یکی دو روز پیش دانش آموزی اهل یک شهر کوچک* در ایالت مینسوتا بعد از کشتن پدر بزرگ پنجاه و هشت ساله و دوست دختراو، اسلحه شکاری پدر بزرگ را برداشته و با یک یا دو کلت کمری به مدرسه ای که در آن مشغول تحصیل بود رفته و به گفته شاهدان در عین خونسردی ده نفر را به قتل رساند و در آخر هم خود را کشت. مردم این شهرک که همگی سرخپوست و از قبیله چيپووا هستند در بهت به سر می برند. آنها می گویند که همه در این شهرک همدیگر را می شناسند و طبق روال تمام شهرهای کوچک در آرامش زندگی می کنند و هیچ نمی توانند درک کنند که چرا یک همچین فاجعه ای رخ داده است. به نظر من آنها یک نکته ای را در نظر نمی گیرند و آن این است که به صرف شناختن همدیگر که کاری از پیش نمی رود. به عنوان مثال همین نوجوان شانزده یا هفده ساله که پدرش خودکشی کرده و مادرش در آسایشگاه نگهداری می شود و در مدرسه به دلیل ناسازگاری هایش دوستی ندارد و دائم مورد تمسخر قرار می گیرد و...را همگی می شناختند اما به راستی چه کاری برایش کردند؟آیا تلاش کردند که از لحاظ عاطفی خلاهای موجود را برایش تا حد امکان پر کنند؟سعی کردند که به فرزندانشان یاد بدهند که او را بی دلیل یا با دلیل مسخره نکنند؟همان عزیزانشان حالا در گور خوابیده اند و هر چه هم کردند که با خواهش و التماس جانشان را حفظ کنند، نشد و در ازای آن فقط لبخند سردی تحویل گرفتند و جان دادند
همدیگر را می شناسیم اما فقط در همین حد که کنجکاوی های خود را ارضا کنیم و چیزی برای گفتن و تعریف کردن داشته باشیم. خانه هامان را با حوض و هشتی آن خراب کردیم و به جای آن آپارتمان ساختیم تا حریم خصوصی بیشتری داشته باشیم غافل از اینکه به واسطه همین دیوارها در عین همسایگی، بسیار از هم فاصله گرفتیم. نیمکت های پارکها زیر سایه سرد بدبینی و کج اندیشی به بهانه حفظ صیانت دین، خالی مانده است وهمین طور الی آخر
باور کنیم که این موضوع منحصر به هیچ مرز جغرافیائی نیست و به فرمهای دیگری در تمام دنیا اتفاق می افتد. شاید بشود گفت که به همان نسبتی که آدمها زیاد شده اند، به همان نسبت هم تنهاتر و تنهاتر شده اند
*Red Lake
سعید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر