کل نماهای صفحه

شنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۳

فروشندگی و هزار دردسر

من یه عادتی دارم که به نظر خودم بد نیست و اونم اینه که معمولا از بحث کردن در مواردی که می دونم که نتیجه ای نمی گیرم، پرهیز می کنم. به عنوان مثال اگر برم چیزی بخرم و متوجه بشم که می تونم آنرا ارزانتر از جای دیگری تهیه کنم هیچوقت با فروشنده بحث نمی کنم چرا که معتقدم که مطمئنا اون فروشنده خودش هم می دونه و احتیاجی به سخنرانی من هم نداره و حتما دلیل قانع کننده ای هم برای خودش داره که آن جنس را به آن قیمت بفروشه. و یا اگر با فروشنده ای برخورد کنم که خیلی مودب نیست، با این فکر که شاید امروز روز خوبی نداشته و یا...بدون آنکه تلاشی در ادب کردن او داشته باشم فروشگاه را ترک می کنم. من با توجه به طبیعت کارم که با افراد پیر و مسن سر و کار دارم خیلی با این موضوع برخورد می کنم و جالب اینجاست که بعضا از این آدمها نمی خواهند مسائل بدیهی را قبول کنند و وقت مرا با بحث سر اینکه چرا قیمت شما بیشتر از مثلا وال مارت(بزرگترین زنجیره فروشگاه های خرده فروشی در دنیا)است و یا چرا ما جنسی را بدون رسید و بعد از شش ماه استفاده از آن می تونیم به فلان فروشگاه بزرگ بر گردانیم اما شما چنین نمی کنید و...هزاران هزار مورد دیگر. حالا سوال من اینجاست که به نظر شما چرا بعضی از آدمها اینطورند؟ آیا این موضوع ریشه در خودخواهی این افراد دارد که از اینکه می بینند توانسته اند نکته ای بر کسی بگیرند که آن فرد را توانایی پاسخگویی نیست، ایشان از آن لذت می برند. و یا شایدم تمام اون استرس ها و فشارهای روزمره ای که دارند را به نوعی با محکوم کردن فردی که در مقام فروشندگی اجازه بحث با مشتری را ندارد به او منتقل می کنند و از این طریق احساس سبکی می کنند. اگر کسی نظری در این زمینه داره و آن را اینجا مطرح کنه خوشحال میشم چرا که این مطلب مدت زیادی است که ذهنم را مشغول کرده و هر چه کردم نتونستم آنرا برای خودم توجیه کنم

سعید

هیچ نظری موجود نیست: