کل نماهای صفحه

پنجشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۴

زهرا کاظمی

گزارش دکتر شهرام اعظم، پزشکی که بانو زهرا کاظمی را در بخش اورژانس بیمارستان بقیه الله اعظم قبل از فوت معاینه کرد

کبودی از ناحیه پیشانی تا گوش
شکستگی جمجمه
شکستگی دو انگشت
ناخنهای شکسته و کشیده شده
کبودی شدید در ناحیه شکم
شواهدی بر تجاوز وحشیانه
ورم در پشت سر
پارگی پرده گوش
کبودی شانه
خراش عمیق در ناحیه گردن
شکستگی استخوان بینی
شواهدی بر شلاق بر پاها
لهیدگی شصت پا

و اما آنچه در گزارش ایران می خوانید

فوت خانم زهرا کاظمی تصادفی بود در اثر کاهش فشار خون که در اثر ضعف و گرسنگی بوجود آمده بود و باعث زمین خوردن او از حالت ایستاده شد

با توجه به اینکه در اثر یک زمین خوردگی ساده در ایران آدم دچار صدماتی اینچنینی می شود به نظر من بهتر است که آدم آتیش بگیره و با بیل خاموشش کنند، در این صورت فکر کنم که صدمه کمتری خورده و شانس بیشتری برای زنده ماندن داشته باشد

برای خواندن کل داستان اینجا کلیک کنید

سعید

سرم را که برگرداندم دیگر نبود

می‌دانی؟‌ تنهایی‌ مثل‌ ته‌ كفش‌ می‌ماند؛ یكباره‌ نگاه‌ می‌كنی‌ می‌بینی‌ سوراخ‌ شده‌. یكباره‌ می‌فهمی‌ كه‌ یك‌ چیزی‌ دیگر نیست‌. مامان‌ می‌گفت‌: «پدرت‌ حتا یك‌ جاده‌ را نتوانست‌ تمام‌ كند، خودش‌ هم‌ تمام‌ شد.» و سجاف‌ یك‌ شلوار را گذاشت‌ زیر چرخ‌ خیاطی‌ و پا زد: «اگر من‌ اصرار دارم‌ که نروی اردو به این خاطر است که بنشینی درس‌ بخوانی. نمی‌خواهم مثل‌ پدرت‌ حرام‌ شوی‌
گفتم: «بچه‌های مدرسه همه می‌آیند
گفت: «اردو اصلا کجا هست؟
«رامسر.»
«توی این هوا و رامسر؟ اگر نروی چطور می‌شود؟»
«هیچ.»
«پس نرو.» و نگاهم کرد: «سفر به ما نیامده.» بعد لحظه‌ای پای چرخ خیاطی بی حرکت و ساکت ماند تا بشنود که می‌گویم چشم، نمی‌روم. و من نرفتم. ماندم. چشم‌های مامان درخشید. گفت: «این که‌ می‌خواهم بمانی‌، فقط‌ از ترس‌ تنهایی‌ است‌. وقتی نباشی تمام عید من می‌شود تنهایی.» و باز پا زد: «می‌دانی، در و دیوار شاخم می‌زند. روزم هزار سال می‌شود. من که جز تو کسی را ندارم.» و پارچه‌ در برابر چشم‌هام‌ رفت‌ و چرخ‌ شد و من‌ شلوار را تنم‌ كردم‌. گفت‌: «بچرخ
چرخیدم‌، و در آینه‌ی قدی‌ نگاهی‌ انداختم‌. شلوار پدرم‌ حالا اندازه‌ام‌ شده‌ بود، فقط‌ كمی‌ قدش‌ بلند بود. انگار كه‌ فكرم‌ را خوانده‌ باشد، جلو پام‌ زانو زد، لب‌ پاچه‌ را برگرداند و سوزن‌ زد: «زیاد كوتاه‌ نمی‌كنم‌. داری‌ قد می‌كشی‌. ببین‌ خوب‌ است‌؟
گفتم‌ آره‌ و در آینه‌ به‌ موهای‌ نقره‌ای‌اش‌ نگاه‌ كردم‌، بعد به‌ كتفش‌ كه‌ انگار قوز در آورده‌ بود. عجیب‌ بود! آدم‌ چه‌ زود بی‌قواره‌ می‌شود! پیرهن‌ توسی‌ تنش‌ بود، با گل‌های‌ قرمز ریز. و این‌ پیرهن‌ لاغرتر از آنچه‌ بود نشانش‌ می‌داد. سرم‌ را كه‌ برگرداندم‌ دیگر نبود
همیشه‌ وقتی‌ در گذرگاه‌های‌ ویلمرسدورف‌ یا شارلوتن‌ بورگ‌، زیر ریسه‌های‌ چراغانی‌ شب‌ سال‌ نو راه‌ می‌رفتم‌، خاطرات‌ كودكی‌ام‌ مثل‌ آوار به‌ سرم‌ می‌ریخت‌. بی‌اختیار احساس‌ می‌كردم‌ پدرم‌ از پشت‌ رشته‌های‌ نور بیرون‌ می‌آید، گوشه‌ای‌ آرام‌ می‌ایستد و نگاهم‌ می‌كند؛ به‌ راه‌ رفتنم‌ نگاه‌ می‌كند، به‌ پریشانی‌ام‌ كه‌ تا مغازه‌ها بسته‌ نشده‌ باید بچپم‌ توی‌ یكی‌ از آن‌ها، چیزی‌ بخرم‌، كیسه‌ام‌ را‌ پر کنم، سوار قطار شهری‌ بشوم‌ و به‌ خانه‌ برگردم‌. و دیگر؟
(از رمان تماماً مخصوص)
عباس معروفی

سعید

چهارشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۴

Da Vinci Code

خاطرم هست سال سوم دبیرستان بودم که نزدیکی های عید خبری مثل بمب صدا کرد و آنهم چیزی نبود جز انتشار کتابی به اسم آیه های شیطانی، رمانی که عده ای از مسلمانان جهان آن را توهینی به مقدسات خود پنداشتند و ...بقیه داستان را می دانم که همگی از حفظ هستید. حالا اینکه چرا من یاد این داستان افتادم دلیلش این است که چند روز پیش توی خبرها آمده بود که کتابی به اسم کد داوینچی که حدود هجده میلیون نسخه از آن در دنیا به فروش رفته است مورد اعتراض کلیسا قرار گرفته است. دلیل آنهم این است که این داستان یه جورایی مسیحیت را زیر سوال برده است. نکته جالب اینجاست که کلیسا از مسیحیان خواسته است که کتاب را تحریم کنند و آن را نخوانند و این حداکثر عکس العملی است که کلیسای کاتولیک در برابر این رمان نشان داده است. شبکه تلویزیونی سی بی سی مصاحبه ای با نویسنده این کتاب انجام داده بود که جالب بود. دن براون، نویسنده کتاب، می گوید برایش جالب است که کلیسا بعد از یک سال که از انتشار این کتاب می گذرد تازه مخالفت خود را ابراز داشته. البته بعضی معتقدند که این درست ترین کاری بوده که انجام شده و نشان دادن حساسیت، چیزی جز تبلیغ برای کتاب نخواهد بود. نکته دیگری که مطرح شده است این است که کلیسا دنبال پیدا کردن نقاط ضعف در تطابق روایت کتاب با واقعیت که به نظر آنها همان متن انجیل می باشد، است اما به اعتقاد نویسنده این تلاشی بیهوده است چرا که این اثر یک رمان است و رمان تخیلی است پس هیچکس ادعای واقعی بودن داستان ازدواج مسیح با مری مگدالن و اینکه مسیح ادعای فرزند خدا بودن نداشت را ندارد بلکه اینها همه زاده تخیلات این فرد هستند که در کتاب ادعا می کند که توانسته است که رمز کدهایی که لئوناردو داوینچی از خود به جا گذاشته است را بگشاید و به این حقایق درباره مسیح دست بیابد
به نظر شما آیا عکس العمل واتیکان و انتشار حدود ده عنوان کتاب در رد این کتاب راه حل درستی است؟ شاید واتیکان با نرم خویی دربرابر این نویسنده و سد نکردن کنجکاوی نسل جوان مرتکب اشتباه می شود و باید موضع محکم تری بگیرد مثلا حکم اعدام و یا... صادر کند. راستی شما چی فکر می کنید؟
تام هنکس قرار است که سال آینده در فیلمی که بر اساس این کتاب ساخته خواهد شد بازی کند که برای اطلاعات بیشتر می توانید اینجا کلیک کنید. شک ندارم که این فیلم یکی از پر فروش ترین ها خواهد بود
برای دیدن سایت رسمی این کتاب هم اینجا کلیک کنید

سعید

مرگ یا زندگی؟ آیا گاهی تصمیم با شماست؟

این روزها اخبار هر شبکه خبری را که دنبال کنید اقلا یک خبر کوتاه درباره خانمی به اسم تری شایو* خواهید شنید. این خانم چهارده سال پیش پس از یک سکته مغزی دچار صدمه شدید مغزی شد و زندگی گیاهی دارد یعنی آب و غذا را با یک لوله به بدنش وارد می کنند. دو هفته پیش شوهرش بعد از سالها جدال حقوقی بالاخره توانست حکمی از دادگاه بگیرد که بر اساس آن پزشکان لوله تغذیه او را قطع کردند و او حالا در حال مردن است. داستان از لحاظ حقوقی همان قدر پیچیده است که از جنبه احساسی آن. پدر و مادر تری سالهاست که مخالف این موضوع هستند و می گویند که هنوز امیدی هست که دخترشان بهتر شود، چیزی که بیشتر پزشکانی که درگیر این موضوع بوده اند آن را غیر ممکن می دانند. در این میان به دلیل توجه خاص وسایل ارتباط جمعی به موضوع عده ای از مردم در مقابل بیمارستانی که تری در آن بستری است تجمع کرده و مخالفتشان را با این عمل ابراز می دارند و هر روز یکی دو نفرشان به دلیل تلاش برای رساندن آب به تری، توسط پلیس دستگیر می شوند. در این میان پلیس فردی را که از طریق اینترنت سعی کرده بود تا کسی را برای کشتن شوهر تری و قاضی که رای به برداشتن لوله داده بود، پیدا کند دستگیر کرد. عده ای می گویند تمام تلاش شوهر تری برای خلاص شدن از دست تری این است که او می خواهد با دوست دخترش که سالهاست با او زندگی می کند و از او دو بچه دارد ازدواج کند و وجود تری در این میان مزاحم است چرا که اگر تقاضای طلاق کند باید نیمی از اموالش را به تری یا در عمل به خانواده او بدهد و اگر نه نمی تواند ازدواج مجدد کند. من که به شخصه گیج شده ام و نمی خواهم که درباره شوهر تری قضاوت کنم اما از طرفی نمی توانم خودم را قانع کنم که این بهترین کاری است که می شود درباره کسی که هیچ توان آن را ندارد که نظرش را بیان کند انجام داد. راستی شما چه فکر می کنید؟
برای دیدن عکسهای تری و شوهرش اینجا کلیک کنید و روی قسمت شایو کیس کلیک کنید و چنانچه آن را پیدا نکردید فقط در قسمت جستجو اسم تری را تایپ کنید به سادگی، تمام خبرها را درباره او خواهید دید
* Terri Schiavo

سعید

چهارشنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۸۴

سرگرمی

برای سرگرمی تو عید یه سری به ساینا بزنید بد نیست

وحید 4/1/84

بی اسم است

معلوم نیست هنوز
هنوز معلوم نیست این پرنده از کجا آمده است
چرا آمده است
اینجا کنار این بوته باد نشین بی ریشه چه می کند
یا دارد آهسته با دی ماه بی دانه چه می گوید؟

!هیچ
هیچ حرف خاصی از خواب آسمان با او نیست
:فقط دارد آهسته به های و هوی باد می گوید
من هم آشیانه ام را دوست می دارم


معلوم نیست هنوز
هنوز معلوم نیست این قاصدک خسته از کجا آمده است
چرا آمده است
اینجا میان سر انگشت این خار بی خیال چه می کند
یا دارد آهسته با باد نابلد چه می گوید؟

!هیچ
هیچ حرف خاصی از خواب خاطره با او نیست
:فقط دارد آهسته به بیابان بی سوال می گوید
من هم این خار مانده از پاییز مرده را دوست می دارم


معلوم نیست هنوز
هنوز معلوم نیست من از کجا آمده ام
چرا آمده ام
اینجای آزرده از آواز گریه چه می کنم
یا دارد آهسته با دی ماه بی دانه و
این باد نا بلد چه می گویم؟

!هیچ
هیچ حرف خاصی از خواب آسمان با من نیست
فقط دارم آهسته به آدمی به خاطره
:یا به آسمان بلند می گویم
من هم وطنم را دوست می دارم


سید علی صالحی
وحید 4/1/84

سه‌شنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۴

آدم اینجا تنهاست

یکی دو روز پیش دانش آموزی اهل یک شهر کوچک* در ایالت مینسوتا بعد از کشتن پدر بزرگ پنجاه و هشت ساله و دوست دختراو، اسلحه شکاری پدر بزرگ را برداشته و با یک یا دو کلت کمری به مدرسه ای که در آن مشغول تحصیل بود رفته و به گفته شاهدان در عین خونسردی ده نفر را به قتل رساند و در آخر هم خود را کشت. مردم این شهرک که همگی سرخپوست و از قبیله چيپووا هستند در بهت به سر می برند. آنها می گویند که همه در این شهرک همدیگر را می شناسند و طبق روال تمام شهرهای کوچک در آرامش زندگی می کنند و هیچ نمی توانند درک کنند که چرا یک همچین فاجعه ای رخ داده است. به نظر من آنها یک نکته ای را در نظر نمی گیرند و آن این است که به صرف شناختن همدیگر که کاری از پیش نمی رود. به عنوان مثال همین نوجوان شانزده یا هفده ساله که پدرش خودکشی کرده و مادرش در آسایشگاه نگهداری می شود و در مدرسه به دلیل ناسازگاری هایش دوستی ندارد و دائم مورد تمسخر قرار می گیرد و...را همگی می شناختند اما به راستی چه کاری برایش کردند؟آیا تلاش کردند که از لحاظ عاطفی خلاهای موجود را برایش تا حد امکان پر کنند؟سعی کردند که به فرزندانشان یاد بدهند که او را بی دلیل یا با دلیل مسخره نکنند؟همان عزیزانشان حالا در گور خوابیده اند و هر چه هم کردند که با خواهش و التماس جانشان را حفظ کنند، نشد و در ازای آن فقط لبخند سردی تحویل گرفتند و جان دادند
همدیگر را می شناسیم اما فقط در همین حد که کنجکاوی های خود را ارضا کنیم و چیزی برای گفتن و تعریف کردن داشته باشیم. خانه هامان را با حوض و هشتی آن خراب کردیم و به جای آن آپارتمان ساختیم تا حریم خصوصی بیشتری داشته باشیم غافل از اینکه به واسطه همین دیوارها در عین همسایگی، بسیار از هم فاصله گرفتیم. نیمکت های پارکها زیر سایه سرد بدبینی و کج اندیشی به بهانه حفظ صیانت دین، خالی مانده است وهمین طور الی آخر
باور کنیم که این موضوع منحصر به هیچ مرز جغرافیائی نیست و به فرمهای دیگری در تمام دنیا اتفاق می افتد. شاید بشود گفت که به همان نسبتی که آدمها زیاد شده اند، به همان نسبت هم تنهاتر و تنهاتر شده اند

*Red Lake

سعید

دوشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۴

نوروز 84 مبارک

یا مقلب القلوب والابصار
یا مدبر الیل و النهار
یا محول الحول والاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
با سلام و تبریک سال نو به همه دوستان و عزیزانم در داخل و خارج از ایران
امیدوارم که سال نو را با چیدن هفت سین زندگی: سلامتی- سربلندی- سعادت-
سرزندگی- سرخوشی- سخت کوشی و سرسبزی اغاز کنید.هر روزتان نوروز
نوروزتان پیروز.
شاد باشید
ناهید

یکشنبه، اسفند ۳۰، ۱۳۸۳

خوش به حال غنچه های نیمه باز

بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته .باران خوره .پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
.عطر نرگس.رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
...خلوت گرم کبوتر های مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
.خوش به حال روزگار

تا ساعات دیگر سال جدید آغاز میشه آرزوی سال خوبی
برای تک تک دوستان می کنم امیدوارم موفق باشن

خوش به حال چشمه ها ودشتها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب

سعید جان دل تنگی هاتو درک می کنم منم آرزوم اینه که یه بارهم که شده
تمامی افراد خانواده سره سفره هفت سین جمع بشیم و سال نو رو جشن بگیریم

ساناز جان ما هم چهارشنبه سوری مون رو تو خونه گذروندیم یه تولد کوچولو
برای نغمه گرفته بودیم آخر شب احمد از سره کار اومد با یه ذوقی چند تا فشفشه از
جیبش در آورد گفت برای بچه ها خریدم تا بازی کنن فقط حواسش نبود که
اصولا بچه ها ساعت 11 شب می خوابن برای همین مجبور شدیم خودمون تو تراس
روشنشون کنیم اینم از چهارشنبه سوری ما

رامتین جان از اینکه در کنار مادرت هستی خیلی خوشحال شدم امیدوارم همیشه در کنار
هم موفق و سره حال باشین از قول من عید رو به مامان و شادی خانوم و آقا رامین تبریک بگو

مریم خانوم از کارت زیبایی که فرستاده بودی خیلی ممنون امیدوام سال خوبی رو با
همسر گرامی تون داشته باشی راستی چند تا عکس هم از بچه ها برات میل کردم
!!یه سوال تا یادم نرفته اون بشقابه حالش خوبه؟ مواظبش باشی ها

ای دل من .گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمیپوشی به کام
باده رنگین نمی بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

فریدون مشیری

وحید 30/12/83
کل هفته گذشته سرمای خیلی سختی خورده بودم و نتونستم مطلبی بنویسم البته*
این یکی از دلایلی بود که امروز مطلب عید رو نوشتم یکی از مهمترین دلایل این
بود که آدم هر چهار سال یه بار فرصت پیدا می کنه تو همچین تاریخی مطلب بنویسه
خب من هم نمی خواستم همچین فرصتی رو از دست بدم

شنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۳

رسم غریبی است ؛
اگر در زندگی بهترین را نپذیری ؛
اغلب آنرا به چنگ خواهی آورد. (سامرست موام)
------------------------
در عالم دو چیز از همه زیباتر است ؛
آسمانی پر ستاره ووجدانی آسوده . (کانت)
------------------------
به همه عشق بورز ،
به تعداد کمی اعتماد کن و
به هیچ کس بدی نکن . (شکسپیر)
------------------------
توانگری به هنر است نه به مال ،
وبزرگی به عقل است نه به سال (سعدی)
------------------------
هیچ وقت با مشت گره کرده نمی توانید دست کسی را بفشارید. (گاندی)
------------------------
شاد باشید
شهاب

جمعه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۳

در آستانه بهار، برای آنهایی که دوستشان دارم

قمري هاي بي خيال هم فهميده اند
فروردين است
اما آشيانه ها را باد خواهد برد
خيالي نيست
بنفشه هاي كوهي هم فهميده اند
فروردين است
اما آفتاب تنبل دامنه را باد خواهد برد
خيالي نيست
سنگريزه هاي كناره ي رود هم فهميده اند
فروردين است
اما سايه روشنان سحري را باد خواهد برد
خيالي نيست
همه ي اين ها درست
اما بهار سفركرده ي ما كي بر مي گردد ؟
واقعا خيالي نيست ؟

سید علی صالحی

سعید

پنجشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۳

مهاجرت سگها و گربه های ایرانی به کانادا

امروز هوا کمی بهتر از روزهای پیش بود و علیرغم بارش سه چهار سانتیمتر برف هنوز می شد برای یک راهپیمایی کوتاه صبحگاهی بیرون رفت. من که کاملا فراموش کرده بودم که بیشتر مدارس تعطیل هستند و بالطبع ترافیک هم آنچنان سنگین نیست، طبق معمول هر روزه از خانه آمدم بیرون و طبیعتا یک ساعتی زود رسیدم مغازه. از زمانی که داشتم استفاده کردم و رفتم یک قدمی بزنم.حدود نیم ساعتی قدم زدم و در مسیر حدود هفت هشت تا سگ را دیدم که با صاحبانشون برای قدم زدن و هواخوری و ... آمده بودند بیرون. یکی دو تا از این سگها خیلی خودمونی بودند و آمدند جلو و منم که از حیوانات خانگی خصوصا سگ خوشم می آید از فرصت استفاده کردم و یک کمی باهاشون سر به سر گذاشتم و یه سلام صبح به خیری هم با صاحبانشون کردم. جالب اینجاست که اگر شما کوچکترین توجهی به سگ یا گربه کسی بکنید به سرعت می توانید وارد یک گفتگو یا حتی رابطه با صاحبش بشید که شاید در حالت عادی ایجاد این ارتباط به این راحتی نباشه. البته فکر بد نکنید از من یکی دیگه گذشته این نکته را برای مجردین عازم کانادا و آمریکا گفتم
در آمریکای شمالی تعداد بسیار زیادی از خانواده ها سگ یا گربه و یا موش و خرگوش و...در خانه نگه می دارند که در ارتباط با آن، شغل هایی بوجود آمده که بسیار پول ساز و پردرآمدند. شغل هایی مثل پرستاری سگ که همون نگهداری از سگ شما وقتی که سر کار یا مسافرت هستید و کلینیک های دامپزشکی بسیار پر رونق اند.باور کنید گاهی بعضی بیش از آنچه برای خودشون خرج کنند برای سگ و گربه شان چیز می خرند. وقتی از سگشون صحبت می کنند اگر شما وسط های بحث برسید، هرچه هم که سعی کنید متوجه نمی شوید که آنها دارند درباره بچه یا سگشون صحبت می کنند. جالب اینجاست که اگر شما سعی کنید با بچه کسی صحبت کنید چندان با استقبال مواجه نمی شوید و حتی ممکن است که به دردسر هم بیفتید که ای آقا به بچه من چکار داری؟ اما تا به حال ندیده ام که کسی از اینکه به سگش توجه نشان داده اید دلخور بشه. این موضوع برای کسی مثل من که از کشور دیگری با فرهنگ کاملا متفاوت آمده قابل هضم نیست. من هنوزم اگر فرصت مناسبی ببینم با بچه ها خوش و بشی می کنم. واکنش بچه ها به دو صورت است بعضی به خونگرمی برخورد می کنند و بعضی فرار می کنند که علت رفتار دسته دوم به دو صورت تحلیل می شود یکی اینکه بچه خجالتی است دیگر اینکه به بچه در خانواده یاد داده شده که به دلایل امنیتی نباید با غریبه ها صحبت کنه که به نظر من بد هم نیست
سگها در اینجا بیشتر همدم و مونس به حساب می آیند. من به تعداد زیادی از صاحبان حیوانات خانگی برخورد کرده ام که می گویند سگ یا گربه شان را وقتی بچه هایشان ازدواج کردند و رفتند، خریده اند. آنها با حیواناتشان طوری حرف می زنند که انگار دارند با بچه هاشون صحبت می کنند. مشتری داشتم که تشک مغناطیسی به قیمت پانصد دلار برای سگش که دچار آرتروز شده، خرید چرا که شنیده بود ممکنه که این تشک کمک به تخفیف درد سگش بکنه و هزاران داستان از این قبیل هر روزه اتفاق می افته که برای خودش یک کتابه
به هر حال با توجه به حجم بالای هزینه هایی که برای حیوانات خانگی در کانادا و آمریکا می شود و با توجه به وضع اسفناک سگها و گربه های ایرانی که باید توی آشغالها دنبال غذا بگردند و دائم از دست آدمیزاد دو پا فراری باشند، من یکی تعجب نمی کنم اگر ببینم که سگ و گربه های ایرانی از فردا فک و فامیلی برای خودشون توی کانادا دست و پا کنند و با حمایت مالی آنها به این کشور مهاجرت کنند

سعید
جشن چهار شنبه سوری

همانطور که می دونید سه شنبه گذشته چهار شنبه سوری بود. صبح سه شنبه مرکز نزدیک خونه که برای بازی بچه ها در نظر کرفته شده و برنامه های تفریحی و آموزشی متفاوتی داره به مناسبت فرا رسیدن نوروزو چهارشنبه سوری برنامه داشت. من و پارسا هم آماده شدیم و قبل از شروع برنامه به اونجا رفتیم. اتفاق ایرانیهای عزیز استقبال خیلی خوبی کرده بودند و جمعیت زیادی در اون روز آمده بود. از اونجایی که دو نفر از مربیهای این مرکز ایرانی هستند به کمک و همت آنها سفره هفتسینی چیده شده بود. یکی از خانمهای مربی حاجی فیروز شده بود البته دوستان باید در نظر داشته باشند اینجا حاجی فیروز نمی تونه صورتشو سیاه کنه ( به علت مسائل نژادی). خلاصه برنامه جالبی بود همراه با شعر، آهنگ، تخم مرغ رنگ کردن، از روی آتش پریدن( با کاغذهای رنگی زرد، نارنجی و قرمز آتش درست کرده بودند) و در انتها هم پذیرایی از والدین و بچه ها. از ساعت 6 تا 11 شب هم قرار بود در یکی از پارکهای تورنتو که به پارک ایرانیها معروف است جشن چهار شنبه سوری برگذارشود با این تفاوت که امسال این مراسم با همت تعدادی از ایرانیها ، نیروی پلیس، آتش نشانی ، امداد و شهرداری برگذار می شد. در تمام روزنامه ها هم اعلام شده بود که هیچ کس حق آوردن ماشین به داخل پارک را ندارد و باید ماشینهای خود را در پارکینگهایی که به همین منظور در نظر گرفته شده پارک می کردیم و از اونجا از طریق اتوبوسهایی که باز به همین منظور در نظر گرفته شده بود حرکت می کردیم. در ضمن ضلع شمالی خیابونی که به موازات پارک می باشد را بسته بودند
من هم به همراه پدرم تصمیم گرفتیم در این مراسم شرکت کنیم. به همین دلیل ما هم مثل بقیه مردم ماشین را در یکی ازهمان پارکینگها پارک کردیم و سوار اتوبوسی شدیم که به سمت پارک می آمد. خلاصه بعد از کلی معطلی در ترافیکی که به خاطر همین برنامه ایجاد شده بود و نشستن در اتوبوس بالاخره وارد محوطه پارک شدیم. پارک کلا به چار بخش تقسیم شده بود وایستگاهها به فواصل زیاد از هم قرار گرفته بود. اتوبوسها هم از همان ابتدای پارک مسافرین را پیاده می کردند و ما بقی راه را باید با پای پیاده و در سرمای -15 می رفتی. خلاصه سرتونو درد نیارم که ما سه نقطه را هم پشت سر گذاشتیم به امید پریدن از روی آتش. امانه تنها از روی اون نپریدیم حتی برای دلخوشی آتش را هم ندیدیم. جمعیت اونقدر زیاد بود که به هیچ وجه نمی تونستی راه باز کنی و بری کنار آتش. تازه برای همین چهار بوته کوچولو اینقدر نیروی پلیس و آتش نشانی اومده بود که من به عمرم یه همچین چیزی ندیده بودم.از پلیس اسب سوارگرفته تا پلیس ماشین و موتور سوارو پلیس پیاده. خلاصه بعد از یکساعت پیاده روی و لرزیدن دست از پا درازتر بر گششتیم به سمت خونه. این هم از شب چهار شنبه سوری ما
بعد از این همه داستان سرایی در انتها برای همه دوستان سالی پربرکت همراه با سلامتی و خوشی آرزو دارم. امیدوارم ایام عید به همگی خوش بگذره. نوروزتان فرخنده و پیروز باد
ساناز
من هم به نوبه خودم فرا رسیدن نوروز را به تمامی دوستان تبریک میگم وآرزوی سالی پربار برای یکایک شما عزیزان را دارم.هادی
ساقیا آمدن عید مبارک بادت
آدم زمانیکه زیادی غیبت داشته باشه موقع برگشتن معمولا آنقدر ذوق زده میشه که یک جورایی الکن به نظر می آید حالا این ماجرا حکایت من است دوستان کمابیش می دونن که مامان به مدت چهل و پنج روزی آمریکا هستند و صد البته که بسیار جای خوشوقتی کنار مادر بودن در بهارانه نیوجرسی گرما بخش وجود است هرچند که این روزها هوای اینجا حدود -10 سانتیگراد باشد از طرف دیگر دوستان کمابیش از ماجرای درس خواندن من برای امتحان دوم کامپتیا بی خبر نیستند و در نهایت یک آلرژی ناشناخته چند روزی نفس من را بریده بود تمامی قطعات این پازل در کنار یکدیگر باعث شده که این روزها من یا سرکار باشم یا در منزل رامین جان کنار مادر و یا در رختخواب –دوستان فکر های بد بد نکنند قرصهای آلرژی معمولا خواب آورند – القصه این داستان مشغولیات من اما هر چقدر هم که گرفتار باشی نشاط نوروزی قلمت را به حرکت در می آورد تا سال جدید را خدمت تک تک دوستان تبریک بگویی و برای همه عزیزان آرزوی سلامتی و شاد کامی نمایی بعلاوه لازم می دارم از سعید عزیزم- که جدا همانند برادرم دوستش دارم- تشکر نمایم که برغم تمامی مشکلاتش هر روز ما را مهمان نوشته های خواندنی خود می کرد راستی سعید جان پیغامت را گرفتم به امید خدا یکشنبه با تو تماس می گیرم بازهم تبریک تبریک و باز هم تبریک در پرتو حق شاد و بهاری باشید دوستدار شما رامتین

چهارشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۳

صدور انقلاب

بچه هایی که با فرهنگ روستا و روستایی آشنا هستند حتما اصطلاح بالا ده و میان ده و پایین ده به گوششان خورده است. حالا اگر شما تا به حال از شهر و زندگی شهری خارج نشده اید و چیزی از این تقسیم بندی نشنیده اید، خیلی به مغزتان فشار نیاورید چرا که موضوع ساده تر از این حرفهاست که شما فکر می کنید. این تقسیم بندی یک چیزی مثل بالا شهر و پایین شهر است با این تفاوت که لزوما بالا دهی ها پولدارتر از پایین دهی ها نیستند. حالا اینکه چرا من این داستان را مطرح کردم این است که بعضی ها توی ایران داستان دهکده جهانی را خیلی جدی گرفته اند و فکر می کنند که ای بابا ما تا حالا فکر می کردیم که روستائی بودن بد است و دائما سعی می کردیم در بدو ورود به شهر قبل از هر چیزی لهجه روستائی مان را درست کنیم، حالا نگو این شهری ها خودشان یه پا روستائی هستند و ما نمی دانستیم!!! بنابراین عده ای از این آقایان تصمیم گرفتند حالا که در پایین ده(اطراف میدان توپخانه)ماموران شهرداری و اماکن و بسیج و...برای ما دردسر درست می کنند و نمی گذارند بی دردسر یک لقمه نون در بیاریم و خوششون نمی آید که ببینند که ما به رهگذرها تند تند بگیم:نوار جدید، سی دی غیر مجاز، فیلم، عکس، مجله...،ما هم قهر می کنیم و می رویم بالا ده!!در خبرها آمده بود که عده ای از این برادران زحمت کش سر از ترکیه در آوردند و در حال فروش عکسهای دستکاری شده هدیه تهرانی و نیکی کریمی و...بدون حجاب و با تغییر در نوع پوشش آنها توسط کامپیوتر بودند که عده ای از برادران غیور و غیرتمند و رشید و با شرف و...بسیج سر می رسند و یک کتک مفصلی به آنها می زنند و و عکس ها را هم پاره می کنند. نکته ای که این قشر زحمت کش در نظر نگرفته بودند این بود که این برادران غیور و غیرتمند و رشید و با شرف و...بسیج دیگر مثل گذشته برای تفریح فقط به جمکران و قم و شابدول عظیم* نمی روند و این روزها بیشتر ترجیح می دهند که به ترکیه و دبی و آلمان و کانادا و...بروند و این موضوع فقط در راستای صدور انقلاب که بعضی فکر می کنند فقط در حد یک شعار بوده است می باشد

شاه عبد العظیم*

سعید

بوی عیدی بوی یاس

اگرچه حس و حال عید و سال نو اینجا نیست اما فکر کنم که هنوز می شود که چشمها را بست و سوار بر اسب جادوئی خیال به سرزمینی دور رفت که مردمانش علیرغم تمام کاستی ها و فشارها و ... هنوز سعی در پایبندی به سنتهای دیرینه شان دارند. مردمانی که در طول تاریخ پر فراز و نشیب شان بسیار مورد تهاجم قرار گرفته اند اما هر بار با سربلندی از آنها بیرون آمده اند و بیشتر رنگ داده اند تا رنگ بپذیرند. شاید مقوله مذهب تنها استثنا در این موضوع باشد که خود بحثی جداگانه دارد و گرنه در باقی موضوعات کما بیش بنیان و ریشه فرهنگی یک سنت حفظ شده است. به نظر من عید نوروز هم از این دسته سنتها است که مردم ما با کمی کم رنگ و پر رنگ کردن بعضی از آداب و رسوم آن هنوز اصل آن را تا حد زیادی دست نخورده باقی نگه داشته اند
بوی عید را خیلی نمی تونم حس کنم چرا که هنوز شال گردنم را تا زیر چشمهام در دمای منهای پانزده درجه تورنتو می کشم بالا و هنوز کما بیش توی پیش بینی هوا احتمال بارش برف می بینم اما فکر کنم که اقلا می تونم به تمام اونهایی که می شناسمشون و دوستشون دارم پیشا پیش بگم که سال نوی شما مبارک و آرزوی سلامتی و شادی برای همگی دارم
سعید

جمعه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۳

بوداهای بامیان چگونه به خاک نشستند؟

چهار سال پيش در يازدهم مارس سال 2001 ميلادی، بت های دوگانه بودا درافغانستان، که بيش از هزار و ششصد سال سابقه تاريخی داشتند، در پی دو شبانه روز حمله متواتر و آتشباری سنگين گروه بنيادگرای طالبان درهم شکست.شريعتی که برخی از اعضای طالبان مدعی پيروی از آن بودند، هر گونه تجسم و تصوير انسان و حيوان را از مصاديق بت پرستی و شرک می دانست. در تاريخ بيست و شش فوريه سال 2001 ميلادی، شورای رهبری، شورای علما و ديوان عالی (استره محکمه) طالبان، به پيروی از فرمان ملا محمد عمر رهبر اين گروه، دستور تخريب تمام آثاری را که به تعبير آنها غير اسلامی بود صادر کردند. دو مجسمه بودا در باميان و تمامی مجسمه های تاريخی که در موزه های کابل و ديگر شهرهای افغانستان نگهداری می شدند نيز می بايست بر اساس اين فتوا نابود می شدند.تکاپوی جهانی برای بازداشتن طالبان از تخريب آثار فرهنگی و تاريخی افغانستان به ويژه بتهای بودا در باميان آغاز شد.کوفی عنان دبير کل سازمان ملل متحد با فرستادن نماينده ويژه خود به کابل و قندهار، از سران طالبان خواست تا از تخريب اين آثار صرف نظر کنند.دبيرکل يونسکو، سازمان علمی، فرهنگی و آموزشی ملل متحد، از سازمان کنفرانس اسلامی در خواست کرد که طالبان را متقاعد کند که از اين تصميم خود منصرف شوند. رييس موزه مترپوليتن نيويورک نيز از رهبران طالبان خواست که به جای تخريب اين آثار فرهنگی و تاريخی، آنها را به موزه های کشورهای مختلف بفروشند. اما اين فشارها، تاثيری بر عزم طالبان برای تخريب آثار و داشته های تاريخی و فرهنگی افغانستان نگذاشت و در حالی که رايزنی های جهانی برای متقاعد کردن آنها به صرف نظر کردن از اين اقدام ادامه داشت، از نقاط مختلف افغانستان، توپ، تانک، مسلسل و مواد منفجره به باميان، شهر مجسمه های تاريخی بودا منتقل می شد. وحيد مژده، عضو کميسيون حفاظت از ميراث فرهنگی افغانستان در زمان طالبان و از مقامات وزارت خارجه اين گروه بوده است. او که در کتابش با نام افغانستان و پنج سال سلطه طالبان، فصلی را به تخريب مجسمه های بودا در باميان و مسايل پيرامون آن اختصاص داده است، می گويد انديشه تخريب بتهای باميان، زمانی قوت گرفت که برخی رهبران طالبان، برای نخستين بار، چند مجسمه را در موزه کابل ديدند. وحيد مژده می افزايد که ديدن چند مجسمه تاريخی در مراسم پرده برداری از کتيبه در موزه کابل، باعث شد که طالبان به اين موضوع فکر کنند که آيا نگهداری از اين گونه آثار از نظر شرعی مجاز است يا خير. آقای مژده معتقد است که همه رهبران طالبان در تخريب آثار تاريخی افغانستان، از جمله مجسمه های بودا، هم نظر نبودند، به نظر بعضی در جايی که بت پرستش نمی شود، وجود آن مانعی ندارد؛ اما برخی ديگر معتقد بودند که در زمانهای گذشته مواد منفجره وجود نداشته است، پس حالا که چنين امکاناتی وجود دارد، بايد اين مظاهر بت پرستی را نابود کرد.او همچنين معتقد است که تخريب مجسمه های بودا، در حقيقت نوعی دهن کجی از سوی طالبان در برابر کشورهای اروپايی و آمريکايی بود که آنها را در انزوا قرار داده بودند.او می گويد: "طالبان بيش از اينکه به اجرای شريعت بينديشند، به اين فکر بودند که با از بين بردن بتهای باميان، از جامعه بين المللی، سازمان ملل متحد و کشورهايی که آنها را به رسميت نشناخته است، می توانند انتقام بگيرند، بنابراين، هر چه قدر تاکيد جهانی بر حفظ اين آثار بيشتر شد، طالبان هم بيشتر بر ازبين بردن آنها پافشاری می کردند".سرانجام در روز نهم مارس سال 2001 ميلادی، بعد از برگزاری نماز جمعه، نيروهای طالبان به روی مجسمه های بودا، آتش گشودند و دو شبانه روز به اين کار ادامه دادند تا در شامگاه 11 مارس، از "صلصال" و "شهمامه" 1600 ساله، تنها دو حفره به ارتفاع 53 و 35 متر در دامنه هندوکش مرکزی افغانستان باقی ماند. به باور برخی از کارشناسان، مجسمه های بودا در باميان، اگر تا ديروز نمادی از ديرينه تاريخی در اين سرزمين بود، امروز يادگار سالهای حاکميت افراطگرايی مذهبی در اين کشور است، حرکتی که جهان را تکان داد و يونسکو آن را وحشت فرهنگی ناميد.
ستار سعيدی – خلاصه شده از سایت بی بی سی
سعید

پنجشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۳

!!!نویسنده ای که نمی تواند بخواند

امروز در خبرها آمده بود که آقای هوارد انگل یکی از نویسندگان مطبوعاتی که حدود سی سالی است که برای مطبوعات و رادیو مطلب می نویسد جایزه ویژه ای برده است و به همین مناسبت رادیو سی بی سی مصاحبه ای با او ترتیب داده بود. نکته ای در این مصاحبه مطرح شد که برای من خیلی جالب بود و آن این بود که آقای انگل در یک روز تابستانی در سال 2001 که از خواب بیدار می شود همه چیز اطرافش عادی بوده تا آنکه به عادت روزانه، روزنامه اش را برمی دارد تا نگاهی به آن بیندازد اما هر چه سعی می کند نمی تواند حتی یک کلمه بخواند. کلمات به نظرش مثل زبان یونانی یا عبری یا هر چیزی جز انگلیسی می آمدند. به بیرون نگاه می کند و همه چیز به نظرش عادی عادی می آید اما روزنامه اش عجیب و غریب می نماید. ابتدا فکر می کند که کسی با او شوخی کرده و روزنامه اش را عوض کرده است اما وقتی سراغ کتابهایش می رود و می بیند که همچنان مشکل سر جایش است آنگاه است که پسرش را صدا کرده و به سرعت خود را به بیمارستان می رساند. همانطوری که خودش حدس زده بود یکی از رگ های مغزش پاره شده و دچار سکته مغزی شده بود. جالب اینجاست که فقط قسمتی از مغزش که الفبا را تشخیص می داده آسیب دیده است و هیچ مشکل دیگری برای او بوجود نیامده است جز آنکه نمی تواند بخواند. جالب اینجاست، مردی که در تمام عمرش از راه نوشتن زندگی کرده حالا نمی تواند بخواند اما نکته جالبتر این است که او هنوز می نویسد و مشکلی در این زمینه ندارد اما حتی آنچه را که می نویسد بعد از چند لحظه نمی تواند بخواند با این حال با پشتکار تمام کارش را حفظ کرده است و همچنان می نویسد

سعید
تا چه حد در انجام کارها عجول هستید؟

ساعتی در دست بگیرید و از یک زمان معین مانند 8:55 شروع نمایید. بدین صورت که به محض رسیدن ثانیه شمار به عدد 60 سریعا چشمان خود را ببندید و در ذهن خود شروع به شمارش کنید. در ذهنتان زمان یک دقیقه را دنبال کنید( در حالیکه چشمان شما بسته است و مدت زمان واقعی را نمی بینید). در عین حال پس از گذشت 1 دقیقه در ذهن خود اگر احساس کردید یک دقیقه تمام شده چشمان خود را باز کنید و به صفحه ساعت نگاه کنید و اختلاف زمانیکه در ذهن خود و داشته اید را با زمان حقیقی و مشخص شده در ساعت مقایسه کنید. در واقع با این آزمون متوجه می شوید که با چه دقتی توانستید زمان مورد نظر را در ذهن خود محاسبه نمایید، پس از اجرای این تست سه نتیجه به دست می آید که به شرح زیر خواهد بود
1) زمان محاسبه شما کاملا یا تقریبا با یک دقیقه واقعی ساعت هماهنگ است
2) شما بیشتر از یک دقیقه را در ذهنتان بدست آورده اید
3) شما کمتر از یک دقیقه را در ذهن خود به دست آورده اید

نتیجه گیری:
الف) اگر زمان محاسبه شده شما بین 60 تا 71 ثانیه باشد قطعا به ویروس عجله مبتلا نشده اید ولی احتمالا در اکثر کارهایتان وقت کم می آورید.

ب) اگر بین 75 تا 85 ثانیه را محاسبه نموده اید باید بدانید که فردی کاملا با حوصله و با دقت هستید و هرگز به ویروس عجله مبتلا نخواهید شد. تمام کارهای خود را با حوصله و آرامش خاصی انجام می دهید.

ج) ولی اگر نمره به دست آمده شما کمتر از 60 ثانیه باشد باید بدانید که شما از قربانیان ویروس عجله هستید. معمولا زود تصمیم گرفته و کمتر جوانب کار را در نظر می گیرید. از اینکه سرعت شما را بگیرند عصبی می شوید، تند تند حرف می زنید و احساس می کنید که شاید در موقع صحبت کردن، افراد به درستی منظور شما را متوجه نشوند.
برای افراد مبتلا به ویروس عجله مدیتیشن توصیه می شود. ( حد اقل روزی 20 دقیقه)
ساناز

چهارشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۳

عاشقانه های بوئینگ

من همیشه با خودم فکر می کنم که چه عواملی باعث شده است که کشورهایی مثل ایران با داشتن استعدادهای فراوان و منابع و غیره و غیره هنوز هم با فاصله زیاد از کشورهای پیشرفته عقب تر باشند؟اگر مردمان این کشورها را با هم مقایسه کنیم شاید تفاوت عمده ای نبینیم. به عنوان مثال اگر قانون رانندگی به این سفت و سختی نبود و جریمه ها بر میزان بیمه پرداختی تاثیری نداشت باور کنید مردم خیلی رقبتی به درست رانندگی کردن نداشتند، چنانچه در مناطقی که احتمال پیدا شدن پلیس کمتر است مثل جاده های فرعی، موارد خلاف رانندگی زیادی دیده می شود. شاید بشود مدیریت سطح بالای کشور را مقصر دانست. من با توجه به اینکه دانشی در این زمینه ندارم نمی خواهم تحلیلی بکنم چرا که مسلما تحلیل درستی از آب در نخواهد آمد اما فکر می کنم که اقلا می توانم که مشاهداتم را اینجا مطرح کنم. شاید کسی پیدا شد و آن را تحلیل کرد و من هم چیزی یاد گرفتم
و اما موضوعی که اخیرا اتفاق افتاده و نظر من را به شدت به خودش جلب کرده این است که شرکت بوئینگ یکی از مدیران ارشد خود را به علت اینکه رابطه عاشقانه ای با یکی از خانمها در بخش دیگر داشته مجبور به استعفا کرده است. این آقا که شصت و هشت سال دارد با استعفای اجباریش باعث بوجود آمدن مشکلاتی جهت پیدا کردن جایگزین برای او برای شرکت بوئینگ بوجود آورده است. نکته اینجاست در کشوری که رابطه آزاد عاشقانه جرم که نیست بلکه دائم به انحاء مختلف برای آن تبلیغ هم می شود چرا یک همچین چیزی اتفاق می افتد؟امروز تحلیلی از این موضوع در مصاحبه با دو وکیل که درگیر موضوع هستند در رادیو مطرح شد که به نظرم جالب بود. خلاصه مطلب این است که طبق قوانین داخلی اکثر شرکت های بزرگ اینگونه روابط پذیرفته نیست و دلیل عمده آن هم این است که چیزی که در درجه اول برای یک شرکت مهم است سود دهی آن است و هرگونه عملی که باعث کند شدن این روند بشود قابل قبول نسیت. رابطه عاشقانه همکاران، خصوصا رئیس و کارمند از آنجا که عموما باعث ترفیع گرفتن بدون دلیل کارمند زیر دست و یا نادیده گرفتن سستی ها و اشتباهات فاحش در کارکرد آن شخص است، پذیرفته نیست. از طرفی عده ای از کارمندان این شرکت ها می گویند که با توجه به بالا رفتن سن ازدواج و شانس یافتن کسی در میان همکاران، این قوانین داخلی عادلانه نیستند. البته نباید از این نکته غافل شد که معمولا در این شرکت ها کاری به کار کارمند های جزء و روابطشان ندارند اما به مدیران بسیار حساسند که به نظر من اینگونه حساسیت ها باعث پیشرفت بیش از پیش آنهاست
خوب دقت کنید در کشوری که به حریم خصوصی افراد به راحتی نمی توان وارد شد و بدون دردسر مشکل ایجاد کرد، وقتی پای منافع شرکت در میان است می توان به دلیل رابطه ای که در انظار عمومی بسیار شخصی است کسی را وادار به استعفا کرد و آن را به راحتی برای افکار عمومی توجیه کرد

سعید

سه‌شنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۳

رابطه شخصیت با دندانها

دندانهای مرتب، منظم و ریز
تداعی کننده یک چهره مهربان، ساده،قانع و با گذشت است. عواطف و احساسات قوی و مهربانی در لبخند آنها کاملا نمایان است. چهره ای آرام و دلسوز دارند به آینده امیدوارند و از اعتماد به نفس بالایی برخوردارند.
وقتی دندانهای پیشین(سانترال)بزرگترند
نشان دهنده فردی ماجراجو،شلوغ،پر احساس در عین حال دقیق،منظم،مقتدر،جسور وکنجکاو که قبل از انجام هر کاری بارها و بارها جوانب کار را می سنجد به گونه ای که گاهی اوقات خود نیز خسته می شود. از روابط اجتماعی قوی و مناسبی برخوردار است.
دندانهای نا مرتب
بیان کننده شخصیتی خجالتی و کمرو اما مصمم و قاطع که به مسائل پیرامون خود نگاهی عمیق دارد. ترجیح می دهد افکار جدیدی در خانواده پایه گذاری کند. زیاد اهل مسافرت نیست. به دوستیهای ماندگار نیز پایبندی ندارد،ولی پشتکار زیادی دارد. شدیدا خواهان تنوع است.
دندانهای مرتب اما با فاصله
فردی قابل اعتماد با پشتیبانی قوی برای اعضا خانواده. دقیق،نکته سنج، و دارای قدرت تحمل بالاست. بیشتر مواقع برای حل مشکلات ترجیح می دهد به تنهایی مسائل خود را حل کند و با پشتکار و پی گیری کارهای خود را پیش می برد. احساس مسئولیت قوی نسبت به خانواره،دوستان و همکاران خود دارد. موجودی است صبور و مهربان. دوستدار هنر و زیبایی است و خود نیز معمولا فرد هنرمندی است. در مجموع فردی قوی،با اعتماد به نفس،با اراده، مثبت و سازنده می باشد.
بر گرفته از هفته نامه ایران جوان چاپ تورنتو
ساناز

خودکشی

وحید به نکته جالبی اشاره کرده که دقیقا عین واقعیته و اونم اینه که اصل داستان مهاجرت بعد از گرفتن اقامت شروع می شود. چیزی را که من بارها و بارها به عناوین مختلف به آن اشاره کرده ام، تفاوت فرهنگی بین جوامع مختلف خصوصا شرق و غرب دنیاست
به عنوان شاهد می خواهم داستانی را که یکشنبه گذشته اتفاق افتاد، برای شما بنویسم. آنرا با دقت بخوانید و سعی کنید که آن را برای خودتان تجزیه و تحلیل کنید چرا که موضوعی که می خواهم به آن اشاره کنم به نظر من یکی از بزرگترین معضلات مهاجرین شرقی خصوصا آنهایی که مثل من از خاورمیانه می آیند، می باشد
روز یکشنبه عصر، کنار نرده های پلی که از روی شلوغ ترین بزرگراه تورنتو می گذرد مردی ایستاده بود با دختر پنج ساله اش و با موبایل با همسر سابقش صحبت می کرد. در کمتر از دو یا سه دقیقه پلیس کل منطقه را محاصره کرد اما کسی جرأت نزدیک شدن نداشت چرا که مرد تهدید کرده بود که دخترش را از بالای پل به پایین خواهد انداخت. متاسفانه تلاش پلیس در متقاعد کردن او که بچه پنج ساله که در اختلافات او و همسرش دخالتی ندارد به نتیجه ای نرسید و او بچه را پرت کرد و خودش هم به پایین پرید. او در دم جان داد اما بچه به طور معجزه آسایی نجات یافت و الان در بیمارستان کودکان بستری است بدون حتی شکستگی استخوان و ... فقط و فقط کمی خونریزی داخلی داشته که آن هم حل شده و الان حتی صحبت هم می کند و حالش خوب است
اما اینکه این داستان ریشه در چه مشکلی دارد هنوز اطلاعات زیادی بیرون داده نشده است چرا که موضوع توسط نیروهای ویژه پلیس تحت بررسی است. فقط آنچه مسلم است و در یادداشت خودکشی هم به آن اشاره شده و طی تماس تلفنی این مرد که ظاهرا اهل هند یا پاکستان یا یکی از کشورهای آن منطقه می باشد با همسر سابقش مطرح شده، طلاق و دادن تمام حق و حقوق نگهداری از بچه به مادر و تعیین فقط چند ساعت در هفته برای پدر برای دیدن فرزندش، می باشد. آنها دو سال بعد از به دنیا آمدن دخترشان به دلیل مشکلاتی که با هم داشتند به طور جدا از هم زندگی می کردند و مرد بارها به آمریکا و انگلیس برای کار رفته است. خانم مشکل اعتیاد به قمار بازی داشته و مرد را هم درگیر مسائل مالی آن کرده بوده به طوری که آنها حدودا با دویست هزار دلار قرض روبرو می شوند که خانم با زرنگی حدود هفتاد و پنج درصد آن را به شوهر نسبت می دهد و خودش در ارتباط با بیست و پنج درصد بقیه اعلام ورشکستگی می کند که طبق قانون کانادا کاری به کارش ندارند و فقط ماهانه مبلغی اندک را از حقوقش کم می کنند تا این قرض بازپرداخت شود. جدای از مسائل مالی که به گفته آگاهان خیلی هم دخیل نبوده اند بیشترین فشار بابت دوری فرزند بوده که مادر به عنوان اهرمی برای رسیدن به خواسته های خودش استفاده می کرده است و پدر 48 ساله که کاملا در یک سیستم مرد سالار بزرگ شده و درکی از اینهمه حق و حقوق برای یک مادر طی پروسه طلاق، ندارد تا حدی دچار روان پریشی می شود اما هر چه می کند چاره ای نمی یابد جز خودکشی و همانطور که به همسر سابقش گفته بود کشتن فرزندشان برای تنبیه زن که به نظر او سرچشمه تمام این مشکلات بوده، است
آنچه که من در این داستان می بینم و موارد مشابه بسیاری هم دیده ام همان نداشتن درک درستی از جامعه ای که به آن مهاجرت می کنیم است. بسیاری از خانم های ایرانی به قول قدیمی ها همین که پاشون به کانادا می رسد سریعا تقاضای طلاق می کنند و علت عمده آنهم این است که در ایران جدای مواد قانونی که کسی به آنها عمل نمی کند تمام حق و حقوق از آن مردان است. عموم این خانمها سالها در آن سیستم مرد سالار زجر کشیده اند و تحقیر شده اند و دم نزده اند خوب طبیعتا همینکه به سیستمی کاملا متفاوت وارد می شوند آنچه را که به نظرشان حقوق از دست رفته است را طلب می کنند و چون از حمایت دولت و مردم برخوردارند بر آنها پافشاری هم می کنند که در نتیجه در بسیاری از موارد در این خانواده ها شاهد طلاق هستیم. البته گاهی هم طلاقی در کار نیست و فقط خانواده از فرم مردسالاری به فرم زن سالاری تغییر شکل می دهد و این بار مرد است که رنج می برد. تحلیل اینکه آیا این موضوع درست است یا نه را به دوستانی که اطلاعات جامعه شناسی بیشتری دارند محول می کنم

پی نوشت: امیدوارم که بعضی نگویند که ای آقا تو که فقط موارد منفی را مطرح می کنی و اگر به راستی اینطوری است تو خودت اونجا چه می کنی؟ به ایده من مطلب در باره مزایای زندگی در اروپا و آمریکای شمالی زیاد گفته شده است و آنچه به درستی تحلیل نشده همین مشکلات است که به نظر من باید به آنها دقت بیشتری کرد تا این اتفاقات برای ما نیفتد. قصدم منصرف کردن دوستانی که تصمیم به مهاجرت دارند نیست بلکه تمام تلاشم روشن شدن زوایای تاریک این داستان و عملکرد صحیح است

سعید

دوشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۳

هر سال دریغ از پارسال
وحید در آخرین نوشته خود از بهار و رسیدن عیدصحبت کرده بودو من را به اون سالهای نه چندان دور برد که در سرزمین مادریم به استقبال بهار می رفتیم. همیشه با نزدیک شدن بهارو سال نو دلم برای تمام خاطرات خوبی که از این ایام در سالهای گذشته دا رم پر می کشه. روزهایی که کم کم خودمونو برای عید نوروز آماده می کردیم. از خونه تکونی گرفته تا خرید کفش و لباس نو. معمولا هر سال برنامه ای برای مسافرت داشتیم. تا وقتی که اصفهان زندگی می کردیم برنامه سفر به تهران ، سبزوار و مشهد و دیدار از فامیل، وقتی هم که به تهران نقل مکان کردیم برنامه سفر به بقیه شهرها . بعضی وقتها هم ما مهمان داشتیم و به عشق دیدن پدر بزرگ، مادر بزرگ، عمه، عمو، خاله و دایی روز شماری می کردیم. هیچ وقت اون حسی که موقع عیدی گرفتن داشتم فراموش نمی کنم. یه جور حس بزرگ بودن و استقلال و اینکه می تونستم در پایان تعطیلات با عیدیهایی که جمع کرده بودم هر چی که دلم می خواست بخرم. اما حالا بعد از گذشت این سالها و زندگی در دیار غربت دیگه نه از تدارکات عید خبری است و نه از دید و بازدیدها و عیدی گرفتنها. چرا که اینجا حال و هوای عید وجود نداره. حتی در این سرزمین طبیعت هم سر ناسازگاری داره و نمی گذاره که آمدن بهار را حس کنی و با دیدن شکوفه ها و سر سبزی غرق این همه لطافت و زیبایی بشی.البته می دونم در ایران هم با وجود گرونی و گرفتاریهایی که مردم با اون دست و پنجه نرم می کنند دیگه از اون بریز و بپاشها خبری نیست ودیگه کسی حال و حوصله ای نداره. هر کس سعی می کنه به نحوی از زیر این رسم ورسومات شونه خالی کنه و هر جور شده یه جورایی سر و تهشو بهم برسونه. اما هر چی باشه بودن در اون فضا و حال و هوا لطف خاص خودشو داره و من یکی امیدوارم روزی برسه که همه ما که دور از مملکت، بستگان و عزیزانمونیم دوباره مثل اون روزها در کنار هم باشیم و دوباره اون لحظات شیرین با هم بودن را تجربه کنیم. به امید اون روز.........
ساناز

به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را

فیلم"فحشا در پشت حجاب"فیلمی مستند است و در رابطه با فحشا در ایران ساخته شده است. سازنده فیلم در سفری به ایران و شهر خود شیراز،با فال فروشی آشنا میشود و به خانه او میرود،در خانه او با دو زن که به عنوان مستاجر در خانه سکونت دارند برخورد میکند و این دو زن شخصیت های اصلی این فیلم را تشکیل میدهند.مینا 20 و خورده ای سال دارد. ازدواج کرده بود و شوهرش معتاد بود و خود نیز توسط شوهر معتاد شد. همسر مینا به دلیل قتل و فروش مواد مخدر دستگیر میشود و به 35 سال زندان(ابد)محکوم میشود و مینا مجبور میشود برای امرار معاش خود و فرزندش به خیابان رو بیاورد.فریبا با مردی از خانواده ای تحصیل کرده آشنا میشود و ازدواج میکند. همسر فریبا معتاد میشود و به زندان می افتد و فریبا طلاق میگیرد و به همراه پسر کوچکش برای امرار معاش خود و فرزندش به فحشا رو می آورد. فیلم از خشونت تصفیه نشده ای در کلام و کردار برخوردار است.خشونتی که کارگردان مایل به تصفیه اش نیست و به واسطه آن زندگی پر اظطراب و بی امید زنان خیابانی را به تصویر میکشد.فریبا و مینا گاه به وقت کار از بچه های هم نگاهداری میکنند،اما پیش می آید که فرزند خود رانیز به همراه میبرند. در صحنه ای از فیلم فریبا را میبینیم که با پسر چهار پنج ساله اش در ماشینی سوار میشود. کارگردان و دوربینش هم با صحبت با صاحب ماشین او را راضی میکنند که همراه شوند و صاحب ماشین که میشنود فیلم در مورد شرایط زن ایرانی است و در خارج از کشور پخش میشود ، اجازه میدهد و میگوید که : بگذار ببینند چه جهنمی از ایران ساخته شده است. در این صحنه میبینم که چطور فریبا سر قیمت با مشتری چانه میزند. به دلیل بچه داشتن و کم سن نبودن و قیافه استثناعی نداشتنش تحقیر میشود و قیمتش پایین می آید. دوربین در اینجا فریبا را با مشتری اش تنها میگذارد ، و بعدا فریبا تعریف میکند که در همان پشت ماشین با مرد خوابیده است و بعد مرد او را چون زباله ای از ماشین بیرون انداخته،به طوری که خودش و فرزندش مجروح شده بودند . دوربین وقتی که مینا و دو مرد همراه میشوند ، به همراهشان میرود. مردها که چهره شان نمایش داده نمیشود ، او را به آپارتمان خود میبرند و در حالی که یکی بچه را مشغول میکند ، دیگری با مینا به اتاقی میروند. مینا که ابتدا با هر دو به قیمت نفری 10 هزار تومان طی کرده است،پول درخواستی اش را نمیگیرد و ناراحت منزل آنان را ترک میکند. فیلم به مسئله صیغه میپردازد. دختری 17 ساله که از حبیب فال فروش ، فال میخرد و قبول میکند که صیغه او بشود. حبیب 65 سال دارد و در دهات زن و بچه و نوه دارد.حبیب پولدار است و با هم نزد آخوندی میروند و آخوند صیغه را میخواند. نگرانی آخوند بیشتر از بابت آن است که دخترک سر حبیب را کلاه نگذارد. به دختر نصیحت میکند که پسران جوان بی پول و بی هدف هستند در حالی که حبیب مرد زندگی است. آخوند با تعارف هزینه جاری کردن صیغه را میگیرد و حبیب به دختر میگوید که اگر از او رضایت داشت او را عقد دائم می کند. در این عقد صیغه آخوند هیچ گواهی پدر و یا حضور والدین دختر را تقاضا نمیکند. دختر بعد از دو هفته با پولی که از حبیب گرفته ، به شهر دیگری میرود. مینا هم"شوهر"صیغه دارد. مرد نسبتا جوانی که او را کتک میزند و بدنش را با تیزی میبرد و مینا کبودی ها و بریدگی ها را به دوربین نشان میدهد. مرد دخترک یک ساله مینا را هم کتک میزند. خشونت و عریانی کلام این دو زن با زندگی ناگزیر آن دو در هم آمیخته است. نه زنان و نه کارگردان سعی در پنهان کردن این خشونت و تصفیه آن ندارند،و چرا داشته باشند وقتی که این خشونت،روزمره زندگی آنان است. در قسمتی از فیلم که در کلیپ نمایش داده شده است،بحث ایشان در مورد وسایل جلوگیری از حاملگی و کاندوم های خارجی با طعم میوه میشنویم. در فیلم این دو زن تنها در حضور مردان صیغه ایشان حجاب بر سر میکشند. فریبا و مینا هر دو معتاد هستند. و از پریشانی و پشیمانی خود بعد از رابطه جنسی با مردان مختلف و بعد از مصرف مواد حرف میزنند. حبیب به قصد صیغه فریبا پا پیش میگذارد ، فریبا روزنه ای برای خویش میابد. دریچه ای به سوی رهایی از خیابان.تا زمانی که اتاق حبیب را دزد میزند و حبیب فریبا را مقصر میداند و صیغه انجام نمیشود.در پیشرفت فیلم متوجه میشویم که فریبا غم بزرگی را حمل میکند. دختر بچه ای دو ماهه داشته که شوهرش او را به قیمت 250 هزار تومان میفروشد. فریبا در بقچه ای هر آنچه متعلق به"شیما"بوده نگاه داری میکند تا اگر روزی به او برخورد،به او بگوید که در فروش او بی تقصیر بوده. خواهر فریبا در فیلم نمایان میشود. او هم طلاق گرفته است و زندگی خود را با کار در دانشگاه میگذراند. او در برخوردش با فریبا بسیار خشمگین است.کارگردان همینجا این دو زن را رها میکند ، و بعد از 10 ماه دوباره به ایران و شیراز برمیگردد. اما زنان دیگر در آن خانه زندگی نمیکنند. پرسان پرسان ، خانه مادر فریبا را میابد. و فریبا را که به خانه او سر میزند. فریبا اعتیادش را ترک کرده است. و صیغه مردی شده است که زن و بچه دارد. دوربین با فریبا همراه میشود و به خانه او میرود ، فریبا از دیدن کیسه هایی که به در خانه آویزان است خوشحال میشود. مدتی بعد مرد می آید ، فریبا در حالی که روسری را به سر میکشد برای او توضیح میدهد که کارگردان کیست و چه میکند و بعد مورد پرسش مرد قرار میگیرد که کجا بودی و کجا رفتی و چرا تلفن را جواب ندادی و چرا به من زنگ نزدی. فریبا تعریف میکند که از ترس شک مرد از خانه بیرون نمیرود چون روزی صد بار زنگ میزند و اگر نباشد باید جواب پس دهد. فریبا میگوید که مرد او را فقط برای سکس خودش میخواهد و نه غیر.او مجبور شده است بین فروش خود در خیابان و به مردان مختلف ، با فروش خود به یک مرد مشخص و قبول بردگی جنسی برای یک نفر ،بین پرفروشی و تک فروشی ، یکی را انتخاب کند. اما او انتخاب دیگری که بتواند جسم و جانش را حفظ کند در اختیار ندارد. در این انتخاب آزادی های خود را که در زندگی قبلی داشت از دست داده است و زندان مرد را برگزیده. به این امید که برای پسرش زندگی خوبی فراهم آورد و به این امید که دختر فروخته شده را روزگاری باز ببیند. مینا به گفته فریبا ، دختر کوچکش را نزد مادربزرگ پدری اش گذاشته و روانه شهر دیگری شده و دیگر از او خبر ی در دست نیست." فحشا در پشت حجاب "فیلمی سیاه است. ناهید پرشون در این فیلم به آسیب پذیر ترین قشر جامعه ، زنان ، پرداخته است. زنانی بدون تحصیلات و بدون تخصص که راه دیگری بجز فروش جسم خود برای کسب درآمدی جهت کسب مایحتاج روزانه ندارند. فیلم به عنوان یک برنامه مستند ، به فحشا،صیغه روی زنان،و اعتیاد زنان میپردازد. زندگی سیاه و بی روزن زنانی که مورد سوء استفاده های جنسی پلیس و صاحبان قدرت قرار میگیرند تا بتوانند در جامعه ای که هیچ ارزشی ندارند و هیچ کس به فکر ایشان نیست،خود را زنده نگاه دارند و سقفی برای خود و فرزندانشان و غذایی در سفره تامین کنند. زنانی که توسط همسران و مردانِ زندگی شان به اعتیاد کشیده میشوند و رها میشوند تا روی پاهای لرزان خود بایستند. انتقاداتی که بر فیلم میرود بسیار گسترده است، از غیر تخصصی بودن نگاه کارگردان گرفته تا زیر سوال بردن انگیزه او برای تهیه فیلمی اینچنین در مورد ایران، فیلمی که چهره ای ناپاک و غیر آریایی از کشور گل و بلبل ما به دست میدهد. فیلم به سیاه بودن متهم شده. چگونه میشود چنین فیلمی را سفید کرد. چگونه میشود بر دهان دختر 17 ساله ای که به همبستری با مردی 65 ساله رضایت میدهد خنده نشاند و در چشمان مبهوت او نور امید روشن کرد ؟چگونه میشود بر بریدگی های دست مینا مرهم گذاشت و چگونه میشود فریبا را در انتخاب یکی از دو راهی که در اختیار دارد ملامت کرد؟فیلم سیاه است. نه از امیدی حرف میزند و نه روزنی نشان میدهد . کارگردان سعی ای در ساختن یک"پایان خوش"ندارد. امیدی نیست، روزنی وجود ندارد. سیاهی ای که در این فیلم با این شفافی و بدون تصفیه های مرسوم نمایش داده میشود سرنوشتی است برای بسیاری از زنان کشور ما. سرنوشتی که میتوانست از آن من باشد،از آن تو باشد
مهشید راستی
سعید

نزدیک عید شدیما

آخره سال شده و گرفتاریهای ما هم زیاد شده اتفاقی که هفته پیش افتاد باعث شد
یه هفته ای سره کار نرم برایه همین کارام خیلی عقب افتاده در ضمن از مریم و
رامتین بابت ابراز همدردیشون تشکر می کنم
سعید جان مجموعه مطالبی که در مورد تورنتو نوشته بودی رو خوندم خیلی
جالب بود از اونجائیکه قشر وسیعی از مردم ایران درگیر مسئله مهاجرت هستن
به نظرم نوشتن در مرود این مسائل می تونه مفید باشه الان بحث مهاجرت مثله
کنکور شده همه تمامه تلاششون رو می کنن ویزا بگیرن وقتی کارشون درست
شد فکر می کنن همه چی تموم شده در صورتی که اینطور نیست و نمی دونن
تازه اول مشکلاتشونه و باید خیلی تلاش بکنن تا خودشون رو تو سیستم جدید جا
بندازن دقیقا اشتباهی که جوانان ایرانی برای ورود به دانشگاه می کنن تمام تلاششون
رو برای قبول شدن در کنکور و وارد شدن به رشته دلخواهشون می کنن و فکر می کنن
وقتی وارد دانشگاه شدن همش لذت و تفریحه آخرش هم یه مدرک بهشون می دن تا کیف کنن
امیدوارم از این نوع مطالب بیشتر تو وبلاگمون ببینیم مطمئنا نه تنها سعید بلکه ساناز و رامتین و
مریم هم مطمئنا حرفهای جالبی درباره این موضوعات می تونن داشته باشن
خیلی وقته که می خوام در مورد دوئل بنویسم فرصت نشده ولی حتما تو ایام عید دربارش به طور
مفصل می نویسم

صحبت عید شد بهتره یه کم حرفای خوب خوب بزنیم گاهی اوقات برای خندیدن لزومی نداره
دنبال مجله فکاهی باشیم بعضا تو روزنامه ها مطالب کاملا جدی رو میشه خوند که از صدها
مطالب طنز خنده دار تره خودتون مطالب زیر رو بخونید و قضاوت کنید

یکی از نمایندگان محترم مجلس گفته مجلس حق مسکن زنان دوم و سوم نمایندگان را نمی دهد
و این بی عدالتی ست

مردی که دادگاه شهر ناپل او را به خاطر ارتکاب سرقت به یک هفته بازداشت خانگی محکوم
کرده بود پس از گذراندن یک روز از حکمش به دادگاه پناه برد و با التماس از قاضی خواست
او را به زندان بیندازد این مرد 37 ساله به قاضی گفت به خاطر رفتار همسرش رفتن به زندان
را به بازداشت خانگی ترجیح می دهد
به گزارش رسانه های ایتالیا قاضی پس از شنیدن شرح حال این شهروند او را به دو ماه زندان
محکوم کرد و مرد با شادمانی راهی زندان شد

اینم گوشه ای از تحلیل بازی بازیکنان ایران بعد از بازی با بحرین در روزنامه وزین خبر ورزشی

الف – داش ابرام (#)ثابت کرد با اندکی چابکی می تواند فریاد رس باشد او وقتی با شیرجه هایش
بوسه های عصر گاهی یارانش را برای خود به ارمغان می آورد لابد می تواند باد و باران را در
زمستان انکار کند

ب- این یحیی می تواند از دیوار تمام باغها بالا رود و همسایه بیدهای مجنون شود

ج-آن مرد آمد آن مرد با اسب آمد تا ستاره ها و سحابیها روی شانه اش بنشینند وقتی فری(*)فاصله
نجومی خودش تا قلب این ملت را طی کرد حتما می تواند پرنده ایوان خانه های آتش پاره ها شود

من که خدا وکیلی هنگ کردم لطفا یکی بیاد دکمه ریستمو فشار بده

ابراهیم میرزاپور #
فریدون زندی *

وحید 17/12/83

یکشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۳

دوئل
به عقیده من فیلم دوئل از نقطه نظر فضا سازی و دکورها در نوع خود و در تاریخ سینمای ایران بی نظیر بوده و فیلمی است قابل تامل بطوریکه تا لحظه آخر با کشش و جاذبه ای باور نکردنی بیننده را به سوی خود می کشد ودر جای خود میخکوب می کند. به همین دلیل ابتدا به خلاصه ای از این فیلم اشاره کرده وسپس مختصری در مورد کارگردان فیلم یعنی احمد رضا درویش می نویسم تا بیشتر با وی و کارهایش آشنا شویم.

خلاصه داستان
زینال پس از بازگشت از اسارت که نزدیک به 20 سال طول کشیده خاطرات گذشته اش را که مربوط به روزهای آغازین جنگ و حمله عراقیها به خرمشهر می باشد مرور می کند. او همسرش هانیه ر که معلم مدرسه می باشد( با بازیگری هدیه تهرانی) در همان ابتدای فیلم در اثر حمله دشمن از دست می دهد. زینال به همراه یحیی یک گروه مقاومت محلی را سازماندهی می کند. پس از حمله بی امان هواپیماها به جمعیت آواره ای که در صدد عزیمت از منطقه جنگی هستند و انفجار قطار و تخریب ایستگاه راه آهن، سلیمه از زینال قول می گیرد که همسرش یحیی را سالم به او بر گرداند. از طرفی تعدادی از نیروهای دولتی که مدعی اند ماموریتی محرمانه دارند با هم دستی اسکندر ( سعید راد) تصمیم می گیرند گاو صندق بجا مانده در یک واگن باری را از آن خارج کنند. بر اساس صحبتهای آنان گاو صندق محتوی اسناد و مدارکی است که اهمیت استراتژیک دارد و از اهمیت زیادی برای دولت بر خوردار است. زینال بجای یحیی مسولیت این عملیات را به عهده می گیرد که در این میان حوادثی به وجود می آید که بقیه داستان فیلم را رقم می زند.
از ویژگیهای چشمگیر دوئل بازیهای دلنشین پژمان بازغی و سعید راد و حضور کوتاه اما قابل تحسین پرویز پرستویی و هدیه تهرانی می باشد که یکی 7 دقیقه و دیگری شاید تنها 1 دقیقه در این فیلم به ایفای نقش پرداخته اند.

درباره کارگردان
احمد رضا درویش متولد 1340 و فارغ التحصیل رشته گرافیک و معماری می باشد. فعالیت هنری را در طول جنگ و به عنوان تصویر بردار در جبهه ها شروع کرد. کار در سینمای حرفه ای را در سال 1363 با فیلم " دولتو" به عنوان بازیگر و مدیر تولید آغاز کرد. در سال 1368 اولین فیلم بلند حرفه ای خود را با نام" آخرین پرواز" کار گردانی کرد. از دیگر فیلمهایش می توان به ابلیس( 1369) ، آذرخش ( 1373) ، کیمیا ( 1374)، سرزمین خورشید ( 1375)، و متولد ماه مهر (1377) اشاره کرد. درویش درباره ساخت پر هزینه ترین فیلم تاریخ سینمای ایران که حدود 4 میلیارد تومان هزینه در بر داشته اینچنین می گوید:
" سه ، چهار سال پیش پس از متولد ماه مهر مشغول نوشتن فیلمنامه دوئل شدم که پنج شش ماه طول کشید و پس از نوشتن نسخه اول فیلمنامه احساس کردم با بضاعت و سرمایه های موجود سینمای ایران امکان ساخت این فیلم وجود ندارد. دچار تناقض شده بودم از سویی می خواستم به سوی این نوع سینما بروم از طرف دیگر دیوارهای بلندی در برابرم می دیدم که واقعیتهای موجود در سینمای ایران بود.....
درویش درباره تامین هزینه بالای فیلم به عروج فیلم اشاره می کند که 20 درصد فیلم را سرمایه گذاری کرده است و اینکه حدود 30 درصد سرمایه را نیز آقای حسن رجبعلی بنا پرداخته که در حوزه صنعت فعال است و اخیرا به تولید فیلم روی آورده و ما بقی را نیز شرکت فرهنگ تماشا تامین و پرداخت کرده که از این مبلغ مقداری را از نظام بانکی وام گرفته است". فیلمساز در بخش دیگری از گفتگویش درباره دوئل می گوید:
" می خواستیم فیلمی بسازیم که مردم به سینما بروند و آنرا ببینند، اما اگر این فیلم با بودجه دولتی ساخته می شد باید با سلیقه و معیارهای مدیران آن نهاد کنار می آمدیم. ما می خواستیم فیلم خودمان را بسازیم".
( صحبتهای درویش نقل قول از مصاحبه او با مجله فیلم می باشد)
ساناز

...بد نیست شما هم بدانید که

درنوشته ایران و ایرانی درجعبه جادویی کانادا به فیلم فحشا در پشت حجاب اشاره ای مختصر کردم و گفتم که داستان به نظر من خلاصه شدنی نیست. امروز با این لینک که در سایت گویا گذاشته شده است برخورد کردم و فکر کردم که بد نیست که شما هم اگردوست دارید آن را بخوانید. چنانچه کسی به دلیل مشکل فیلترینگ نتونست آن را ببیند می تونه در قسمت نظرات، آدرس ای میلش را بگذاره تا من متن آن را براش بفرستم

http://news.gooya.com/society/archives/024579.php

سعید

دوئل

من و ساناز معمولا سالی یک بار می رویم سینما و معمولا هم فیلم ایرانی می بینیم. می دونم که باعث شرمساری است که آدم در تورنتو زندگی کنه و این همه فیلم خوب اعم از محصول هالیوود و یا اروپا و آسیا و یا حتی فیلم هندی(البته برای اهلش)روی پرده باشه و آدم سالی یک بار بره سینما. دیروز متوجه شدم که دلیل عمده این موضوع بیشتر بی برنامگی و تنبلی است تا نداشتن وقت چرا که عموم این فیلم ها سانس های دیر وقت مثل ده شب دارند و اگر بخواهید می توانید فیلم مورد نظرتون را ببینید
اگر اشتباه نکنم حدود شانزده سالی از پایان جنگ ایران و عراق می گذرد.در این سالها فیلم های بسیاری درباره جنگ ساخته شده است. من به شخصه تعداد نسبتا قابل توجهی از آنها را دیده ام که یا در تلویزیون نشان داده شده اند و یا رفته ام سینما. در بین آنها عروسی خوبان و آژانس شیشه ای را همیشه به خاطر می آورم که به نظرم از کارهای قابل توجه مخملباف و حاتمی کیا هستند. یکی از چیزهایی که هیچوقت مرا راضی نکرد جدای از موضوع تکراری و سعی در سوپر من نشان دادن سربازان ایرانی*که یک تنه یک لشکر را حریف بودند، صحنه های جنگی این فیلم ها بود که هیچوقت جذاب نبودند و به نظر من خیلی مصنوعی ساخته شده بودند. یادمه چند سال پیش که فیلم نجات سرباز رایان را دیدم یک حس عجیبی بهم داد و تقریبا خودم را میان میدان نبرد حس کردم و با خودم فکر کردم شاید واقعا نیاز به کلی تجهیزات است تا بتوان چنین صحنه هایی خلق کرد. دیشب نظرم در این باره بکلی عوض شد. به مدت سه روز فیلم دوئل به کارگردانی احمد رضا درویش را در تورنتو به نمایش گذاشته اند که من و ساناز دیشب که شب اول نمایش آن هم بود رفتیم و آنرا دیدیم. اگر راستش را بخواهید اولش دلم نمی خواست که برم و ترجیح می دادم که فیلم دیدار خانواده فوکرز** را ببینم که متاسفانه نشد اما بعد از پایان فیلم با خودم گفتم که ارزش یک ساعت و نیم وقتی که صرف کردیم را داشت. من سواد سینمایی ندارم بنابراین نمی توانم آن را نقد کنم اما چند نکته ای که به نظرم آمد را مطرح می کنم و خوشحال می شوم که نظر شما را هم اگر این فیلم را دیده اید درباره آن بدانم
از بارزترین نکات این فیلم همانطور که قبلا هم به آن اشاره کردم طبیعی بودن صحنه های جنگی آن است که ابدا با معیارهای سینمای ایران جور نیست و به شما این حس را می دهد که شما هم دقیقا وسط میدان جنگ هستید
نکته دیگر این است که از شعارهای معمول این تیپ فیلم ها در این فیلم خبری نیست و به نظرم سعی شده که تا حد امکان شخصیت پردازی آن به آدمهای معمول در زندگی روزمره نزدیک باشد و به نظر من در این زمینه موفق هم بوده است
از دیگر شاخص های آن این است که فیلم کشش بسیاری دارد و شما تا آخرین لحظه نمی توانید حدس بزنید که موضوع گاوصندوق چیست و چرا آنها دنبال آن هستند
این فیلم تاثیر روسای قبائل را بر مردمشان به خوبی نشان می دهد و به زیبایی می نمایاند که آنها حتی قدرت آن را دارند که کل قبیله را علیه عضوی از قبیله که بر خلاف خواسته شان عمل می کند بشورانند و تا به حدی پیش بروند که کمر به قتل او ببندند
در آخر باید اشاره کنم که بعد از مدت ها از دیدن یک فیلم ایرانی با تم جنگی لذت بردم و توصیه می کنم اگر این فیلم را ندیده اید حتما یک فرصتی برایش بگذارید ارزشش را دارد


راستی اگر بر این باوریم که این موضوع حقیقت دارد پس چرا جنگ بعد از هشت سال بی هیچ نتیجه ای به پایان رسید*
** Meet The Fockers

سعید

جمعه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۳

وبگردی

قدیم ها اصطلاح کرم کتاب به کار برده می شد و امروزه با افت شدید آمار کتاب خوانهاو هجوم به اینترنت فکر کنم برای بعضی ها اصطلاح کرم وبلاگ یا کرم اینترنت کاربرد بیشتری داشته باشه. قبلا از آنکه کسی برای من کامنت بگذاره که آقا خودت ... بنده همینجا اعتراف می کنم که بنده هم بله. سخن کوتاه کنم و بگم که غرض از این همه اراجیف این بود که بگم داشتم وب گردی (شما بخوانید ولگردی)می کردم که به این مطلب برخوردم.این داستان جالب را در باره اینترنت حتما بخوانید باور کنید ارزشش را دارد
سعید

تست طول عمر

فارغ از این موضوع که زندگی امروز ملال آور است یا نه، از آنجا که طول عمر زیاد یک آرزوی بزرگ برای بنی آدم بوده و هست، اقدام به طراحی یک تست سنجش عمر کرده ایم که با محاسبه دقیق، طول عمری را که برایتان متصور است را به دست خواهید آورد
بدین منظور با محور ساختن عدد 65 که متوسط امید به زندگی در ایران است، شما باید اعداد مطرح شده در هر مرحله را از آن کم یا زیاد کنید
الف:اگر شما 65 سال به بالا هستید بزنید به تخته و در این تست هم شرکت نکنید
ب:اقشار آسیب پذیر 5 سال کم و بقیه 5 سال زیاد کنند
پ:افراد بیکار و جویای کار 3 سال کم و باقی کاری نکنند
ت:روزنامه نگارها 5 سال کم و باقی 5 سال زیاد کنند
ث:اگر می خواهید ورزش کنید و جایی پیدا نمی شود و یا گران است 3 سال کم و بقیه 3 سال اضافه کنند
تبصره:دویدن دنبال اتوبوس و پیاده روی برای رسیدن به محل کار ورزش نیست اما احتمالا کم کم به نوعی ارزش تبدیل می شود
ج:برای هر نوبت شرکت در کنکور و رد شدن یک سال کم کنید حد اکثر تا سه سال
تبصره:بعد از سه سال همه چیز عادی می شود
چ:اگر پیکان مدل بالا دارید یک سال کم و اگر ماشین خارجی گران قیمت دارید بی خیال تست طول عمر بروید خوش باشید
ح:انواع سالارها مثل مرد سالار، زن سالار، فرزند سالار هرکدام یک سال کم کنند
خ:هنرمند یا نویسنده اید؟راستش چطور زنده اید
د:پای تلویزیون نشین ها 2 سال کم و تحریم کننده های آن 2 سال زیاد
ذ:اگر حداکثر سالی یک بار میوه تازه و غذای تازه می خورید 5 سال کم و در غیر این صورت هر چی خواستید زیاد
ر:مجرد ها ومتاهل ها هر دو 2 سال کم کنند چرا که فرقی نمی کند و هر دو تا موجب دردسر است

در پایان اعداد را جمع و تفریق کنید و چنانچه متوجه شدید که عملا چیزی ته بساط عمرتان باقی نمی ماند اصلا نترسید آنچه مهم هست *عرض زندگی است نه طول آن و چنانچه به این چیزها اعتقادی ندارید چند سال دیگر هم کم کنید

*متاسفانه منبع این مطلب را یادم نمی یاد چرا که آنرا چند ماه قبل دانلود کردم و امروز اتفاقی روی سیستم پیداش کردم

سعید

پنجشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۳

مهاجرت و معضلی به نام کاریابی

یکی از چیزهایی که از بدو ورود به کانادا تا حالا ذهن من را شدیدا به خودش مشغول کرده این است که با توجه به آمار بیکاری و درگیری مهاجرین نخبه و تحصیل کرده برای پیدا کردن شغلی در ارتباط با رشته تحصیلی شان و یا اقلا نزدیک به آن و ناموفق بودن درصد بالایی از آنها به دلیل اشباع بودن بازار کار و رکود نسبی اقتصادی سالهای اخیر، چرا هنوز کانادا تعداد زیادی مهاجر می پذیرد و یا اقلا چرا فکری به حال آنهایی که آمده اند نمی کند و کمکی به آنها نمی کند تا مشکلاتی مثل زبان و تجربه کانادایی را که دو تا از مهمترین عواملی هستند که کارفرماها متقاضیان کار را به خاطر آنها رد می کنند، حل کند. طبق آمار حدود پنجاه درصد مهاجرینی که به کانادا می آیند سر از تورنتو در می آورند چرا که شرایط کار اینجا بهتر است. البته اشتباه نشود وقتی می گویم شرایط کار بهتر است منظورم لزوما کار تخصصی نیست، بلکه منظورم این است که توی تورنتو برعکس بسیاری از جاهای دیگه برای نان شب محتاج کمک های دولتی نیستی و می توانی اقلا توی یک رستوران یا پیتزا فروشی یا کافی شاپ یا کارخانه به عنوان کارگر ساده استخدام بشی.از طرفی چون درصد مهاجرین بالاست درصد رفتارهای تبعیض آمیز هم بسیار کمتر است. شاید باورش برایتان مشکل باشد ولی این موضوع تبعیض نژادی معضل بزرگی است که شما همین که از محدوده تورنتو یک کمی خارج می شوید آن را به شدت حس می کنید. به طور مثال من و ساناز یک بار به طور اتفاقی رفتیم یکی از شهرک های نزدیک تورنتو به اسم استوفیل. این شهرک به قدری نزدیک است که بیشتر ساکنانش برای کار به تورنتو می آیند. جالبه که بدونید همینکه من و ساناز رفتیم داخل یک فروشگاه، به قدری نگاه ها روی ما سنگین بود که به ساناز گفتم باید هر چه زودتر خارج بشیم چرا که نگاه های تحقیر آمیزشون که به معنی این بود که شما اینجا چه می کنید؟ غیر قابل تحمل بود. اصلا علت اینکه شروع به نوشتن این مطلب کردم این بود که امروز توی خبرها آمده بود که مادری را به جرم قتل دختر چهار ساله اش دستگیر کردند. داستان این خانم چینی به این ترتیب است که حدود پنج سال پیش به همراه شوهرش از چین به کانادا مهاجرت می کند به امید داشتن زندگی بهتر. بعد از یک سال بچه ای به دنیا می آورد و به دلیل اینکه هنوز نتوانسته بوده که کاری پیدا کند بچه اش را می فرستد چین پیش خانواده اش تا از او نگهداری کنند که البته در خانواده های چینی تبار این موضوع بسیار رایج است و تعداد زیادی از چینی ها بچه هاشون را می فرستند چین پیش پدر و مادرهاشون تا سن چهار یا پنج سالگی که می خواهند به مدرسه بروند آنوقت آنها را برمی گردانند کانادا. در طول سه سالی که دختر کوچولوی این خانواده در چین به سر برد مادرش به سختی تلاش کرد تا کاری پیدا کند اما با آنکه در کلاسهای انگلیسی شرکت کرد و به کالج رفت تا معلوماتش را در زمینه رشته تحصیلیش که مهندسی عمران است به روز کند اما موفق نشد که کاری پیدا کند و بیشتر از یک هفته هم به عنوان صندوقدار در فروشگاهی دوام نیاورد و برگشت خانه. در طول این مدت دچار بیماری دو شخصیتی شد و بارها به شوهرش گفت که صداهایی می شنود و احساس می کند که با دوربین مراقب او هستند و داستانهایی از این قبیل. وقتی شوهرش اصرار کرد که تحت درمان قرار بگیرد قبول نکرد و فقط به رفتن کلیسا و دعا خواندن اکتفا کرد تا آنکه یک روز که شوهرش از کار برگشت خانه دید که بچه چهار ساله اش در وان حمام خفه شده است و همسرش چیزی به خاطر نمی آورد و قسم می خورد که بچه در وان سر خورده و نتوانسته بلند شود و در نتیجه خفه شده است اما این داستان حتی با پشتیبانی شوهر از همسرش، برای پلیس قابل قبول نبود و بعد از هشت ماه تحقیقات دیروز او را دستگیر کردند. متاسفانه این پایان بسیار غم انگیز داستان خانواده ای است که برای زندگی بهتر به کشور رویاها آمدند و کمتر از پنج شش سال کودکشان در کنج گورستان و مادر در کنج زندان و پدر کاندیدای ابتلا به بیماری روانی در اثر تمام این فشارها است
شاید باید بیشتر به جنبه های مثبت و منفی مهاجرت پرداخت و با دید بازتری عمل کرد تا گرفتار این داستان ها نشد چرا که تجربه نشان داده که بعضی از چاله در آمده اند و به چاه افتاده اند

سعید

فروشگاه های ایرانی در تورنتو 3

از نکات دیگری که بد نیست درباره نحوه مدیریت فروشگاه های ایرانی بدانید این است که کافی است که یکی از آنها یک ایده جدیدی را ارائه کند. دقیقا از فردای آن روز باقی فروشگاه ها هم دقیقا همان کار را کاملا به همان شکل و نه با یک کم تغییر کپی می کنند. مثلا وقتی یکی از قدیمی ترین آنها تصمیم گرفت که بوفه غذای گرم داشته باشد که انصافا کیفیت خوبی هم ارائه داد، از فردای آن روز بقیه هم شروع کردند به تقلید و شکستن قیمت همدیگر و تا حدی پیش رفتند که کیفیت فدای قیمت شد
می گویند عیب مِی جمله بگفتی هنرش نیز بگو، بنابر این بد نیست کمی هم از خوبی های این فروشگاه ها بگم. اولین نکته جالب این است که در هر فروشگاهی، بجز نان و برنج و گوشت و سبزی و کلا مایجتاج لازم و اولیه که شما در مورد خریدشون مالیاتی پرداخت نمی کنید برای بقیه اقلام باید پانزده درصد خریدتان را مالیات بدهید اما در فروشگاه های ایرانی از ایرانی ها مالیات گرفته نمی شود که بد نیست.نکته دیگه اینه که درسته که قیمت بالای این فروشگاه ها یک عامل بازدارنده برای خرید است اما اگر شما از آن دسته آدمهایی هستید که همیشه درگیر نوستالوژی و این داستان ها هستید و هوس آش رشته و قرمه سبزی و حلیم و کله پاچه و خلاصه چیزهای صددرصد ایرونی می کنید این فروشگاه ها تنها پل ارتباطی شما با این فضا ها هستند و تنها ناجی شما در حل مشکلتون در پیدا کردن مواد اولیه این تیپ هوس ها هستند
در هر حال به نظر من بد نیست که گهگاهی یک سری به این فروشگاه ها زد و خریدی هرچند کوچک کرد چرا که گاهی توی حراجی هاشون که به ندرت هم اتفاق می افته می تونید جنسی را به قیمت بخرید و یا گهگاهی می تونید فیلمهای قدیمی یا جدید ایرانی را اجاره کنید و یا حتی مثل ما با ده دلار صاحب مارمولک شوید البته منظورم فیلمشه نه خودش
سعید

فروشگاه های ایرانی در تورنتو 2

من نمی خواهم که با بی انصافی این فروشگاه ها را با فروشگاه های زنجیره ای بزرگ و قیمت ها و سرویس هاشون مقایسه کنم اما باید بگم که هستند فروشگاه هایی که مثل همین هموطن های ما از کم شروع کرده اند اما با مدیریت درست و خدمات خوب و قیمت های مناسب رشد بسیار خوبی داشته اند که فروشگاه نصر از آن جمله است. شاید یکی از علل اینکه کارمندهای این فروشگاه ها خیلی اهمیتی به مشتری نمی دهند این است که عموما از مهاجرین تازه وارد هستند که اولا با فرهنگ سرویسهای خدماتی در آمریکای شمالی آشنا نیستند و دوما با توجه به اینکه تازه وارد هستند و به شدت دنبال اینکه سر یک کاری مشغول بشوند، صاحب این فروشگاه ها از این موضوع استفاده یا بهتر بگویم که سوء استفاده می کنند و از حداقل قانونی حقوق هم کمتر به آنها پرداخت می کنند که در نتیجه این افراد هم به قول معروف دل نمی سوزانند و بعد از چند ماهی یک کار بهتر پیدا می کنند و می روند. در این میان دو دسته هستند که باقی می مانند یکی آنهایی که سنّشان بالاست و زبان، مساله حل ناشدنی و مهمی برایشان می شود و دوم آنهایی که معمولا همسرشون کار بهتری پیدا می کنه و اونها هم به یک آب باریکه دل خوشند و خیلی به چیزهای دیگه اهمیتی نمی دهند. شاید بد نباشد بدانید که یکشنبه گذشته با ساناز رفتیم به یکی از فروشگاه های چینی که زنجیره ای هم نیست. جدای از بوی بدی که به خاطر محصولات دریایی زنده مجبور به تحملش هستید باید سعی کنید که با جنگ و دعوا راهتون را میان جمعیت پیدا کنید. قیمت های این فروشگاه باورکردنی نیست. در فروشگاه های زنجیره ای بزرگ که بیش از هزار یا دو هزار شعبه دارند و قاعدتا حجم خریدشان بسیار بالاست و در نتیجه قیمت خرید پایینی هم دارند شما نمی توانید بسیاری از اجناس را به قیمتی که در این فروشگاه عرضه می شود پیدا کنید. مثلا قیمت یک پوند فلفل دلمه ای در بهترین شرایط یک و نیم دلار است، پنجاه و نه سنت بود. یا سینه مرغ دو و نود و نه سنت را به یک و نود و نه سنت می فروشند و الا آخر. می دانم که صاحب این فروشگاه هم حقوق چندان قابل توجهی به کارمندانی که بعضی ازآنها حتی یک کلمه یس یا نو را هم نمی دانند و فقط چینی صحبت می کنند، نمی دهد اما قیمت و خدمات اصلا قابل مقایسه با نوع ایرانی آن ندارد. شاید بد نباشه که به این نکته اشاره کنم که من یک کار تحقیقاتی که انجام نداده ام پس شاید توی فروشگاه های ملیت های دیگر هم یک چنین مشکلی باشه، پس خیلی به دل نگیرید اگه من فروشگاه های ایرانی را مثال زدم تنها دلیلش اینه که من فقط با اینها سر و کار داشته ام و فروشگاه های چینی
سعید
مطالبی در رابطه با جایزه اسکار

به بهانه مراسم اسکار که در تاریخ 27 فوریه انجام شد مطالبی چند در اینباره می نویسم که دونستنش خالی از لطف نیست.

آکادمی تصاویر متحرک و علوم در سال 1926 با 36 عضو از تهیه کنندگان و کارگردانان سینما آغاز به کار کرد

آکادمی اسکار سازمانی غیر انتفاعی، غیر سیاسی و غیر اقتصادی است

تا سال 1940 برندگان از قبل بوسیله آکادمی از جوایز خود آگاه می شدند

برای اولین بار در سال 1947 یک شبکه رادیویی پخش مسفقیم مراسم را به عهده گرفت
پخش تلوزیونی مراسم از سال 1953 آغاز شد

از سال 1976 تا 2008 شبکه ABC قرارداد پخش مراسم را در دست دارد

سالن آمفی تاتر کداک از سال 2002 پذیرای مراسم اسکار شد. این سالن درست مقابل محلی است که اولین اسکار در سال 1929 اعطا شد.

مجسمه اسکار شوالیه ای است که بر روی حلقه ای از فیلم ایستاده و شمشیری را در دست دارد.

مجسمه اسکار در سال 1927 بوسیله کارگردان هنری مترو مایر طراحی و مجسمه ساز لس انجلسی جورج استنلی آنرا از برنز ساخت

در طی جنگ به علت کمبود فلز مجسمه گچی به برندگان اعطا شد بعدها این مجسمه ها با مجسمه های آب طلا داده شده، عوض شد

اولین مجسمه ها از برنز ساخته می شد. در حال حاضر از آلیاژی بنام بریتانیوم به علت سهولت در صیقل دادن استفاده می شود که سطح خارجی آنرا با طلا آبکاری می کنند.

در سال 1938 والت دیزنی برای ساخت کارتون سفید برفی و هفت کتوله هفت مجسمه اسکار را از آن خود کرد.

ساناز

چهارشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۳

گلدان شکسته

گلدان بلور شمعدانی
از ضربت کوچکی - ترک خورد
بی آن که صدائی آید از او
یک زخم عمیق جای لک خورد


آهسته و نرم, لکه ی زخم
هر روز خزید و پیش تر رفت
آهسته به گرد ظرف چرخید
وز گوشه کنار ظرف در رفت


عصاره ی گل چکیده کم کم
...با این که دگر شدست بیجان
نومید ز زندگی اش کس نیست
<<.آهسته, شکسته است گلدان>>

با قلب شکسته - از سر رحم
آنان که بدو علاقه مندند
گری اند به خاطرش نهانی
اما به رخ اش زنند لبخند


بر دوره ی ظرف, لکه ی زخم
آرام و یواش ره کشیده است
وز داخل ,خشک گشته بوته
آب خنک اش به ته رسیده است


امروز دگر به چهره ی او
تاریکی مرگ, نقش بسته است
نازش نکنید تا بخوابد
دست اش نزنید, او شکسته است

شاملو
وحید 12/12/83

فروشگاه های ایرانی در تورنتو

وقتی به عنوان مهاجر وارد تورنتو می شوید یکی از چیزهای جالب توجه به نظر من همین تنوع فرهنگی که در بافت این شهر وجود دارد می باشد. یادمه که تازه یکی دو روز بود که اومده بودم تورنتو که پدر خانمم منو برد به یک فروشگاه عربی به اسم نصر که نان بخریم. دلیلش هم اینه که این فروشگاه نانوایی مخصوص خودشو داره و نانهاش برعکس بیشتر جاهای دیگه تازه است. من که هنوز یک دید کاملا کلیشه ای از غرب داشتم که بر اساس فیلم های هالیوود بود فکر کردم که چه جالب یک فروشگاه عربی در قلب تمدن غرب، بعد هم یک عکس کنارش گرفتم و فرستادم برای مادرم!! جالب اینجاست که بعدا متوجه شدم که بخش عمده ای از این خیابان که لورنس شرقی است را فروشگاه های عربی که انواع اجناس عربی و گوشت حلال و غیره می فروشند، تشکیل داده است. کم کم که با تورنتو بیشتر آشنا شدم دیدم که هر گوشه این شهر بزرگ یک ملیتی محله ای برای خودش تشکیل داده و بالطبع هم فروشگاه هایی در آن منطقه مشغول به فعالیت هستند که اجناسی را عرضه می کنند که بیشتر به آن ملیت و آداب و رسوم آنها مربوط است. ایرانی های تورنتو در دو منطقه متمرکزهستند: یکی نورث یورک و دیگری ریچموند هیل که بعضی به شوخی و بعضی بطور جدی آن را تپه پول دارها می نامند. نورث یورک از محله های قدیمی و به نسبت گران قیمت تورنتوست. اکثریت قریب به اتفاق ایرانی ها در طول بیست و چند سال گذشته که به اینجا مهاجرت کرده اند اکثرا به این محله آمده اند و بعدا از اینجا به نقاط دیگر کوچ کردا ه اند. شاید یکی از علل این موضوع این بوده که عموم آنها از خانواده های پولدار می آمده اند که در شان خود نمی دیده اند که به محله های پایین تر که بالطبع اجاره ارزانتری هم خواهند پرداخت بروند و اینجا هم به قول معروف صورتشون را با سیلی سرخ نگه می دارند. ناگفته نماند که من و ساناز هم از نورث یورک شروع کردیم اما با این تفاوت که ما مهمان پدر و مادر ساناز بودیم تا هشت ماه بعد که تصمیم به خرید خانه گرفتیم و چون پول کافی نداشتیم که خانه ای در این منطقه بگیریم به توصیه یکی دو تا از آشنا ها به منطقه ای در شرق تورتنو که محل تمرکز ملیت های سیاه پوست آمریکای مرکزی خصوصا جامائیکاییست رفتیم. سه سالی آنجا بودیم که پر است از خاطرات تلخ و شیرین اما بیشتر تلخ. یکی از همکارای قدیمی که اهل گایاناست می گفت که شما ها خیلی بهتر از اونی هستید که توی اسکاربورو زندگی کنید*. بالاخره با کلی ضرر خانه مان را فروختیم و به ریچموند هیل کوچ کردیم. یکی از مزایای این کوچ به نظر ما در ابتدای نقل و انتقالمان این بود که به فروشگاه های ایرانی نزدیک می شویم. اگر چه در طول چند سال گذشته من نظر خیلی خوبی نسبت به این فروشگاه ها نتوانستم پیدا کنم اما با خودم گفتم با توجه به رشد کمّی آنها و رقابت شاید شاهد کیفیت بهتر در محصولات و خصوصا خدمات باشم. متاسفانه در یکی دو برخورد اول نظرم برگشت به فرم اول که اصلا از صد متری این فروشگاه ها نباید رد شد.اول از همه گران بودن این فروشگاه هاست که عموم اجناسشون بین پنجاه تا گاهی حتی دویست درصد گرانتر از جاهای دیگر است. نکته دیگر این است که رفتار عموم فروشنده هاشون هم خیلی چنگی به دل نمی زنه و در صورتی که شما برین داخل و بدون سوال چیزی را برداشته برید به صندوق و پولشو مثل تمام بچه های مودب بدید، ممکنه که یک لبخندی یا تشکری در عوض آن بگیرید اما خدا آن روز را نیاورد که شما یک سوالی داشته باشید یا یک مشکلی هرچند کوچک پیش بیاید. ترجیح می دهم که توضیح بیشتری ندهم و برم سراغ بخش دیگری از این موضوع

* You are too good for Scarborough

ادامه داردسعید