گاهی به خانه که می رسیدم چون قاصدکی در دستان نازک و مهربان باد،آرام و رها،سر بر پاهای او می گذاشتم و از دروازه خوابهای نوشین به درون باغهای بی انتهای رویا می خزیدم. می گفتند کودکانه است اما باکی نبودم از آنچه می گفتند یا می اندیشیدند. سالها گذشت و در پی رویاهای نوجوانی، به اینسوی اقیانوس آمدم. تا بود جادوی خیال بود و سرمستی از باده رهایی تا آنکه آرام آرام باورم شد که جسمم را آورده ام اما روحم را جا گذاشته ام. کم کم هم که ریشه دواندم و توان گذشتن از پل پوسیده پشت سرم را از دست دادم. من ماندم و لالائی های کودکی، بوی سیب های گلاب باغچه کوچکمان، خنکای سایه سار چنارهای توی کوچه و آواز آب روان جوی سر کوچه. با این همه همیشه دلم خوش بود که"اگر چه من دور و تو دور و خانه مان هم که یکی مانده به آخر دنیاست"*اما اقلا باقی اعضای این خانواده کوچک دور هم اند و هنوز گاهی بر سر یک سفره، نانی به لبخند تقسیم می کنند. اینطور می نماید که خود غلط بود آنچه می پنداشتیم و خواهر بزرگتر نیز خسته و دلگیر از پیچا پیچ این راه ناهموار بار سفر بسته و می رود تا انتهای جهان به شهر عشق و شراب و شکوه آزادی:پاریس. بیش از همه نگران مادرم که در و دیوار آپارتمان کوچکش از بازیهای کودکانه نوه اش خالی خواهد ماند و می دانم که بر سرش آوار خواهند شد. می گوید به شادی و خوشبختی ما به هر قیمتی که برای آن بپردازد راضی است و شکوه نمی کند. می دانم که راست می گوید اما هنوز دلم راضی نمی شود به اینهمه تنهایی و دلتنگی. اما به راستی چه می شود کرد؟
*این جمله از سید علی صالحی است
سعید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر