کل نماهای صفحه

پنجشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۴

برای هادی عزیز و مریمش

یکی دو روزی است که هی دارم به مغزم فشار می آورم که نکته ای، شعری، نثری، چیزی بنویسم و به او تبریک بگویم بابت اردواجش اما هرچه بیشتر فکر کردم کمتر به نتیجه رسیدم و بنابراین نتوانستم چیزی درخور بنویسم.هادی از معدود دوستانی است که همیشه از دوستی با او احساس غرور کرده ام بسیار از او آموخته ام و هنوز هم دورادور کما بیش از آنچه می شنوم همچنان می آموزم. هر چه کردم نتوانستم چیزی در دامنه تبریکات بر آداب لاجرم برایش بنویسم پس این شعر سید را تقدیم او و مریمش می کنم. می دانم که تناسبی با جشن و شادمانی دور و برش ندارد اما به ایده من سلسله جبال شعر وصف زندگی پر بار اوست

هي عقلك فلاخن فروش
از چه به جانب سلسله جبال بلند
سنگپاره از كف ناروا مي پراني
يعني تو
به بهاي يكي كلوخ كهنه
انا الحق لا علاج حلاج را پنبه خواهي كرد
تو يعني نمي داني
هر پاره سنگي كه به ساحت كوه مي رسد
قله ي بي دست رس باراني اش
به آسمان پر ستاره نزديك تر مي شود
دريغا بلاهت بي تقصير
پيش از تو نيز پشه هاي بسياري
در بادهاي بي حواله ي زودگذر آمدند
دمي در وزوز مزاحم خويش زيستند و ندانستند
دريا به نيش يكي شبكور خسته
در نخواهد گذشت

سعید

هیچ نظری موجود نیست: