کل نماهای صفحه

پنجشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۳

مهاجرت و معضلی به نام کاریابی

یکی از چیزهایی که از بدو ورود به کانادا تا حالا ذهن من را شدیدا به خودش مشغول کرده این است که با توجه به آمار بیکاری و درگیری مهاجرین نخبه و تحصیل کرده برای پیدا کردن شغلی در ارتباط با رشته تحصیلی شان و یا اقلا نزدیک به آن و ناموفق بودن درصد بالایی از آنها به دلیل اشباع بودن بازار کار و رکود نسبی اقتصادی سالهای اخیر، چرا هنوز کانادا تعداد زیادی مهاجر می پذیرد و یا اقلا چرا فکری به حال آنهایی که آمده اند نمی کند و کمکی به آنها نمی کند تا مشکلاتی مثل زبان و تجربه کانادایی را که دو تا از مهمترین عواملی هستند که کارفرماها متقاضیان کار را به خاطر آنها رد می کنند، حل کند. طبق آمار حدود پنجاه درصد مهاجرینی که به کانادا می آیند سر از تورنتو در می آورند چرا که شرایط کار اینجا بهتر است. البته اشتباه نشود وقتی می گویم شرایط کار بهتر است منظورم لزوما کار تخصصی نیست، بلکه منظورم این است که توی تورنتو برعکس بسیاری از جاهای دیگه برای نان شب محتاج کمک های دولتی نیستی و می توانی اقلا توی یک رستوران یا پیتزا فروشی یا کافی شاپ یا کارخانه به عنوان کارگر ساده استخدام بشی.از طرفی چون درصد مهاجرین بالاست درصد رفتارهای تبعیض آمیز هم بسیار کمتر است. شاید باورش برایتان مشکل باشد ولی این موضوع تبعیض نژادی معضل بزرگی است که شما همین که از محدوده تورنتو یک کمی خارج می شوید آن را به شدت حس می کنید. به طور مثال من و ساناز یک بار به طور اتفاقی رفتیم یکی از شهرک های نزدیک تورنتو به اسم استوفیل. این شهرک به قدری نزدیک است که بیشتر ساکنانش برای کار به تورنتو می آیند. جالبه که بدونید همینکه من و ساناز رفتیم داخل یک فروشگاه، به قدری نگاه ها روی ما سنگین بود که به ساناز گفتم باید هر چه زودتر خارج بشیم چرا که نگاه های تحقیر آمیزشون که به معنی این بود که شما اینجا چه می کنید؟ غیر قابل تحمل بود. اصلا علت اینکه شروع به نوشتن این مطلب کردم این بود که امروز توی خبرها آمده بود که مادری را به جرم قتل دختر چهار ساله اش دستگیر کردند. داستان این خانم چینی به این ترتیب است که حدود پنج سال پیش به همراه شوهرش از چین به کانادا مهاجرت می کند به امید داشتن زندگی بهتر. بعد از یک سال بچه ای به دنیا می آورد و به دلیل اینکه هنوز نتوانسته بوده که کاری پیدا کند بچه اش را می فرستد چین پیش خانواده اش تا از او نگهداری کنند که البته در خانواده های چینی تبار این موضوع بسیار رایج است و تعداد زیادی از چینی ها بچه هاشون را می فرستند چین پیش پدر و مادرهاشون تا سن چهار یا پنج سالگی که می خواهند به مدرسه بروند آنوقت آنها را برمی گردانند کانادا. در طول سه سالی که دختر کوچولوی این خانواده در چین به سر برد مادرش به سختی تلاش کرد تا کاری پیدا کند اما با آنکه در کلاسهای انگلیسی شرکت کرد و به کالج رفت تا معلوماتش را در زمینه رشته تحصیلیش که مهندسی عمران است به روز کند اما موفق نشد که کاری پیدا کند و بیشتر از یک هفته هم به عنوان صندوقدار در فروشگاهی دوام نیاورد و برگشت خانه. در طول این مدت دچار بیماری دو شخصیتی شد و بارها به شوهرش گفت که صداهایی می شنود و احساس می کند که با دوربین مراقب او هستند و داستانهایی از این قبیل. وقتی شوهرش اصرار کرد که تحت درمان قرار بگیرد قبول نکرد و فقط به رفتن کلیسا و دعا خواندن اکتفا کرد تا آنکه یک روز که شوهرش از کار برگشت خانه دید که بچه چهار ساله اش در وان حمام خفه شده است و همسرش چیزی به خاطر نمی آورد و قسم می خورد که بچه در وان سر خورده و نتوانسته بلند شود و در نتیجه خفه شده است اما این داستان حتی با پشتیبانی شوهر از همسرش، برای پلیس قابل قبول نبود و بعد از هشت ماه تحقیقات دیروز او را دستگیر کردند. متاسفانه این پایان بسیار غم انگیز داستان خانواده ای است که برای زندگی بهتر به کشور رویاها آمدند و کمتر از پنج شش سال کودکشان در کنج گورستان و مادر در کنج زندان و پدر کاندیدای ابتلا به بیماری روانی در اثر تمام این فشارها است
شاید باید بیشتر به جنبه های مثبت و منفی مهاجرت پرداخت و با دید بازتری عمل کرد تا گرفتار این داستان ها نشد چرا که تجربه نشان داده که بعضی از چاله در آمده اند و به چاه افتاده اند

سعید

هیچ نظری موجود نیست: