کل نماهای صفحه

دوشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۳

هر سال دریغ از پارسال
وحید در آخرین نوشته خود از بهار و رسیدن عیدصحبت کرده بودو من را به اون سالهای نه چندان دور برد که در سرزمین مادریم به استقبال بهار می رفتیم. همیشه با نزدیک شدن بهارو سال نو دلم برای تمام خاطرات خوبی که از این ایام در سالهای گذشته دا رم پر می کشه. روزهایی که کم کم خودمونو برای عید نوروز آماده می کردیم. از خونه تکونی گرفته تا خرید کفش و لباس نو. معمولا هر سال برنامه ای برای مسافرت داشتیم. تا وقتی که اصفهان زندگی می کردیم برنامه سفر به تهران ، سبزوار و مشهد و دیدار از فامیل، وقتی هم که به تهران نقل مکان کردیم برنامه سفر به بقیه شهرها . بعضی وقتها هم ما مهمان داشتیم و به عشق دیدن پدر بزرگ، مادر بزرگ، عمه، عمو، خاله و دایی روز شماری می کردیم. هیچ وقت اون حسی که موقع عیدی گرفتن داشتم فراموش نمی کنم. یه جور حس بزرگ بودن و استقلال و اینکه می تونستم در پایان تعطیلات با عیدیهایی که جمع کرده بودم هر چی که دلم می خواست بخرم. اما حالا بعد از گذشت این سالها و زندگی در دیار غربت دیگه نه از تدارکات عید خبری است و نه از دید و بازدیدها و عیدی گرفتنها. چرا که اینجا حال و هوای عید وجود نداره. حتی در این سرزمین طبیعت هم سر ناسازگاری داره و نمی گذاره که آمدن بهار را حس کنی و با دیدن شکوفه ها و سر سبزی غرق این همه لطافت و زیبایی بشی.البته می دونم در ایران هم با وجود گرونی و گرفتاریهایی که مردم با اون دست و پنجه نرم می کنند دیگه از اون بریز و بپاشها خبری نیست ودیگه کسی حال و حوصله ای نداره. هر کس سعی می کنه به نحوی از زیر این رسم ورسومات شونه خالی کنه و هر جور شده یه جورایی سر و تهشو بهم برسونه. اما هر چی باشه بودن در اون فضا و حال و هوا لطف خاص خودشو داره و من یکی امیدوارم روزی برسه که همه ما که دور از مملکت، بستگان و عزیزانمونیم دوباره مثل اون روزها در کنار هم باشیم و دوباره اون لحظات شیرین با هم بودن را تجربه کنیم. به امید اون روز.........
ساناز

هیچ نظری موجود نیست: