یعنی کسی سراغ تو را
از مویه های من نخواهد گرفت؟
بی تو گریستن
در پی باد دویدن است
می دانم
دیشب بعد از پانزده ساعت کار خسته کننده ساعت 11 شب رسیدم خانه و قبل از اینکه بتونم یک لیوان آب بخورم و گلوم تازه بشه دیدم ساناز یک جورایی غریب بهم نگاه می کنه! ازش پرسیدم که حالش خوبه؟ چرا که شب قبلش هم بی هیچ دلیلی گریه می کرد و دلش برا ایران تنگ شده بود.گریه افتاد و در حالی که اشک می ریخت گفت که چه اتفاقی افتاده. من مثل همیشه که شوکه می شوم تا مدتی قیافه و حرف زدنم عادی عادی بود تا نیم ساعت بعد که آرام آرام اشکهام راهشون را پیدا کردند و دلم یک کمی آرام شد. رفتم خوابیدم به امید اینکه تا صبح حالم بهتر بشه که البته نشد. صبح تا حالا سرگیجه دارم و هرچه می کنم نمی تونم که تمرکز کنم. مشتری ها هم یکی از یکی عتیقه تر و احمق تر. یه موضوع ساده ای را سه بار به یکیشون توضیح دادم با اون چشمهای بادومیش نگاهم می کنه و دوباره همون سوال را می پرسه. فکر کنم باید خونه می موندم و سر کار نمی آمدم(چه فکر ساده و احمقانه ای کم کم منم دارم میشم مثل مشتری ها) آخه من که با چهل درجه تب هم گاهی مجبور شده ام که بیام سرکار نمی دونم این ایده از کجا اومد تو ذهنم. به خودم گفتم که باید یه چیزی بنویسم برای حاجی، آخه این کمال بی معرفتی است که آدم باباش بمیره و در حالی که فرسنگها ازش دوره و نمی تونه برای آخرین بار ازش خداحافظی کنه، یه کلمه ای چیزی ننویسه. اما آخه چی بنویسم. نمی دونم! سرم درد می کنه . زنگ زدم به مامان که یک کمی باهاش حرف بزنم. آخه عموما اونه که بر شانه هاش گریه می کنم. نمی تونم پیداش کنم. چند بار سعی می کنم که زنگی بزنم به خاله اما آخه چی بهش بگم؟ دو روز پیش باهاش صحبت کردم و گفت که امیدواره که به زودی حاج آقا را بیارن خونه و اینطوری ما هم می تونیم باهاش صحبت کنیم. نمی تونم افکارم را جمع کنم. حاجی بعد رفتن زود همگام پدر هم حکم پدری بر ما داشت و هم برای فامیل پدر خوانده بود. معمولا روی حرفش حرفی زده نمی شد یکی از اون تیپ مردهایی که به بچه های خودش بیشتر از بقیه سخت می گرفت و کم کم هم ادبیات گفتگو با بچه هاش را برای سالها گم کرد. ولی من همیشه یه رابطه خاصی باهاش داشتم. نمی دونم چطور شد که زبان مخصوصش را یافتم. وقتی شنید که می خوام برم کانادا اولش چیزی نگفت و یه چند وقتی که گذشت توی یه جمعی که صحبت مهاجرت پیش آمد به شدت با آن مخالفت کرد و گفت که دوست نداره که ببینه که بچه های این مرز و بوم میرن خارج. می گفت که دلش می خواد این بچه ها اینجا بمونند و به ایران خدمت کنند. هیچ وقت یادم نمی ره که به من اشاره ای کرد و گفت این آقا سعید ما هم که راهی کاناداست داره می ره ادامه تحصیل بده و بر گرده. طفلی نمی خواست باور کنه که من جدی جدی از ایران کنده ام و دارم میرم و برای خودش اینجوری توجیه کرده بود. در جوانی با عبدالعلی و محمد بازرگان همکار بود و طبیعتا خو و منش اونها را در رفتار و تحلیلهای سیاسی اش داشت که برام همیشه جالب بود چرا که آدمی بسیار مذهبی اما با دید روشن بود. وقتی بالاخره خودشو از مغازه لاله زار باز نشسته کرد و کار را به پسرش محمد سپرد و رفت تفرش احساس کردم که جان تازه ای گرفت مثل این بود که زندگی را از نو شروع کرده. هر وقت که می رفتی به باغچه کوچکی که داشت میشد که برق طراوت و تازگی جوانی را در چشمانش ببینی. از صبح تا حالا حتی برای یک لحظه هم تصویر آن باغچه از نظرم دور نمی شه و فکر نمی کنم که بتونم دوباره برگردم اونجا چرا که تصور تحمل دیدن جای خالیش را ندارم. نمی دونم شایدم باید رفت و نبودش را باور کرد
دلم می خواست بهتر از اینی که هست سخن می گفتم
وقتی که دور از همگان
بخواهی خواب عزیزت را برای آینه تعبیر کنی
معلوم است که سکوت علامت آرامش نیست
سعید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر