کل نماهای صفحه

چهارشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۴

باز هم مهاجرت

داستان مهاجرت هم از اون داستانهای تمام نشدنی مثل هزار و یک شبه که وقتی درگیرش شدی دیگه خلاصی نداری!منظورم چیه؟خیلی ساده است مثلا خود من الان چند روزی است که سعی کردم یک مطلبی بنویسم که با مهاجر و مهاجرت ارتباطی نداشته باشه اما نشد که نشد!حقیقتش نتونستم از کنار این یکی بگذرم. مثلا این آقای دکتر شهرام اعظم که تمام ایرانی های درگیر سیاست چه در داخل و چه در خارج از کشور کمر همت به لجن مال کردنش گرفته اند! را در نظر بگیرید"من کاری به راست و دروغ گفته های این آقا ندارم".به نکته ای از این موضوع می خواهم اشاره کنم که لازمه اش یک توضیح است
من وقتی تصمیم گرفتم که به کانادا مهاجرت کنم از آنجائی که دوست و آشناهای زیاد داشتم که گاهی اسمشون را هم نمی دونستم و فقط چهره شان را به خاطر می آوردم،تصمیم گرفتم که نشانی از خودم به جا نگذارم. مثلا تصور کنید توی یک رستوران دارم غذا می خورم که یکدفعه کیف آقایی که درمیز کناری مشغول غذا خوردن هست می افته زمین و من مثل سوپر من که همیشه در کمک کردن پیشقدم و آماده است فوری خم می شوم و کیف آقا را بهش می دهم و آن آقا هم از من تشکر می کنه و همین باعث می شه که من یه نفر به لیست آشناهام اضافه بشود! بله به همین سادگی!حالا چشمهاتون را ببندید و تجسم کنید یک نفر با مشخصات من داره می ره کانادا. آیا این به معنی آن نیست که یک فرصت طلائی برای تمام اون آشناها بوجود آمده که برن کانادا؟باور کنید جدی می گم.خوب منم وقتی آمدم کانادا اثری از خودم به جا که نگذاشتم هیچ از وحید و مامان و خواهرام هم خواستم که از من نشانی به کسی ندهند مگر با تایید من! در این میان اخوی از همه بیشتر اذیت شد چرا که با نرخ گران تلفن کمتر کسی می خواست از طریق تلفن مرا پیدا کنه و بیشتر ترجیح می دادند که برام ایمیل بفرستند. طفلک وحید خیلی اذیت شد چرا که بهش گفته بودم که تحت هیچ شرایطی این کار را نکند. بماند که بعضی بالاخره از طرق مختلف مرا یافتند. حالا چرا من اینهمه از ارتباط با دوستان و آشنایان قدیمی گریزانم این است که می دونم چه بلائی سرم خواهد آمد. به جز معدودی از دوستان که ایمیلی میزنند و حالم را می پرسند و از خودشان برایم می نویسند باقی بچه ها مثل این می ماند که از روی دست هم رج زده اند و ایمیل هاشون اینجوری است:سلام سعید جان!نمی دونی که چقدر دلم برات تنگ شده!خانمت خوبه؟راستی من می خوام بیام کانادا میشه لطفا برام بنویسی که باید چه کار کنم؟قربانت...من عموما این ایمیل ها را پاک می کنم و به مرور هم این دوستان خسته می شوند و از من نا امید شده و با دلخوری دیگه ایمیلی نمی فرستند اما این داستان هنوز هم به همین فرم ادامه دارد و خواهد داشت. دو هفته پیش زنگی زدم به خاله ام که عید را تبریک بگویم در عین صحبتم متوجه شدم که پسر خاله ام که فقط دوسال از من بزرگتره و دوران خوبی را با هم داشته ایم خانه است و تصمیم گرفتم باهاش چند کلمه ای صحبت کنم. مکالمه ما دو دقیقه بیشتر طول نکشید چرا که بعد از تبریک سال نو و...فوری پرسید راستی چطوری میشه آمد کانادا؟ من که بعد از شانزده ساعت کار، خسته و کلافه آمده بودم خانه، کفرم درآمد و با لحنی نه چندان خوب گفتم که آخه عزیز جان من که دفتر امور مهاجرت ندارم. بهترین کار اینه که از خواب که پا میشی بری بیرون و از اولین فردی که بهش برخورد کردی بپرسی چطور میشه رفت کانادا. مطمئنم که تمام اطلاعات مربوطه را با ریز قیمتها خواهی گرفت چرا که امروزه به نظر می آید که همه می خواهند بیایند کانادا. این را گفتم و خداحافظی کردم
حالا برگردیم به داستان آقای دکتر اعظم. این آقا با این کار خطر بزرگی کرده چرا که پا را فراتر از حد معمول و ادعای زندانی سیاسی بودن و غیره گذاشته و خودش را چه راست و چه دروغ درگیر یکی از حساس ترین موضوعات سیاسی بین کانادا و ایران کرده است. امیدوارم که جان سالم به در ببره و زندگی خوبی را در کانادا شروع بکنه. از تمام دوستان می خواهم که خوب دقت کنند نکته این جاست که وقتی پزشکی حاضر می شه که یک همچین خطری را به جان بخره و اقامت کانادا بگیره پس اوضاع خرابتر از آن است که دوستی به سعید زنگ بزند و رهنمودی در باب چگونه به کانادا برویم بگیرد.امیدوارم کسی از من دلخور نشه و یک کم هم به داستان از سمت نگاه من نگاه کنه.به نظر شما آیا من چون توی کانادا زندگی می کنم باید از شرایط مهاجرت که هر ساله هم تفییراتی می کنند آگاهی داشته باشم؟ تازه نکته جالبی را بهش اشاره نکردم و آن عده ای از دوستان است که از من انتظار دارند که براشون کاری بکنم و از طرف خودم بیارمشون کانادا!!باور کنید دروغ نمی گویم و تنها سوال من از این عده همیشه این بوده است که شما فکر نمی کنید که اگر به این راحتی بود چرا من خانواده خودم را نمی آورم؟راستی که بعضی واقعا جالبند

پی نوشت:قابل توجه آرش و ناهید عزیز

سعید

هیچ نظری موجود نیست: