حلاج اشارت گو از خلق به دار آمد
وز تندی اسرارم حلاج زند دارم
مولوی
این روزها بیشتر مطالب وبسایت های ایرانی اختصاص داده شده به اکبر گنجی و داستان زندانی شدن پنج ساله و نمی دانم اینکه انجمن فلان و بهمان در کانادا و آمریکا و علی آباد علیا و سفلا اعلام کرده اند که ایشان باید هر چه زودتر آزاد شود. من تا اعصابم اجازه داد هی خبر های رنگ و وارنگ از این دست را خواندم و خواندم و خواندم تا آنجایی که دیدم به نظرم این داستان هم مثل بقیه داستانهای ایرانی رنگ و بوی قهرمان پروری و مطلق انگاری به خود گرفته و همه حتی مخالفین سر سخت حکومت ایران هم سعی دارند از این نمد کلاهی برای خود بدوزند و با توجه به داغ بودن این موضوع و حساسیت مردم به آن، محبوبیتی برای خود به دست بیاورند. و اما آنچه که در ذهن من همچنان مساله حل نشده باقی مانده این است که این عزیز که در بند است، گرفتار هیولایی است که خود از پرورندگان آن بوده است. سیاست در بیست و اندی سال گذشته در ایران مانند قطاری بود که مسافرانش، شروع به هل دادن یکدیگر و حذف ناجوانمردانه اندیشه های متفاوت کردند و همگی تا سوار بودند به نظرشان همه چیز درست می آمد و همینکه به پایین پرت شدند و استخوانهایشان زیر چرخ های قطار خرد شد فریاد بر آوردند که این رسم مسلمانی نیست!! من نمی گویم که حقش است و یا ... بلکه می گویم نه کسی را بد مطلق و نه خوب مطلق بدانیم. گنجی ها و عبدی ها به نظر من قربانی محصول آن دورانی هستند که مست از باده قدرت حکم تکفیر حلاج ها را می دادند
بسیار کوشیدم، اما صادقانه نتوانستم به اندازه همه این آدمها برایش دل بسوزانم متاسفم که کسی برای ابراز عقیده اش در بند است اما نه فقط به دلیل اینکه نامش اکبر گنجی است
سعید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر