وحید به نکته جالبی اشاره کرده که دقیقا عین واقعیته و اونم اینه که اصل داستان مهاجرت بعد از گرفتن اقامت شروع می شود. چیزی را که من بارها و بارها به عناوین مختلف به آن اشاره کرده ام، تفاوت فرهنگی بین جوامع مختلف خصوصا شرق و غرب دنیاست
به عنوان شاهد می خواهم داستانی را که یکشنبه گذشته اتفاق افتاد، برای شما بنویسم. آنرا با دقت بخوانید و سعی کنید که آن را برای خودتان تجزیه و تحلیل کنید چرا که موضوعی که می خواهم به آن اشاره کنم به نظر من یکی از بزرگترین معضلات مهاجرین شرقی خصوصا آنهایی که مثل من از خاورمیانه می آیند، می باشد
روز یکشنبه عصر، کنار نرده های پلی که از روی شلوغ ترین بزرگراه تورنتو می گذرد مردی ایستاده بود با دختر پنج ساله اش و با موبایل با همسر سابقش صحبت می کرد. در کمتر از دو یا سه دقیقه پلیس کل منطقه را محاصره کرد اما کسی جرأت نزدیک شدن نداشت چرا که مرد تهدید کرده بود که دخترش را از بالای پل به پایین خواهد انداخت. متاسفانه تلاش پلیس در متقاعد کردن او که بچه پنج ساله که در اختلافات او و همسرش دخالتی ندارد به نتیجه ای نرسید و او بچه را پرت کرد و خودش هم به پایین پرید. او در دم جان داد اما بچه به طور معجزه آسایی نجات یافت و الان در بیمارستان کودکان بستری است بدون حتی شکستگی استخوان و ... فقط و فقط کمی خونریزی داخلی داشته که آن هم حل شده و الان حتی صحبت هم می کند و حالش خوب است
اما اینکه این داستان ریشه در چه مشکلی دارد هنوز اطلاعات زیادی بیرون داده نشده است چرا که موضوع توسط نیروهای ویژه پلیس تحت بررسی است. فقط آنچه مسلم است و در یادداشت خودکشی هم به آن اشاره شده و طی تماس تلفنی این مرد که ظاهرا اهل هند یا پاکستان یا یکی از کشورهای آن منطقه می باشد با همسر سابقش مطرح شده، طلاق و دادن تمام حق و حقوق نگهداری از بچه به مادر و تعیین فقط چند ساعت در هفته برای پدر برای دیدن فرزندش، می باشد. آنها دو سال بعد از به دنیا آمدن دخترشان به دلیل مشکلاتی که با هم داشتند به طور جدا از هم زندگی می کردند و مرد بارها به آمریکا و انگلیس برای کار رفته است. خانم مشکل اعتیاد به قمار بازی داشته و مرد را هم درگیر مسائل مالی آن کرده بوده به طوری که آنها حدودا با دویست هزار دلار قرض روبرو می شوند که خانم با زرنگی حدود هفتاد و پنج درصد آن را به شوهر نسبت می دهد و خودش در ارتباط با بیست و پنج درصد بقیه اعلام ورشکستگی می کند که طبق قانون کانادا کاری به کارش ندارند و فقط ماهانه مبلغی اندک را از حقوقش کم می کنند تا این قرض بازپرداخت شود. جدای از مسائل مالی که به گفته آگاهان خیلی هم دخیل نبوده اند بیشترین فشار بابت دوری فرزند بوده که مادر به عنوان اهرمی برای رسیدن به خواسته های خودش استفاده می کرده است و پدر 48 ساله که کاملا در یک سیستم مرد سالار بزرگ شده و درکی از اینهمه حق و حقوق برای یک مادر طی پروسه طلاق، ندارد تا حدی دچار روان پریشی می شود اما هر چه می کند چاره ای نمی یابد جز خودکشی و همانطور که به همسر سابقش گفته بود کشتن فرزندشان برای تنبیه زن که به نظر او سرچشمه تمام این مشکلات بوده، است
آنچه که من در این داستان می بینم و موارد مشابه بسیاری هم دیده ام همان نداشتن درک درستی از جامعه ای که به آن مهاجرت می کنیم است. بسیاری از خانم های ایرانی به قول قدیمی ها همین که پاشون به کانادا می رسد سریعا تقاضای طلاق می کنند و علت عمده آنهم این است که در ایران جدای مواد قانونی که کسی به آنها عمل نمی کند تمام حق و حقوق از آن مردان است. عموم این خانمها سالها در آن سیستم مرد سالار زجر کشیده اند و تحقیر شده اند و دم نزده اند خوب طبیعتا همینکه به سیستمی کاملا متفاوت وارد می شوند آنچه را که به نظرشان حقوق از دست رفته است را طلب می کنند و چون از حمایت دولت و مردم برخوردارند بر آنها پافشاری هم می کنند که در نتیجه در بسیاری از موارد در این خانواده ها شاهد طلاق هستیم. البته گاهی هم طلاقی در کار نیست و فقط خانواده از فرم مردسالاری به فرم زن سالاری تغییر شکل می دهد و این بار مرد است که رنج می برد. تحلیل اینکه آیا این موضوع درست است یا نه را به دوستانی که اطلاعات جامعه شناسی بیشتری دارند محول می کنم
پی نوشت: امیدوارم که بعضی نگویند که ای آقا تو که فقط موارد منفی را مطرح می کنی و اگر به راستی اینطوری است تو خودت اونجا چه می کنی؟ به ایده من مطلب در باره مزایای زندگی در اروپا و آمریکای شمالی زیاد گفته شده است و آنچه به درستی تحلیل نشده همین مشکلات است که به نظر من باید به آنها دقت بیشتری کرد تا این اتفاقات برای ما نیفتد. قصدم منصرف کردن دوستانی که تصمیم به مهاجرت دارند نیست بلکه تمام تلاشم روشن شدن زوایای تاریک این داستان و عملکرد صحیح است
سعید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر