می دهد اینجا مادران مجرد را انسانهای استواری می دانند که حاضر شده اتد تا تمامی مشکلات را به جان خریده تا کانون خانواده ای را بر پا سازند وحید جان کودک کنار خیابان همه جا هست اگر می خواهی اشکی بریزی اشکت را برای مادرش نگه دار دخترکی که قربانی بی فرهنگی سه هزار ساله ایرانی است سعید عزیزم احساساتی می شود وظاهرا دیواری کوتاه تر از دیوار دین پیدا نمی کند چرا که به برکت حکومت ظفرنمون اسلامی میتوان تمامی مشکلات را بر گردن دین انداخت و همگان را راضی کرد نمی خواهم مغلطه کنم چرا که با متن سعید در نفی فاندامنتالیسم اسلامی صد در صد موافقم اما در بخش نخست آوردم که دلیلی بر ارتباط میان دین و مطلب وحید نمی بینم بگذارید از مقدمه بگذرم و به اصل بپردازم اما داستان از جایی جالب می شود که سعید و ساناز دچار سو تفاهم می شوند و وحید -که جدا دلم برایش پر می زند- سعی می کند با قلم خود نیمه پنهان برادر را به تصویر بکشد اما ساناز جان می خواهم با هم به سالهای دور سفر کنیم سالهای میانی دهه شصت است رامتین و وحید و سعید در سنین نوجوانی به مدرسه ای می روند که در آن صحبت از هیچ مقوله ای نیست الا مذهب شاید برایت باورش سخت باشد که ببینی کودکی ده ساله می بایست که به جای کتابهای کودکانه المنجد و مفاتیح الجنان بدست گیرد ساناز جان شاید آن سالها هیچ کس اندازه سعید در این مسائل عمیق نبود آنقدر که شاید گاهی همنشینی با او حتی برای دوستان نیز مشکل بود کم کم که به دوران جوانی نزدیکتر شدیم فاصله مان با دیدگاه سنتی مذهب بیشتر شد سعید جذب شریعتی و سروش شد تا به نوعی پروتستانیسم شیعی را تجربه کند و از طرف دیگر به دنبال سیراب شدن از عرفان ایرانی بود به یاد می آورم سالهایی را که سعید فقط و فقط به شجریان گوش می داد -بنده خدا مامانش اینا- بگذریم با قدم گذاشتن در دوران جوانی سعید به دیدگاه مذهبی خود می رسد که همان دیدگاه برگرفته از پروتستانیسم شیعی است دیدگاهی که تا آنجایی که من می دانم تقریبا منطبق بر دیدگاه من و وحید است مذهب ما قالبی ندارد بلکه شریانی است متصل به روح لایزال الهی این مذهب یک مقوله کاملا خصوصی در زندگی شخصی ماست و هیچ مداخله ای در زندگی روز مره ما ندارد در حقیقت به دنبال این هستیم که انسان باشیم و مومنیم به ارزشهای بشری اینکه بد برای همنوعمان نخواهیم اما در نیمه پنهانمان به دنبال راهی هستیم که به خداوندمان نزدیکتر باشیم شاید برایت تعجب آور باشد که بدانی من یکی از بهترین خاطرات دوران جوانیم خدمت کردن در آشپزخانه بازار زرگر ها در دوران عاشورا است تا زمانی که من نخواهم این نظر را به اطرافیانم تحمیل کنم حتی یک قابلمه هم می تواند پاره ای از نور خداوند باشد سعید را خوب می شناسم و می دانم که در گیر قالبها نمی شود اما ساناز جان یک انتقاد جدی به تو دارم و آن این است که اگر انسانی فکر کند که با پیروی از آیین مسیح می تواند برای خود و اطرافیانش آدم بهتری باشد چه ایرادی دارد که راه را بر او ببندیم و در مقابلش جبهه بگیریم مگر بناست که همه مثل ما فکر کنند نمی دانم تا به حال با ایرانیان تازه مسیحی بر خوردی داشته ای یا خیر انسانهای نازنینی هستند این گفته را از من بپذیر و دست آخر اینکه در مذهب من مذهبی بودن جرم نیست که بخواهند بخاطرش انسان را مورد پرسش قرار دهند
دوستدار همگی دوستان رامتین


پرگویی مرا ببخشید و تا یادم نرفته بگویم ناهید جان تولدت مبارک سبز باشی و سربلند

هیچ نظری موجود نیست: