کل نماهای صفحه

شنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۴

معمایی از شاهنامه و خاطرات جوانی

سالها پیش، معلم ادبیاتمان در دبیرستان، این معما گونه را از شاهنامه برای ما مطرح کرد تا حلش کنیم. البته هیچکس نتوانست آن را حل کند اما تلاش جالبی بود. امروز در تمام نسخه های آنلاین شاهنامه دنبال آن گشتم اما آن را در هیچ نسخه ای نیافتم!! به هر حال چه این بیت متعلق به فردوسی باشد چه نباشد مهم نیست بد نیست شما هم یک تلاشی بکنید و بگویید که منظور از این بیت چیست

ز سمّ ستوران وگرد سپاه
زمین روی ماه و زمین روی ماه

وقتی که داشتم دنبال بیت مورد نظر می گشتم بیت زیر را پیدا کردم که اگر قادر به تعبیر آن باشید مطمئنا در تعبیر بیت فوق به شما کمک می کند

و گرنه من این خاک آوردگاه
به نعل ستوران برآرم به ماه

داستان خاقان چین - شاهنامه فردوسی

سعید

کمی هم از سیاست در کانادا

آنچه که در چند ماه اخیر، سیاستمداران کانادایی و مردم را مشغول به خود کرده کاملا نشانگر آن است که سیاسی کارهای کانادایی بیش از آنکه شیفته خدمت باشند، تشنه قدرتند که بالطبع برای آنها تجارت و پول می آورد. جالب است که آنها سعی در پنهان کردن این داستان هم نمی کنند چرا که هیچ احمقی حتی از نوع آمریکای شمالی آن باور نمی کند که این آقایان و خانمها فقط برای رضای پدر و پسر و روح القدس به سیاست روی آورده اند. و اما داستان چیست؟ قضیه از این قرار است که حدود ده سال پیش حزب لیبرال که حزب وقت حاکم بر کانادا بود، برای حفظ اتحاد کشور در برابر اهالی ایالت کبک که فرانسه زبان هستند و خواهان جدایی از سیستم فدرالی کانادا بودند طرحی داد. طبق این طرح قرار شد که دولت بودجه ای را به تبلیغ برای نگه داشتن این ایالت در سیستم تخصیص دهد و این کار انجام شد و رفراندوم هم به خیر و خوشی با رای اهالی کبک مبنی بر باقی ماندن در سیستم فدرالی کانادا پایان یافت. اما داستان در همینجا پایان نگرفت. وقتی بعد از یک دهه، پاول مارتین از اعضای رده بالای حزب لیبرال با زرنگی تمام رهبر وقت را از کار برکنار کرد و خود جای او را گرفت تصمیم گرفت که برای تثبیت موقعیت خود و نشان دادن صداقتش در صحنه سیاسی به موضوع بودجه تبلیغاتی و مواردی که آن بودجه را خرج کرده اند بپردازد چرا که عده ای معتقد بودند که اختلاص هایی در این زمینه انجام گرفته است. نتیجه این شد که یک قاضی به نام گومری تحقیقاتش را شروع کرد و در کوتاه زمانی داستان بیش از آنچه که مارتین می خواست پیش رفت و رسوایی های مالی بسیاری در ارتباط با این داستان رو شد. اینجا بود که حزب لیبرال سعی کرد صلاحیت قاضی گومری را زیر سوال ببرد اما چون در سیستم حکومتی کانادا چیزی به اسم مجمع تشخیص مصلحت و شورای نگهبان و ... وجود ندارد بنابراین موفق نشدند و رشته کار از دستشان در رفت و شد آنچه نباید می شد. حالا حزب حاکم که همان حزب لیبرال است تحت فشار شدید حزب محافظه کار جهت استعفا قرار دارد. محبوبیت لیبرالها به شدت افت کرده و باعث شده که مارتین طی یک سخنرانی از کانادایی ها خواهش کرد که به او چند ماهی فرصت دهند تا قاضی نظر نهایی خود را بدهد. او هنوز هم امیدوار است که آبروی رفته را بازخرید کند. از طرفی حزب محافظه کار که موقعیتی بسیار عالی به دست آورده تمام تلاش خود را می کند تا دولت را مجبور به استعفا کند. اما نباید فراموش کنیم که کانادایی ها فقط از سر لج و لجبازی به کسی پشت نمی کنند و رای به گروه مخالف نمی دهند. بنابراین بعید نیست حتی اگر رای گیری هم انجام شود لیبرالها باز هم برنده شوند. تنها نکته مثبتی که در این سیستم وجود دارد این است که تقریبا هیچکس در این سیستم مصون نیست و دیر یا زود می تواند گرفتار سیستم قضایی شود. و من ایمان دارم که سیستم قضایی کانادا بر اساس آنچه که دیده ام و شنیده ام از عادلانه ترین سیستم ها در نوع خودش است

سعید

جمعه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۴

افسانه آفرینش

:بخشی از نامه عباس معروفی برای هانس اولریش درباره کتاب فریدون سه پسر داشت

این رمان چند صدایی را من برای تو نوشته ام، برای دلم، برای نگاه دقیق و مهربان تو، به احترام رفاقت قشنگی که داریم. ترجیح می دهم فقط تو آن را بپسندی تا دیگران، تو و سوزانه. و تا دلت بخواهد از هویت آدمی حرف زده ام، از عشق که در غربت پا نمی گیرد، از برادر کشی که تمامی ندارد، از لجنزار بازار، از سیاست مادر قحبه، از موسیقی، از اپوزیسیونی که فقط موج سواری می کند و عاقبت طعمه امواج هم خواهد شد. و حذف، حذف. رمان با تراش خوردن، خودش را نشان می دهد. و تا یادم نرفته بهت بگویم در تمام این مدت بیشتر به موسیقی آهنگساز محبوبم گوش دادم. با کارهای زیبای او حس گرفتم و پیش رفتم. همان عبدالناصر ناصری. کاش می توانستم نت های پیانو و پارتی تورهاش را برات بنویسم. پیچیدگی"پیکر فرهاد"را ندارد، در چهار فصل من، تو، او، ما به شکل چهار منحنی نوشته شده که تکه ای از هر منحنی، در بازی با زمان، زیر دیگری حذف می شود، و منحنی ها مجموعا یک نیمدایره می سازند. در"سمفونی مردگان"مرزهای واقعیت، تخیل، رویا در هم می آمیزند، اما در این رمان واقعیت و جنون ناشی از سر خوردگی بی مرز می شوند. راوی رمان تخیل ندارد، حتی مثل سران حکومت عاشق رویای ما می شود و بی آنکه به او عشق بورزد به او تجاوز می کند. و چند تم به طور موازی در طول کار پیش می رودکه در حلقه گرگ ها هرکدام باید از هستی اش مراقبت کند. اما من فقط از هستی رمان مراقبت کردم. بیش از هر چیز دلم می خواهد ایرج عزیزم را بشناسی. می دانی؟در شاهنامه فردوسی صحنه ای هست که سر بریده ایرج برای فریدون پدر فرستاده شده و او این سر را به قدمگاه ایرج(جایی که ایرج اوقات فراقتش را می گذراند)می برد، آن را بر اورنگ می گذارد و یکی از زیباترین مرثیه ها را در تاریخ اسطوره ها می خواند. سعی کرده ام رمان در سایه ایرج قرار گیرد. نه به خاطر نیرنگ برادرها، به خاطر فاجعه، به خاطر اینکه ایرج من، هرگز، هرگز، هرگز، دست به هیچ اسلحه ای نزده بود. می دانی، هانس اولریش؟ می خواهم اسطوره ها به حالش زار بزنند. افسانه پایانی را من از سه سالگی شنیده ام. به گمان من این افسانه آفرینش، میراث ایران باستان است که تنها در روایت سینه به سینه یک منطقه کوهستانی مانده اما جایی ثبت نشده است. شب ها در آغوش مادر بزرگم با کیف به آن گوش می دادم و به ستاره ها نگاه می کردم که آیا همه آدم ها روزی ستاره خواهند داشت؟ سالها فکر کردم که چه جوری این افسانه را انتشار دهم، و حالا می دانم که جای آن در این رمان بود. نظرت را بنویس. می دانی که اختیار تام داری، اختیار تام بر تمامی نوشته های من در خارج از ایران. و از اینکه این چیزها را به تو می نویسم خوشحالم

با مهر و احترام – عباس معروفی
25/12/1999 دورن

منبع: کتاب فریدون سه پسر داشت
سعید
ارکستری با ساز های فراموش شده در تخت جمشيد
سازمان ميراث فرهنگی ايران، ارکستری تشکيل داده که قرار است برای اولين بار در ايران با استفاده از تمام ساز های ايرانی از جمله سازهای قديمی و فراموش شده متعلق به دوره های مختلف تاريخی ايران، برنامه اجرا کند.
اين ارکستر را نوازندگانی از سراسر ايران با سازهای متعلق به نواحی مختلف همراهی خواهند کرد.
پيمان سلطانی سرپرست اين گروه، که پيش از اين رهبری گروه موسيقی " شنيدستان" را برعهده داشته است و بيشتر در حوزه موسيقی مدرن کار می کند، درباره اين ارکسترمی گويد: "اين ارکستر به اين دليل تشکيل شده که ارکستری واحد در ايران وجود ندارد که تمام سازهای ملی را در خودش داشته باشد. ارکستر تخت جمشيد با هدف کنار هم گذاشتن تمام سازهای مناطق مختلف ايران بر اساس يک تفکر واحد تشکيل شده است
در اين ارکستر سازهای بادی و کوبه ای چون کرميل، کرنای مازندران و شمال خراسان، مارنای، گورگه، نرمه نای، نقاره پارس، دهل بلوچستان، کرمانشاه و کردستان و ساز های ديگر شناخته شده مثل تار وکمانچه در قالب موسيقی پلی فونيک يا چند صدايی به کار گرفته می شود.
پيمان سلطانی آهنگساز سمفونی سياوش

آقای سلطانی ميگويد:" اين موسيقی پلی فونيک کاملا از دل موسيقی ايرانی ساخته می شود و ارتباطی با موسيقی پلی فونيک غربی ندارد."
نخستين کار اين ارکستر اثری است به نام سمفونی سياوش که آن را پيمان سلطانی نوشته و قرار است در آن همه اين سازها مورد استفاده قرار گيرد. اين اثر قرار است برای نخستين بار در محل تخت جمشيد اجرا شود.
نوازندگان اين ارکستر از سراسر ايران و از طريق فراخوان در روزنامه ها انتخاب شدند. از بين ۳۸۴ نوازنده برگزيده مرحله اول ۱۴۰ نفر به عنوان اعضای ارکستر برگزيده می شوند.
به گفته آقای سلطانی از بين نوازندگان علاقه مند به حضور در اين ارکستر استقبال نوجوانان، نوازندگان بالای ۶۰سا ل و زنان نوازنده بسيار قابل توجه و چشمگير بوده است
شهاب

خنده کودک



ممکن است همه زنگ های بهشت به صدا درآیند
شاید همه پرندگان بهشت نغمه سر دهند
چه بسا تمام چا ه های روی زمین فوران کنند
ممکن است تمام بادهای روی زمین , همه صداهای شیرین و
دلپذیر را گرد آوردند ; صداهای که از آنچه تاکنون شنیده اید
شیرین تر است
دست چنگ, نغمه پرنده, صدای جنگل و غروب آفتاب
صدای دل انگیز آب چاه
و صدای وزش باد در هوای گرم و گرفته
اما هنوز یک چیز باقی است
این که صدای زنگ آن را پیش از این کسی نشنیده
کسی به راستی نمی داند آیا تا به حال صدایی شیرین تر از آن
شنیده شده است
صدایی که انسان امیدوار است پس از این در بهشت بشنود
آن صدای نیرومند, بلند و نرم وسبک را
در صبحدم روشنایی
وقتی روح لذت و دلخوشی, از خنده پاک و بی آلایش کودک
موج می زند , تمام ارواح انسانی تحت تاثیر آن شاد می شوند
زنگ های طلایی با خوش آمد گویی غرش می کنند
هرگز در گذشته چنین نوای مهربان و جسارت آمیزی نداشته اند
همچون دهانه نورانی طلا
که در اینجا پیش از بهشت نغمه سرایی می کنند
اگر آن پرنده , تاج طلایی یک بلبل بود
پس چرا چیزی که توسط انسان دیده و شنیده می شود, نیمی از
شیرینی خنده یک کودک هفت ساله را ندارد

شعر از چالز سوین برن شاعر و ادیب انگلیسی

وحید 9/2/84

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۴

عباس معروفی

تقریبا یکسال و نیم پیش بود که برای خریدن کتاب به عنوان کادو برایه یکی از بچه های کوه به میدون انقلاب رفتم تویکی از کتاب فروشی ها برخورد کردم به کتابی با عنوان پیکر فرهاد نوشته عباس معروفی از نویسنده اطلاعات محدودی داشتم مثلا اینکه صاحب امتیاز و یا شاید هم سر دبیر مجله گردون بوده و تودادگاه مطبوعات محاکمه شده و مجله اش هم توقیف در حاله حاضر هم ایران نیست و تو آلمان زندگی می کنه فقط همین
بعد از خوندن موخره کتاب که به قلم نویسنده بود ونوشته روی جلد که این کتاب برنده جایزه سال 2002بنیاد ادبی آرنولد تسوایگ شده مجاب شدم دوتا بخرم یکی برای خودم و دیگری برایه کادوی تولد دوستمون از قضا این کتاب خیلی تو کتابخونه ام خاک نخوردخوندمش وقتی تموم شد دیدم هیچی نفهمیدم راستش اصلا به خوندن چنین متنایی عادت نداشتم اولش خیلی تو ذوقم خورده بود ولی به جای اینکه زمین و زمون رو به هم به بافم و از نویسنده انتقاد کنم که این چیه نوشته به فکر این افتادم که برم بقیه کتابهاشم بگیرم و بخونم شاید یه فرجی بشه دوباره کتاب فروشی های میدون انقلاب وخریدن دو کتاب از عباس معروفی سال بلوا و سمفونی مردگان
خیلی سریع شروع به خوندن اولین کتاب کردم 3-4 فصل اولش سخت بود و لی کم کم داشتم عادت می کردم وقتی که تموم شد خیلی خوشحال بودم که تونستنم بیشتر مطالب کتاب رو بفهمم داستان کتاب هم جالب بود کلا کتابی بود که از خوندنش لذت بردم خوندن کتاب دوم مصادف شد با نمایشگاه کامپیوتر در شانگهای چین تاریخ نمایشگاه رودیر متوجه شدم تقریبا 10 روزقبل از شروعش برایه گرفتن ویزا خیلی مشکلی نداشتم ولی بلیط به هیچ عنوان پیدا نمی شد از هر جایه دنیا که بگید برایه گرفتن بلیط تلاش کردم ولی نشد حتی فرست کلاس هواپیماها هم پر شده بود آخرش راضی شده بودم با هواپیمایی بلغارستان برم بلغار بعد از اونجا با پرواز مستقیم برم شانگهای جالب اینه که اونم جا نداشت تقریبا نا امید شده بودیم که از آژانس تماس گرفنتن که یک پرواز گیرآوردن اونم تهران - توکیو با ایران ایر بعدش هم توکیو به شانگهای با هواپیمایی ژاپن اولش یه کمی دلخور شدم با خودم گفتم کی حال داره 12 ساعت تو هواپیمای ایران ایر بشینه ولی در هر صورت چاره ای نبود اولین چیزی که برای پر کردن وقتم در هواپیما به فکرم رسید خوندن کتاب
سمفونی مردگان بود در هر صورت نیمی از کتاب رو در هواپیما و نیمه دیگر رو در هتل خوندم فوق العاده بود با اینکه برنامه نمایشگاه خیلی از وقتم رو می گرفت ولی حاضر نبودم خوندن کتاب رو از دست بدم یکی از چیزایه جالب کتاب برای من اسمش بود سمفونی مردگان یعنی چی؟!اواسط کتاب بود که متوجه شدم تمام این نوشته ها خاطرات مرده هاست
درهر صورت این کتاب خیلی رو من تاثیر گذاشت آخرین کتاب که از عباس معروفی خوندم مجموعه داستان های کوتاه بود به اسم دریا روندگان جزیره آبی تر کتاب فریدون سه پسر داشت هم تا اونجائیکه من خبر دارم تو ایران چاپ نشده امیدوارم فرصتی پیدا بشه تا این کتاب رو هم بخونم
فعلا هم که وبلاگ آقایه معروفی یکی از محبوبترین وبلاگایه که خوندنش رو از دست نمی دم

وحید 7/2/84

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۴

برای گذاشتن عکس تو وبلاگ

1.ftp://ftp.4uandi.net/
2.کردن اروری که داده می شود OK
3.LOGIN ASفشردن کلید سمت راست ماوس فشردن منوی
4.وارد کردن اسم و پسورد
5.گذاشتن عکس در شاخه زیر
uandi.net/www/image/
حالا برای اینکه از عکس تو وبلاگ استفاده کنید می تونید به مطالبی که قبلا عکس دارن سر بزنید تا از فرمولش استفاده کنید
اسم وپسورد هم برای دوستان ایمیل زدم مشکلی بود در خدمتیم
در ضمن سعی کنید از عکسای با حجم پایین استفاده کنید برای اینکه وبلاگ راحتر بالا بیاد
وحید 6/2/84

عباس معروفی

این روزها به شدت درگیر عباس معروفی هستم. نه! اشتباه نکنید آقای معروفی نیامده تورنتو و مهمان ما نیست بلکه با اشاره وحید در یکی از نوشته هاش به رمان سمفونی مردگان تصمیم گرفتم که این کتاب را بخوانم. از آنجایی که هادی عادت به پراکنده خوانی را در من کشف و تصحیح کرد بنابراین سه تا از کتابهایی که در کتابخانه تورنتو موجود بودند را گرفتم و بعد از اتمام سمفونی مردگان الان دارم فریدون سه پسر داشت را می خوانم. تمام تلاشم این است که تا حد امکان تمام کتاب های او را با نقدهای دیگران درباره نوشته هایش بخوانم. آدم عجیب و غریبی است، معروفی را می گویم! سبک نوشتنش فوق العاده است. از وقتی با گلشیری آشنا شده ام ذائقه کتاب خوانی ام کاملا تغییر کرده است. بعد از فوت او همیشه با خودم فکر کرده ام که این جریان زاینده و سبک بی نظیر در حال از بین رفتن است اما منیرو روانی پور را که شناختم، امیدوار شدم و کتابهای عباس معروفی را که گرفتم، نظرم به کلی تغییر کرد
معروفی از اون دسته نویسنده هایی است که آدم رو گرفتار می کنه یعنی یک جورایی کتابش رو که تموم می کنی داستان توی ذهنت جریان داره و تمام نمی شه. آدمهای توی قصه هاش آنقدر واقعی هستند که می تونی دور و برت ببینیشون. در یک کلام این مرد آدمو با کلمات جادو می کنه. امروز همه اش با خودم فکر می کردم که ای کاش می شد که باقی نویسنده ها ایرونی هم مثل او شرایطش را داشتند که خود را سانسور نکنند آنوقت فکر کنم باید یک شغلی اختراع می شد به اسم کتاب خوانی یعنی آدم می توانست از راه کتاب خواندن امورات زندگی اش را بگذراند
:اینهم یک پاراگراف کوچک از کتاب فریدون سه پسر داشت

خودم را زده ام به خریِّت که می خواهم برگردم و بوی برادرم را از سر شانه های کتش به درون سینه ام بکشم. دلم برای کوچه های تهران تنگ است، برای گربه هایی که توی خیابان ها ول اند و شبی هزار تاشان می روند زیر ماشین، برای مرده هامان که در سینه کش بی در و پیکر کویر خوابیده اند. دیگر نمی خواهم اینجا بمانم. اصلا کدام شما، بگویید، کدام شما یک سال، یک ماه، یک روز از این سال های سیاه ما را تاب می آورید؟ یادش بخیر، ایرج. پیپ می کشید و بلند بلند می خواند:"بین شما، بگویید، بین شما کدام صیقل می دهد، سلاح آبایی را برای روز انتقام؟"ولمان کنید برویم پی کارمان. مگر مبارزه بدون ما ادامه ندارد؟خوب شما ادامه بدهید، بروید بگیرید و هر کار دلتان می خواهد بکنید. من مدت هاست که به مسائل دیگری فکر می کنم. هروقت گریه ام می گیرد، یاد لحظه ای می افتم که برای آخرین بار داشتم خانه را ترک می کردم، رفتم کنار جاکفشی. اشک امان نمی داد که کفشم را پیدا کنم. اصلا چه رنگی بود؟ شاید هم دلم نمی خواست که پیداش کنم، و به همه کفش ها دست می مالیدم

سعید

دوشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۴

اولين تمبر ايراني 147 سال پيش روي پاكت نامه نشست

ورود تمبر به ايران علاوه‌ بر اين‌كه نظم و انظباط خاصي به نظام پستي ايران داد، از بسياري تقلب‌ها و سودجويي‌ها هم جلوگيري كرد. ويليام هاروتونيان، رييس انجمن تمبر ايران، چگونگي رواج استفاده از تمبر در ايران را چنين توصيف كرد:بعداز اين‌كه اولين پست‌خانه ايران در سال 1856 در بوشهر افتتاح شد، انگليسي‌هايي كه در آنجا حضور داشتند براي ارسال نامه‌هاي‌شان به هند يا انگلستان، از پست استفاده كردند. آنها به جاي تمبر، هزينه پستي را همان جا يا در مقصد پرداخت مي‌كردند. پس از اين‌كه اين كار در ايران رواج پيدا كرد، ايرانيان هم نامه‌هاي خود را با پست ارسال مي‌كردند اما امكان پرداخت هزينه پستي در مقصد مشكلاتي را به وجود آورد، پس دولت ايران تصميم گرفت، از تمبر استفاده و هزينه‌هاي پستي را در همان ابتدا دريافت كند.هاروتونيان در اين باره به ميراث خبر توضيح داد: روي پاكت‌هاي ارسالي مهري با مضمون Field Force by Persia با قيد تاريخ، روز و ماه زده مي‌شد. بعد نامه‌ها به دفتر پست بمبئي فرستاده مي‌شد و روي آن تمبر مي‌خورد. بعدها ارسال اين پاكت‌ها در ايران هم رايج شد اما پست با مشكلاتي مواجه شد. مثلا بعضي‌ها هزينه‌هاي پستي را در مبدا پرداخت نمي‌كردند و وقتي مامور نامه‌رسان پاكت را به دست گيرنده مي‌رساند او از گرفتن نامه خودداري مي‌كرد. بعداز مدتي معلوم شد كه گيرنده و فرستنده به وسيله كلمه‌هاي رمزي كه روي پاكت نامه مي‌نويسند پيغام يكديگر را به هم مي‌رسانند و ديگر نيازي نبود، هزينه پست پرداخت شود. به همين خاطر پست تصميم گرفت، سر و ساماني به اوضاع بدهد. ناصر‌الدين شاه هم بعداز سفر خود به فرنگ مصمم شد كه از تمبر استفاده كند و قرار شد به غير از آدرس فرستنده و گيرنده، نوشتن هر كلمه ديگري روي پاكت پستي ممنوع شود.قبل از انتشار تمبر در ايران و اخذ كرايه حمل و نقل، تجار، موسيونر‌هاي مذهبي ساكن ايران و افراد نامه‌هاي خود را يا از طريق پست بوشهر به هند مي‌فرستادند و يا از شهرهاي تبريز و اروميه و از راه تركيه به كشورهاي ديگر ارسال مي‌كردند.قديمي‌ترين پاكت پستي ايران در تاريخ 17 ژوئن 1835 ميلادي به اسكاتلند پست شده است.هنوز تعداد زيادي از اين پاكت‌ها موجود است كه توسط مجموعه‌داران و علاقه‌مندان تمبر جمع‌آوري و به قيمت‌هاي بسيار بالايي خريد و فروش مي‌شود. ارسال پاكت‌هاي پستي بدون الصاق تمبر تا سال 1858 ادامه داشت، اما از اين سال به بعد اولين تمبرهاي ايران روي پاكت‌ها جاي گرفت
تهران _ 1 ارديبهشت 1384_ ميراث خبر

سعید

یکشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۴

دمكراسي دهكده اي در روستاي اسك آمل
زنان در اين روز «شاه» مي‌شوند
گروه فرهنگ: زنان دهكده اسك در روز «زن شاهي» بنا به سنتي ديرسال، مردهاشان را از دهكده بيرون مي كنند، كلبه هاي روستايي را وا مي نهند و با آراستن خود، بر صحنه كوتاه زندگي يك روزه، نقشي متفاوت مي زنند. براي فمينيستهاي جهان شايد دهكده اسك در لاريجان آمل در اين روز بخصوص تكه اي از بهشت باشد. بهشتي كه هيچ مردي را بدان راه نيست و زنان در آن هم رئيسند و هم فرمانبر. امور دهكده با راي آنها مي چرخد و مردان حتي در كناره هاي روستا نيز مجاز نيستند به شنيدن يا نظاره از دور. موعد برگزاري روز «زن شاهي» در اين سال ها به تبع بارش برف و رسم كهن «برف چال» يا «ورف چال» همواره متغير بوده است. در سال هاي دور گذشته، هميشه در هفته آخر فروردين زن ها شاه مي شدند اما با گرم شدن نسبي هوا برگزاري اين رسم در روزهاي نخست ارديبهشت ماه هم ديده شده است. رسم ورف چال چنين است که مردان، برف هاي جمع شده از زمستان پسين را به بيرون دهكده مي برند و ديگر به روستا باز نمي گردند. زنها پس از يقين به اينكه هيچ مردي در روستا نيست «زن شاهي » را آغاز مي كنند. آن ها به صورت موقت زمام امور حكومت را به دست مي گيرند. براي تحقق بخشيدن به هدف خويش از ميان خود حاكمي را بر ميگزينند. حاکم بايد نظام حكومتي را كه به طور موقت در روستا ايجاد شده سر و سامان دهد. تسلط در رهبري، قدرت در مديريت، كمرو نبودن، كارداني و جرات در اداره امور از صفات منتخب به شمار مي آيد. حاكمي كه بر مسند حكومت مي نشيند از طرف زنان روستا انتخاب مي شود و ممكن است هر ساله تغيير كند. اين حاكم معمولا روز قبل از اجراي مراسم به مقام خود واقف مي شود. كسي كه براي اين منظور انتخاب مي شود براي اداره حكومت داوطلباني را براي نگهباني و قراولي انتخاب مي كند كه در مكان هاي مشخص روستا قرار مي گيرند. معمولا وظيفه نگهباني و قراول ايستادن را دختران روستا مي پذيرند كه تيز پا و چابك ترند. البته خود حاكم و وزيران نيز در روستا مي گردند و از حال مردمشان آگاه مي شوند. آنها لباس ويژه اي هم به تن مي كنند. در گذشته تن پوش آنها لباس سربازان اسكي بود اما امروزه لباس هاي تعزيه خوان ها بر تن آن ها خوش تر مي نشيند. در زمان اجراي مراسم هيچ مردي در روستا حضور ندارد. همچنين هيچ مردي چه اسكي و چه غريبه حق ورود به روستا را ندارد. در اين مورد استثنايي نيز وجود دارد: مردان بيمار و ناتوان مي توانند در خانه بمانند با اين شرط كه جلو پنجره و تراس خانه ها ظاهر نشوند. خانواده او بايد جريمه اي به دليل حضور مرد بپردازند. جريمه اي كه معمولا خوراكي است. نگهبانان در مدخل هاي ورودي روستا به دفاع و حمايت از روستا مي پردازند تا هيچ عنصر بيگانه اي از جنس مخالف وارد روستا نشود. در سال هاي گذشته دوره گردي دست فروش به دليل نا آگاهي از مراسم زن شاهي وارد روستا شد. قراولان اموال او را توقيف و خودش را در طويله حبس كردند تا اينكه مردان از مراسم برف چال به روستا بازگشته و او را آزاد كردند. زنان اسكي در اين روز به حكم حاكم لباس هاي رنگارنگ به تن مي كنند و در فضاي گشوده دهكده در «درويش باغ» مي چرخند و مي رقصند. به غير از درويش باغ در ماه هايي كه رسم زن شاهي با ماه محرم تلاقي مي كند تكيه اسك نيز ميزبان زناني است كه يك روز در سال شاه مي شوند. زن ها با پايكوبي در اطراف حاكم اورا به قصر خياليش مي برند. نگهبانان مرتب به سراغ شاه مي آيند و وضعيت روستا را گزارش ميدهند. اگر مردي ديده شود به دستور حاكم همه زنان براي دستگيري او گسيل مي شوند. حاكم بر حسب سليقه شخصي اش هر نوع بازي و تفريحي كه مايل باشد، دستور اجرايش را به زنان مي دهد. اين بازي ها بيشتر جنبه تفريحي دارد اما در سال هاي اخير به دليل تلاقي رسم زن شاهي با ماه محرم و مناسبت هاي آن سعي شده مراسم با مناسبت هاي ماه محرم منطبق شود. يكي از مواردي كه در گذشته برگزار مي شده انتخاب عروس و داماد از بين دختراني بوده است كه زمان ازدواجشان فرا رسيده بود يا هنوز ازدواج نكرده بودند. اين عمل كه به شكل عروسي نمايشي اجرا ميشد براي گشوده شدن بخت در نظر گرفته مي شد. پس از اجراي مراسم، حاكم با بيشتر زنان روبوسي و آنها را به زنده نگه داشتن اين سنت قديمي تشويق مي كند. زنان صلوات مي فرستند و به پاس سهيم بودن در چنين روز فرخنده اي خدا را شكر مي كنند. پس از پايان مراسم و صرف نهار و برچيده شدن بساط آن در آستانه ورود مردان به ده، زنان در خانه هاي خود مي مانند و هيچ استقبالي از مردان انجام نمي دهند
برگرفته از
شهاب

لنين، رهبر انقلاب اکتبر و پدر لنينيسم

اگر به سایت بی بی سی دسترسی دارید بد نیست این مقاله را بخوانید. علی امینی اطلاعات جالبی را درباره لنین در صد و سی و پنجمین سالگرد تولدش جمع آوری کرده که به نظر من خواندنی است

سعید

!!دامادهای فراری

چهارشنبه گذشته شبکه سی بی سی برنامه ای داشت که هم جالب و هم تکان دهنده بود. جالب از این نظر که آدمها تا چه حد در تقلب و کلاهبرداری پیش رفته اند و تکان دهنده از آن جهت که بیش از بیست هزار نفر درگیر داستانی شبیه به هم هستند و یا به عبارتی همگی قربانی یک سناریو. و اما داستان از این قرار است که
در هند رسم بر این است که وقتی دو نفر با هم عروسی می کنند خانواده عروس مبلغی به عنوان جهیزیه به خانواده داماد می پردازد که البته از نظر دولت هند این کار غیر قانونی است. مقدار این مبلغ بر اساس توافقی است که بین دو خانواده انجام می پذیرد. آنچه در این فیلم نشان داده شد حقیقت عریان و زشتی بود از سوء استفاده خانواده هایی که در کشورهای غربی خصوصا کانادا و آمریکا ساکنند از دخترانی که در آرزوی رفتن به غرب و داشتن زندگی بهتر هستند. معمولا داستان به این شکل است که آنها به مدت یک ماه یا حتی گاهی کمتر به هند مسافرت می کنند و در این مدت کوتاه دختری را از خانواده ای پولدار پیدا می کنند و به آنها می گویند که پسرشان صاحب کسب و کار بسیار پردرآمدی در کشور مذکور هستند. آنها می گویند که چون وقت ندارند می خواهند که کارها را هرچه سریعتر انجام دهند. طبق روال عروسی های از این نوع که بر اساس تصمیم خانواده هاست و معمولا دختر و پسر در انتخاب هیچ نقشی ندارند معمولا هر دو خانواده به مدت زیادی ریشه و اصل و نسب یکدیگر را بررسی می کنند اما در این موارد به دلیل نداشتن وقت کافی این کار انجام نمی شود. در این فیلم با دو دختر که قربانی این داستان شده اند مصاحبه شده بود. یکی از آنها که نامش نامیتا است فیلم عروسی اش را در اختیار علی کاظمی، کارگردان این گزارش قرار داده که خیلی جالب است. در این فیلم شما می بینید که مراسم عروسی بزرگی از طرف عروس تدارک دیده شده است و همگی منتظرند تا داماد بر اساس رسوم محلی سوار بر اسب سپید بیاید و عروس را با خود ببرد. داماد سر ساعت مقرر نمی آید و همگی نگرانند که چه اتفاقی افتاده است. بعد از سه ساعت و اندی بالاخره سر و کله داماد پیدا می شود. در تمام این سه ساعت و اندی آنچه که شما در این فیلم نمی بینید مذاکرات پشت پرده بین خانواده هاست. خانواده داماد تهدید به ترک عروسی می کنند که به معنی ننگی بزرگ برای عروس است، بنابراین خانواده او سعی میکنند که کاری برایش انجام دهند. مبلغ بیست هزار دلار درخواستی را جور می کنند و به داماد و خانواده اش می دهند. آنها بعد از مراسم عروسی به ماه عسل رفته و بعد از مدت کوتاهی داماد به کانادا برگشته و به دختر قول می دهد که کارهای مهاجرت او را به زودی انجام داده و او را نیز با خود ببرد. در این مدت خانواده داماد تقاضای سی هزار دلار می کنند که با مخالفت خانواده عروس مواجه می شوند. داماد بعد از یک سال طبق قانون کانادا به دادگاه رفته و تقاضای طلاق می کند. از اینجا به بعد هم خود را گم و گور کرده و جواب تلفن های عروسش را نمی دهد. بعد از چهار سال عروس هنوز منتظر داماد است که او را پیش خود ببرد. نکته جالبی که این خانواده ها از آن استفاده یا بهتر است بگوییم سوء استفاده می کنند این است که این کار در کانادا جرم نیست چرا که آنها بر اساس توافق به داماد پول داده اند و زن و شوهری که بیش از یک سال دور از هم زندگی کنند می توانند تقاضای طلاق کنند. در این میان دختر داستان ما توانسته با پیگیری رای دادگاه هند را مبنی بر کلاهبرداری خانواده داماد که در هند بوده اند گرفته و آنها را مجبور به باز پرداخت پول کند اما مشکل اصلی این دختر ازدواج مجدد اوست چرا که کمتر کسی حاضر است که با یک دختر طلاق گرفته ازدواج کند. علی کاظمی داماد را در کانادا پیدا کرده و به خانه او می رود. او با زرنگی تمام داستان را عوض کرده و خود را قربانی عروسی ای که بر میل و خواسته او نبوده است می داند. در هر حال دامادهای فراری بدون هیچ مشکلی به زندگی خود ادامه می دهند و این عروسها هستند که باید باقی عمرشان را با مشکلات ناشی از این کلاهبرداری سر کنند. خوب دقت کنید! حدود بیست هزار مورد مثل این در هند وجود دارد که در بعضی موارد عروس خودکشی کرده است

سعید

جمعه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۴

bedoun e onvan

ba salam be tamam e doustan va azizanam che invar e ab che ounvar e ab
man ham yek hafte ast ke be invar e abyha peyvasteam albate az dygaran
be keshvar e goul o bolboul nazdyktaram (paris) ya goul mydanyd ke esm e
france ghablan goul boude! in nazdyky az jahat e ravany baraye man kamy
taskyn dahande ast (bayad yek joury khodam ra goul bezanam dygar) felan
hych nazar va harfy nemytavanam bezanam hanouz moteajeb va jav gerefte
hastam felan dargyr e doroust kardan e khane va jour kardan e vasayel hastam
va faghat khyaban e champes e lysees va bourg e eifel ra dydam ke faghat mytavanam
begam azematy boud va dydanyyyyyyyy omydvaram rouzy hamegy ba ham
kenar e eifel .man ra bebakhshyd ke majbouram finglish benevysam yadam
raft az vahid font e farci ra begyram khodam ham khosham nemyad valy felan
majbouram . ta bad byby.
nahid 22 avril

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۴

بدون شرح

يک هواپيمای مسافربری خطوط داخلی در حوالی فرودگاه مهرآباد تهران دچار سانحه شده و تا کنون کشته شدن دو نفر و زخمی شدن چند تن ديگر مورد تاييد قرار گرفته است
بی بی سی

هواپیمای ایرانی موفق به فرود شد
دیروز یک هواپیمای ایرانی موفق شد پس از نزدیک شدن به فرودگاه مهرآباد فرودگاه را دور بزند و سرعتش را کم کند. این هواپیما توانست چرخ هایش را باز کند. همچنین این هواپیما موفق شد ارتفاعش را کاهش دهد. هواپیمای مذکور توانست روی باند فرودگاه بنشیند و خلبان هواپیمای مذکور موفق شد ترمز بگیرد و ترمز این هواپیما در میان چشمان متعجب ناظران کار کرد و این هواپیما متوقف شد. سپس در میان شگفتی ناظرانی که در فرودگاه بودند در این هواپیما باز شد و مسافران موفق به خروج از هواپیما شدند و کسی از پله های هواپیما سقوط نکرد. کلیه مسافران این هواپیما سالم هستند. بیش از هفتاد سال بود که هواپیماهای ایرانی به این راحتی فرود نیامده بودند
ابراهیم نبوی - چهل سال بعد در این هفته

سعید

زیتون

من همیشه معتقد بوده ام که زیتون از میوه ها یا سبزیجات (یا حالا هر چی که شما می خواهید اسمش را بگذارید) با خاصیت است. من سعی می کنم زیتون زیاد بخورم(همیشه یک شیشه زیتون توی یخچال مغازه و خانه دارم) و به همه هم توصیه می کنم که تا حد امکان از روغن زیتون به جای روغن های دیگه خوراکی استفاده کنند چرا که ضرر کمتری داره. همین دیروز یک ظرف زیتون تازه از فروشگاه نصر که قبلا درباره اش براتون نوشته بودم گرفتم و می خواستم یک مطلبی درباره زیتون و خواص آن بنویسم که موقع جستجو در گوگل برای گرفتن اطلاعات بیشتر به خبر زیر برخوردم و تصمیم گرفتم که فعلا از این کار صرف نظر کنم تا ببینم بعد چی میشه چرا که من در حال گذراندن امتحان شهروندی کانادا هستم و نمی خواهم که یکی پیدا بشه و بگه این همه تعریف از زیتون حتما رمزی است که من به عنوان عامل نفوذی در کانادا دارم به کار می برم. والله ما که شانس نداریم
و اما خبر
گروهی با عنوان ستاد پاسداشت شهدای نهضت جهانی اسلام با برگزاری همايشی با عنوان "دختران زيتون" در تالار سيدالشهدا واقع در ميدان هفت تير تهران، تعدادی از دختران و زنان ايرانی را که برای اجرای عمليات انتحاری اعلام آمادگی کرده اند گردهم آورد
بی بی سی

سعید

چهارشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۴

تساوی

معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسیها لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق میزد
برای آنکه بی خود های و هوی میکرد و با آن شور
بی پایان تساویهای جبری را نشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی بر خاست
همیشه یکنفر باید بپا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم مات بر جا ماند
و او پرسید
اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود
سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وآنکه قلبی پاک و جیبی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون
چون قرص مه میداشت
بالا بود
وآن سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو میشد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خوران
از کجا آماده می گردید؟
یا چه کس دیوار چینها را بنا می کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
یک با یک برابرنیست

خسرو گلسرخی
ساناز
قویترین میل جهان


هلن فیشر (Helen fisher) ، محقق و انسان شناس دانشگاه روتگر نیوجرسی، یکی از سرشناسترین محققین موضوع عشق در سطح جهان است. از او کتابهای متعددی در این مورد به چاپ رسیده، از جمله "آناتومی عشق" (۱۹۹۲) و "جنس قوی" ( ۱۹۹۹) که به رل زنان در جامعه می پردازد. کتاب جدید او با عنوان ‌"چرا عاشق می شویم" به موضوع عشق، شکست در عشق، و نقش هورمونها در این مورد می پردازد.

مجله شپیگل: خانم فیشر، زنان و مردان با ازدواج ، به یکدیگر قول عشق تا هنگام مرگ می دهند. طبق گفته شما ولی معمولا بعد از ۴ سال این قول به جدایی می انجامد؟

فیشر: بله. من به مدارک جمع شده از ۵۸ کشور نگاه کرده ام، در آنها دیده می شود که نیمی از کسانی که از یکدیگر جدا می شوند، این کار را در طول ۴ سال اول دوران ازدواج خود انجام می دهند و بعد از آن به دنبال پارتنر جدید هستند.

شپیگل: این نیاز به عوض کردن پارتنر از کجاست؟

فیشر: در واقع باید سوال شما بر عکس باشد: " چرا ما اصولا به مدت طولانی با هم می مانیم؟ " ۹۷٪ از جانواران پستاندار چنین تیمهای دو نفری درست نمی کنند. چرا پس انسان؟ این مساله ساده که ما یکدیگر را به عنوان پارتنر پیدا کرده و به هم وفادار هستیم، یک حادثه شگفت انگیز است، و دلیلش این جاذبه غریبیست که آنرا عشق می نامیم.

شپیگل: شما در مورد پدیده عشق تحقیق می کنید، اینکار را چگونه انجام می دهید؟

فیشر: ما تعدادی از زنان و مردانی را که در آنها نشانه های عاشق بودن دیده می شود توسط دستگاه MRT (توضیح خودم: دستگاهی که از لایه های مختلف مغز یا هر جای دیگر بدن عکسبرداری می کند) معاینه کرده ایم، تا بفهمیم احساس عشق در کدام قسمت مغز جای دارد.

شپیگل: از کجا می دانید که آیا کسی واقعا عاشق است یا نه؟

فیشر: در این مورد کافیست که از او بپرسم در طول روز چه مدت به معشوق خود فکر می کند. معمولا جواب حدود ۹۵٪ از وقت روز است، خوب چون عشق همین مسخ شدن خالص است. این تمایل شدید، این جوشش، هسته اصلی عاشق بودن است. عشق بسیار سرسخت و به ندرت قابل کنترل است و بسیار به سختی می توان به آن پایان داد. به نظر من عشق قویترین میل جهان است، بسیار قویتر از میل به سکس. کسی که از رختخواب شریک جنسی خود رانده می شود، دست به قتل او نمی زند، اما تعداد کسانی که شریک خود را به خاطر رد کردن عشق آنها به قتل رسانده اند زیاد است، به خصوص در مردان.

شپیگل: شما نوشته اید از هر سه زن مقتول در آمریکا یکی از آنها از سوی پارتنر سابق خود به قتل رسیده است. اما تعداد مردان مقتول از سوی شریک سابق آنها تنها ۴٪ است. آیا زنان هنگام شکست در عشق بیشتر دست به خودکشی می زنند؟

فیشر: نه، در مورد خودکشی هم تعداد مردان بیشتر است. سه چهارم کسانی که به خاطر سرخوردگی در عشق خودکشی کرده اند، مردان هستند. زنان معولا رابطه بهتری با خانواده و دوستان خود دارند و در دوران بحرانی از سوی آنها بهتر پشتیبانی می شوند. بر عکس مردان معمولا وابستگی شدید به رابطه با آن یک شخص خاص دارند که این می تواند نتایج خطرناکی داشته باشد. ولی البته در زنان هم خودکشی از روی عشق دیده می شود. من از افراد تحت معاینه خود سوال کرده ام که آیا حاضرند برای عشق خود بمیرند یا نه. بسیاری از آنان، به خصوص جوانان در گروه سنی حدود ۲۰ سال، به این سوال پاسخ مثبت دادند، فکر می کنم خود من نیز در آن مقطع زندگی همین پاسخ را می دادم.

شپیگل: در بدن افراد عاشق چه اتفاقی می افتد؟

فیشر: ما به افراد مورد آزمایش خود در حالیکه در دستگاه MRT قرار داشتند، یک بار عکس معشوق خود و یک بار یک عکس غریبه نشان دادیم و عکسهای مغزی آنها را در این دو حالت مقایسه کردیم. به نظر می آید که دو ناحیه در مغز که مسئول احساس عشق هستند را شناسایی کرده ایم. از علائم بارز دیگر، بالا رفتن میزان هورمون دوپامین (Dopamin) و نورآدرنالین(Noradrenalin ) و پایین آمدن میزان هورمون سروتونین (Serotonin) در مغز است. انرژی جوشان، تحریکات خوشحال کننده گاهی تا به حد رسیدن به خلسه، عرق کردن زیاد و طپش قلب نتیجه ترشح این سوپ هورمونی است.

شپیگل: هومر (Hommer ) هم به این نتیجه رسیده بود که:" و نیروی عشق در آن درون بود که حتی از عاقلان نیز عقلشان را ربود". این همه دیوانگی چه معنایی می دهد؟

فیشر: خود من هم مدتها تصور می کردم که طبیعت در مورد عشق اغراق کرده است. الان ولی فکر می کنم که عاشق شدن برای این به وجود آمده است که توجه ما (برای تولید مثل) متوجه یک پارتنر باشد و وقت و انرژی تلف نشود.

شپیگل: آیا میل جنسی برای این منظور کافی نبود؟

فیشر: نه، میل جنسی به تنهایی توجه ما را به سوی شریکهای متعددی جلب می کند، عاشق بودن باعث تحریک این میل در رابطه با معشوق می شود. میزان بالای ترشح هورمون دوپامین باعث ترشح شدیدتر هورمون جنسی تستسترون هم می شود. به همین دلیل است که عشاق میل ترک اطاق خواب را ندارند.

شپیگل: علت این شدت احساسات چیست؟ همانطور که خود در کتابتان نوشته اید، موشهای صحرایی فقط برای چند ثانیه جلب یکدیگر می شوند، فیلها مدت چند روز. حتی در شامپانزه ها نیز دوان عشق کوتاه است. چطور این احساس در ما تا به این حد پیش میرود که حاضر به مرگ برای دیگری هستیم؟

فیشر: من تصور می کنم که راه رفتن بر روی دو پا همه چیز را در ما تغییر داد. تا قبل از اینکه نیاکان ما (که احتمالا شبیه شامپانزه های امروز بوده اند) راه رفتن روی دو پا را بیاموزند، ماده ها فرزندان خود را به پشت حمل می کردند، دستانشان آزاد بود و احتیاج به نرها برای حفاظت و همراهی نداشتند. ولی از حدود ۶ تا ۷ میلیون سال قبل که انسان شروع به راه رفتن به روی دو پا کرد، مشکل آغاز شد: چرا که حالا ماده ها باید فرزندان خود را بغل می گرفتند و من نمی توانم تصور کنم که آنها می توانستند با یک دست فرزندان خود را حمل کنند و با دست دیگر به دنبال آذوقه بگردند و یا از خود دفاع کنند، پس به یک شریک برای بزرگ کردن فرزندان خود احتیاج داشتند.

شپیگل: و مردان؟

فیشر: برای آنها هم تمرکز به روی یک شریک نفع داشته است. به عهده گرفتن وظیفه محافظت از چند شریک برای آنها هم کار سختی بوده است. بچه هایی که از سوی یک جفت محافظت می شده اند، شانس بهتری برای زنده ماندن پیدا می کردند و از همانجا ارتباطهای سلولهای عصبی برای ایجاد حس عاشق بودن شکل گرفته است.

شپیگل: مدت زمان عاشقی چقدر است؟

فیشر: طبق تحقیقات ما بین ۱۸ ماه تا سه سال. البته این مدت زمان می تواند طولانی تر هم بشود اگر در برابر رابطه عشقی موانعی وجود داشته باشند، مثلا اگر دو نفر در دو کشور مختلف زندگی کنند یا یکی از آنها متاهل باشد. این نیز از خصوصیات سیستم ترشحی دوپامین است: اگر مغز "پاداشی" دریافت نکند، این سیستم خیلی فعالتر میشود...

شپیگل: ...و با ترشح بیشتر قابلیت رنجبری را بالا می برد.

فیشر: بله. البته کار این سیستم به هیچ وجه همیشگی نیست. اگر خوش شانس باشیم، این حس عاشقی تبدیل به دوست داشتن می شود. در آن صورت هورمونهای دیگری کارگردانی را به عهده می گیرند: اوکسیتوسین (Oxytocin) و واسوپرسین (Vasopressin) که باعث حس نزدیکی و رابطه نزدیک هستند و ترشح هورمونهای دوپامین و تستسترون را کم می کنند. و این خوب هم هست. کسی که صاحب فرزندی می شود، نمی تواند تمام شب در اطاق خواب به دنبال معشوق بدود!

شپیگل: ولی برای بسیاری از زوجها دقیقا همین از دست رفتن رابطه جنسی یک مشکل بزرگ است.

فیشر: برای همین توصیه من برای رابطه های دراز مدت این است که از داشتن مرتب سکس خود داری نکنند. ما جانوری هستیم که برای این ساخته شده ایم که مرتب با هم آمیزش داشته باشیم. انسانهایی که به صورت قبیله ای زندگی می کنند، اکثرا روزانه با یکدیگر رابطه جنسی دارند. ترشح هورمون تستسترون، باعث بالا رفتن هورمون دوپامین هم می شود که به برقراری رابطه کمک می کند. ولی البته من زوجهایی را می شناسم که بدون این ارتباط نزدیک جنسی هم با یکدیگر زندگی می کنند. کیفیت داشتن ارتباط نزدیک کمی دست کم گرفته می شود. ما به دنبال عشق رمانتیک هستیم، که میلی ساده و یک جور دیوانگی کور است. احساس رابطه نزدیک ولی یک حس بسیار رنگارنگ مانند نقشهای یک قالی شرقی است، که پر از احترام، طنز و خاطرات مشترک است.

شپیگل: و با وجود همه اینها این سیستم می تواند خیلی آسان از هم بپاشد.

فیشر: درست است و قابل توضیح هم هست: این در طبیعت انسان است که تا زمانی با شریک خود همراه باشد که فرزند آنها از آب و گل در آمده باشد. زنهای قبیله ای در جنوب آفریقا هر چهار سال یک بار بچه دار می شوند و هر بار از مردی دیگر. در جامعه مدرن این مساله به شکل بالاتر رفتن میزان طلاق به خصوص در دوران ۴ سال اول شکل پیدا می کند. به نظر می آید طبیعت انسان برای این ساخته شده است که با شریک خود فرزندی داشته باشد، و بعد از مدتی برود. و من فکر می کنم زندگی ما کم کم به زندگی نیاکانمان شبیه تر می شود.

شپیگل: چرا؟

فیشر: در دوران زندگی قبیله ای، زنان ۸۰٪ آذوقه را تامین می کردند. به این ترتیب آنها قدرت "اقتصادی" داشتند و به همین خاطر وابسته نبودند. امروزه همسر یک رئیس بانک به عنوان مثال، که از خود تحصیلات یا در آمدی ندارد، همسرش را ترک نمی کند چون از نظر اقتصادی قادر به این کار نیست. ولی در بسیاری از جوامع دنیا این موقعیت تغییر می کند، زنان بیشتر صاحب استقلال اقتصادی می شوند و بیشتر توانایی آنرا پیدا می کنند که به رابطه های ناخواسته پایان دهند...

شپیگل: یا بیشتر رابطه های موازی داشته باشند ؟(توضیح خودم: منظور من از رابطه های موازی، همون چیزیه که بهش خیانت در رابطه میگیم. من از این کلمه به خاطر بار اخلاقیش استفاده نمی کنم)

فیشر: نه، نه الزاما. جالب اینجاست که امروزه نسبت به گذشته کمتر رابطه های موازی دیده می شود ، یکی به خاطر اینکه این امکان بیشتر هست که نوجوانان و جوانان تجربه های متعدد خود را داشته باشند، و یکی دیگر به این دلیل که رابطه ها امروزی هم کوتاه تر شده اند.

شپیگل: آیا این جریان در آینده ادامه پیدا می کند؟ آیا آمار طلاق بالاتر نیز می رود؟

فیشر: بله، در این مورد شک ندارم. و البته شکلهای جدید با هم زندگی کردن به وجود خواهد آمد. به عنوان مثال یک نوع ازدواجهایی که بعد از مدت زمان خاصی خود به خود لغو می شوند. در آنصورت دو طرف تلاش بیشتری برای حفظ ارتباط خود خواهند کرد. البته انسانها در آینده نیز همچنان ازدواج خواهند کرد-حتی دوباره و سه باره. این به معنای پیروزی امید بر تجربه است. ما همچنان تلاش خود را خواهیم کرد-تقصیر به گردن سیستم عصبی و هورمونی ماست!

شپیگل: آیا ما واقعا اینقدر در برابر عشق بی اراده هستیم؟ تا چه حد آزادی انتخاب پارتنر خود را داریم؟

فیشر: ما حداقل این توانایی را داریم که از عاشق شدن خود جلو گیری کنیم. تصور کنید شما تازه صاحب فرزندی شده اید، همسر خود را دوست دارید و در عین حال شخصی را در محل کار خود بسیار جذاب می یابید. شما قادر هستید به خود بگویید:"نه،من خوشبخت هستم، این شخص نیز متاهل است، رابطه ما، موفق نخواهد بود". چنین صرف نظر کردنی مشکل، ولی ممکن است. صرف نظر کردن از سکس خیلی ساده تر هم هست. من فکر می کنم ما مرتب با کسانی برخورد می کنیم که مایل هستیم با آنها رابطه جنسی داشته باشیم، و در آخر تنها دست آنها را می فشاریم.

شپیگل: آیا عشق و دوست داشتن و دوست بودن در کنار هم ممکن است؟

فیشر: قاعدتا بله. قسمتها مختلف مغز که مسئول احساس عشق، رابطه ، دوستی و هوس هستند، می توانند موازی هم کار کنند. ما حتی قادریم با کسی زندگی کنیم و در عین حال عاشق شخص دیگری شویم. این توانایی از نظر تئوری تکامل هم قابل توضیح است، چرا که این کار یک استراتژی دوبرابر به حساب می آید: در یک سو رابطه دراز مدت که باعث ثبات اجتماعی می شود، از سوی دیگر پارتنر جدیدی که امکان انتقال ژنها به نسل بعدی را بیشتر می کند. واقعیت این است که حتی در رابطه های موفق نیز ، ما شبها در تخت خوابیده ایم و از خود سوال می کنیم که آیا نمی توانستیم انتخاب بهتری داشته باشیم. این یک نیروی تخریب کننده مغز ماست...

شپیگل: و وقتی این نیروی تخریب کننده زمانی باعث جدایی شود، درد آن جدایی تقریبا به همان شدت شادابی زمان عاشق بودن است. آیا این اشخاص را هم تحت نظر داشته اید؟ در مورد آنها چه مشاهداتی داشتید؟

فیشر: در این اشخاص دو حس به شدید ترین شکل خود دیده میشود: خشم و ناامیدی. این دو احساس در دو فاز مختلف به سراغ فرد می آید: بعد از جدایی ابتدا زمان خشم یا اعتراض است، شخص سعی می کند پارتنر خود را دوباره به دست بیاورد. سیستم ترشحی دوپامین ، بسیار فعال میشود ،چون مغز باز هم "پاداشی" دریافت نمی کند. انرژیی که در این زمان صرف می شود بسیار زیاد است. دوباره پارتنر سابق محور همه چیز می شود و حس عشق باز هم قویتر می گردد که حتی ممکن است تبدیل به حس نفرت هم بشود.

شپیگل: ...حس نفرت برای به دست آوردن دوباره پارتنر کمی عجیب به نظر می آید.

فیشر: این آخرین تلاش است. هر چه باشد، اینجا یک نفر دارد بر سر آینده ژنهای خود مبارزه می کند! و در واقع گاهی این روش کارساز نیز هست. گاهی دو نفر دوباره به سوی هم برمی گردند وقتی یکی از آنها دیگری را تحت فشار سخت احساسی، مثلا تهدید به خودکشی قرار می دهد.

شپیگل: ولی سوال این است که ارتباطی که با این روش دوباره بر قرار شود تا کی ادامه پیدا کند.

فیشر: درست است. ولی خشم و نفرت می تواند کمکی هم باشد برای اینکه شخص خود را راحتتر از پارتنر خود جدا کرده و به دنبال پارنتر جدید باشد. البته قبل از آن فاز افسردگی شدید سر می رسد. تمام دنیا خاکستری می شود، کسی زنگ نمی زند. و شخص دچار دپرسیون می شود.

شپیگل: چرا طبیعت جدایی را برای ما اینقدر مشکل کرده است؟ آیا بهتر نبود که خیلی راحتتر با نیرو و انرژی دوباره به زندگی بر می گشتیم؟

فیشر: من فکر می کنم که این افسردگی هم فایده های خودش را دارد. کسی که ترک می شود، احتیاج به کمک دارد، چرا که همیاری پارتنر او یکباره از بین رفته است. مسلما کسی که با لبان خندان به سوی دوستان برای کمک خواستن می رود، زیاد قابل باور نیست. افسردگی یک نشانه خیلی خوب برای اطرافیان است که یک مشکل بزرگ این وسط وجود دارد. در ضمن، یک افسردگی خفیف در این موقعیت می تواند کمک کند که شخص خود و اطراف خود را واقعی تر ببیند.

شپیگل: آیا راههایی وجود دارد که ما عشق از دست رفته خود را راحتتر فراموش کنیم؟

فیشر: بزرگترین توصیه من این است که هر چیزی که ما را به یاد او می اندازد ، از بین ببریم و یا از زندگی خود دور کنیم. نامه ها، عکسها، کارتها ، و البته که هرگز به او تلفن نکنیم...

شپیگل: پس عشق مانند یک ماده مخدر است؟

فیشر: دقیقا، پس برای ترک اعتیاد باید از آن دوری کرد. نشانه های ترک اعتیاد عشق خیلی شبیه به ترک کوکائین است: خواهش بسیار شدید، مالیخولیا، خستگی، از دست دادن تعادل روحی. البته تفاوتهایی هم وجود دارد. کسی که به کوکائین معتاد است، هر روز همان خواهش روز قبل را احساس می کند، در حالیکه کسی که به عشق خود رسیده باشد، اکثرا بعد از مدتی این خواهش را ندارد که هر روز پارتنر خود را ببیند.

شپیگل: شما برای این مشکل تجویز قرص را نیز پیشنهاد می کنید.

فیشر: وقتی برای مقابله با افسردگی از دارو استفاده می شود، چرا برای مقابله با درد عشق از این روش استفاده نشود؟ البته با اینکار قادر نخواهید بود یک رابطه را نجات دهید، ولی می شود با اینکار مثلا جلوی خودکشی از سر عشق را گرفت. البته من اخطار می دهم که از این داروها به مدت زمان طولانی استفاده نشود، این داروها ترشح دوپامین و سروتونین در مغز را کم می کنند، و این در دراز مدت می تواند باعث شود که شخص میل به پیدا کردن رابطه( جدید) و میل به ارتباط جنسی را از دست بدهد.

شپیگل: برای استفاده از دارو تا کجا می توان پیش رفت؟ مثلا می توان برای کسانی که به دنبال عشق از دست رفته خود تا حد مزاحمت پیش می روند (به اصطلاح: استاکر Stalker ) درمان با قرص را تجویز کرد؟

فیشر: چرا که نه؟ اینکه مواد شیمیایی چقدر رفتار ما را تغییر می دهند را هر کسی که یک آبجو هم خورده باشد ، می داند. البته نباید فراموش‌کرد که در مورد استاکر ها، اختلالات رفتاری دیگر نیز به مساله اضافه می شود. من فکر می کنم که هر کسی دلش می خواهد به دنبال عشق از دست رفته اش برود، ولی اینکار را نمی کند چون یاد گرفته است که نباید این کار را بکند. ولی استاکرها قادر به کنترل این کشش خود نیستند.

شپیگل: داروهایی که میل جنسی را تشدید می کنند ، مدتهاست که ساخته شده اند. آیا زمانی علم قادر به ساختن ماده ای برای ایجاد عشق
و برقراری یا تشدید آن خواهد بود؟

فیشر: فرمهای مخصوصی از LSD باعث میشود که شخص راحتتر عاشق شود. اما در کل من احتمال نمی دهم که چنین دارویی در آینده واقعا ساخته شود. باید پارامترهای مختلفی کنار هم جمع شوند که شخصی عاشق شود: زمان مناسب و تحریکات حسی مختلفی که پاسخ دادن به آنها از دوران کودکی ما شکل گرفته است. البته من فکر می کنم ماده ای ساخته خواهد شد که میزان ترشح دوپامین و نورآدرنالین را در مغز افزایش دهد و با اینکار آمادگی مغز را برای عاشق شدن بالا ببرد.

شپیگل: آیا ممکن است این آماده سازی مغز بدون دارو نیز انجام گیرد؟

فیشر: بله ، البته. من به تمام جوانانی که دلشان می خواهد عاشق شوند توصیه می کنم: بروید به بیرون، به سوی دنیای بیرون بروید، به دیگران نشان دهید که دنبال عشق هستید، و بازی عشق را بازی کنید. آماده سازی مغز، بر پایه به تحرک در آوردن سیستم ترشحی دوپامین است، وقتی کسی را پیدا می کنید که فکر می کنید می تواند پارتنر شما باشد، بهتر است با او کارهای جدید، مهیج و حتی خطرناک انجام دهید. نزدیکی نیز میزان ترشح دوپامین و تستسترون را بالا می برد، برای همین من همیشه به دانشجویان خود می گویم با کسی به رختخواب نروید که از او خوشتان نمی آید،چون ممکن است عاشقش بشوید!

شپیگل: آیا حقه های دیگری برای ایجاد عشق به ذهنتان می رسد؟

فیشر: همانطور که Baudelaire گفته است:"ما زنان را هر چه غریبه تر باشند، بیشتر دوست داریم" ، من به زنان توصیه می کنم که کمی مرموز باقی بمانند. و کلا این راه موثری است که علاقه های طرف مقابل را پیشبینی و ارضا کنیم. همانطور که مردان در هیچ زمان دیگری به اندازه چند هفته اول عاشق بودن خود میل به صحبت کردن ندارند، یا زنان هیچ زمان دیگری به اندازه آن زمان با شریک خود فوتبال تماشا نمی کنند!...البته کارسیستم مغزی مردان در این دوران هم با زنان متفاوت است، در مردان قسمتهایی از مغز که مربوط به تحریکات بینایی می شوند بیشتر فعال است.

شپیگل: و این تعجب آور نیست، درست است؟

فیشر: درست است. ولی پیش ضمینه تکامل در این مورد جالب است. مردان به زنانی نگاه می کنند که قابلیت زایش داشته باشند (توضیح خودم: در واقع زنان زیبا!) ، و زنان برای اینکه بدانند آیا پارنتر آنها می تواند از پس نگهداری از بچه ها خوب بر بیاید، سعی در شناختن شخصیت او دارند. اینکار به مراتب مشکل تر است و پیش از همه احتیاج به داشتن حافظه ای قوی دارد. برای همین زنان مرتب با دوستان خود از این صحبت می کنند که طرف مقابل چه گفته است، چه رفتاری داشته است و چکار کرده است. در زنان آن قسمت از مغز که مربوط به حفظ خاطرات است بیشتر فعال می شود.

شپیگل: اما خاطرات به تنهایی آتش عشق را روشن نگه نمی دارند.

فیشر: نه، در دراز مدت احتیاج به کار کردن دائمی روی رابطه هست.

شپیگل: توصیه شما در این مورد چیست؟

فیشر: در اصل الان باید می گفتم سالی یک بار از پارتنر خود جدا شوید، رابطه های دیگری را تجربه کنید و بعد سعی کنید دوباره از اول شروع کنید!

شپیگل: این را جدی نمی گویید!

فیشر: البته که نه. مسلم است که کسی نمی خواهد واقعا اینطور زندگی کند. ولی توصیه من اینست که از اول انتخاب درست انجام دهید، شخصی را انتخاب کنید که برایتان در دراز مدت جالب باشد، به نوع خاص خودش. به طرف پارتنر خود بروید، با او صحبت کنید و به حرفهایش گوش دهید، از او سوال کنید، سعی کنید جذاب باقی بمانید و احتیاجات خود را بیان کنید. البته که با وجود همه اینها تضمینی وجود ندارد. چرا که متاسفانه واقعیت اینست: ما برای این در دنیا نیستیم که خوشبخت باشیم، ما در این دنیا هستیم که تولید مثل کنیم.

شپیگل: از شما برای این مصاحبه متشکرم.
وبلاك شبنم فكر
هادي

سه‌شنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۴

جراحی پلاستیک

سازمان جاسوسي آمريكا (سيا) مستقر در عراق، پيشنهاد كرده است: براي اينكه افراد سازمان مجاهدين خلق، شناخته نشوند و توسط دستگاه‌هاي امنيتي ايران به دام نيفتند، بر روي چهره آنان جراحي پلاستيك صورت گيرد

آخ آخ این سازمان سیا هم انگار مثل مطبوعات ما همه جور آدمی در خانه پدری دارد

این آقاهه رو میشناسی داره میره؟ دوتا موزیسین هم دنبالشن -
عبدالوهاب شهیدیه؟ -
نه -
گلپا؟ -
نه -
شجریانه؟ -
نه -
شهرام ناظری؟ -
نه -
علیرضا افتخاری؟ -
نه خنگه! خانم مرضیه است -

برگرفته از سایت هادی خرسندی

سعید

دوشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۴

بریتنی اسپیرز

ما در تورنتو چهار روزنامه داریم که در تیراژ بالایی چاپ و توزیع می شوند. این روزنامه ها عبارتند از تورنتو سان* تورنتو استار# گلوب اند میل@ و نشنال پست^.آنهاهر کدام مشخصه ویژه ای دارند که آنها را از هم متمایز می کند. یکی از این شاخص ها تیتر درشت در صفحه اول است که در گلوب و نشنال بیشتر اوقات موضوعی سیاسی حالا چه در سطح بین المللی یا ملی و ایالتی می باشد. روزنامه سان معمولا بیشتر به موارد داخلی می پردازد و نوع خبر نویسی آن هم با تیترهای جنجالی شروع شده و با نتیجه گیری های جنجالی به پایان می رسد. در این میان روزنامه استار که بیشترین تیراژ را دارد با باقی روزنامه ها فرق می کند. معمولا تیترهای آن مخلوطی از هر دو نوع است اما با فرم حرفه ای تر نسبت به سان. با این مقدمه می خواستم به این نکته اشاره کنم که آیا تا چه حد اهل مطبوعات به کیفیت موضوعی که آنرا درشتنمایی کرده و توجه مردم را به آن جلب می کنند اهمیت می دهند؟ حالا علت اینکه چرا این سوال برای من پیش آمد این است که روز پنج شنبه گذشته تیتر درشت روزنامه تورنتو استار در صفحه اول آن موضوع بارداری بریتنی اسپیرز سوپر استار و خواننده موزیک پاپ بود که با عکس بزرگی از او که در کنار دریا گرفته شده بود و به وضوح برآمدگی شکم او را نشان می داد همراه بود!! در حالی که هزارها وبسایت و وبلاگ و روزنامه محلی و حتی چند کانال تلویزیونی، هر روزه به موضوعاتی اینچنینی می پردازند من متوجه نشدم که به چه دلیلی یک روزنامه در سطح استار خود را آلوده آن می کند؟ نکته ای که بعضی ممکن است به آن اشاره کنند این است که شاید برای بالابردن تیراژ این کار انجام شده که باید بگم اگر اینطور بوده که نا موفق بوده است چرا که پنجشنبه گذشته داروخانه ما بیشترین برگشتی روزنامه را در هفته داشت
راستی شما چی فکر می کنید؟ یک روزنامه نگار که با پرداختن به مساله ای که در حاشیه افتاده می تواند آن را گاهی حتی تا سطحی ببرد که توجه بین المللی را جلب کند، به نظر شما چه چیزی باعث می شود که خود را تا این سطح پایین بیاورد. ضمنا اگر کسی فرصت کند درباره روزنامه های ایرانی بنویسد، من خوشحال می شوم که بدانم این روزها تنوع تیتر روزنامه های چاپ ایران در چه حد است

Toronto Sun *
Toronto Star #
The Globe and Mail @
National Post ^

سعید

شنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۴

سوزان خانم (27فروردين )زادروزت مبارك باشه
شعري رابهمين بهانه كه متاسفانه شاعرش را نمي شناسم‘به شما تقديم مي كنم هادي
بهترين آنچه مي تواني باش
گرنمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي
بوته اي در دامنه اي باش
ولي بهترين بوته اي باش كه در كناره راه مي رويد
اگر نمي تواني بوته اي باشي، علف كوچكي باش
و چشم انداز كنار شاه راهي را شادمانه تر كن
اگر نمي تواني نهنگ باشي، فقط يك ماهي كوچك باش
ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه!
همه ما را كه ناخدا نمي كنند، ملوان هم مي توان بود
در اين دنيا براي همه ما كاري هست
كارهاي بزرگ و كارهاي كمي كوچكتر
و آنچه كه وظيفه ماست ، چندان دور از دسترس نيست
اگرنمي تواني شاه راه باشي ، كوره راه باش
اگر نمي تواني خورشيد باشي، ستاره باش
با بردن و باختن اندازه ات نمي گيرند
هر آنچه كه هستي، بهترينش باش!

جمعه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۴

قبولی در امتحان آيين نامه رانندگی بعد از ۲۷۱ بار مردودی

یک مرد اهل کره جنوبی به نام سئو سانگ مون بعد از پنج سال و ۲۷۱ بار مردودی در دويست و هفتاد و دومين امتحانش موفق به پشت سر گذاشتن نمره قبولی در امتحان آيين نامه شد، ولی او هنوز قادر به رانندگی نيست. مانع بعدی برای اين مرد ۶۹ ساله امتحان رانندگی است، اما وی خوش بين است. آقای سئو گفت: "رانندگی قدری سخت است. ولی بعد از ۲۷۱ بار امتحان، دليلی ندارد که از امتحان رانندگی بترسم."اين تعميرکار کره ای گفت که علت ناکامی های متعددش، بيسوادی بوده است و در نتيجه او نمی توانست کتاب آيين نامه مقررات راهنمايی و رانندگی را بخواند.آقای سئو به يک روزنامه محلی گفته است به دليل شغلش ناگزير بوده در استانهای شمالی کره جنوبی مرتب در رفت و آمد باشد و از همين رو نياز به داشتن گواهينامه را حس می کرده است، اما وی جرات نداشت در امتحان آيين نامه شرکت کند زيرا سواد خواندن و نوشتن نداشت.وی افزوده است: "تنها بعد از سال ۲۰۰۰ بود که با برگزاری امتحانات شفاهی، متقاضی گواهينامه شدم."آقای سئو در اين مدت هرگز دلسرد نشد و بيش از هزار دلار بابت ثبت نام پرداخت. وی هر دفعه قدری بيشتر می آموخت تا اين که سرانجام اين هفته نمره قبولی را گرفت.مقامات اداره راهنمايی و رانندگی شهر يونگجو در کره جنوبی اعلام کردند به اندازه آقای سئو از اين موفقيت خرسند شده اند.يکی از اين مسئولان گفت: "او بيش از پنج سال بود که به اينجا می آمد و ما او را تقريبا عضو خانواده خود می دانستيم."اين مرد کره ای در يک آموزشگاه رانندگی ثبت نام کرده است. وی گفت:من اطمينان دارم که قبول می شوم. از همين حالا با همسرم بحث می کنم که چه اتومبيلی بخريم
سایت بی بی سی
سعید

بدون شرح

خوشا به سعادتون که در ایران در کنار این نازنینان زندگی می کنید

معين در دانشگاه زاهدان‌
‌ ورود از عرصه‌ي علم به حوزه‌ سياست گام تازه‌اي در ادامه‌ي دستاوردهاي دوم خرداد است
معين وزير علوم با معين رييس جمهور فرقي ندارد

لاريجاني‌
‌ برنامه‌هايي داريم كه قدرت خريد معلمان را دو برابر مي‌كند
انتخاب وزرا بايد از درون اتاق‌هاي بسته بيرون بيايد

مهرعليزاده‌
ايجاد شادابي و نشاط در جامعه از اهداف دولت رفاه است

كروبي‌
رفاقت و دوستي مي‌كنيم ولي در موقع لزوم مي‌ايستيم و ايستادگي مي‌كنيم

قاليباف‌
‌ من هيچوقت نظامي نبودم و بيشتر به يك مجاهد نزديكم
‌ در حوزه‌ي اقتصادي بايد قدرت خريد مردم را بالا برد

رامتین

تا محرم

نمی دونم به چه دلیلی برای دومین بار هم مطلب من حذف شد آن برادری که این عمل را انجام می دهد ظاهرا با روحیات حزب اللهی این حقیر آشنایی ندارد یک بیت شعر برای آن عزیز برادر نقل می کنم شاید باعث شود کمی بیشتر با خلقیات این حقیر آشنا شود

ما منتظریم تا محرم گردد
هنگامه عاشقی فراهم گردد
ماییم و کنام و تیغ و حلقوم شما
یک مو ز سر علی* اگر کم گردد

*علی استعاره به مطالب ولایی اینجانب می باشد
رامتین

پنجشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۴

راهنماييهايي براي شناخت دروغگو


تقلب و فريبى كه همواره در ذات بلوف زدن وجود دارد، فشارى بر شخص وارد مى سازد كه خود را از طريق حركات بدنى مى نماياند. به نظر چارلز داروين، اين نوع كشمكش درونى به شكل زبان حركات بدنى _ آن بخش از رفتار غيركلامى كه به شكل خطوط چهره، وضعيت ظاهرى بدن و علائم و اشارات ديگر ظاهر مى شود _ از درون و عمق ذهن فرد به سطح مى آيد.



1- كسى كه دروغ مى گويد اغلب مستقيماً به چشم شما زل مى زند، از بيم آنكه مبادا در چشم هايتان نشانه اى از ناباورى وجود داشته باشد. اما برخى افراد حرفه اى بلوف مضاعف مى زنند؛ بدين معنا كه بيشتر از حد معمول در چشم هايتان زل مى زنند. براى آنكه حواستان را پرت كنند يا فريبتان دهند، لبخندى هم مى زنند؛ اما يك لبخند واقعى انقباض عضلات دور چشم ها را به همراه دارد، در حالى كه لبخند كاذب براى پوشاندن دروغ اين طور نيست.



2- دروغگو معمولاً كمتر از دست هايش براى رساندن پيام استفاده مى كند. بنابراين كاملاً مراقب دست هاى طرف مقابل باشيد كه (اگر دروغگو باشد) داخل جيب هايش قرار دارند، يا مشت و انگشتان تاشده و بى حركتند. تنها شكلى از حركات دست كه هنگام دروغ گفتن بسيار متداول است حركاتى شبيه بالا انداختن شانه هاست، گويى دست ها مى خواهند آنچه را كه دهان مى گويد، انكار كنند.

3- ممكن است بتوانيد از خود پيچيدن نامحسوس و در يك جا باقى نماندن فرد به احساس زحمت و ناراحتى وى و دروغ يا راست بودن سخنانش شك كنيد. پژوهش ها نشان داده اند كه با نگاه كردن به پاهاى فرد بهتر از نگريستن به چهره اش مى توان به دروغگو بودن وى پى برد.



4- دست كشيدن بر روى چانه، فشار دادن لب ها بر روى يكديگر، پوشاندن دهان با دست، لمس بينى، ماليدن گونه، كشيدن ابرو، لمس نرمه گوش و انگشت كردن لاى موها.
پوشاندن دهان با دست نشانه اى است از وجود كشمكش در مغز. بخشى كه دروغ را جعل مى كند، مى خواهد با ادامه صحبت كار خود را پيش ببرد، ليكن بخش ديگر به طور غريزى مى داند كه اين حقيقت ندارد و مى خواهد آن را فاش سازد. نتيجه آن مى شود كه دست ها به اختيار دهان را مى پوشانند.

دروغگويى با تنش همراه است و تا حدى موجب هجوم خون به صورت مى شود كه در افراد حساس خود را به صورت قرمز شدن چهره نمايش مى دهد. اين تغييرات تا حدى موجب پرخونى بافت بينى مى شوند كه همين حالت پرخونى و التهاب نامحسوس ناشى از آن دروغگو را وادار مى سازد بى اختيار دست هايش را بالا ببرد و بينى را لمس كند. در جريان رسيدگى به مورد بيل كلينتون و گواهى شاهدان درباره مونيكا لوينسكى در حضور هيأت منصفه، كلينتون بيشتر از ۲۶ بار هنگام بازجويى بينى اش را لمس كرد.

5- دروغگو از هرگونه تماس جسمى با فردى كه به وى دروغ مى گويد اجتناب مى كند، چرا كه حفظ فاصله تا حدى از شدت ناراحتى وى مى كاهد. از اين رو دروغگوها سعى مى كنند كه مثلاً از پشت تلفن يا بالاى ديوار باغ همسايه با قربانيان خود سخن بگويند. موقعيت مناسب ديگر زمانى است كه دست ها و پاهايشان درگير يك كار مكانيكى هستند، مثلاً هنگام پارك كردن اتومبيل يا بر زدن ورق ها هنگام بازى. به همين دليل است كه اغلب هنگام مصاحبه اگر ميزى بين دو طرف مصاحبه باشد شخص احساس راحتى بيشترى مى كند. در يك مصاحبه پرچالش ممكن است از فرد بخواهند روى يك صندلى تنها در وسط اتاقى بنشيند كه هيأتى از داوران دور تا دور او را گرفته اند؛ بدين ترتيب حركات بدنى وى به آسانى قابل مشاهده است.

6- اغلب جملات كوتاه با حداقل جزئيات بر زبانشان جارى مى شود. تاخير در پاسخ گفتن به سئوالات، لرزش صدا، تند و با صداى زير و بلند صحبت كردن (علامت احساس تنش) و خطاهاى كلامى بسيار ديده مى شوند.» برخى كارفرمايان براى آنكه پى به باورهاى متقاضيان كار در برخى حوزه هاى حساس مانند تعصبات نژادى ببرند، از همين «پاسخ هاى مدت دار» استفاده مى كنند.

7- انتخاب واژه ها نيز مهم هستند. هنگامى كه فردى دروغ مى گويد، وى حقيقتاً مايل نيست صاحب كلماتى باشد كه بر زبان مى آورد، لذا از گفتن كلماتى مانند «من»، «ما» يا «باما» اجتناب مى كند. مثلاً جمله «بله هستم» تبديل مى شود به «بله». اگر مى خواهيد مچش را بگيريد، مثلاً از او بخواهيد احساسش را در مورد حوادثى كه نقل مى كند، بيان كند. به قول دكتر اسكينر: «همه ما مى توانيم برخى رويدادهاى خارجى را جعل كنيم، ولى دروغ گفتن درباره احساسات بسيار دشوار است.»

8- همچنين ناسازگارى هاى ظريفى بين حركات بدنى و كلماتى كه بر زبان جارى مى شوند، وجود دارند. اگر سرتان را پس از شنيدن حرف هاى فرد دروغگو تكان دهيد، بسيار تلاش مى كند كه قانع تان سازد. كسى كه راست مى گويد، در حين صحبت و پيش از تمام شدن آن سرش را تكان مى دهد. كسى كه دروغ مى گويد اين حركات را پس از اتمام صحبت هايش انجام مى دهد. همين موضوع را مى توان در مورد حركات دست ها گفت.



9- هنگامى كه دروغ به هم مى بافيد، سمت راست مغز _ كه كنترل تصورات را برعهده دارد _ چشم ها را به سمت چپ مى راند. هنگامى كه دروغى بر زبان مى آيد، چشم ها به پايين يا جلو نگاه مى كنند، گويى كلمات را از خود مى رانند. هنگامى كه دوباره صحبت از حقايق مى شود، چشم مجدداً به بالا نگاه مى كند.

10 - اگر زمانى با يك بلوف زن كاملاً آموزش ديده و ورزيده مواجه شديد، تنها راه پى بردن به اسرار كارش خواندن خطوط بسيار ظريف چهره اوست. به عنوان مثال مى توان ياد گرفت كه خطوط چهره را با واژه ها همساز كرد، ولى نمى توان مانع تظاهر خودانگيخته احساسات در چهره شد؛ كمتر از يك ثانيه طول مى كشد تا مغز تمام تغييرات را در الگوى عضلات صورت هماهنگ سازد. هنگامى كه كسى دروغى به هم مى بافد، بخش آگاه مغز پيامى براى مقابله با اين تغييرات كوچك خودانگيخته مى فرستد.
هم اكنون پژوهش هايى در جريانند كه بتوان با ابداع برنامه هاى كامپيوترى پى به زبان حركات بدنى افراد برد.

( Focus,Jul.2004- روزنامه شرق 19/5 )


هادی

چهارشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۴

مريم جان( 25فروردين ) تولدت مبارك باشه
شعري را به همين مناسبت تقديمت ميكنم
هادي


شعاري براي زيستن



حرمت اعتبار خود را

هرگز در ميدان مقايسه خويش با ديگران

مشكن

كه ما هر يك يگانه ايم

موجودي بي نظير و بي تشابه

و آرمانهاي خويش را

به مقياس معيار هاي ديگران بنياد مكن

تنها تو مي داني كه "بهترين" در زندگانيت

چگونه معنا مي شود

زندگي مسابقه نيست

زندگي يك سفر است

و تو آن مسافري باش

كه در هر گامش

ترنم خوش لحظه ها جاري ست.

(Nnancy Sims)

خنده

بخند تادنیا بهت بخنده

سه‌شنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۴

Terry Fox

تری فاکس نوجوانی بود بسیار فعال و درگیرانواع ورزشها. وقتی پزشکان سرطان استخوان را در بدنش یافتند او فقط هجده سال داشت و نهایتا مجبور شد به عمل جراحی و قطع پای راست تا حدود پانزده سانتیمتر بالای زانو تن دهد. او در حالی که در بیمارستان بستری بود تحت تاثیر درد و رنج بیماران سرطانی قرار گرفت و تصمیم گرفت برای جمع کردن پول به نفع بیماران سرطانی، هر روز به اندازه یک دو ماراتن با پای مصنوعی اش بدود تا تمام کانادا را طی کند. او اسم این سفر را ماراتن امید گذاشت. بعد از هجده ماه و حدود پنچ هزار کیلومتر دویدن برای آماده شدن، او سفرش را از سواحل شرقی کانادا درشهر سنت جونز در ایالت نیوفنلاند در تاریخ دوازدهم اپریل شروع کرد. در تاریخ اول سپتامبر بعد از صد و چهل و سه روز و حدود پنج هزار و سیصد و هفتاد و سه کیلومتر دویدن، تری مجبور شد به لغو برنامه اش چرا که سرطان به شش های او سرایت کرده بود. او در سن بیست و دو سالگی در بیست و هشت ژوئن سال هشتاد و یک فوت کرد. هدف او جمع آوری یک دلار به ازای هر کانادایی بود یعنی حدود سی میلیون دلار اما بنیادی که از او به ارث ماند و هنوز هم در جمع آوری کمک های مردمی برای مبارزه با سرطان فعال است، تا به حال توانسته حدود سیصد و شصت میلیون دلار چمع آوری کند. این بنیاد هر ساله در سالگرد شروع ماراتن توسط تری، یک ماراتن ترتیب می دهد و شرکت کنندگان و پشتیبانان آن مبلغی به عنوان خیریه به این بنیاد کمک می کنند. به عقیده من تری فاکس که نامش در لیست ده نفر محبوب ترین کانادائی قرار دارد در طول زندگی بسیار کوتاهش ثابت کرد که هر چیزی در اطراف ما می تواند آن فرصتی باشد که ما در تمام زندگی به دنبال آن هستیم تا تاثیری بر پیرامون خود بگذاریم

سعید

یکشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۴

مسیح، پیامبری که از نو باید شناخت

این خانم مسیح علی نژاد هم ظاهرا یک جورایی داره باورش می شه که برای خودش شخصیت تاثیر گذاری شده و خلاصه کمر همت به افشاگری و... بسته. بد نیست در این میان یک نگاهی هم به بخش نظرات خوانندگان وبلاگ ایشان بیندازید اگرهم وقت و یا حوصله ندارید اقلا بخش کوچکی از آن را که اینجا کپی کرده ام بخوانید مطمئن باشید که ضرر نمی کنید. ضمنا ممنون می شوم اگر کسی به من بگه که این خانم به سبک ادبی قرن چندم هجری قمری مطالبش را می نویسه چرا که برای من درک مجمل التواریخ و ... آسان تر است تا نوشته های ایشان

مسيح عزيز! خواستم سعي كنم احساساتم رو خيلي اديبانه بنويسم اما نشدـ...فقط دمت اساسي گرم، اميدوارم به وبلاگ نويسي ادامه بدي، يه نگاه هم به تعداد خواننده هاي سايتت بكن اونوقت متوجه مي شي كه با اينكه پويان تازه متولد شده اما چقدر زيادن كسايي كه روزي چند بار اين صفحه رو آپ ديت مي كنن تا ببينن كه مسيح هنوز داره مي نويسه و ذوق كنن
سلام...بگذاريد آنانكه آزادي را چونان مرواريدي اسير كرده اند به اعمال خود ادامه دهند روزي سحر خواهد آمد و آنگاه سرود حقيقت را سر خواهيم داد..اميدوارم همچنان موفق باشيد

دل نيست كبوتر كه چو برخاست نشيند
از گوشه بامى كه پريديم، پريديم
مدتهاست كه خو كرده ايم به اين نامردمي ها. مدتهاست كه عادت كرده ايم به خبرهاي ناگوار و به واكنشهاي ديرهنگام و يا سياست وار و نه از روي انصاف و حق طلبي. شايد بهتر است كمي هم مراقب و نگران بازيچه بودن و شدن بود. نويسنده: امير
آخرش اين عصبيت تو كار دستت داد.خدا لعنت كند شوهر سابقت را كه با آن رفتار غير انساني اش با تو و جدا كردن پسرت پويان اينگونه باعث عصبي شدنت شد تا كار به اينجا كشيد. اشكال نداره! چند وقت ديگه ميري كانادا و صفا
هيچوقت نام شما را نشنيده بودم. تا اينكه... به هر حال ايستادگي شما ستودني است. شما بايستيد...ما هم با شماييم...اگر طالب ياري هستيد كافيست كه خبرمان كنيد. نويسنده: صادق
اولآ بگم خيلي مردي.ثانيآ فكر ميكنم براي يك خبرنگار كه هميشه دنبال جنجال بوده اين اتفاق بهانه بسيار خوبي است.ميتواني اندازه تمام عمر خبرنگاري ات از ان استفاده كني.ثالثآ من با اسمت خيلي مشكل دارم.يك دوستي دارم اسمش مسيح است ولي سيبيلهايش دوبرابر سيبيلهاي باباي توست.اصلآ از بابات سوال كن چرا اسم مردانه برايت گذاشته.بعدمآاز اينكه فهميدم وبلاگ داري خوشحال شدم نويسنده: يرقان


سعید

شنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۴

حزب الله ماشاالله

اینجا
کلیک کنید برای سلامتی آقا و به کوری تمام بوقهای استکباری
mokh less velayat from U.S.A
اگر هم نخواستید اینجا کلیک کنید فاتحه اش را برای مرحوم پاپ بفرستید رامتین

پاپ پیام آور صلح!؟

آیا می دانید که چند میلیون یا میلیارد نفر در روز با هم دست می دهند و تعارف تکه پاره می کنند؟ ظاهرا هیچکدام به اندازه این یکی مهم نبوده اند که در خبر گزاری ها انعکاس داشته باشد
خبرنامه گويا - به گزارش رويتر، رئيس جمهور اسرائيل، موشه کاتساو گفته است که دست بشار اسد، رئيس جمهور سوريه و محمد خاتمي رئيس جمهور ايران را فشرده است. محل نشست وي که در کنار بسياري از رهبران جهان در مراسم خاکسپاري پاپ ژان پل دوم شرکت کرده بود در نزديکي محمد خاتمي قرار داشت.اين اولين بار است که يک رئيس جمهور اسرائيل دست رئيس جمهور ايران بعد از انقلاب را مي فشارد. بنا به خبري که سي ان ان داده است آنها با يکديگر صحبت نيز کرده اند. کاتساو ايراني الاصل است و بنا به گفته او با خاتمي به زبان فارسي صحبت کرده است. او در مورد زادگاه مشترک تولدشان با خاتمي (يزد) صحبت کرده است.کاتساو همچنين شرح داده است که خاتمي دستش را به طرف من دراز کرد، من دستش را فشردم و به فارسي گفتم: صلح بر شما باد
(may peace be upon you)
پی نوشت: چیزی که این خبربه آن اشاره نمی کند این است که آیا آقای رئیس جمهور دستش را آب کشید یا نه
برای خواندن اصل مطلب اینجا کلیک کنید
سعید

پنجشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۴

بت های هالیوود

خاطرم هست که مدتی پیش بعد از آنکه مطلبی درباره سخنان خطیبی در نمازجمعه یکی از شهرها نوشتم، اخوی کامنت گذاشت که اگر علاقه مند هستی کتابشو برات بفرستم. از آنجایی که هزینه پست سرسام آور است نتوانستم این پیشنهاد را بپذیرم و از طرفی هم با خودم فکر کردم بالاخره که چی! باید بگردی و یک منبع جالب همین دور و برا پیدا کنی که دسترسی به آن اینقدر هزینه و دردسر برای دیگران نداشته باشه. در این مدت گروه های مختلفی را بررسی کردم و بازیگران هالیوود را بهترین کاندیدا یافتم. این هم چند چشمه از افاضات بت های سینمایی

پنه لپ کروز* بعد از بازی در فیلم صحرا که فردا افتتاحیه آن خواهد بود می گوید: بعد از تمرین شتر سواری به مدت طولانی من واقعا با شترم دوست شده ام. با شترم حرف می زنم و او جوابم را می دهد
قابل توجه آنهایی که دنبال رژیم لاغری کم دردسر و ساده هستند، پملا اندرسون** بازیگر سریال بی واچ می گوید: از آنجایی که لباس یک لایه دیگر به شما اضافه می کند باعث می شود که شما چاق به نظر بیایید. شما همیشه لاغرتر به نظر خواهید رسید اگر لخت باشید
ماریا کری:*** برای من مهم نیست که شماره تلفنم را به کسی بدهم چرا که اگر نخواهم با کسی صحبت کنم، خیلی ساده تلفنش را روی صفحه نمایش تشخیص نمی دهم
اشتون کوچر# درباره مربی خود می گوید: این یکی از عجیب ترین روابط در تمام زندگی من است چرا که من به او پول می دهم که من را آزار بده. من فقط بهش پول می دهم که زندگی من را مثل جهنم کنه
درو بریمور:## من خیلی هیجان زده ام شما ها متوجه نیستید:من قدم 175 سانتیمتره و ماکارونی را با پنیر می خورم

Penelope Cruz*
Pamela Anderson**
Mariah Carey***
Ashton Kutcher#
Drew Barrymore##

سعید

چهارشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۴

باز هم مهاجرت

داستان مهاجرت هم از اون داستانهای تمام نشدنی مثل هزار و یک شبه که وقتی درگیرش شدی دیگه خلاصی نداری!منظورم چیه؟خیلی ساده است مثلا خود من الان چند روزی است که سعی کردم یک مطلبی بنویسم که با مهاجر و مهاجرت ارتباطی نداشته باشه اما نشد که نشد!حقیقتش نتونستم از کنار این یکی بگذرم. مثلا این آقای دکتر شهرام اعظم که تمام ایرانی های درگیر سیاست چه در داخل و چه در خارج از کشور کمر همت به لجن مال کردنش گرفته اند! را در نظر بگیرید"من کاری به راست و دروغ گفته های این آقا ندارم".به نکته ای از این موضوع می خواهم اشاره کنم که لازمه اش یک توضیح است
من وقتی تصمیم گرفتم که به کانادا مهاجرت کنم از آنجائی که دوست و آشناهای زیاد داشتم که گاهی اسمشون را هم نمی دونستم و فقط چهره شان را به خاطر می آوردم،تصمیم گرفتم که نشانی از خودم به جا نگذارم. مثلا تصور کنید توی یک رستوران دارم غذا می خورم که یکدفعه کیف آقایی که درمیز کناری مشغول غذا خوردن هست می افته زمین و من مثل سوپر من که همیشه در کمک کردن پیشقدم و آماده است فوری خم می شوم و کیف آقا را بهش می دهم و آن آقا هم از من تشکر می کنه و همین باعث می شه که من یه نفر به لیست آشناهام اضافه بشود! بله به همین سادگی!حالا چشمهاتون را ببندید و تجسم کنید یک نفر با مشخصات من داره می ره کانادا. آیا این به معنی آن نیست که یک فرصت طلائی برای تمام اون آشناها بوجود آمده که برن کانادا؟باور کنید جدی می گم.خوب منم وقتی آمدم کانادا اثری از خودم به جا که نگذاشتم هیچ از وحید و مامان و خواهرام هم خواستم که از من نشانی به کسی ندهند مگر با تایید من! در این میان اخوی از همه بیشتر اذیت شد چرا که با نرخ گران تلفن کمتر کسی می خواست از طریق تلفن مرا پیدا کنه و بیشتر ترجیح می دادند که برام ایمیل بفرستند. طفلک وحید خیلی اذیت شد چرا که بهش گفته بودم که تحت هیچ شرایطی این کار را نکند. بماند که بعضی بالاخره از طرق مختلف مرا یافتند. حالا چرا من اینهمه از ارتباط با دوستان و آشنایان قدیمی گریزانم این است که می دونم چه بلائی سرم خواهد آمد. به جز معدودی از دوستان که ایمیلی میزنند و حالم را می پرسند و از خودشان برایم می نویسند باقی بچه ها مثل این می ماند که از روی دست هم رج زده اند و ایمیل هاشون اینجوری است:سلام سعید جان!نمی دونی که چقدر دلم برات تنگ شده!خانمت خوبه؟راستی من می خوام بیام کانادا میشه لطفا برام بنویسی که باید چه کار کنم؟قربانت...من عموما این ایمیل ها را پاک می کنم و به مرور هم این دوستان خسته می شوند و از من نا امید شده و با دلخوری دیگه ایمیلی نمی فرستند اما این داستان هنوز هم به همین فرم ادامه دارد و خواهد داشت. دو هفته پیش زنگی زدم به خاله ام که عید را تبریک بگویم در عین صحبتم متوجه شدم که پسر خاله ام که فقط دوسال از من بزرگتره و دوران خوبی را با هم داشته ایم خانه است و تصمیم گرفتم باهاش چند کلمه ای صحبت کنم. مکالمه ما دو دقیقه بیشتر طول نکشید چرا که بعد از تبریک سال نو و...فوری پرسید راستی چطوری میشه آمد کانادا؟ من که بعد از شانزده ساعت کار، خسته و کلافه آمده بودم خانه، کفرم درآمد و با لحنی نه چندان خوب گفتم که آخه عزیز جان من که دفتر امور مهاجرت ندارم. بهترین کار اینه که از خواب که پا میشی بری بیرون و از اولین فردی که بهش برخورد کردی بپرسی چطور میشه رفت کانادا. مطمئنم که تمام اطلاعات مربوطه را با ریز قیمتها خواهی گرفت چرا که امروزه به نظر می آید که همه می خواهند بیایند کانادا. این را گفتم و خداحافظی کردم
حالا برگردیم به داستان آقای دکتر اعظم. این آقا با این کار خطر بزرگی کرده چرا که پا را فراتر از حد معمول و ادعای زندانی سیاسی بودن و غیره گذاشته و خودش را چه راست و چه دروغ درگیر یکی از حساس ترین موضوعات سیاسی بین کانادا و ایران کرده است. امیدوارم که جان سالم به در ببره و زندگی خوبی را در کانادا شروع بکنه. از تمام دوستان می خواهم که خوب دقت کنند نکته این جاست که وقتی پزشکی حاضر می شه که یک همچین خطری را به جان بخره و اقامت کانادا بگیره پس اوضاع خرابتر از آن است که دوستی به سعید زنگ بزند و رهنمودی در باب چگونه به کانادا برویم بگیرد.امیدوارم کسی از من دلخور نشه و یک کم هم به داستان از سمت نگاه من نگاه کنه.به نظر شما آیا من چون توی کانادا زندگی می کنم باید از شرایط مهاجرت که هر ساله هم تفییراتی می کنند آگاهی داشته باشم؟ تازه نکته جالبی را بهش اشاره نکردم و آن عده ای از دوستان است که از من انتظار دارند که براشون کاری بکنم و از طرف خودم بیارمشون کانادا!!باور کنید دروغ نمی گویم و تنها سوال من از این عده همیشه این بوده است که شما فکر نمی کنید که اگر به این راحتی بود چرا من خانواده خودم را نمی آورم؟راستی که بعضی واقعا جالبند

پی نوشت:قابل توجه آرش و ناهید عزیز

سعید

شنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۴

مسافر

گاهی به خانه که می رسیدم چون قاصدکی در دستان نازک و مهربان باد،آرام و رها،سر بر پاهای او می گذاشتم و از دروازه خوابهای نوشین به درون باغهای بی انتهای رویا می خزیدم. می گفتند کودکانه است اما باکی نبودم از آنچه می گفتند یا می اندیشیدند. سالها گذشت و در پی رویاهای نوجوانی، به اینسوی اقیانوس آمدم. تا بود جادوی خیال بود و سرمستی از باده رهایی تا آنکه آرام آرام باورم شد که جسمم را آورده ام اما روحم را جا گذاشته ام. کم کم هم که ریشه دواندم و توان گذشتن از پل پوسیده پشت سرم را از دست دادم. من ماندم و لالائی های کودکی، بوی سیب های گلاب باغچه کوچکمان، خنکای سایه سار چنارهای توی کوچه و آواز آب روان جوی سر کوچه. با این همه همیشه دلم خوش بود که"اگر چه من دور و تو دور و خانه مان هم که یکی مانده به آخر دنیاست"*اما اقلا باقی اعضای این خانواده کوچک دور هم اند و هنوز گاهی بر سر یک سفره، نانی به لبخند تقسیم می کنند. اینطور می نماید که خود غلط بود آنچه می پنداشتیم و خواهر بزرگتر نیز خسته و دلگیر از پیچا پیچ این راه ناهموار بار سفر بسته و می رود تا انتهای جهان به شهر عشق و شراب و شکوه آزادی:پاریس. بیش از همه نگران مادرم که در و دیوار آپارتمان کوچکش از بازیهای کودکانه نوه اش خالی خواهد ماند و می دانم که بر سرش آوار خواهند شد. می گوید به شادی و خوشبختی ما به هر قیمتی که برای آن بپردازد راضی است و شکوه نمی کند. می دانم که راست می گوید اما هنوز دلم راضی نمی شود به اینهمه تنهایی و دلتنگی. اما به راستی چه می شود کرد؟

*این جمله از سید علی صالحی است

سعید

جمعه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۴

شهین خانوم و جام جهانی

کمبود مطلب در ایام نوروزی سببی گشت تا تمامی رسانه های پارسی زبان کمابیش به مباحث فوتبالی بپردازند از جمله بی بی سی که به نظر من پس از گویا موفق ترین رسانه پارسی در پهنه دات کام ها است اما ماجرا از آنجایی جالب شد که بی بی سی از علی میرزایی مدیر سابق پرسپولیس که تقریبا دانش فوتبالی او در حد صفر است به عنوان کارشناس استفاده کرد و در ادامه تماشاگران فهیم و قدر شناس ایرانی به در افشانی پرداختند که فکر می کنم که خواندنش خالی از لطف نباشد.
نخست نظرات فنی میرزایی
فوتبال را در مجموع تيم خوبی می داند: "تيم ملی به خصوص از نظر فردی بسيار خوب است، به خصوص با بازيکنان قدرتمندی مانند زندی، هاشميان، مهدوی کيا، کريمی و رحمان رضايی. ما حدود بيست بازيکن بسيار خوب داريم. مشکلی که داريم اين است که اين بازيکنان در ترکيب خوبی قرار نمی گيرند و به شکل مناسب در زمين فوتبال چيده نمی شوند.
ميرزايی عقيده دارد که در ايران همچنان ديدگاهی کهنه نسبت به فوتبال حاکم است: "نتيجه گرفتن و برنده شدن البته در فوتبال خيلی مهم است، اما همه چيز نيست. امروزه برای بسياری از طرفداران فوتبال زيبايی و هيجان بازی هم اهميت دارد. به عقيده من ما بايد به طرف سبکی بازتر و تکنيکی تر برويم. بايد از فوتبال اروپای غربی ياد بگيريم که هر مسابقه ای به صحنه ای زيبا و وجدانگيز نزديک می شود
وصد البته در زمان ایشان تیم پرسپولیس بسیار زیبا بازی می کرد و مطابق رسم روز فوتبال اروپا حتی به تیمهای ببو آباد هم امتیاز می داد
و اما در افشانی تماشاگران فهیم ایرانی
تيم ملی تيم خوبيه ولی چرا خداد عزيزی را تو بازی نمی آورند. اگر بيارن حتما بازی بهتری می کنند. مگر خداد عزيزی مرد سال نشده پس چرا از اون استفاده نمی کنند. نينا - ايران
مرد سال آسیا؟خوب ناصر حجازی هم سال 1978 مرد سال آسیا بوده چرا حق ناصر خان را می خورند؟

با اين بازيکنان هر مربی می تواند نتيجه بگيرد. به نظر من برانکو تا به حال کار خاصی نکرده بخصوص برای دفاع تيم ملی. در حال حاضر هر تيم درجه دويی هم می تواند به ما گل بزند. پرهام - تهران

نتیجه منطقی مربیان حاظر در ایران درجه دو هم نیستند چون با همین بازیکنان هم نتوانستند نتیجه بگیرند


ايران صعود می کند. تيم ملی فقط وابسته به کريمی و دائی و هاشميان و مهدوی کيا و ميرزاپور است، اگر اينها نباشند ايران مقابل ضعيف ترين تيم هم کم می آورد. برانکو مربی خوبی نيست به جای او پروين هم اگر بود بهتر نتيجه می گرفت. مهين – شيراز

زنده باد مهین خانوم!

واما نظراتی که متاسفانه من هم با آنها موافقم خصوصا دومی

تيم فعلی بهترين تيمی است که ايران تا کنون داشته و در ۱۸ ماه گذشته فقط يک بار شکست خورده است. علی - لندن
تيم ايران هميشه در آخرين لحظه همه چيز را خراب می کند. اين بار هم ما به جام جهانی نمی رويم. عليرضا شهروی - تهران


راستی دوستان نظر شما چیست ؟ رامتین