کل نماهای صفحه

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۴

!!اگه اعصابتون سره جاش نیست بی خیال خوندن این متن بشید

از یه دیوونه می پرسن چرا دیوونه شدی ؟
می گه : من یه زنی گرفتم که یه دختر 18 ساله داشت دختر زنم با بابام ازدواج کرد
در نتیجه زن من مادرزن پدر شوهرش شد, از طرفی دختر زن من , که زن بابام بود
پسری زایید, که می شد, برادر من و نوه زنم, پس نوه منم می شد, در نتیجه من پدر بزرگ
برادر تنی خودم بودم, چند روز بعد زن من پسری زائید, که زن پدرم, خواهر ناتنی پسرم
و مادر بزرگ او شد ,در نتیجه پسرم , برادر مادر بزرگ خودش شد, از طرفی چون مادر فعلی
...من, یعنی دختر زنم, خواهر پسرم یود, در نتیجه من خواهر زاده پسرم بودم

وحید 29/2/84

هیچ نظری موجود نیست: