:بخشی از نامه عباس معروفی برای هانس اولریش درباره کتاب فریدون سه پسر داشت
این رمان چند صدایی را من برای تو نوشته ام، برای دلم، برای نگاه دقیق و مهربان تو، به احترام رفاقت قشنگی که داریم. ترجیح می دهم فقط تو آن را بپسندی تا دیگران، تو و سوزانه. و تا دلت بخواهد از هویت آدمی حرف زده ام، از عشق که در غربت پا نمی گیرد، از برادر کشی که تمامی ندارد، از لجنزار بازار، از سیاست مادر قحبه، از موسیقی، از اپوزیسیونی که فقط موج سواری می کند و عاقبت طعمه امواج هم خواهد شد. و حذف، حذف. رمان با تراش خوردن، خودش را نشان می دهد. و تا یادم نرفته بهت بگویم در تمام این مدت بیشتر به موسیقی آهنگساز محبوبم گوش دادم. با کارهای زیبای او حس گرفتم و پیش رفتم. همان عبدالناصر ناصری. کاش می توانستم نت های پیانو و پارتی تورهاش را برات بنویسم. پیچیدگی"پیکر فرهاد"را ندارد، در چهار فصل من، تو، او، ما به شکل چهار منحنی نوشته شده که تکه ای از هر منحنی، در بازی با زمان، زیر دیگری حذف می شود، و منحنی ها مجموعا یک نیمدایره می سازند. در"سمفونی مردگان"مرزهای واقعیت، تخیل، رویا در هم می آمیزند، اما در این رمان واقعیت و جنون ناشی از سر خوردگی بی مرز می شوند. راوی رمان تخیل ندارد، حتی مثل سران حکومت عاشق رویای ما می شود و بی آنکه به او عشق بورزد به او تجاوز می کند. و چند تم به طور موازی در طول کار پیش می رودکه در حلقه گرگ ها هرکدام باید از هستی اش مراقبت کند. اما من فقط از هستی رمان مراقبت کردم. بیش از هر چیز دلم می خواهد ایرج عزیزم را بشناسی. می دانی؟در شاهنامه فردوسی صحنه ای هست که سر بریده ایرج برای فریدون پدر فرستاده شده و او این سر را به قدمگاه ایرج(جایی که ایرج اوقات فراقتش را می گذراند)می برد، آن را بر اورنگ می گذارد و یکی از زیباترین مرثیه ها را در تاریخ اسطوره ها می خواند. سعی کرده ام رمان در سایه ایرج قرار گیرد. نه به خاطر نیرنگ برادرها، به خاطر فاجعه، به خاطر اینکه ایرج من، هرگز، هرگز، هرگز، دست به هیچ اسلحه ای نزده بود. می دانی، هانس اولریش؟ می خواهم اسطوره ها به حالش زار بزنند. افسانه پایانی را من از سه سالگی شنیده ام. به گمان من این افسانه آفرینش، میراث ایران باستان است که تنها در روایت سینه به سینه یک منطقه کوهستانی مانده اما جایی ثبت نشده است. شب ها در آغوش مادر بزرگم با کیف به آن گوش می دادم و به ستاره ها نگاه می کردم که آیا همه آدم ها روزی ستاره خواهند داشت؟ سالها فکر کردم که چه جوری این افسانه را انتشار دهم، و حالا می دانم که جای آن در این رمان بود. نظرت را بنویس. می دانی که اختیار تام داری، اختیار تام بر تمامی نوشته های من در خارج از ایران. و از اینکه این چیزها را به تو می نویسم خوشحالم
با مهر و احترام – عباس معروفی
25/12/1999 دورن
منبع: کتاب فریدون سه پسر داشت
سعید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر