کار در یک نشریه حوادثی و ارتباط مستمر با خبر و اتفاقات مختلف، جنبه های مثبت و منفی بسیاری دارد گاهی یک سوژه تو را
ساعت ها که نه روزها با خود می برد برخی اوقات آنقدر به حادثه نزدیک می شوی که دیگر هیچ فاصله ای بین تو و او نمی ماند، می شوی خود سوژه، به جایش فکر می کنی به جای او می خواهی تصمیم بگیری، وسوسه می شوی تا هر چه او خراب کرده درست کنی، گاهی با ناراحتی هایش ناراحت می شوی و زمانی با گریه اش گریه می کنی و یا پابه پای او می خندی. اما زمانی یک اتفاق چنان دور از ذهن می شود که هرچه تلاش می کنی نمی توانی فاصله ات را با او نزدیک کنی بین تو و سوژه فاصله ای فرسنگی ایجاد می شود دراین شرایط شاید قضاوت هاو تحلیل هایت فقط به درد پرکردن صفحات بخورد.مسئله ماریا هم برای من از جنس این موارد بود. ماجرای زنی که 45 سال "مرد"ی را تجربه کرده بود مردی که بعد از 45 سال عمر قرار بود "زن" شود. او که زمانی ابراهیم بود ابراهیمی که راننده تریلی و دارای زن و سه فرزند بود حال زنی است میانسال با تمام احساسات زنانگی.نمی توان پذیرفت که تمام این حالات و احساسات زنانه، خلق الساعه و دراثر سه عمل جراحی که در ترکیه و ایران انجام داده صورت گرفته و برهمین اساس همه حرف های او را که می گفت: "از همان ابتدا جنس واقعی من زن بود" بدون تأمل پذیرفتم.زندگی ماریا داستان مبارزه بی امان انسانی است که 45 سال "به اجبار" نقش مرد را بازی کرد. زندگی ماریا ماجرای جنگ و تضاد انسان با خودش، جنس اش وهویت اش است. زندگی ماریا حکایت فرار دایمی موجودی تنهاست کسی که یک عمر در تلاش پایان ناپذیر درپی نفی و اثبات خویش بود 45 سال نفی و حال اثبات.روز یکشنبه تپش میزبان ماریا بود و در فرصت چند ساعته خیلی حرف ها زده شد حرف هایی که برخی از آنها را دوست نداشت چاپ شود و برخی هم ما نمی توانستیم چاپ کنیم. آنچه که آماده شد اکنون پیش روی شماست
س: تا به حال در ايران 600 نفر تغيير جنسيت دادهاند با توجه به صحبتهاي قبليتان و شواهدي كه هست ظاهراً شما يك مورد منحصر به فرد هستيد. به عنوان زني كه بيش از چهل سال تجربه مرد شدن را داشتيد چه احساسي داريد.
س: تا به حال در ايران 600 نفر تغيير جنسيت دادهاند با توجه به صحبتهاي قبليتان و شواهدي كه هست ظاهراً شما يك مورد منحصر به فرد هستيد. به عنوان زني كه بيش از چهل سال تجربه مرد شدن را داشتيد چه احساسي داريد.
ج:خيلي راضيام، اصلاً من الان «جنس» واقعيام را پيداكردم من يك زنم، هميشه يك زن بودم فقط چهل سال در ظاهر مرد زندگي كردم. روحم روح زن بود اما كالبدم، مرد بود. الان با اين كه از نظر مالي خيلي در مضيقه هستم و بهم سخت ميگذره. اگه ميليونها تومان بهم پول بدهند محال است به زندگي قبلي برگردم. با اينكه عاشق شغل رانندگي برروي تريلي هستم و بهترين روزهاي عمرم رانندگي در جادههاي دنيا بود اگر حتي بهم بگند يك تريلي بهت ميديم اما به شرط آنكه دوباره مرد بشوي راضي نميشوم.
س: اينكه شما ميگوييد اصلاً زن بوديد اما در ظاهر يك مرد، پذيرشش خيلي سخت است. در واقع با توجه به اين صحبتها شما از همان ابتداي زندگي درگير يك شرايط تناقضگونه آن هم به بدترين شكل آن بوديد، انسانها برخي اوقات از آنچه كه دارند ناراضياند مثلاًً يكي از شغلش مينالد يكي از اينكه چرا قدش كوتاه است و يا چرا رنگ چشماش آنچه دوست داشته نيست. اما مشكل شما از جنس ديگري بود ساليان سال چيزي بوديد كه نميخواستيد و آنچه ميخواستيد نبوديد واقعيت تلخي كه حتماً از كودكي با شما همراه شد يك مقدار از كودكيتان بگوييد و اين كه چگونه با اين مشكل آشنا شديد.
ج: از همان كودكي با بقيه فرق داشتم. يادم ميآد وقتي كوچك بودم بيشتر با دخترها بازي ميكردم تا پسرها، به جاي عموبازي، خالهبازي را دوست داشتم. دوست داشتم موهامو بلندكنم، مثل دختربچهها موهامو ببافم و... با شروع سن بلوغ هم ديگر پرده از آنچه كه شما به درستي «واقعيت تلخ» گفتيد برايم برداشته شد. وقتي به خودم و دختر و پسرهاي هم سن و سالم نگاه ميكردم ميديدم كه نه اين هستم، نه آن.احساس ميكردم در بلاتكليفي عجيبي قرارگرفتم سراسر شخصيت و علائق و خواستههايم با شرايط جنسيام در تضاد بود ميديدم به عنوان يك پسر تمايلاتي در من شكل ميگيرد كه بيشتر آنها را جرأت اظهارنداشتم زيرا اگر مطرح ميكردم يا متهم به انحراف جنسي ميشدم يا مورد تمسخر افراد قرار ميگرفتم. ميدانستم كه توقعات و انتظارات جامعه، خانواده و ... از من به عنوان يك پسر چيست. اما شخصيت درونيام و همه چيز در خودم فرياد ميزد كه تو آن نيستي كه هست. و از همين مرحله بود كه شروع كردم به نقش بازي.
س: هيچ كس نبود كه با او صحبت كني و مشكلاتت را بگويي. ج: اوايل خيلي ميترسيدم بعد از مدتي با دكتر اشتري كه پزشك خانوادگي ما بود مسئله را مطرح كردم و او اين مسئله را به پدرم گفت.س: و پاسخ پدر؟
ج: (با خنده تلخي كه شايد يادآور سالهاي سخت او بودم» پدرم به شدت با اين مسئله مقابله كرد او فكرش را هم نميتوانست بكند كه مني كه با كلي اين و آن را ديدند. تاشناسنامهام را 7 سال بزرگتر بگیرندو طی تصمیمی به عنوان فرزند ارشد خانواده باشم تا او با افتخار بگويد كه فرزند اولم پسر است حال چطور راضي ميشد كه بروم عمل جراحي كنم و دختر شوم.
س: مگر آن زمان تغيير جنسيت انجام ميشد؟
ج: در ايران نه، اما در خارج از كشور اين عمل انجام ميشد يادم ميآيد در دوره دبيرستان يك پسرديگري هم بود كه دقيق مشكل مرا داشت، ما هميشه با هم بوديم او چون خانواده روشنفكري داشت پدرش فرستادش انگلستان و بعد از عمل جراحي تغيير جنسيت داد و بعدها ازدواج كرد و زندگي خوبي پيدا كرد.
س: باز برگرديم سراغ جوانيتان، خانواده شما بعد از اين اتفاقات چه برخوردي با شما داشت؟
ج: برخورد نامناسب، رفتاري كه با من شد رفتاري خشك و همراه با تعصب بود من اسير خواستههاي پدرم شده بودم او مرا فقط به عنوان يك پسر ميخواست. براين اساس وضعيت من به مراتب بدتر شد متاسفانه خانوادهام به جاي چارهانديشي براي رفع ريشهاي مشكل من، با همكاري پزشك به هرمون درماني روي آوردند و من فهميدم كه ديگر مجبورم مرد باشم و در اين مرحله چارهاي نداشتم جز نقش بازي كردن. من 25 سال بازي كردم چرا كه در اين مدت شاهد تلاشي همه جانبهاي براي «مرد» ماندن من صورت ميگرفت. س: برخورد شما؟
ج: چارهاي نداشتم من احساس ميكردم در اين جهان تنهاي تنهايم. به ظاهر قوم و خويش و خانواده داشتم اما در باطن گويي در جزيرهاي زندگي ميكردم.
س: چرا ازدواج كردي حداقل در مقابل اين خواسته مقاومت ميكردي.
ج: مجبور بودم فشار خانواده مرا مجبور به پذيرش ازدواج كرد اما در رابطه با زني كه با او ازدواج كردم هميشه صادق بودم. به نحوي كه بعد از سه روز از ازدواجم همه چيز را به او گفتم حتي گفتم كه من اصلاً بچهدار نميشوم همين حالا مرا رها كن برو پي زندگيت اما او ماند، تحمل كرد و با همه وضعيت من ساخت.
س: خانم ماريا شما بيش از چهل سال از عمرتان را مرد بوديد يا به قول خودتان نقش مرد را بازي ميكردي حتي براي اينكه در ايفاي اين نقش در جامعه موفق باشيد رفتيد مردانهترين شغل را كه رانندگي تريلي است انتخاب كرديد در اين مدت آيا پيش آمده بود كه دوستانتان و يا همكاران در محيط كار و جامعه از وضعيت شما خبردار شوند.
ج: نه اصلاً، من جوري رفتار ميكردم كه هيچ كس نميتوانست حدس بزند مشكلم چيست؟
س: اين جريان مستمر نقش بازيها و مبارزه مدام با تضادها كه در طول 40 سال، شما را اذيت نميكرد؟
ج: اذيت؟ آقا من اگر معتقد به خدا نبودم قطعاً خودكشي ميكردم شرايط براي من سختتر از هرچيزي بود كه تصور كنيد. گاهي روزها چنان عرصه بهم تنگ ميشد كه نميتوانستم چكار كنم تقريباً درهمه اين ايام احساس ميكردم تنهاترين انسان روي زمينم با اين كه پدر داشتم زن و بچه داشتم اما در شرايطي گويي هيچ كس را نداشتم به قول حافظ شيراز:
«درد ما را نيست درمان القياس
هجر ما را نيست سامان القياس»
س: شما بهترين دوران زندگيتان كه كودكي، نوجواني و جواني باشد را در قالبي گذرانديد كه به تعبير خودتان قالب واقعيتان نبوده چه شد كه «زن شدن» و برگشت به «جنس اصلي» را براي دوره ميانسالي و پيري انتخاب كرديد.
س: شما بهترين دوران زندگيتان كه كودكي، نوجواني و جواني باشد را در قالبي گذرانديد كه به تعبير خودتان قالب واقعيتان نبوده چه شد كه «زن شدن» و برگشت به «جنس اصلي» را براي دوره ميانسالي و پيري انتخاب كرديد.
ج: قبلاً گفتم مجبور بودم، من حتي تا 6 سال پيش به اين نتيجه رسيده بودم كه اين وضعيت «برزخي» را تا آخر عمر ادامه بدهم حتي به دكتر نخجواني گفتم كمكم كند كه تا آخر مقاومت كنم. تصميم گرفته بودم كه تا انتها نقش بازي كنم. چهل سال نقش بازي كردم چهل سال فراركردم، از خودم، از جنسم، از مرد بودنم از هويتم و ...
س: چرا؟
ج: براي اينكه تا جوان بودم فشار خانواده و پدرم مانع بود ولي بعد تا به خودم آمدم ديدم زن و سه فرزند دارم. من در اين «بازي خطرناك» فقط خودم را قرباني كردم و به خودم ظلم كردم.
س: اينطور نيست شما با ادامه اين روند تا چهل و خوردهاي سالگي به خيليها ظلم كرديد كه به نظر من بيشتر ظلم را به زني كرديد كه با هزار اميد به خانه شما آمده بود. زني كه برايتان سه فرزند آورد.
ج: اين حرف را قبول ندارم من براي آن زن، هم مرد بيرون بودم هم زن خونه. وقتي كه توي خونه بودم اون دست به سياه و سفيد نميزد. همه كاراي خونه مال من بود.
س: فكر ميكنيد واقعاً انتظار و توقع آن زن از شما انجام اينكارها بود اصلاً چرا راه دور برويم خود شما به عنوان يك زن، اگر الان بخواهيد ازدواج كنيد همسري با ملاكهاي ابراهيم(جلال) انتخاب ميكنيد.
ج: (بعد از مقداري سكوت)... من... مورد من استثناء بود. گفتم كه مجبور شدم ازدواج كنم و اين رو هم گفتم كه سه روز بعد از ازدواج واقعيت را به او گفتم در رابطه با بچهام هم تا توانستم نگذاشتم از نظر مالي بهشان سخت بگذره.
س: شما آنها را از لذت پدرداشتن محروم كرديد. ماريا در حالي كه خيره به من شده در مقابل اين پرسش سكوت ميكند.
س: ببخشيد ناراحتتان كردم من اول گفتوگو گفتم كه ميخواهم به واقعيتهاي تلخ زندگي شما بپردازم و شما قبول كرديد و گفتيد كه من خيلي راحت همه چيز را ميگويم تا هم خانوادهها، هم مسوولان و همه كساني كه مشكلاتشان مثل شما هست استفاده كنند، اما انگار من تند رفتم.
ج: نه بفرماييد... شما راحت باشيد من تا آنجا كه بتوانم به پرسشهايتان پاسخ ميگويم.ولی شما هم شرایط مرا درک کنید می گویید من اشتباه کردم درست مگر من فقط اشتباه کردم پدرم بزرگترین ظلم را در حق من کرد حالا من بیایم او را از قبر بیرون بکشم محاکمه اش کنم و یا بیایم علیه همه پزشکانی که 25 سال به من هرمون تزریق کرده اند شکایت کنم. س: شما در يكجا گفتيد كه يك مواقعي تصميم ميگرفتم يكجوري خودم را گم كنم كه حتي زن و بچهام فكركنند نابود شدم چرا اين اقدام را در جواني يا اوايل ازدواج يا حتي زماني كه فرزند اولتان بدنيا آمد نگرفتيد؟
ج: آخه آن زمان نه در ايران عمل جراحي ميشد و نه من پولي داشتم كه تنهايي بروم خارج از كشور.س: اما مانديد ازدواج كرديد صاحب سه فرزند شديد وخودتان و ديگران را دچار مشكل كرديد....
ج: گفتم كه مجبور بودم...س: گذشته شما و تجربهاي كه در اين چهل و پنج سال داشتيد مورد شگفتآوري است شايد از جنبهاي يادآوري اين گذشته كه فردي توانسته زندگي مرد بودن و زن بودن را تجربه كند لذتبخش و تا حدودي آرماني باشد و شايد هم ياد و خاطره روزها و ايامي كه شما مدام در چالش و تضاد دروني با روزگار بوديد نفرتانگيز باشد تعبير خودتان از اين برداشت چيست؟
ج: من گذشته خيلي تلخي داشتم كمترين دقايقي از اين چهل سال برايم لذتبخش بود اما وضعيت حالم را دوست دارم با تمام شرايط و مشكلاتي كه الان درگيرم به خصوص وضعيت بداقتصادي، معيشتي الان راضيام به اين شرايط و خدا را شكر ميكنم كه حداقل در دوره پيري شايد با آسايش بيشتري زندگي كنم.
س: اجازه بديد باز بريم سراغ شرايط تضاد گونهاي كه شما با آن درگير بوديد وضعيتي كه فكر ميكنم اكنون هم به شكل ديگري با آن روبهرو هستيد ببنيد خانم ماريا شما چهل سال مرد بوديد و يا به قول خودتان چهل سال نقش مرد را بازي كرديد. والحق هم خوب بازي كرديد چرا كه ميگوييد حتي در محيط به شدت مردانه رانندههاي كاميوني كسي به شما شك نكرد. آيا اكنون اين تضاد به شكل ديگري با شما به همراه نيست؟
ج: چه جوري؟ من الان يك زن كامل هستم شما با ديدن من و اين چند ساعت كه داريم حرف ميزنيم غير از اين فكر ميكنيد؟س: نه... ولي اين چهل سال رفتار حالا هر چه بگوييم نقش بوده بالاخره اثراتي را روي شما گذاشته مثلاً صداي شما، در اين مدت چند نفر از همكاران ما با شما تلفني صحبت كردند وهمهشان تقريباً شما را آقا خطاب كردند.
ج: نه، اتفاقاً صداي من خيلي هم نازك و زنانه است. جدا از اين مسئله من در اين مدت با مردي ازدواج كردم و مدتي با او زندگي كردم و اگر اين چيزي كه شما ميگوييد درست باشد حداقل او بايد يك ذره به من شك ميكرد.
س: دوست داريد يك روز صبح كه از خواب بلند ميشويد بفهميد همه اينها يك رويا و شايد كابوسي بيش نبوده و شما مثل هر فرد ديگري در اين جامعه يك زندگي آرام و بدون مشكلي را داشتيد.
ج: ماريا فقط ميخندد ( و نگاهش به درخت ياسي كه در حياط نشريه است دوخته ميشود. )لحظاتي بعد او ميرود و اما صحبتها و قضاوتهاي ما و حتي پرسشهاي فراواني كه بيپاسخ مانده ميماند و من در فكر آينده او هستم وقتي خداحافظي ميكرد گفت: «ادامه زندگي براي امثال من خيلي سخت است متاسفانه خيلي افرادي كه وضعيتي مثل من دارند وقتي از همه جا رانده ميشوند، به فحشا و خودفروشي روي ميآورند ولي شما بدانيد اگر من به اين نقطه رسيدم حتماً خودم را از بين ميبرم چون انساني هستم كه هيچ موقع نميتوانم تن به كارهاي كثيف بدهم.» در همين فكر بودم كه ديدم همكارم هم يك گوشه نشسته و به روبهرو زل زده بهش گفتم: چيه؟گفت: خدا را شكر ما تكليفمان مشخص است.
گفتم: با كي؟
گفت: با خودم
شهاب
...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر